پیـام های نهـضت عاشـورای سید الشهداء



پیام های نهضت عاشورای سید الشهداء [۱]

پیام داشتن نهضت حسینی…

شعاع پیام عاشورا

نیاز همگان به این پیام..

فراگیری پیام

پیام های نهضت عاشورا

الف) شناسایی حیات و مرگ واقعی…

ب) هدایت و حمایت مردم.

ج) درس قیام آفرینی…

د) احیای امر به معروف و نهی از منکر

پیام داشتن نهضت حسینی

نهضت سید الشّهدا (علیه‏السلام) قضیه‏ای شخصی نیست، بلکه همانند سایر اولیای بزرگ خدا جریانی تاریخی است که سنّت الهی محسوب می‏شود. از این رو، یقیناً پیام دارد؛ زیرا سنّت‏های الهی بر همگان و در همهٴ عصرها و نسل‏ها و مصرها جاری است و محدود به زمان و مکان مخصوص و افرادی خاص نیست.

سنّت بودن نهضت عاشورا ایجاب می‏کند که حوادث پیش از کربلا، رخدادهای روز عاشورا و حوادث پس از آن، از سوی موافقان و مخالفان تحلیل شود؛ یعنی باید سخنان و رفتار حاکمان دربار اموی، پیش از قیام حسین بن علی (علیه‏السلام)، دستورهای آنان در روز عاشورا و حرکت‏های آن‏ها پس از عاشورا بررسی شود تا روشن گردد که دشمنان اسلام می‏خواستند دربارهٴ براندازی آن تا کجا پیش‏روند.

شعاع پیام عاشورا

شعاع هر پیامی وابسته به شعاع هستی انشاءکنندهٴ آن پیام است. اگر مبدأ پیام در محدوده‏ای خاصْ حضور وجودی داشت، قلمرو پیام او هم به همان جا محدود خواهد بود و اگر مصدر پیام، منطقه‏ای وسیع را در حیطهٴ هستی خویش داشت، شعاع پیام او نیز به همان اندازه وسیع خواهد بود.

ما اگر حسین بن علی (علیه‏السلام) را به انسان کامل و خلیفهٴ خدا در زمین بشناسیم، منطقهٴ نفوذ پیام او محدود نیست، بلکه تا آن جا که شعاع انسانیت هست، پیام حسینی نیز هست؛ خواه در پهنهٴ زمین، خواه در گسترهٴ زمان.

یعنی در طول تاریخ، هر جا انسانی حضور و ظهور دارد، مخاطب کربلای حسینی است. البته هر گروهی که نیاز فکری و اجتماعی خود را در فرایند عاشورا می‏یابد، شاید چنین بیندیشد که تنها گروه آنان است که مخاطب اصلی کربلایند؛ لیکن بهره‏وری هر گروه، مستلزم انحصار پیام کربلا به آن نیست.

قلمرو پیام نهضت حسینی محدود نیست؛ بلکه مخاطب اصیل آن، انسان است و مؤید آن، سخن وجود مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که «حسین منّى و أنا من حسین»[۲]؛ «حسین (علیه‏السلام) از من است و من از او هستم». درست است که حسین بن علی (علیه‏السلام) نوهٴ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، ولی آن حضرت نوه‏های دیگری هم داشته‏اند که دربارهٴ آن‏ها چنین تعبیری نفرمودند. بنابراین، سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به این معناست که کیان دین و نبوّت و رسالت من با قیام حسین (علیه‏السلام) زنده است. از این‏رو، پیام نهضت حسینی تا شعاع رسالت و نبوّت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نفوذ دارد.

بهترین سند برای ارزیابی منطقهٴ رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن کریم است. بر پایهٴ قرآن، وجود پربرکت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای همهٴ مردم و جوامع بشری (جهانیان) منشأ رحمت است؛ ﴿و ما أرسلناک إلّا رحمة للعالمین﴾[۳]و ﴿و ما أرسلناک إلّا کافّة للنّاس﴾[۴]. اگر خداوند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را به نام رحمت عوالم ارسال کرده است و اگر همین پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‏فرمایدکه من از حسین (علیه‏السلام) هستم، با این شکل منطقی قلمرو پیام کربلا روشن می‏شود.

زیرا خدا دربارهٴ پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‏فرماید: برکت وجود او جهانی است و ایشان نیز با چنان شعاع رحمتی فرمودند: کیان من به کربلای حسین زنده است؛ «و أنا من حسین». از این رو، پیام نهضت حسینی نیز جهانی است. معنای جهانی بودن یک مکتب، حفظ دو اصل جامع و کلی است: یکی همگانی بودن به لحاظ افراد و دیگری همیشگی بودن به لحاظ ازمان.

بنابراین، پیام نهضت عاشورا برای شیعیان سودمند است؛ چون آنان امّت امام حسین (علیه‏السلام) هستند. نیز برای قاطبهٴ مسلمانان جهان مفید است؛ زیرا همگی زیر ولایت اویند؛ گرچه برخی به ولایت وی معتقد نیستند. همچنین برای همهٴ موحّدان و اهل کتاب عالم سودمند است؛ چون او پیام توحیدی دارد و همهٴ موحّدان مورد عنایت توحیدی آن حضرت (علیه‏السلام) هستند و سرانجام، برای همهٴ جوامع بشری نفع دارد؛ زیرا کربلا قیام انسانی را به همراه دارد. بنابراین، هیچ انسانی از پیام نهضت کربلا محروم نیست و شعاع آن همهٴ افراد بشریت را در بر می‏گیرد.

نیاز همگان به پیام

هیچ کس نمی‏تواند بگوید: من از مراسم سوگواری سالار شهیدان بی‏نیازم؛ خواه شیعه یا سنّی، خواه کلیمی یا مسیحی یا زرتشتی و خواه مسلمان یا کافر؛ زیرا حسین بن علی (علیه‏السلام) گفتارها، رفتارها و نوشتارهای فراوانی در سطوح مختلف ارائه کرده است. به برخی فرمودند: اگر مسلمان نیستید، آزاد اندیش باشید و خاصیت آزاد اندیشی و آزادمنشی این است که انسان نه سلطه پذیر باشد، نه سلطه‏گر؛ «إن لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحراراً فى دنیاکم»[۵]. درس آزادگی نشانهٴ آن است که جنبهٴ انسانی کربلا همچنان محفوظ است و اگر کسی به مبدأ و معاد عالَم معتقد نبود، به اصل حرّیت بشر اعتقاد دارد و کربلا معلّم حرّیت جوامع بشری است.

بنابراین، هیچ انسانی بی‏نیاز از بهره‏برداری از مراسم کربلا نخواهد بود و هیچ عالم و اندیشوری مستغنی از رهنمود عاشورا نیست؛ حتّی زاهدان و عابدان که در بین راهند و حکیمان و متکلّمان که به پایان راه نزدیکند و عارفان و شاهدان واصل که به قلّهٴ بلند پایانی این راه رسیده‏اند، آن‏ها نیز جزو مستمعان راستین پیام حسینی‏اند؛ زیرا جریان کربلا، مجاهدان نستوه جهاد اصغر را می‏پروراند، مجاهدان متخلّق و عالمان اخلاق جهاد اوسط را هدایت می‏کند و نیز عارفان به مقام فَناء در فِنای الهی را می‏پروراند و به آن‏ها دستور «محو قبل الصحو و صحو بعد المحو» می‏دهد.

عارفان نیز در جهاد اکبر که برتر از جهاد اوسط است، در می‏یابند که در داوری بین عقل و عشق، باید عشق را بر عقل حاکم کنند و آن جا که نبرد بیرحمانه بین اندیشه و شهود برپا می‏شود، لازم است شهود را بر اندیشه مقدّم دارند و در مدار نبرد عرفان و حکمت، عرفان را بر حکمت مقدّم کنند.

جریان کربلا، نسبت به شهدای عالی مقام آن، جنگ اصغر نبود تا برای آب و خاک بجنگند و نیز جریان جهاد اوسط نبود تا صرفاً برای تزکیهٴ روح نبرد کنند؛ آن‏ها جهاد اصغر و اوسط را پشت سر گذاشتند و چون جهاد اکبر درجاتی دارد، به این بارگاه راه یافتند که مشهود شاهد عارف را بر فهم حکیم مُبَرْهن غالب کنند، سپس اصحاب خود را به این قلّه برسانند. اگر کسی خودش شاهد شد، باید امام شاهدان هم باشد؛ چون قرآن پس از معرفت، انسان را به مهاجرت فرا می‏خواند تا به امامت برساند.

فراگیری پیام

پیام نهضت حسینی فراگیر است و اختصاص به زمان خاص ندارد. حسین بن علی (علیه‏السلام) در جایی فرموده است؛ «وقتی هیئت حاکمهٴ ملّتی مثل یزید شد، باید اسلام را وداع کرد و دیگر اسلامی باقی نمی‏ماند»[۶]. این سخن سید الشّهدا سه ضلعی است: ناظر به قبل از حادثهٴ کربلا، ناظر به زمان معاصر آن حضرت (علیه‏السلام) و نیز ناظر به زمان پس از کربلاست.

حضرت حسین بن علی (علیه‏السلام) فرمودند: که هر گاه زمامدار مردم، مثل یزید شد، در آن حال اسلام رخت بر می‏بندد. بنابراین، هر اندازه ساده‏اندیشان بگویند: دین با سیاست کاری ندارد و ما به دینمان می‏پردازیم و کاری به سیاست نداریم، سیاست‏بازان مکّار می‏گویند: ما با شما و با دینتان کار داریم و شما باید دین را به میل ما بفهمید و اگر اهل فتوا هستید، طبق خواستهٴ ما فتوا بدهید و تمام کارهای ما را تصدیق کنید و کارهای ما را مطابق با دین خدا بدانید؛ اگرچه کسی که مسؤول فتوا یا قضاست، «شریح قاضی» باشد. او نیز می‏گفت که دین با سیاست کاری ندارد، اما سیاست او را رها نکرد؛ بلکه سیاستمداران مکّار به او گفتند: تو باید به سود ما فتوا بدهی و حسین بن علی (علیه‏السلام) را مهدور الدّم بدانی و با فتوای تو باید عدّه‏ای به کربلا بیایند.

سخن سید الشّهدا (علیه‏السلام) این نیست که اگر شخص یزید حاکم جامعه شد، باید اسلام را خداحافظی کرد، بلکه فرمودند: آن روزی که مثل یزید …؛ یعنی شخص خود یزید مطرح نیست، بلکه جریان یزیدی مطرح است. این بیان حضرت سید الشهدا (علیه‏السلام) ناظر به سه عصر است: عصر قبل از کربلا، عصر معاصر کربلا و عصر بعد از کربلا.

عصر قبل از کربلا همان دورانی است که معاویه حاکم بود و عصر خود کربلا زمان حکومت یزید بود و عصر پس از آن وقتی بود که مروان و حجّاج و… حکومت می‏کردند. امام حسین (علیه‏السلام) در بخش‏های دیگر سخنان خود فرموده است: «مثلى لا یبایع مثله»[۷]؛ «کسی که مانند من فکر می‏کند، با کسی که مانند یزید فکر می‏کند، بیعت نمی‏کند».

از آن جهت که اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‏السلام) یک نورند، هیچ یک از آن ذوات مقدس با حاکم جائر عصر خود، مختارانه بیعت نکردند و هرگز سلطهٴ ظالمانه امویان، مروانیان و عباسیان را مشروع نمی‏دانستند و آن را در خور قبول تلقّی نمی‏نمودند.

از گفتار و کردار حسین بن علی (علیه‏السلام) معلوم می‏شود که او جزو مردان الهی‏ای است که دربارهٴ سه عصر و سه نسل می‏اندیشد. او تنها عصر خود را نمی‏بیند، بلکه گذشتگان و آیندگان خود را نیز می‏نگرد؛ یعنی تمام جوامع بشری را ملحوظ می‏دارد.

سخنان امام حسین (علیه‏السلام) نشان می‏دهد که نهضت حسینی، سنّت الهی بوده است، نه جریان شخصی؛ زیرا آن حضرت، سخن از مثل خود و مثل یزید دارد، نه از شخص خود و شخص یزید. بنابراین، پیام نهضت کربلا محدود به زمان خاص نیست، بلکه نسبت به گذشته و حال و آینده جریان دارد.

پیام های نهضت عاشورا

الف) شناسایی حیات و مرگ واقعی

از بارزترین پیام‏های نهضت عاشورا، تشخیص حق و باطل، صدق و کذب، حسن و قبح، ذلّت و عزّت، کوری و بینایی، کری و ناشنوایی، سفاهت و خردورزی و سرانجام، مرگ و زندگی است.

همهٴ انسان‏ها با این معانی و مفاهیم در ارتباطند و اگر آن‏ها را از هم تشخیص دهند، به دنبال مصداق صحیح آن حرکت می‏کنند؛ وگرنه گرفتار مغالطهٴ در عمل خواهند شد.

ریشهٴ همهٴ این امور ،مرگ و زندگی است و همه می‏خواهند بدانند که حیات و مرگ چیست؟ به ظاهر، این گونه از الفاظ، مفاهیم روشنی دارند و هر انسانی خیال می‏کند که تشخیص معانی آن‏ها آسان است. از این رو، می‏پندارد که نیازی به راهنما ندارد و خود را در تشخیص مصادیق آن موفّق می‏بیند. چنین پنداری در بسیاری از افراد وجود دارد؛ هم آن‏ها که سلطه‏گرند و هم کسانی که سلطه‏پذیرند. بنابراین، تشخیص این امور برای بسیاری از افراد آسان نیست و باید در این کار از منبع اصلی شناخت، یعنی قرآن و خاندان اهل بیت (علیه‏السلام) بهره گرفت.

خداوند در قرآن فرموده است: شما عده‏ای را ظاهراً خردمند، بصیر و شنوا می‏پندارید، امّا آن‏ها سفیه، کور و کرند و گروهی را راستگو می‏دانید، امّا آن‏ها دروغگویند و برخی را محق می‏دانید، ولی آن‏ها باطل‏گرایند و سرانجام می‏فرماید: و گروهی را زنده می‏دانید، حال آن که آن‏ها مرده‏اند.

سالار شهیدان (سلام الله علیه) مانند آباء گرامی و خاندان کریمش تا می‏توانستند از راه تعلیم و تزکیه و پند و اندرز، این گونه از معانی را برای عموم مردم تشریح می‏کردند. در آن عصر و زمان، داعیه داران فراوان بودند، به گونه‏ای که سردمداران حکومت اموی از یک سو سخن می‏گفتند و خاندان اهل بیت (علیه‏السلام) از سوی دیگر.

وقتی حسین بن علی (علیه‏السلام) در چنین فضایی سخنرانی و موعظه را بی‏اثر یافتند و یقین کردند که تنها خون می‏تواند جامعه را روشن کند، دست به نهضت عاشورا زدند و در جریان عاشورا آن مطلب کلیدی را به مردم فهماندند. وقتی کلید فرهنگ دین به دست مردم داده شد، مردم با آن درِ مکتب فرهنگ دین را باز می‏کنند و گنجینه‏ها را در این مکتب می‏بینند؛ آنگاه مصادیق عزّت و ذلّت، لئامت و کرامت، استقلال و وابستگی و امنیت و ناامنی و سرانجام، حقّ و باطل را می‏شناسند. بنابراین، تشخیص مرگ و حیات واقعی، قهراً تمییز صدق و کذب، حق و باطل، عزّت و ذلّت، لئامت و کرامت و … را در پی دارد.

ب) هدایت و حمایت مردم

از بارزترین پیام‏های عاشورا، ایثار و نثار نفس و نفیس برای هدایت و حمایت مردم است؛ یعنی سالار شهیدان آنچه در اختیار داشت ایثار و نثار کرد تا جامعهٴ بشری موحّد گردد و الهی بیندیشد.

اصل این مطلب را خداوند در قرآن در قالب سیره پیامبران تبیین کرد. انبیا این ادراک و این پیام را دریافت و عمل کردند و وارث انبیا هم این پیام را دریافت و عمل کرد. حسین بن علی (علیه‏السلام) وارث همهٴ انبیاست و در زیارت آن حضرت (علیه‏السلام)، او را میراث بر انبیا معرفی می‏کنیم؛ زیرا او مصائب تلخ انبیای گذشته را چشید و مبارزات انبیای پیشین را ادامه داد و کامیابی و موفقیت رهبر آسمانی را در جانش چشید؛ یعنی ایشان میراث بر تلخی و شیرینی انبیای سلف بودند.

پس مهم‏ترین پیام نهضت سالار شهیدان این است که در دو عنصر فرهنگی و اجتماعی هدایت و حمایت مردم غفلت نکنیم و این کار، مخصوص حسین بن علی (علیه‏السلام) نبود. آن حضرت (علیه‏السلام) با همین دو عنصر محوری، مردها و زن‏ها اعم از سالمندان و نوسالان را به کربلا آوردند تا ثابت کنند آن جا که جای ادراک است، مسؤولیت حمایت و هدایت هست، هر کس می‏فهمد، خواه نوسال و سالمند و خواه زن و مرد، باید از یک سو برای هدایت جامعه و از سوی دیگر برای حمایت آن گام بردارد.

سالار شهیدان، قسمت مهمّ سخنرانی‏های خود را در این دو عنصر محوری [هدایت و حمایت] خلاصه کردند. چه آن روز که معاویه بر سر کار بود، و چه آن روز که یزید روی کار آمده بود.

حتی در راه مدینه به مکّه، گاهی آن حضرت (علیه‏السلام) سخنرانی و گاهی پیک اعزام می‏کردند و نامه می‏نوشتند و در همهٴ این اضلاع، هدایت مردم و حمایت از آن‏ها مطرح بود. نیز در مکّه در روز هشتم ذی حجّه که همگان به سرزمین عرفات می‏رفتند، آن حضرت به سوی عراق عازم شدند و وقتی فاصلهٴ سیصد فرسنگی مکّه و کربلا را طی می‏کردند، پیام‏هایی می‏دادند و سخنرانی‏هایی می‏کردند که موضوع آن هدایت و حمایت مردم بود. این نشان می‏دهد که پیام عاشورا، یک پیام زنده و به روز و جهانی است که همگان می‏توانند آن را بفهمند و طبق رهنمود آن حضرت (علیه‏السلام) حسینی بیندیشند.

ج) درس قیام آفرینی

رهبران الهی تلاش می‏کنند که جامعهٴ انسانی را وارث حسین بن علی (علیه‏السلام) کنند. اگر جامعه‏ای وارث حسین بن علی (علیه‏السلام) بود، میراث همهٴ انبیا را به سهم خود خواهد برد؛ چون یکی از شعارهای رسمی در هنگام عرض ادب و برخورد با یک‏دیگر در مراسم سوگ سالار شهیدان این است: «عظّم الله» یا «أعظم الله أجورنا و أجورکم بمصابنا بالحسین (علیه‏السلام) و جعلنا و إیاکم من الطالبین بثاره»[۸].

بخش نخست عبارت یاد شده، آن است که ما در سانحهٴ سنگین کربلا اندوهنگین هستیم و مصیبت زده‏ایم؛ خداوند اجر همه را افزون کند. بخش دوم شعار مزبور این است که خداوند ما را جزو کسانی قرار دهد که برای خونخواهی سالار شهیدان و گرفتن خونبهای حسینی موفّق به قیام هستند!

ما وقتی می‏توانیم خونبهای حسین بن علی (علیه‏السلام) را بگیریم که وارث او باشیم؛ چون اگر وارث او نباشیم، خونبها خواهی به ما ارتباطی ندارد. اگر کسی نسبت به مقتولی یا شهیدی بیگانه باشد، حق ندارد برای خونخواهی او انتقام بگیرد. پس، طبق این شعار و دعا ما جزو وارثان حسین بن علی (علیه‏السلام) هستیم. از این‏رو، از خدا توفیق طلب خونبهای حسین بن علی (علیه‏السلام) را داریم.

تبیین مطلب به این است که حسین بن علی (علیه‏السلام) یک شخصیت حقوقی دارد و یک شخصیت حقیقی و نیز کسانی که شخصیت حقوقی و حقیقی او را شهید کردند، به وسیلهٴ مختار به هلاکت رسیدند؛ امّا شهیدکنندگان شخصیت حقوقی (امامت و خلافت و رهبری و ولایت او) حسین بن علی (علیه‏السلام) همواره هستند. بنابراین، راهیان طریق حسین بن علی (علیه‏السلام) که جزو وارثان او هستند، می‏توانند به خونخواهی شخصیت حقوقی سالار شهیدان قیام کنند و مانند حسین بن علی (علیه‏السلام) رهبری نهضت را به عهده بگیرند؛ نه این که فقط مصرف کنندهٴ نهضت حسینی باشند.

بسیاری از افراد بر این باورند که فقط مصرف کنندهٴ نهضت کربلاییم و باید ببینیم آن حضرت (علیه‏السلام) دربارهٴ عزاداری به ما چه گفته، آن را عمل کنیم؛ امّا برخی خواصْ پیام نهضت عاشورا را از سنخ و سبک خاص دریافت می‏کنند و معتقدند که کربلا برای ما دو پیام دارد: ۱/ مصرف کردن ۲/ تولید؛ یعنی اگر بیمار هستی، مصرف کنندهٴ دارو باش و چنانچه سالم شده‏ای، تولید کنندهٴ آن باش.

نهضت حسینی به نسل آگاه درس می‏دهد که اگر مشکل دینی داری، خود را اصلاح کن و اگر صالح هستی، برخیز و مصلح جوامع بشری باش. اگر مشکل اخلاقی داری، پیرو رهبران الهی باش و اگر مشکل اندیشه و فکری نداری، برخیز و امام دیگران باش. از دستورهای حسین بن علی (علیه‏السلام) و رهبری‏های آن حضرت و سایر ائمّه (علیه‏السلام) این است که ما برای اصلاح جامعهٴ اسلامی قیام کرده‏ایم.

این که گفته‏اند: «کلّ یوم عاشورا و کلّ أرض کربلا»؛ یعنی در همهٴ مکان‏ها می‏توان تولید نهضت کرد. نباید فقط مصرف نهضت شد، بلکه بایستی اقدام به تولید نهضت کرد و نشانهٴ این پیام، فریضهٴ امر به معروف و نهی از منکر است که مؤید دستور تولید نهضت است و آن با عزم ملّی و همگانی احیا می‏شود؛ یعنی از عزم الامور است، به طوری که نیازمند عزم مردمی بعد از تأمّل درگذشته و تدبّر درآینده و جمع‏بندی بین پیامدهای تلخ و شیرین آن است

د) احیای امر به معروف و نهی از منکر

از پیام‏های سالار شهیدان در نهضت عاشورا نشر امر به معروف و نهی از منکر و احیای این عزم ملّی بود. معروف یعنی چیزی که عقل و نقل (قرآن و روایات) او را به رسمیت می‏شناسند؛ خلاف منکر که پیش عقل و نقل، نکره و ناشناس است و او را به رسمیت نمی‏شناسند.

امر به معروف و نهی از منکر از وظایف اختصاصی حوزه‏های علمیه نیست؛ چون کار اختصاصی آن‏ها تعلیم و تزکیه است. همچنین از اختیارات دانشگاه‏ها نیست؛ زیرا کار ویژهٴ آن‏ها دانشوری و نشر اندیشه و دانش است. نیز در قلمرو آموزش و پرورش نیست؛ چون کار مخصوص آن‏ها پرورش و تربیت نوسالان و جوانان است. امر به معروف و نهی از منکر، امری ملّی، مصمّم و جزمی است که با عزم همهٴ مردم همراه است.

امر به معروف، از جایگاه قدرت سخن گفتن است، نه سخنرانی و موعظه و اندرز یا مقالت نوشتن که این امور آسان و فراوان است. امر به معروف، صدور و دستور و جلوگیری عملی از ناروایی‏ها و زشتی‏هاست.

همهٴ مردم، أعم از حوزویان و دانشگاهیان، مسؤولان آموزش و پرورش، وزارت ارشاد و آحاد مردم موظّفند که از جایگاه قدرتْ جلوی زشتی‏ها را بگیرند؛ لیکن آن بخش‏های حسّاس اجرای این فرمان الهی مانند ضرب و جرح، به دست هیأت حاکمه است و بخش‏های اعتراض آمیز آمرانهٴ آن به عهدهٴ عزم ملّی است.

حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: هیچ کس نباید در جامعهٴ اسلامی از خود سلب مسؤولیت کند و بگوید: به من چه! یا دیگری را مسؤول نداند و به او گوید: به تو ربطی ندارد و با مال خودم گناه می‏کنم و بزه و تباهی مربوط به خودم است. آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: مسؤولیت عمومی برای آن است که انسان دارای حیثیت جمعی است. اثبات وجود برای جامعه کار آسانی نیست؛ امّا حیثیت جمعی را برای هر فرد می‏توان تثبیت کرد. انسان، هم حیثیت فردی و هم حیثیت اجتماعی دارد و چون حیثیت جمعی دارد، به دیگران وابسته است.

آنگاه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از باب تشبیه معقول به محسوس، جریان فرمان دهی امر به معروف و نهی از منکر را چنین تبیین کردند: افراد جامعه مانند سرنشینان یک کشتی‏اند که با آب و خطر مرگ و غرق شدن روبه‏روست. اگر یکی از مسافران این کشتی به همراه خود تیشه یا ارّه‏ای ببرد و بر اثر غفلت با آن تیشه زیر صندلی خود را سوراخ کند و در برابر اعتراض دیگران به وی که چه می‏کنی، بگوید: زیر صندلی خود را سوراخ می‏کنم و به شما ارتباطی ندارد و افراد ساده لوح هم کاری به او نداشته، بگویند: زیر صندلی خود را با تیشهٴ خود سوراخ می‏کند و کاری با ما ندارد و او را رها کردند، زیر صندلی او شکاف برمی‏دارد و از شکاف آن، آب دریا وارد کشتی می‏شود و تعادل آن را به هم می‏زند؛ آنگاه کشتی به همراه همهٴ مسافران خود به کام دریا فرو خواهد رفت و همگان می‏میرند.

امّا اگر به او بگویند: اگر می‏خواهی زیر صندلی خود را سوراخ کنی، برو در جایی زندگی کن که در آن جا تنها باشی و تنها زندگی کنی. کرهٴ زمین زندگی‏اش جمعی است؛ چون اگر چنین کاری کردی آب دریا به درون کشتی می‏آید و همه را به کام مرگ فرو می‏برد. بنابراین، اگر تیشه را از دست او گرفتند، همگان نجات می‏یابند؛ وگرنه همه می‏میرند. اگر مردم بگویند: به ما ربطی ندارد، همه هلاک می‏شوند؛ امّا اگر بگویند: ما مسؤولیم و این عزم ملّی است و تیشه را از خراب‏کار بگیرند، در این صورت همگان به ساحل مقصد و مقصود می‏رسند.

از این جا معلوم می‏شود که امر به معروف و نهی از منکر، جنبه‏ای دارد که نمی‏گذارد سیاست‏بازان وارد صحنه شوند. اگر امر به معروف و نهی از منکر ترک شود، افراد شرور والی مردم می‏گردند؛ آنگاه ولایت فقیه عادل مطرح نخواهد بود، بلکه سرپرستی سفیه و فاسق پذیرفته می‏شود. در این‏حال، مردانِ برجسته دعا می‏کنند و مستجاب نمی‏شود.

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی ، خلاصه صفحات ۸۳-۱۰۸

[۲] . بحار الأنوار، ج ۴۳، ص ۲۶۱/

[۳] . سورهٴ انبیاء، آیهٴ ۱۰۷/

[۴] . سورهٴ سبأ، آیهٴ ۲۸/

[۵] . کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص ۵۰۴/

[۶] . کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص ۲۸۴/

[۷] . بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۳۲۵/

[۸] . کامل الزیارات، ص ۱۷۴، وسائل الشیعه ج ۱۴، ص ۵۰۹/


قیام حسین برای شکوفـایی عقل



قیام حسینی برای شکوفایی عقل [۱]

شناخت مراحل زندگی امام حسین (علیه‏السلام)

استراتژی امام حسین (علیه‏السلام) در دوران معاویه

۱/ گسترش معارف توحیدی

۲/ دعوت به عبادت آگاهانه

سرّ عدم قیام امام حسین (علیه ‏السلام) در دوران حکومت معاویه

فرا رسیدن زمان قیام

عزم راسخ امام حسین (علیه‏السلام)

پرداخت هزینهٴ سنگین برای آزادی دین

شناخت مراحل زندگی امام حسین (علیه‏السلام)

برای شناخت بیش‏تر و بهتر امام حسین (علیه‏السلام) باید مراحل زندگانی آن حضرت (علیه‏السلام) را به خوبی تحلیل کرد. از نظر تحلیل تاریخی، زندگی سالار شهیدان را می‏توان در پنج مرحله خلاصه کرد که تنها مرحلهٴ پنجم زندگی آن حضرت (علیه‏السلام) روشن‏کنندهٴ سیرهٴ ممتاز ایشان است. البته دوران فراموش نشدنی بارداری و پیوند ویژهٴ آن حضرت با مادری بی‏نظیر بحثی جدا می‏طلبد.

مرحلهٴ یکم، دوران کودکی آن حضرت بود که در مهد پرورش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و صدیقه کبری سیّدهٴ زنان عالمیان حضرت فاطمهٴ زهرا (علیهاالسلام) به سر می‏برد. هنگامی که پیکر مطهّر امام حسین (علیه‏السلام) را در پارچه ای پیچیدند و به حضور ایشان آوردند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گریست و فرمود: «تقتله الفئة الباغیة»[۲]؛ «گروه ستم‏گر، او را به قتل می‏رسانند». سپس رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) آن حضرت را با سرانگشتان مبارک خود شیر دادند و امام حسین (علیه‏السلام) از این راه تغذیه کرد که قسمت مهم غذای آن حضرت از راه غیب مدد گرفته شد[۳].

در این مرحله، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به بزرگان و سالمندان که اهل ادراک و حدیث بودند، امامت آیندهٴ امام حسین (علیه‏السلام) را خبر می‏دادند؛ امّا برای افراد خردسال که نمی‏توانستند علوم اسلامی را از محضر آن حضرت کسب کنند، علاقهٴ خود را به امام حسین (علیه‏السلام) در حدّ عواطف و احساسات بشری خلاصه کرده، به آنان تفهیم می‏کردند. مثلا ً گاهی از منبر فرود آمده و او را می‏بوسیدند و بر بالای منبر در دامان خود می‏نشاندند و زمانی لبان، سینه یا زیرگلوی مبارک آن حضرت را می‏بوسیدند.

ناظران مجلس که از کار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شگفت زده می‏ماندند، به هنگام بزرگسالی خود و «واقعهٴ کربلا»، سرّ کار آن حضرت را دریافتند؛ چنان‏که در کوفه و شام در مجلس اموی‏ها برخی مانند «زید بن ارقم» که صحنهٴ بی‏ادبی و اهانت آن‏ها به لب و دندان‏های مبارک سیدالشهداء (علیه‏السلام) را دیدند، تقاضای جلوگیری از این کار را کردند و اظهار داشتند: ما با چشمان خود دیده‏ایم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) لبان حضرت حسین (علیه‏السلام) را می‏بوسیدند؛ «لقد رأیتُ شَفَتَیْ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ما لا أُحصیه کثرة تقبّلهما»[۴].

حاضران در جریان کوفه و شام، مردان میانسالی بودند که در کودکی خود، صحنه‏های عاطفی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به امام حسین (علیه‏السلام) را دیده و از این راه به منزلت آن حضرت واقف بودند. در روز عاشورا نیز که قاتل ملعون بر بالای سینهٴ مطهّر آن حضرت نشست، امام حسین (علیه‏السلام) که چشمان ملکوتی آن حضرت را خون گرفته بود، فرمودند: «لقد ارتقیت مرتقیً عظیماً طالما قبّله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)»[۵] ؛ «بدان که بر جای بلندی پای گذارده‏ای و بر سینه‏ای نشسته‏ای که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را بارها بوسیده است».

مرحلهٴ دوم زندگی امام حسین (علیه‏السلام) در پرتو تربیت پدر بزرگوارشان حضرت علی (علیه‏السلام) و بخش کوتاهی از آن در عصر عصمت کبری حضرت فاطمهٴ زهرا (علیهاالسلام) سپری شد. در این مرحله، امام حسین (علیه‏السلام) به احترام پدر عظیم الشأن خود خطبه و مانند آن را اظهار نمی‏کردند؛ زیرا مسؤولیت امامت و رهبری به عهدهٴ امیرمؤمنان بود. همین امر دربارهٴ حضرت علی بن ابی طالب (علیه‏السلام) در دوران حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) صادق است؛ یعنی سخنان و نامه‏های آموزندهٴ آن حضرت (علیه‏السلام) پس از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صادر شده است.

امام حسین (علیه‏السلام) در این دوران به فرمان امیرمؤمنان (علیه‏السلام) در جنگ‏ها شرکت می‏کرد و در همین دوران، مبارزهٴ با حکومت ستم، شناخت دوست و دشمن و درس مقاومت و پایداری را فرا گرفت و به منصّهٴ ظهور گذاشت.

مرحلهٴ سوم زندگی آن حضرت (علیه‏السلام) توأم با امامت امام حسن (علیه‏السلام) بود. در این دوره نیز از سالار شهیدان مطالب چشمگیری نقل نشده است؛ بلکه آن حضرت در مسألهٴ امامت و رهبری، تابع برادر خود، امام دوم شیعیان حضرت حسن بن علی (علیهماالسلام) و در نوع نبردها پرچمدار رسمی آن حضرت (علیه‏السلام) بود.

مرحلهٴ چهارم، زمانی است که امویان، امام حسن (علیه‏السلام) را مسموم کردند و به شهادت رساندند و معاویه، حکومت خودمختار را به غارت برد و خفقان فکری و عملی بر مناطق مسلمان‏نشین آن زمان حاکم شد. معاویه، بر پایهٴ شایستگی یا نصب یا شورا به خلافت نرسید؛ بلکه ستمکارانه خلافت را به غنیمت برد و آن را به سلطنت منحوس تبدیل کرد.

از همین‏رو بود که برخی افراد، پس از حضور در نزد معاویه به جای «السلام علیک یا خلیفة رسول الله» یا تعبیری شبیه این، می‏گفتند: «السلام علیک أیّها المَلِک»[۶]؛ یعنی تو خلافت را به سلطنت مبدّل کردی.

چون آخرین درجهٴ کمال، مسألهٴ نبوت و امامت بود، دودمان ننگین اموی برای برهم زدن نظام اسلامی از حلقهٴ اخیر (امامت) شروع کردند؛ یعنی بنای اسلام که بر توحید و نبوت و رسالت استوار بود و آخرین خشت آن را ولایت اهل بیت (علیهم‏السلام) تشکیل می‏داد و با این مصالح ساختاری و مسالح معماری بنیان مرصوص ساخته شد، بنی‏امیه برای واژگون کردن این کاخ مجلّل الهی، ابتدا امامت را و کم کم نبوت را از آن جدا نمودند و سرانجام نیز وحی و توحید را انکار کردند؛ چنان‏که یزید ملعون گفت:

لعبت هاشم بالملک فلا ٭٭٭٭ خبر جاء و لا وحى نزل[۷]

پس از هلاکت معاویه و پایان دسیسه‏گری‏های او، مرحلهٴ پنجم زندگی سالار شهیدان (علیه‏السلام) آغاز شد که کم‏تر از یک سال بود، ولی به همهٴ زندگی آن حضرت (علیه‏السلام) بها داد و نهضت ایشان را شهرهٴ جهانی کرد و نیز آن حضرت توانست دینِ مأسور و غارت شده را احیا کند؛ به طوری که سنّت متروک نبوی و علوی، حیات مجدّد خود را بازیافت و بدعت اموی و مروانی رخت بربست.

استراتژی امام حسین (علیه‏السلام) در دوران معاویه

۱/ گسترش معارف توحیدی

امام حسین (علیه‏السلام) برای رهایی دین الهی از اسارت امویان کوشید تا معرفت مردم را در زمینهٴ دین گسترش دهد. آن حضرت (علیه‏السلام) سالیان متمادی، معارف والای توحیدی را به شاگردان خویش آموخت تا این آموزه‏ها را در بستر جامعه به صورت فرهنگ مقبول گسترش دهند و خود نیز در فرصت‏های گوناگون با سخنرانی، پیام و نامه مردم را آگاه می‏کردند؛ چنان که از سالار شهیدان پرسیدند: «راه معرفت خدا چیست؟» آن حضرت (علیه‏السلام) فرمود: «راه خداشناسی، آن است که مردم هر زمانه‏ای امام زمان خویش را که پیروی از او بر همگان واجب است، بشناسند.»[۸].

معارف توحیدی آن حضرت توسط دیگر ائمه خصوصا امام صادق علیه السلام ، شرح و بسط شد تا راههایی فراروی سالکان خدا شناس گشوده شود.

۲/ دعوت به عبادت آگاهانه

امام حسین (علیه‏السلام) در معرّفی دنیا فرمودند: دنیا مانند مسافرخانه‏ای ثابت نیست که مسافران مدّتی در آن می‏مانند و سپس می‏روند و خود مسافرخانه می‏ماند. نیز مانند رودخانه نیست که آب آن روان است و بستر رود، ساکن؛ بلکه هنگام قیام قیامت، دنیا و اهل آن یعنی مسافر و مسافرخانه با هم سفر می‏کنند و رودخانه و رود هر دو روان می‏شوند و جهانی بر جای نخواهد ماند؛ زیرا روز قیامت، چنین روزی است؛ ﴿یوم تبدّل الأرض غیر الأرض و السموات﴾[۹].سپس فرمودند: ای مردم! سفر ابدی پیش‏روی شماست و باید ره توشه‏ای مناسب این سفر فراهم کنید.

سالار شهیدان (علیه‏السلام) هدف آفرینش انسان را چنین ترسیم فرمودند: خدا را بشناسد و تنها بندگی او را بپذیرد و بدین‏سان از پرستش غیر او بی‏نیاز شود؛ «إنّ الله جلّ ذکره ما خلق العباد إلّا لیعرفوه فإذا عرفوه عبدوه فإذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة ماسواه»[۱۰]. معنای این سخن، آن نیست که انسان خدا را بشناسد و نماز بخواند و روزه بگیرد و دیگر هیچ. این‏ها گوشه‏ای از معنای عبادت حقیقی است.

عبادت خدا از ژرفای معارف عقلی و اعتقادی و اوصاف اخلاقی تا همهٴ شؤون مادی و معنوی زندگانی جاری است. کسی که کارهای روزانهٴ خویش را مانند خوردن و خوابیدن، نشست و برخاست، سخن گفتن، انتخاب شغل و همسر، تأمین معاش و خانه ساختن طبق دستور دین خدا انجام می‏دهد، مشغول عبادت خداست.

کسی که اهل نماز و روزه و مسجد است، ولی دین در زندگی و کارهای روزانه‏اش نقشی ندارد، دانسته یا نادانسته گرفتار اندیشهٴ سکولاریستی است. او دین را از دنیا جدا می‏انگارد و آن را تنها در نماز و روزه و عبادت‏های فردی خلاصه می‏کند. نیز کسی که برای ازدواج در پی تشریفات زاید و بیهوده و جهیزیه و مهریهٴ سنگین است و برای فراهم کردن این امور زایل و آفل، شرع و شرف را زیرپا می‏نهد، اندیشهٴ سکولاریستی دارد. او نمی‏داند که دین خدا برای همهٴ امور برنامه دارد و انسان را به زندگی ساده فرا می‏خواند. دین می‏گوید که انسان باید خردمند باشد، نه مختال و وهم زده. خداوند انسان خیال پرداز و فخر فروش را دوست ندارد؛ ﴿إنّ الله لایحبّ کلّ مختال فخور﴾[۱۱].

سالار شهیدان (علیه‏السلام) با سخنانی از این دست، انسان را به پرستش آگاهانه فراخواندند تا در همهٴ امور زندگی خویش پیرو دین باشد.

سرّ عدم قیام امام حسین (علیه ‏السلام) در دوران حکومت معاویه

معاویه، پس از نبرد با دودمان عصمت و طهارت (علیهم‏السلام)، خلافت را به غنیمت گرفت و آن را غصب کرد. او در ابتدا خود را امیرمؤمنان و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‏خواند؛ لیکن اندک اندک، خلافت را به سلطنت و پادشاهی مبدّل کرد.

زمانی که خلافت را که درباره‏اش آیهٴ ﴿الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی﴾[۱۲] نازل شد، به سلطنت تبدیل کردند، وقت قیام نبود؛ زیرا معاویه با شهید کردن دین ممثّل، یعنی حضرت علی (علیه‏السلام) اصل دین را از بین برد و برای دین دست‏ساخته و کفرپسند تولیت قائل شد و خود را متولّی آن دانست؛ حال آن‏که دین خداپسند، حکومت علی (علیه‏السلام) بود و دین منهای ولایت و امامت خاندان عصمت و طهارت (علیهم‏السلام) دین خداپسند نیست؛ ﴿الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دیناً﴾[۱۳].

امام حسین (علیه‏السلام) در این دوران، مانند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که در سیزده سال مکه فرصت را برای قیام مناسب ندیدند و نیز مانند امیرمؤمنان (علیه‏السلام) که مدت‏ها منزوی بودند و زمان را برای قیام مناسب نمی‏دانستند، در ده سال پس از رحلت امام حسن (علیه‏السلام) تا حادثهٴ کربلا، سعی کرد افکار مردم را کم و بیش روشن کند تا معاویه، این متولی دروغین دین الهی دفن شود و زمینه برای تفکر جدید اسلامی آماده گردد؛ آنگاه قیامی به قصد احیای تفکر الهی و قرآنی آغاز کند.

سالار شهیدان، بیست سال، شاهد اسارت دین الهی در دست امویان بود؛ ولی مجالی برای قیام نمی‏یافت. معاویه، سیاستمداری زیرک و حیله‏گر بود و اگر امام حسین (علیه‏السلام) در برابر او به پا می‏خاست، معاویه او را مانند حضرت امام علی و امام حسن (علیهماالسلام) در شهر خودش به شهادت می‏رساند؛ آنگاه خود با پوشیدن جامهٴ ماتم، مردم را می‏فریفت و مانع ثمربخشی این قیام و اثر این خون می‏شد. هدف سالار شهیدان، برپایی نهضتی عظیم بود که تأثیرش به زمان خاص و مکان مخصوص، محدود نماند و در همهٴ جهان طنین‏اندازد. از این‏رو، در دوران زمامداری معاویه قیام نکرد تا خونش به هدر نرود.

فریبکاری معاویه به حدّی بود که در نامه‏هایش به امام علی (علیه‏السلام) چونان پدری پرهیزگار و زاهد که پسر تبهکارش را اندرز می‏دهد، چنین می‏نوشت: «این نامه‏ای است از معاویه پسر ابو سفیان، جانشین پیامبر خدا، به علی بن أبی طالب. ای علی! بدان که خدا و قیامت و سؤال قبر و بهشت و دوزخ حقیقت دارد. از آتش دوزخ بترس و دست از ستمکاری بدار و پارسایی پیشه کن». آنگاه این گونه نامه‏ها را در شام منتشر می‏کرد و با تبلیغ سوء، به شست و شوی مغزی مردم می‏پرداخت.

در دوران خفقان معاویه، مردم امام حسین (علیه‏السلام) را به عنوان حکیم و متکلّم، فقیه و مفسّر نمی‏شناختند. آنان به گونه‏ای در جهل و بی‏خبری فرو رفته بودند که مسایل دینی و قرآنی را از آن حضرت (علیه‏السلام) که از دودمان وحی و پروردهٴ کنار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، نمی‏پرسیدند.

«شیخ صدوق» در کتاب توحید می‏نویسد: «نافع ازرق در حضور حسین بن علی (علیه‏السلام) از ابن عبّاس مطلبی پرسید و سالار شهیدان پاسخ او را داد. نافع با گستاخی و جسارت به امام گفت: من از ابن عبّاس پرسیدم، نه از تو. چرا تو پاسخ دادی؟ ابن عبّاس به ناچار گفت: عیبی ندارد. حسین بن علی (علیه‏السلام) نیز فقیهی دانشمند است»[۱۴]. در آن روزگار، سرگذشت انسان کاملی چون سالار شهیدان که قرآن ناطق و جانشین رسول خدا بود و به اذن خدا از همهٴ حقایق عالم امکان آگاه بود به جایی رسیده بود که بدون معرفی ابن عباس شناخته نمی‏شد.

زمانی که معاویه پسرش یزید را به جانشینی خویش برگزید و همگان را به بیعت با او فراخواند، کوفیان با نوشتن نامه‏ای به امام حسین (علیه‏السلام) پیشنهاد قیام دادند؛ ولی او خواسته آن‏ها را نپذیرفت. سپس گروهی از آنان به حجاز رفته، محمّد بن حنفیه را به قیام فراخواندند. او نیز نپذیرفت و موضوع را به ابا عبد الله (علیه‏السلام) گزارش داد. آن حضرت (علیه‏السلام) فرمودند: هدف اینان، ریختن خون ما و رسیدن به بهره‏های دنیوی است؛ «إنّ القوم إنّما یریدون أن یأکلوا بنا ویستطیلوا بنا و یستنبطوا دماء الناس و دمائنا»[۱۵].

فرا رسیدن زمان قیام

پس از مرگ معاویه، یزید بر تخت سلطنت نشست. او جوانی خام، سبک سر و همواره در پی خوشگذرانی و می‏گساری بود. او هر چند خوی جاهلی و طغوای اموی را از پدر به یادگار داشت، ولی زیرکی و بینش سیاسی را از وی به ارث نبرده بود. بی‏پروایی او در زیر پا نهادن احکام اسلام و آشکار ساختن مفاسد، مردم را از ریا کاری و بی‏دینی امویان اندکی آگاه کرد و بهترین زمان برای قیام دینی فرا رسید.

سالار شهیدان تصمیم گرفتند که مردم بخش‏های مهم خاورمیانه را (حجاز و یمن و عراق و شام) با نهضتی خونین آگاه کنند. بدین منظور با پای خویش به مکّه که ام القرای حجاز بود، رفتند و در راه بارها با مردم سخن گفتند و به اطراف حجاز، پیام و پیک فرستادند.

سالار شهیدان در نامه‏ها و سخنرانی‏های رسمی خود فرمودند: من بدین علّت تصمیم به قیام گرفته‏ام که از جدّم رسول الله شنیدم: وقتی حاکمی ستمکار زمام امور جامعه را به دست گرفت و حلال خدا را حرام و حرام او را حلال کرد و سنّت خدا و پیامبر او را به بازی گرفت، باید با زبان و قلم و سلاح در برابر او ایستاد و هر کسی با چنین زمامداری مبارزه نکند، خدای سبحان او را همتای آن ستمگر کیفر می‏دهد؛ «من رأی سلطاناً جائراً مستحلا ً لحرم الله، ناکثاً لعهد الله، مخالفاً لسنّة رسول الله، یعمل فى عباد الله بالإثم والعدوان، ثمّ لم یغیّر بقول ولا فعل، کان حقیقاً علی الله أن یدخله مدخله»[۱۶].

نیز آن حضرت (علیه‏السلام) شنیدم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‏فرمود: «فرمانروایی بر خاندان ابو سفیان حرام است. اگر روزی معاویه را بر منبر من یافتید، او را بکشید»؛ امّا مردم مدینه وی را بر منبر پیامبر دیدند و او را نکشتند و اینک خدا آنان را به یزید فاسد و فاسق گرفتار کرده است[۱۷].

این بود که امام حسین (علیه‏السلام) در موسم حج که همهٴ زائران عازم عرفات بودند، آهنگ مناسک حج نکردند و به سراغ آن‏ها نرفتند، بلکه با یارانش به سوی عراق رهسپار شد تا توجّه همگان را در اعتمار موقع حج جلب کند.

عزم راسخ امام حسین (علیه‏السلام)

سالار شهیدان در آغاز قیام به خوبی می‏دانست که سپاهیان سیه‏روی یزید کمر به قتل او و یاران اندکْ شمارش بسته‏اند و مردم نیز او را یاری نخواهند کرد؛ زیرا اینان همان مردمانی بودند که به حضرت علی و امام حسن (علیهماالسلام) وفا نکردند و با امام حسین (علیه‏السلام) نیز تا آن هنگام بیعت نکرده بودند؛ حتّی مردم کوفه و مقرّ حکومت علی (علیه‏السلام) که با آن حضرت بیعت کردند و در نماز جمعه و جماعت و سخنرانی او حاضر می‏شدند، بر ایشان و امام حسن (علیه‏السلام) شوریدند. به چنین مردمی اعتمادی نبود؛ به ویژه آن که در میانهٴ راه کربلا به امام حسین (علیه‏السلام) خبر رسید که نمایندهٴ رسمی او یعنی مسلم را در کوفه، غریبانه به شهادت رسانده‏اند.

امام حسین (علیه‏السلام) با وجود همهٴ موانع و مخالفت دوستان و خویشان، تصمیم خود را برای ایستادگی در برابر یزید گرفته و خویشتن را برای شهادت آماده کرده بودند. ایشان می‏دانستند که طبق شرایط ظاهری، راهی برای تشکیل حکومت نیست؛ گرچه ممکن بود از راه‏های غیر عادی مبارزهٴ پی‏گیر او ثمر بخش شود و آن حضرت بتواند حکومت عدل الهی را تشکیل دهد.

آن حضرت پیشنهادهای محمد بن حنفیه مبنی بر رفتن به مکه یا یمن، پیشنهاد ولید و مروان بن حکم برای بیعت با یزید، عبدالله بن عمر مبنی بر برگشتن به مدینه را رد کردند چرا که عنصر محوری پیام سالار شهیدان، شخصیّت حقوقی انسان متعهّد و رهبر قیادی امّت است؛ یعنی هر که اندیشهٴ علمی و انگیزهٴ عملی‏اش مثل من است، با حکومت سلطه و ظلم کنار نمی‏آید و این مطلب (مبارزهٴ پی‏گیر) تنها وظیفهٴ من نیست، بلکه مسؤولیت همهٴ افرادی است که مثل من می‏اندیشند. نیز جریان مقابل من اختصاصی به یزید ندارد؛ بلکه هر طاغیِ غاشمی که مانند او مبتلا به جهل علمی و جهالت عملی است، باید تأدیب شود و از کاخ عزّت دروغین به کوخ ذلّت راستین هبوط کند.

سالار شهیدان که وارث پیامبران اولواالعزم است، برای براندازی نظام سلطه‏گر اموی مصمّم گشتند و دشواری‏ها و خطرهایی چون تبعید، مهاجرت، شهادت و اسارت خانواده و فرزندان را پذیرا شدند. حتّی به ایشان تهمت خارجی بودن زدند و آن حضرت (علیه‏السلام) را آشوبگر و خرابکار خواندند. آن حضرت (علیه‏السلام) در پاسخ به این بهتان‏های ناجوانمردانه، در وصیت‏نامهٴ رسمی خویش اعلام کردند: «إنى لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنّما خرجت لطلب الإصلاح فى أُمّة جدّى (صلی الله علیه و آله و سلم)، أُرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و أسیر بسیرة جدّى و أبى على بن أبى طالب»[۱۸]؛ یعنی من از همهٴ تهمت‏های یاد شده منزّه‏ام و از آن‏ها تبرّی می‏جویم. هدف سامی من، همان مقصود راقی پیامبران خداست و راه من نیز همان صراط مستقیم سلف صالحِ نبوّت و ولایت و امامت است.

پرداخت هزینهٴ سنگین برای آزادی دین

امام حسین (علیه‏السلام) برای رهانیدن دین الهی از اسارت امویان، هزینهٴ سنگینی پرداخت کرد. آن حضرت (علیه‏السلام) پیش از حرکت به سوی کربلا، چند شب پیاپی به زیارت مزار پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و با آن حضرت چنین نجوا کردند: درود بر تو ای پیامبر خدا! من حسین، فرزند تو و فرزند زادهٴ توأم. این مردم جایگاه مرا نشناختند و حق مرا ضایع نمودند و حرمت مرا نگاه نداشتند. این است شکوهٴ من به پیشگاه تو تا به دیدارت بشتابم؛ «أنا الحسین بن فاطمة، أنا فرخک و ابن فرختک… إنّهم قد خذلونى و ضیّعونى و إنّهم لم یحفظونى و هذا شکواى إلیک حتّی ألقاک»[۱۹].

شب بعد، از خداوند خواستند تا وظیفهٴ ایشان را به آن حضرت (علیه‏السلام) بنمایاند: خدایا! من معروف را دوست دارم و از منکر بیزارم. به احترام این مزار و کسی که در آن است، از تو می‏خواهم راهی پیش رویم نهی که خشنودی تو در آن است؛ «و أنا اَسألک یا ذا الجلال و الإکرام بحقّ هذا القبر و من فیه ما اخترت من أمرى هذا ما هو لک رضی». آنگاه در حالت منامیه پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدند که به او فرمودند: اکنون، پدر و مادر و برادرت در کنار من هستند. همهٴ ما مشتاق دیدار تو هستیم و تو را در بهشت درجاتی است که جز با شهادت به آن نمی‏رسی[۲۰].

تاریخ نگاران نوشته‏اند که امام حسین (علیه‏السلام) در خواب با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن گفت؛ ولی گویا این گفت‏وگو در حالت «منامیّه» انجام شده بود. حالت منامیه، حالتی خواب گونه است که انسان هنوز بیدار است و احکام بیدار بر او مترتب است، نه احکام خوابیده. در آن حالت، آنچه دیگران در رؤیای صادق می‏بینند، او در بیداری مشاهده می‏کند.

چنین حالتی چند بار برای سالار شهیدان پیش آمد. مثلا ً هنگام رفتن به سوی کربلا، امام حسین (علیه‏السلام) فرمودند: ﴿إنّا لله و إنّا إلیه راجعون﴾[۲۱]. امام سجّاد (علیه‏السلام) پرسید: چرا ﴿إنّا لله﴾ می‏گویید؟ فرمودند: اکنون در حالتی بودم که به من خبر رسید، این قافله را مرگ بدرقه می‏کند[۲۲]. در صبح عاشورا نیز امام حسین (علیه‏السلام) در حالت منامیه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدند که فرمودند: تو امشب مهمان ما خواهی بود[۲۳].

امام حسین (علیه‏السلام) با آگاهی از فضای سیاسی سیاه زمانه، منتظر دستور وحیانی بودند تا تکلیف الهی خویش را انجام دهند. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالت منامیه به او فرمودند: تو را در بهشت مقام والایی است که جز با شهادت به آن مقام نخواهی رسید. خانواده و فرزندانت را نیز به همراه خویش ببر؛ زیرا خواست خداوند این است که آنان اسیر شوند[۲۴]. برخی از دوستان و نزدیکان امام حسین (علیه‏السلام) به او گفتند: خاندان شما عزیزترین خاندان و خواهرت زینب کبرا (علیهاالسلام) عقیلهٴ بنی هاشم و بهترین زن روی زمین است. بنابراین، اینان را با خویش به عراق نبر تا اسیر امویان نگردند؛ ولی امام نپذیرفت؛ چنان‏که انبیای سَلَف، پیشنهاد سازش یا کوتاه آمدن یا سکوت و تقیّهٴ طراحان نزدیک خود را نمی‏پذیرفتند.

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی ، خلاصه صفحات ۱۶۹-۲۰۵

[۲] ـ بحارالأنوار، ج ۳۳، ص ۷/

[۳] ـ کافی، ج ۱، ص ۴۶۴/

[۴] ـ ارشاد، ج ۲، ص ۱۱۴/

[۵] ـ ناسخ التواریخ، ج ۲، ص ۳۹۰/

[۶] ـ بحارالأنوار، ج ۳۳، ص ۲۹۱/

[۷] ـ أعیان‏الشیعه، ج ۱، ص ۶۱۶/

[۸] ـ بحار الأنوار، ج۵، ص۳۱۲، ح۱/

[۹] ـ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۴۸/

[۱۰] ـ بحارالأنوار، ج۵، ص۳۱۲، ح۱/

[۱۱] ـ سورهٴ لقمان، آیهٴ ۱۸/

[۱۲] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ ۳/

[۱۳] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ ۳/

[۱۴] ـ توحید صدوق، ص۸۰/

[۱۵] ـ البدایة والنهایة، ج۸، ص۱۷۴/

[۱۶] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۸۱/

[۱۷] ـ الفتوح، ج۵، ص۱۷/

[۱۸] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۲۹/

[۱۹] ـ الفتوح، ج۵، ص۱۹؛ بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۳۳۷/

[۲۰] ـ الفتوح، ج۵، ص۲۰؛ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۲۸/

[۲۱] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۵۶/

[۲۲] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۷۹/

[۲۳] ـ کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص ۴۱۳/

[۲۴] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۲۸/


فـلسفـهٴ زیــارت و عـزاداری



فلسفهٴ زیارت و عزاداری [۱]

سرّ این که سفارش کرده‏اند هر روز زیارت عاشورا بخوانید و نسبت به اهل‏بیت(علیهم‏السلام) تولّی داشته و بر آنان صلوات و درود بفرستید و از دشمنانشان تبرّی بجویید، برای آن است که طرز فکر معاندان ایشان منفور شود وگرنه هم‏اکنون سخن از معاویه و یزید نیست تا آنها را لعنت کنیم. نام و یاد آنها رخت‏بربسته و قبرشان نیز زباله‏دانی بیش نیست، الآن سخن از فکر و راه یزید و یزیدیان عصر است[۲]. زن فرعون وقتی که به درگاه الهی دعا کرد، نگفت خدایا مرا فقط از فرعون نجات بده بلکه گفت: ﴿ربّ ابْنِ لی عنْدک بیتاً فی الجَنّة ونجّنی من فرْعوْن وعمله ونجّنی من القوْم الظالمین﴾[۳] یعنی مرا از فرعون و فرعونیان، که طرفداران سنّت سیّئه و رفتار ناپسند او هستند، نجات بده. تفکرّ برای همیشه باقی می‏ماند هر چند که اسم و عنوانش تغییر پیدا کند.

بعد از تار و مار شدن خوارج در نهروان و خارج شدنشان از صحنهٴ حیات و زندگی، به علی‏بن ابی‏طالب(علیهماالسلام) عرض شد: این مقدس‏های خشک از بین رفتند. فرمود: «کلاّ والله إنّهم نُطَف فى أصْلاب الرجال وقرارات النساء کلّما نَجَم منْهم قرنٌ قُطِع، حتّی یَکون آخرهم لُصوصاً سَلاّبین»[۴]؛ اینها نطفه‏هایی هستند در پشت مردان و قرارگاه زنان. هرگاه مقداری از اینها از بین بروند، عده ای دیگر ظهورمی کنند تا این که سرانجامِ کار، سارقانِ مسلّح و رهزنانِ غارتگر خواهند شد.

اکنون نیز، هم راه سالار شهیدان زنده است و هم‏مرام و مسلک اموی و مروانی و عباسی وجود دارد. این که سفارش فراوان به اشک ریختن و عزاداری کردن نموده‏اند برای آن است که اشک بر شهید اشتیاق به شهادت را به همراه دارد، خوی حماسه را در انسان زنده و طعم شهادت را در جان او گوارا می‏گرداند. چون اشکْ رنگ کسی را می‏گیرد که برای او ریخته می‏شود و همین رنگ را به صاحب اشک نیز می‏دهد. از این‏رو انسان حسینی‏منش، نه ستم می‏کند و نه ستم می‏پذیرد. این که عده‏ای به فکر ظلم کردن یا ظلم‏پذیری هستند برای آن است که خوی حسینی در آنها نیست وگرنه شیعهٴ خاص حسین‏بن علی(علیهماالسلام) نه ظلم می کند و نه ظلم می‏پذیرد. آن کسی که ظلم‏پذیر است اموی مسلک است چنان‏که ظالم هم اموی صفت است، هر چند که زمزمهٴ «یا حسین» بر لب داشته باشد. و در قیامت که هر کسی را به نام زمامدارش صدا می زنند: ﴿یوْم ندْعوا کلَّ أُناسٍ بإمامهم﴾[۵]، شخص ستمگر در صف امویان شرکت می کند. لذا اگر انسان بخواهد بفهمد که راهیِ راه حضرت حسین‏بن علی(علیهماالسلام) است یا راهیِ راه امویان، باید ببیند که در او خوی ستم‏پذیری یا سلطه‏گری وجود دارد یا نه. اگر گرایش به این خصلت‏های زشت را در خود دید باید در اخلاق خود تجدیدنظر کند.

گریه بر امام حسین (علیه‏السلام)[۶]

براساس نقلی معروف از حضرت سکینه (علیه‏السلام) بالای بدن مطهّر امام حسین (علیه‏السلام)، ایشان به این اصل کلی سفارش کردند که هر حادثهٴ تلخی پیش آمد کرد، آن را بهانه کنید و برای من اشک بریزید: «أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونى»[۷]؛ «هرگاه داستان غریب یا شهیدی را شنیدید، برای مظلومیت من گریه کنید»؛ زیرا اگر امام حسین (علیه‏السلام) به خلافت می‏رسید، دیگر غریب یا شهیدی وجود نداشت.

بنابراین، اصل کلی این است که هر حادثهٴ تلخ و ناگواری را باید بهانه کرد و برای سالار شهیدان اشک ریخت؛ نه آن‏که افراد داغدیده برای تسکین عواطف و احساسات خود آن حضرت (علیه‏السلام) را بهانه کنند و برای التیام زخم خویش اشک بریزند و ندبه نمایند و بین این دو گونه عزا داری فرق وافر است؛ زیرا محصول یکی تعزیت برای حضرت امام حسین (علیه‏السلام) است و نتیجهٴ دیگری تسلیت برای خود؛ هر چند ممکن است بهانه قرار دادن واقعهٴ جانسوز کربلا هم بی‏اثر نباشد.

وجود مبارک سیدالشهداء (علیه‏السلام) فرمودند: «أنا قتیل العبرة»[۸]؛ یعنی من که به هدف اِحیای حق و اِمحای باطل کشته شدم، باید عَبَرات داشته باشم؛ به طوری که چشمان علاقه‏مندان به سالار شهیدان پر از اشک شود و آن اشکْ فراوان از شبکهٴ چشم خارج گردد و به صورت انسان عبور کند تا عَبَرات بشود.

این سنّت حسنه، آثار فراوانی دارد، از جمله این که محبت اهل بیت (علیهم‏السلام) در قلب شیعیان حضور پیدا می‏کند؛ آنگاه دوست امامان معصوم (علیهم‏السلام) هرگز فکر و راه و روش آنان را رها نمی‏کند؛ زیرا رهبری جوارح به دست جانحه و دل است و زمامداری قلب را محبت به عهده می‏گیرد و دلِ دوستان حسین بن‏علی (علیه‏السلام) جوارح را به صَوْب صراط مستقیم رهنمود می‏شود.

پاورقی                                                                                  

[۱] حماسه و عرفان، ص ۳۱۰

[۲] ـ می دانید که لعن و نفرین و فریاد از بیداد بنی امیّه لعنةالله‏علیهم با آن که آنان منقرض و به جهنّم رهسپار شده اند، فریاد بر ستمگران جهان و زنده نگه داشتن این فریاد ستم شکن است. و لازم است در نوحه ها و اشعار مرثیه و اشعار ثنای از ائمهٴ حق(علیهم سلام الله) به طور کوبنده فجایع و ستمگری های ستمگران هر عصر و مصر یادآوری شود…(وصیت‏نامهٴ امام‏خمینی قدّس‏سرّه، مقدمه).

[۳] ـ سورهٴ تحریم، آیهٴ ۱۱/

[۴] ـ نهج البلاغه، خطبهٴ ۶۰/

[۵] ـ سورهٴ اسراء، آیهٴ ۷۱/

[۶] . شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص ۲۳۳

[۷] ـ مستدرک الوسائل، ج ۱۷، ص ۲۶/

[۸] ـ بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۲۸۰/


عرفان در عاشورا



عرفان در عاشورا [۱]


کربلا عصاره یک عمر عشق و ارادت به خدا


امام حسین علیه السلام و یاد خدا در تمام احوال..


اخلاص و تحصیل رضایت پروردگار.


توکل امام حسین (علیه السلام)


تحمل مصائب یکی از آثار اعتقاد به ناظر و شاهد بودن خدا

پیروزی انسان راضی به قضای الهی در هر حال..

 

 

کربلا عصاره یک عمر عشق و ارادت به خدا

محبت عبارت است از تمایل پیدا کردن و راغب بودن به چیزی که موجب لذت و راحتی انسان می‏گردد، که زاییدهٴ معرفت و ناشی از ادراک آن چیز است. از این‏رو کشش و تمایلی که در عالم جمادات وجود دارد مثل آهن و آهن‏ربا، جاذبهٴ زمین و… چون ظاهراً ناشی از معرفت و ادراک نیست؛ محبت نامیده نمی‏شود. و نیز هر چه معرفت بیشتر باشد، محبت افزونتر می‏شود چنان که هر چه کمال و موجبات لذت در محبوب بیشتر شود، محبت پررنگ‏تر می‏گردد: ﴿والّذین ءامنوا أشدّ حبّاً لله﴾[۲].

البته محبتی که انسان به خدا دارد از سنخ محبّت‏های دیگری است او کمالات را از ذات خود دارد و دیگران از او. از این‏جهت محبّت به او اصلی است ومحبت به دیگران تبعی؛ «أنت الّذى أزلت الأغیار عن قلوب أحبائک حتّی لم یحبّواسواک»[۳] محبت به او شهد خوشگواری است که هر کس چشید دل به‏اوسپرد و از دیگران چشم پوشید؛ «من ذالذّى ذاق حلاوة محبّتک فرام منْک بدلاً؟»[۴].

شرط رسیدن به کمال ایمان این است که انسان، خدا را از هر چیز، حتی از خودش بیشتر دوست داشته باشد؛ «لا یمحض رجل الإیمان بالله حتّی یکون الله أحبّ إلیه من نفسه وأبیه واُمّه ووُلْده وأهْله وماله ومن النّاس کلّهم»[۵].

فلذا چیزی که امام حسین(علیه‏السلام) را وادار کرد در روز عاشورا از همه چیز بگذرد، اسیرالکربات(اسیر گرفتاریها) گردد و هر مصیبت و اندوهی را تحمل کند؛ فقط عشق به خدای متعال بود. و این عشق چیزی نبود که ناگهان و در حادثهٴ سفر کربلا پیدا شده باشد. بلکه در تمام دوران حیات آن حضرت این عشق وجود داشت و حادثهٴ عاشورا در حقیقت ثمره و محصول این عشق و ارادت بود. مناجاتهایی که از آن حضرت در دسترس ما وجود دارد مخصوصاً دعای عرفه، گویای این عشق و ارادت و نفوذ آن در اعماق وجود آن حضرت است.

امام حسین علیه السلام و یاد خدا در تمام احوال

ذکر خدا امری قلبی است که هر خیر و برکتی از آن ناشی می‏شود و ذکر زبانی، دعا، نماز، تلاوت قرآن و غیره از آن جهت که سبب به وجود آمدن این امر قلبی می‏شود، ذکر شمرده شده است.آنچه را قرآن کریم مایهٴ آرامش قلب می‏داند: ﴿ألا بذکر الله تطمئنّ القلوب﴾[۶] همین ذکر قلبی است. این که امام حسین(علیه‏السلام) چون کوه در مقابل انبوهی از اندوه ایستاد و هیچ گونه تردید، اضطراب، دودلی، ترس و وحشت را به خود راه نداد، بلکه ترس را ترسانده و اضطراب را مضطرب نموده و تردید را مردّد کرده بود، منشأش همین ذکر قلبی و توجه باطنی و اندرونی بود.

سالار شهیدان(علیه‏السلام) پیوسته نام خدا بر لب و یاد خدا در دل دارد موقع حمله به دشمن «لاحول ولاقوّة إلاّ بالله العلىّ العظیم»[۷] می‏گوید، هنگام احساس خطر مرگ ﴿إنّا لله وإنّا إلیه راجعون﴾ بر زبان جاری می‏کند[۸]، هنگام رسیدن به کربلا، از بلاها و مصیبتهای آن به خدا پناه می‏برد؛ «أللّهمّ أعوذ بک من الکرب والبلاء»[۹]، وقت عزیمت جوان دلاورش به میدان نبرد، خدا را شاهد می‏گیرد: «أللّهمّ اشهد علی هؤلاء القوم فقد برز إلیهم… »[۱۰] و بالاخره دشمنان خودش را سرزنش می‏کند و می‏گوید: شیطان بر شما مسلط شد و یاد خدا را از دل و فکرتان برد ننگ بر شما و بر اهدافتان باد، ما ملک خدا هستیم و بازگشتمان به سوی اوست؛ «لقد استحوذ علیکم الشیطان فأنساکم ذکر الله العظیم فتبّاً لکم ولما تریدون، إنّا لله وإنّا إلیه راجعون»[۱۱] و دهها و صدها نمونهٴ دیگر که در جریان حادثهٴ کربلا و زندگی آن حضرت و یارانش به وفور پیدا می‏شود.یکی از آنها اهمیت دادن امام حسین علیه السلام به نماز است. حضرت سید الشهداء (علیه السلام) با همهٴ سابقه‏ای که در طول عمر شریف خود در نماز و عبادت داشت[۱۲]، عصر تاسوعا از برادرش حضرت ابوالفضل(علیه‏السلام) خواست یک شب از امویان مهلت بگیرد تا در آن یک شب فقط دعا، نماز، تلاوت قرآن، استغفار و راز و نیاز باخدا داشته باشد؛ «فهو یعلم أنّى کنت قد اُحبّ الصّلاة له وتلاوة کتابه وکثرة الدعاء والاستغفار»[۱۳].

در ظهر عاشورا که تنور جنگ به شدت گرم و درگیری و نبرد به نهایت درجهٴ حدّت خود رسیده بود، وقتی صحبت از نماز شد، به فکر اقامهٴ نماز افتاد و فرمود: «ذکرت الصّلاة جعلک الله من المصلّین‏نعم هذا أوّل وقتها ثم قال: سلوهم أن یکفّوا عنّا حتی نصلّى»[۱۴]؛ نماز را به یادمان آوردی خدا تو را از نمازگزارانی قرار دهدکه به یاد او هستند، بله اکنون اول وقت آن است، از دشمنان بخواهید که دست از جنگ بشویند تا نمازمان را بخوانیم. و چون آنها حاضر به تعطیل کردن جنگ نشدند، سعیدبن‏عبدالله حنفی و زهیربن‏قین پاسداری از جان امام(علیه‏السلام) در حال نماز را به عهده گرفتند و در نهایت، این دو شهید سعید فدای نماز شدند[۱۵].

اخلاص و تحصیل رضایت پروردگار

امام حسین(علیه‏السلام) هدف اصلی سفر به کربلا را تحصیل رضای الهی می‏داند و لذا در آغاز سفر کنار قبر جدّ گرامش(صلی الله علیه و آله و سلم) از خدا می‏خواهد که او را موفّق به این کار بدارد: «أسئلک یا ذاالجلالِ والإکرام بحقّ القبْر ومنْ فیه إلاّ إخْترتَ لى ما هو لک رضی ولرسولک رضی»[۱۶][۱۷]؛ ای خدای با جلالت و کرامتْ‏بخش به حق این قبر و به حق کسی که در میان آن غنوده است، از تو می‏خواهم که راهی در پیش‏روی من بگذاری که رضای تو و رضای رسول مرتضای تو(صلی الله علیه و آله و سلم) در آن است. رضایت رسول‏خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و رضایت مؤمنین که در بعضی از نقلها آمده است در راستای رضای پروردگار، مطلوب است وگرنه ارزش نفسی و مطلوبیت ذاتی ندارد.

آن حضرت در مسیر سفر کربلا وقتی به منزل شراف[۱۸] رسید پس از ملاقات با حرّ و سربازان او هم بعد از نماز ظهر سخنرانی کرد و هم بعد از نماز عصر. در سخنرانی دوم فرمود: «أیها النّاس فإنّکم إن تتّقوا الله وتعرفوا الحقّ لأهله یکن أرضی لله عنکم»[۱۹]؛ مردم! اگر تقوای الهی را پیشه خود کنید و بپذیرید که حق در دست صاحبانش باشد موجب رضای خدا خواهد بود. آن گاه خود را معرفی کرد و فرمود: ما اولی از دیگران هستیم. این جمله روحیهٴ تحصیل رضای الهی را در جامعه القا و تقویت می‏کند.

قبل از حادثهٴ کربلا، سالهای آخر خلافت معاویه، امام حسین(علیه‏السلام) در سفر حج خطبه‏ای در منا خواند و از اوضاع جاری کشور اظهار ناخشنودی نمود. درپایان خطبه فرمود: «أللّهمّ إنّک تعْلم أنّه لم یکن ما کان منّا تنافساً فى سلطانٍ ولا التماساً من فضول الحُطام ولکن لنُری المعالم منْ دینک ونظهر الإصلاح فى بلادک‏ویأْمن المظلومون من عبادک ویعمل بفرائضک وسننک وأحکامک»[۲۰]؛ خدایا تو می‏دانی که این تلاشها و اقدامها نه به منظور رقابت در سلطنت و حکومت است و نه به منظور دست‏یابی به ثروت و نعمت مادی. بلکه می‏خواهیم اصول و ارزشهای دین تو را آشکار کنیم و آنها را ارائه دهیم و اصلاح در مملکت تو پدید آوریم و مظلومان از بندگان تو امنیت پیدا کنند و احکام و قوانین تو مورد عمل قرار گیرد.

مسئلهٴ اصلاح در امّت در وصیت‏نامهٴ امام حسین(علیه‏السلام) نیز،که آن را قبل از حرکت از مدینه نوشته، آمده است. لیکن هیچ یک از اظهار معالم دین، اصلاح در بلاد، ایجاد امنیت برای مظلومان، اِحیای احکام الهی و مبارزه با بدعت، چیزی نیست که منافاتی با رضایت خدا داشته باشد یا غیر آن باشد بلکه عین تحصیل رضای اوست.

البته امام حسین(علیه‏السلام) این را خصلت شخصی خود نمی‏داند، بلکه خصلت اهل بیت را چنین برمی‏شمرد: «رضی الله رضانا أهل البیت»[۲۱].

توکل امام حسین علیه السلام

امام حسین(علیه‏السلام) در طول سفر کربلا خدا را تنها تکیه‏گاه خودش می‏داند و همواره این مطلب توحیدی را اعلام می‏کند. در دومین سخنرانی خود در روز عاشورا، پس از آن که هر دو سپاه آمادهٴ نبرد شدند، خطاب به سربازان عمرسعد فرمود: «…إسمعوا قولى ولا تعجلوا… «فأجمعوا أمرکم وشرکائکم ثمّ لایکن أمرکم علیکم غُمّة ثمّ اقضوا إلی ولا تنظرون»؛ «إنّ ولیی الله الذی نزل‏الکتاب وهو یتولّی الصالحین»»[۲۲]؛ دست در دست همفکرانتان دهید و با دوستانتان همداستان شوید تا کارها بر شما اشتباه نشود و آن‏گاه تصمیم نهایی خود را دربارهٴ من بگیرید و به من مهلت ندهید که سرپرست من خدایی است که قرآن را فرستاده و دوست‏دار و سرپرست صالحان است. پس از نفرینی که دربارهٴ ناکثان عهدشکن کرد به خداوند عرضه داشت: «أنت ربّنا علیک توکّلنا وإلیک أنبنا وإلیک المصیر»[۲۳]؛ خدایا! تو پروردگار ما هستی، بر تو توکّل می‏کنیم و صیرورت ما به سوی توست.

و در همان روز عاشورا دستش را به سوی آسمان بلند کرد و عرضه داشت: «أللّهمّ أنت ثقتى فى کلّ کرب»[۲۴]؛ خدایا در هر مصیبتی تکیه‏گاه من تو هستی.

در موقع وداع با اهل بیت خود به آنان فرمود: «واعلموا أنّ الله تعالی حامیکم وحافظکم وسینْجیکم منْ شرّ الأعداء ویجعل عاقبة أمرکم إلی خیر»[۲۵]؛ بدانید که خدا حامی و حافظ شماست و به زودی شما را از شرّ دشمنان حفظ می‏کند و عاقبت کار شما را خیر می‏گرداند.

در واپسین لحظات عمر شریف خود وقتی که سر بر بالین شهادت گذاشت، در مناجات خود با قاضی‏الحاجات عرضه داشت: «أللّهمّ متعالى المکان عظیم الجبروت… أستعین بک ضعیفاً وأتوکّلُ علیک کافیاً… »[۲۶]؛ ای خدای بلندمرتبه و دارای قدرت و جبروت… در حالی که ضعیفم از تو کمک می‏خواهم و استعانت می‏جویم و بر تو توکّل می‏کنم و همین مرا کافی است….

تحمل مصائب یکی از آثار اعتقاد به ناظر و شاهد بودن خدا

عارف عالَم را محضر خدا می‏داند و او را شاهد، حاضر و ناظر بر جمیع امور. این اعتقاد نه تنها مانع صدور گناه و خلاف از او می‏شود بلکه سبب آسان شدن تحمّل مصائب نیز می‏گردد.

امام حسین(علیه‏السلام) در روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب، سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: «أللّهمّ إنّک تری ما یصْنع بولد نبیک»[۲۷]؛ خدایا تو شاهدی و می‏بینی که با پسر پیغمبر تو چه می‏کنند.

چنان‏که پس از شهادت طفل شیرخوار دست مبارک خود را زیر گلوی او گرفت وقتی کف دستش پر از خون شد، آن را به طرف آسمان پاشید و گفت: «هوّن علىّ ما نزل بى أنّه بعین الله»[۲۸]؛ آنچه که این مصیبت را بر من آسان می‏کند این است که این مصایب در محضر خدا و منظر او واقع می‏شود و او می‏بیند.

پیروزی انسان راضی به قضای الهی در هر حال

عارف معتقد است آنچه در عالم وجود واقع می‏شود قضای الهی است و تا چیزی از جانب او مقدّر نشده باشد واقع نمی‏شود چنان‏که از آن طرف نیز هر چه مقدّر شد حتماً واقع می‏شود: «یا اختاه کلّ ما قُضى فهو کائن»[۲۹]؛ خواهرم آنچه تقدیر خداست واقع خواهد شد. بدین جهت در مقابل قضا و قدر الهی کاملا تسلیم و راضی است هم در ظاهر هم در باطن، هم در گفتار هم در کردار. برای او عزت و ذلت، فقر و غنا، راحتی و سختی، صحت و مرض،… یکسان است.

امام حسین(علیه‏السلام) در این گفتار می‏فرماید: در هیچ یک از دو طرف شکست و پیروزی ظاهری من ضرر نمی‏کنم طبعاً شاکر است و زبان شکایت نمی‏گشاید. چون می‏داند آنچه واقع می‏شود مورد رضایت تکوینی خداست، گرچه تشریعاً بدان راضی نباشد.

حضرت حسین‏بن علی(علیه‏السلام) در وصیت‏نامهٴ خود،که به محمّدحنفیه نوشته، فرموده‏اند: «ومن ردّ علىّ هذا أصْبر حتّی یقضى الله بینى وبین القوم بالحق وهو خیر الحاکمین»[۳۰]؛ هر کس مرا رد کند و از یاری من سرباز زند صبر می‏کنم تا خدا بین من و بین قوم اموی حکم کند که او بهترین حکم‏کننده است.

و در آخرین لحظات نیز در مناجات خود عرضه می‏دارد: «صبراً علی قضائک یا ربّ… صبراً علی حکمک… »[۳۱]؛ پروردگارا بر قضا و حکم تو صبر می‏کنم….

نه تنها خود آن حضرت چنین است بلکه اهل بیت و اصحاب خود را نیز توصیه می‏کند که در مقابل قضای الهی صبر کنند و تسلیم باشند. در روز عاشورا خطاب به عموزادگان و اهل بیت خود فرمود: «صبراً یا بنى‏عمومتى صبراً یا أهل بیتى»[۳۲]. چنان‏که خطاب به اصحاب خودش نیز فرمود: «صبراً بنى الکرام… »[۳۳] یعنی چون شما از خاندان کرامت هستید، باید صبر کنید. به خاطر القای همین روحیه به بستگان است که زینب کبری در مجلس ابن‏زیاد می‏فرماید: هر چه دیدم زیبا و گوارا بود؛ «ما رأیت إلاّ جمیلاً»[۳۴].

البته بسیاری از حقایق عالم برای ما مجهول است و ما فقط به ظواهر امور می‏اندیشیم و از آنها آگاهی پیدا می‏کنیم. از این‏رو ممکن است که تحمل مصیبتی برای ما سنگین باشد. اما اگر حقایق پشت‏پرده برای ما مکشوف گردد و بدانیم که خدا فقط خیر بندگان خود را می‏خواهد، سنگین‏ترین مصیبت را تحمل خواهیم کرد.

اینها جلوه‏هایی از معنویت و عرفان کربلا بود که به طور اجمال مورد اشاره قرار گرفت.

پاورقی                                                                                  

[۱] . حماسه و عرفان، خلاصه صفحات ۲۳۷-۲۶۱

[۲] . سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۶۵/

[۳] . بحار، ج ۹۵، ص ۲۲۶/

[۴] . مفاتیح الجنان، مناجات خمس‏عشرة، مناجات المحبین.

[۵] . بحار، ج ۶۷، ص ۲۵/

[۶] . سورهٴ رعد، آیهٴ ۲۸/

[۷] . بحار، ج ۴۵، ص ۵۰/

[۸] . همان، ج ۴۴، ص ۳۷۹/

[۹] . همان، ص ۳۸۱/

[۱۰] . همان، ج ۴۵، ص ۴۳/

[۱۱] . همان، ص ۶/

[۱۲] . از امام سجّاد (علیه‏السلام) روایت شده که فرمود: پدرم در شبانه‏روز هزار رکعت نماز می‏خواند؛ «… کان یصلّى فى الیوم واللیلة ألف رکعة». (بحار، ج۴۴، ص۱۹۶).

[۱۳] . همان، ص ۳۹۲/

[۱۴] . همان، ج ۴۵، ص ۲۱/

[۱۵] . همان. برخی به جای زهیر بن قین از عمروبن قرظهٴ کعبی نام برده‏اند.

[۱۶] . بحار، ج ۴۴، ص ۳۲۸/

۳/ بحار، ج ۴۴، ص ۳۲۸/

[۱۸] . نام یکی از منزلگاههایی که بین مکه و کربلا بوده و امام حسین علیه السلام در این منزل با سپاه حرّ برخورد نموده و خطبه خواندند. (مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص ۹۷)

[۱۹] . همان، ص ۳۷۷/

[۲۰] . تحف العقول، ص۲۳۹، کلمات امام حسین (علیه‏السلام). این جملات با تفاوت مختصری در خطبهٴ ۱۳۱ نهج‏البلاغه نیز آمده است که بیانگر وحدت هدف آن بزرگواران است.

[۲۱] . بحار، ج ۴۴، ص ۳۶۷/

[۲۲] . مقتل مقرم، ص ۲۲۷/ برگرفته از آیهٴ ۱۹۶ اعراف و آیهٴ ۷۱ یونس/

[۲۳] . مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۸/

[۲۴] . بحار، ج ۴۵، ص ۴/

[۲۵] . مقتل مقرم، ص ۲۷۶/

[۲۶] . همان، ص ۲۸۲/

[۲۷] . بحار، ج ۴۴، ص ۳۲۱/

[۲۸] . همان، ج ۴۵، ص ۴۶/

[۲۹]. مقتل خوارزمی، ج۱، ص۲۲۶/

[۳۰]. بحار، ج ۴۴، ص ۳۳۰/

[۳۱]. مقتل مقرم، ص ۲۸۳/

[۳۲]. بحار، ج ۴۵، ص ۳۶/

[۳۳]. همان، ج ۴۴، ص ۲۹۷/

[۳۴]. بحار، ج ۴۵، ص ۱۱۶/


شـنـاخت ســیره ابا عبـد الله الحسین (علیه السلام)



شناخت سیره ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) [*]

یکی بودن سیره حسینی و سیره نبوی..

سیره پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

امام حسین (علیه‏السلام) میزان حق و باطل.

مبنای نهضت حسینی..

استمرار پیروزی حق..

حضرت سید الشهداء، تمثّل جهاد اسلامی..

یکی بودن سیره حسینی و سیره نبوی

بهترین تفسیر نهضت حسینی را سخنان و نامه‏های خود آن حضرت (علیه‏السلام) به عهده دارد و چون آن حضرت در وصیّتنامهٴ رسمی‏اش راز نهضت خود را ادامهٴ راه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرمؤمنان (علیه‏السلام) بیان کردند، تفسیر نهضت آن حضرت (علیه‏السلام) بدون آشنایی کامل به سیرهٴ امیرمؤمنان (علیه‏السلام) و سیرهٴ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ممکن نیست؛ «و أسیر بسیرة جدى و أبى على بن أبی‏طالب»[۱].

سیرهٴ حضرت علی بن ابی طالب (علیه‏السلام) همان سیرهٴ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، نه جدای از آن؛ زیرا آن انسان کاملی که به منزلهٴ جان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، روش او نیز همان سیرهٴ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود. اگر بخواهیم سیرهٴ علی ابن ابی طالب را تحلیل کنیم، باید سیرهٴ مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را تحلیل نماییم و سیرهٴ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را نیز پیش از هر چیز باید قرآن تبیین کند؛ چون رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم مفسّر علمی قرآن است و هم مفسّر عملی آن.

سیره پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

هر که به مقام انسانیّت کامل بار یابد، همهٴ شؤون حیات او را برنامهٴ الهی رهبری می‏کند و چون خدای سبحان کارش بر صراط مستقیم است، سیرهٴ رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) که به هدایت جامعه بشری عنایت دارد، بر صراط مستقیم است؛ ﴿إن ربّی علی صراط مستقیم﴾[۲] و قبل از هر چیز، تعیین سیرهٴ آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) را باید از قرآن کریم استنباط کرد.

روش و هدف رهبری ویژه‏ای که خداوند به پیامبرش آموخت این است؛ ﴿الر کتاب أنزلناه إلیک لتخرج النّاس من الظّلمات إلی النّور بإذن ربّهم إلی صراط العزیز الحمید﴾[۳]؛ «قرآن نازل شده است تا تو جامعه را نورانی کنی و مردم را از تیرگی و تاریکی برَهانی و آنان را روشن کنی».

بر این اساس، اگر خداوند در سورهٴ مبارک «حدید» فرمود: ما انبیا را اعزام و کتاب‏ها را با آنان نازل کردیم تا مردم به قسط و عدل قیام کنند؛ ﴿لیقوم النّاس بالقسط﴾[۴].

در صدد بیان، هدف متوسّط رسالت است، نه هدف نهایی آن؛ زیرا هدف نهایی رسالت، نورانی شدن جامعه است و به یقین، جامعهٴ نورانی عملکردش بر پایهٴ قسط و عدل است.

هدف نهایی نبوت، نورانی شدن جامعه و خروج آن از هر تیرگی و تباهی است؛ ﴿لتخرج النّاس من الظّلمات إلی النور بإذن ربّهم إلی صراط العزیز الحمید﴾[۵] و سیرهٴ رسول خدا همین هدف والاست که خداوند او را به آن سَمْت سامی آشنا کرد.

قرآن که کتابی بیّن و روشن است، برای بیان چگونگی نورانی شدن مردم و جامعه، قیام موسای کلیم (علیه‏السلام) را به دنبال این بحث مطرح کرد و چنین فرمود: قرآن نازل شده است تا مردم را نورانی کنی و راه آن نیز تشکیل حکومت اسلامی است؛ یعنی فقط دین باید در جامعه حکومت کند.

یقیناً نورانی کردن جامعه، نیازمند رهبری الهی، پایداری و شکر فراوان تودهٴ مردم است. عنصر رهبری الهی را خداوند با جریان موسای کلیم تأمین کرد و پایداری و شکر فراوان امّت را با آیهٴ ﴿و ذکّرهم بأیّام الله إنّ فی ذلک لایات لکلّ صبّار شکور﴾[۶] تبیین کرد. خداوند به موسای کلیم فرمود: وقتی می‏توانی آل فرعون و سامری را از میان‏برداری که امّتی آگاه و صابر و شکور داشته باشی و به همین منظور آن‏ها را به ایّام خدا متذکّر کن. البته ضایعات یک انقلاب بزرگ، فریبکاری بدخواهان آن، فریب خوردگی ساده‏لوحان آن و سرانجام، اوج و حضیض آن برای دیگران عبرت و آموزنده است.

در بقا و نگهداری نظام اسلامی نیز سپاس فراوان لازم است و کیفیت سپاسگزاری، آن است که انسان تمام نعمت‏ها را از خدا بداند و از نعمت خدادادی بیش‏ترین بهرهٴ صحیح را ببرد و هرگز مغرور تنعّم نگردد.

امام حسین (علیه‏السلام) میزان حق و باطل

قیام سالار شهیدان به دنبال قیام انبیای گذشته، به مردم جهان تفهیم می‏کند که نظام حق، کدام است و نظام باطلْ کدام. آن حضرت (علیه‏السلام) برای تحقیق و تفهیم این مطلب، چاره‏ای جز نثار خون و ایثار فرزند و مال و جان نداشتند؛ زیرا آنقدر رسوبات جاهلیّت اموی زیاد بود که ممکن نبود با سخنرانی و نامه‏نگاری مطلب را حل کرد. اگر مطلب خیلی ضروری و عمیق شد، چاره‏ای جز استقبال شهادت نیست. از این‏رو، وجود مبارک حسین بن علی (علیه‏السلام) از ذات مقدّس رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)این برنامه را دریافت کردند که در شرایط کنونی، یک سلسله شهادت‏ها و اسارت‏ها لازم است تا آن دینی که می‏رود به فراموشی سپرده شود، احیا گردد و در این هنگام بود که حسین بن علی (علیه‏السلام) قیام کردند.

امام حسین (علیه‏السلام) فرمودند: من قیام کردم تا پاک از ناپاک جدا شود؛ زیرا تا آزمون نشود، وارسته و غیر وارسته در کنار همند و امتحان است که پاک را از ناپاک و حق را از باطل جدا می‏کند. پس، آن حضرت مایهٴ امتحان ذات اقدس پروردگار است و خدا با او طیّب و غیر طیّب را از هم جدا می‏کند؛ چون امام، میزان الاعمال و شجرهٴ طوبا و حق است و عقاید، اوصاف و اعمال را با حق می‏سنجند؛ یعنی عقیدهٴ امام معصوم (علیه‏السلام) که حق است، میزان سنجش عقاید دیگران و همچنین دربارهٴ اوصاف و اعمال، می‏توان میزان بودن آن‏ها را باور داشت. چون انسان کامل با حق است و حق با اوست و او از حق جدا نمی‏شود، می‏تواند میزان عقاید، اخلاق، اعمال و اقوال باشد.

از این رو، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارهٴ امیر مؤمنان (علیه‏السلام) فرمودند: «المیزان میزانک»[۷]؛ «میزان تو میزان است»؛ یعنی عقاید، اخلاق افعال و اقوال مردم را با عقیده، خلق، فعل و قول علی (علیه‏السلام) و اولاد او می‏سنجند. هر عقیده، خلق، فعل و قولی که مطابق عقیده و خُلق و افعال و اقوال آن‏ها بود، حق است؛ وگرنه باطل. از این‏رو، امام حسین (علیه‏السلام) فرمودند: من میزان طیّب و خبیثم. اگر جامعه‏ای بخواهد پاک را از ناپاک جدا کند، حتماً باید با سنّت و سیرت حضرت سیّدالشهدا (علیه‏السلام) ارزیابی شود و مهم‏ترین اثر آن حضرت (علیه‏السلام) همانا نهضت گسترده و تاریخ ساز کربلاست که مجلای عقیدهٴ صحیح، مظهر خُلق کامل و تبلور فعل درست و قول راست است.

مبنای نهضت حسینی

قیام حضرت امام حسین (علیه‏السلام) همان طور که از نامه‏ها، پیام‏ها و خطبه‏های ایشان استنباط می‏شود، یک مبنای خاص داشت و یک بنای مخصوص؛ چنان که خروج امویان نیز مبنا و بنای خاص خود را داشت. آنچه مورد اعتقاد سالار شهیدان بود و بر همان مبنا مبارزهٴ خود را بنا نهادند و قیام کردند این بود که در نظام هستی، حق پیروز است؛ خواه از قدرت مادی برخوردار باشد یا نه و نیز باطل محکوم به شکست است. آنچه مبنای امویان بود و بر همان مبنا حکومتشان را بنا کردند، این بود هر که قدرت مادی دارد، پیروز است؛ خواه با حق همراه باشد یا نه؛ وگرنه محکوم به شکست است، هر چند حق باشد.

این دو طرز فکر که همواره بوده و هست، از دو نوع جهان‏بینی نشأت می‏گیرد. کسی که جهان را در ماده خلاصه می‏کند و اصالت را به ماده می‏دهد، هر جا جریان طبیعت بیش‏تر حضور داشت، آن جا محور قدرت تلقّی می‏شود و در آن محور، قیام و قعود، عزل و نصب، عزت و ذلت دور می‏زند؛ ولی کسی که جهان‏بینی را بر اساس حقیقت هستی تنظیم کرده است، اصالت را به معنا می‏دهد و در محور حق حرکت می‏کند. این گروه، حق محورند، در قبال دیگران که مادّه محورند. بر همین اساس، همیشه در مقابل انبیای الهی افرادی قیام می‏کردند که چنین معتقد بودند: ﴿قد أفلح الیوم من استعلی﴾[۸]؛ در برابر پیام‏آوران خدا که می‏گفتند: ﴿قد أفلح من تزکّی﴾[۹]. طرز تفکر آل فرعون، هم قبل از آن‏ها بود، هم پس از آن‏ها. این شعار کسی است که در تفکّر او اصالت با ماده است. او می‏گوید: در نظام طبیعت، ضعیف پایمال است؛ یعنی همان شعار ﴿قد أفلح الیوم من استعلی﴾[۱۰]. امّا آن که می‏گوید: حق در جهان حاکم است و باید در محور حق حرکت کرد، شعارش﴿قد أفلح من تزکّی﴾[۱۱] است، یعنی هر کس روان خود را تهذیب کند به فلاح می‏رسد.

خلاصه آن که در جهان هستی، باطل، نه اثری دارد و نه دوامی و سراسر جهان بر اساس حکومت حق تنظیم شده است و نیز در جریان حکومت‏ها حق، باطل را سرکوب می‏کند و سخن مؤمنان جنگجو نیز همین است: ﴿کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله﴾[۱۲]. بر این مبنا اگر حق با کسی بود، وی از تنهایی یا کمی یاری‏کننده وحشتی ندارد؛ بلکه همهٴ تلاش و کوشش او در این خلاصه می‏شود که حق را بشناسد و نیز در شناخت حق، محقِّق باشد و نه مقلّد و پس از شناخت حق به خود حق متّصف و متحقّق شود. اگر متحقق به حق شد، یقیناً ثابت و پیروز است و هرگز شکست نمی‏خورد و باید از باطل بپرهیزد و پس از شناخت باطل، قهراً آن را سرکوب خواهد کرد.

استمرار پیروزی حق

چون امام حسین (علیه‏السلام) دین ممثَّل و عینیّت دین بودند، می‏خواستند که اسلام با همین ویژگی خود در جامعه عینیّت پیدا کند؛ لیکن عینیّت یافتن دین در نشأهٴ طبیعت با تزاحم همراه است؛ زیرا ممکن نیست چیزی در عالم طبیعت یافت شود و از گزند مزاحمت مصون بماند. البته اگر آن شی‏ء حق بود، می‏ماند و مزاحم آن خودش آسیب می‏بیند، بی آن که به حق آسیبی برساند؛ ولی اگر آن شی‏ء حق نبود، از برخورد چیزهای دیگر آسیب می‏بیند، بی آن که بتواند در درازمدّت به چیزی آسیب برساند.

بنابراین، اگر گاهی می‏پنداریم که حق از باطل شکست خورده و باطل پیروز شده است، برای آن است که یا آنچه را حق نیست، حق پنداشتیم و آن چه را باطل نیست، باطل. یا اگر حق و باطل را درست فهمیدیم، پیروزی را به جای شکست و شکست را به جای پیروزی نشانده‏ایم و در این محاسبه اشتباه کرده‏ایم؛ وگرنه شکست حقّ حقیقی (نه وهمی) و پیروزی باطلِ واقعی (نه پنداری)، هر چند در مدّتی کوتاه ممکن نیست؛ زیرا باطل مانند کف روی آب است و حق مانند سیل خروشان. باطل در سایهٴ حق، نمایی دارد و ممکن نیست که بتواند حق را از بین ببرد؛ زیرا اگر حقّی نباشد، باطلی نیست؛ چون باطل، حق‏نماست. اگر سیلی نباشد، کفی نیست؛ چنان‏که اگر نور و شاخص نباشد، سایه‏ای نخواهد بود و هرگز کف به جنگ سیل یا سایه به جنگ نور و شاخص نمی‏رود.

لذا انسان حق مداری که برای صیانت دین الهی، نستوهانه جهاد می‏کند هرگز شکست ندارد؛ زیرا وی بیش از دو راه در پیش رو ندارد که هر دو از نظر دانش، حق است و از نظر گرایش، خیر و زیبا: یکی شهادت و دیگری پیروزی است که از آن‏ها به ﴿احدی الحسنیین﴾[۱۳]، یاد می‏شود؛ امّا شخص باطلْ‏طلبی که برای حق زدایی می‏کوشد، هرگز پیروز نخواهد شد؛ زیرا او بیش از دو راه در پیش رو ندارد که هر دو از نظر آگاهی عقل باطل است و از نظر گواهی دل شرّ و زشت: یکی تعذیب الهی بدون واسطه و دیگری تعذیب به واسطه رزمندگان اسلام است: ﴿قاتلوهم یعذّبهم الله بأیدیکم و یخزهم﴾[۱۴].

حسین بن علی (علیه‏السلام) در شرایطی قیام کردند که در اثر طغیان حاکمان ستم و جهل علمی و جهالت عملی تودهٴ مردم، قسمت مهم خاورمیانه مبتلا به انحراف عقیده و سوءخلق و رفتار تبهکارانه بود و محرومیت از تبلیغ صالحان و نفوذ طالحان ددمنش، منشأ همهٴ این تباهی‏ها شد. حضرت سید الشهداء در روز عاشورا فرمودند: سرّ این که نصایح من در شما اثر نمی‏کند و رهنمود مرا نمی‏پذیرید، این است که شکم‏های شما با حرام پر شده است؛ «ملئت بطونکم من الحرام»[۱۵] و حرام ممکن نیست با حلال هماهنگ شود و غذای حرام ممکن نیست با اندیشهٴ صحیح جمع شود.

از این رو، ذات مقدّس سالار شهیدان فرمودند: با این که من حجّت خدایم و کلام حق از درون من می‏جوشد و اگر کسی مستعد دریافت سخن رسا باشد، یقیناً متأثر می‏شود، امّا شما ای طاغیان اموی و مروانی، توان پذیرش پیشنهاد صحیح را از دست داده‏اید؛ زیرا اندیشه، نه خودجوش است و نه از جای دیگر پر می‏کشد؛ بلکه اندیشه محصول همان غذاهای چندین سالهٴ قبل است که راه افتاده و اکنون علم و فهم شده است؛ چنان‏که انگیزه نیز چنین است.

حضرت سید الشهداء، تمثّل جهاد اسلامی

از نامه‏ها و خطابه‏های سالار شهیدان به دست می‏آید که تنها هدف آن حضرت (علیه‏السلام)، احیای دین بود و تنها راه احیای دین نیز تأسیس نظام اسلامی در جامعه است و یگانه راه تأسیس نظام اسلامی نیز نثار و ایثار جان و مال است و تنها گروهی که آن هدف و این راه و این کولباره و مهمّات جهادی را می پذیرند، مردان الهی‏اند که خداوند از آنان چنین یاد فرمود: ﴿من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا ً﴾[۱۶].

برنامهٴ قیام سالار شهیدان را تنها قرآن مجید و سنّت رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) تنظیم و تدوین کرده است؛ چنان که تنها راه این قیام را نیز قرآن ارائه داده است؛ یعنی اگر قرآن مسألهٴ حج و یا نماز را مطرح می کند، باید ابتدا کسی حج سالم و یا نماز با همه حدود و شرایطش در خارج برگزار کند تا دیگران ببینند و فرابگیرند.

بر این اساس، مسألهٴ جهاد نیز نیازمند تمثّل عینی است تا کسی که جهاد متمثّل است به دیگران بگوید: جهادتان را از من بگیرید. همان طور که نماز و حج انجام شد و مردم دیدند و پیروی کردند، جهاد و دفاع مقدّس نیز باید عملا ً اجرا شود تا مردم آن را ببینند و به مجاهدان نستوه آن صحنه اقتدا و تأسّی کنند و جهاد خالص حسین بن علی (علیهماالسلام) همتای جهاد ناب نبوی و علوی بود که جامعهٴ آن روز تجربه کرده است.

در مسألهٴ دفاع مقدّس، مهم‏ترین شرط این است که انسان، دین خدا را از خود بهتر بداند و بیش‏تر دوست بدارد و حیات دین نزد او محبوب‏تر از حیات دنیایی او باشد که این حدّ از معرفت و نیز عملْ آسان نیست. خدا در قرآن فرمود: شما اگر به خود، فرزندان، قبیله و عشیره یا برادر و پدر و… بیش از خدا و پیامبر علاقه‏مندید، منتظر رسیدن امر خداوند باشید؛ ﴿فتربّصوا حتّی یأتی الله بأمره﴾[۱۷]؛ یعنی رکن اساسی جهاد این است که دین خدا نزد شما محبوب‏تر از حیات دنیایی باشد و حفظ دین، عزیزتر از حفظ خانه و مرکز کار.

روش مناسب تربیتی این است که ابتدا کسی به این قانون عمل کند و در حدّ خود قانون ممثّل شود تا دیگران ببینند که می‏شود به گونه‏ای زندگی کرد که دین خدا عزیزتر از حیات دنیا باشد.

این مطلب، تنها مسأله‏ای فکری نیست که با صِرف نظر حل شود و صرفاً کار عقل نظری نیست که کسی پس از تصوّر مبادی مسأله، آن را تصدیق کند؛ بلکه بخشی از این کار به عهدهٴ عقل عملی است. انسان سالک باید به خدا و پیامبر او مهر بورزد و به دین الهی عزم پیدا کند؛ یعنی در این جا گذشته از جزم علمی عزم عملی هم می‏خواهد. ممکن است کسی در بسیاری از موارد برخی از مطالب اعتقادی را با استدلال منطقی بفهمد؛ امّا چون دل برای قبول آماده نیست، کاری از او ساخته نیست.

در مسألهٴ جهاد، جزم انسان به لزوم آن مشکلی را حل نمی‏کند. بسیاری از مردم معتقدند که جهاد، مانند حج واجب است و از فروع دین؛ امّا توان عزم بر آن را ندارند؛ زیرا عقل عملی آنان که عبادت و بهشت با آن به دست می‏آید؛ «…ما عُبد به الرّحمان و اکْتسب به الجنان»[۱۸]، خفته است و عقل خوابیده توان عزمِ بیدارْدلان را ندارد. از این‏رو، انسان مصممی می‏طلبد که عملا ً نشان دهد دین در نزد او عزیزتر از برادر، فرزند و دنیاست و برای حفظ دین، همهٴ شؤون وابسته را رها کند و روی آن سرمایه‏گذاری کند و بگوید: به جهاد در راه خدا مهر می‏ورزم و زندگی با افراد ظالم برای من رنج‏آور است و نه تنها آن را بد می‏دانم، بلکه از آن منزجرم.

سالار شهیدان (علیه‏السلام) نمونهٴ تامّ این صحنه است؛ یعنی اگر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «خذوا عنّى مناسککم»[۱۹] یا «صلّوا کما رأیتمونى أُصلّى»[۲۰]، در جریان جهاد و دفاع نیز گرچه عملا ً همین اصل را فرمودند، امّا فرزند ایشان نمونهٴ بارز این مسأله است که عملا ً فرموده است: خذوا عنّى دفاعکم و جهادکم؛ یعنی آیین جنگ را از من فرا بگیرید. من به شکلی زندگی می‏کنم که تلخی حیات با ظالمان در ذائقه‏ام محسوس است. آن حضرت (علیه‏السلام) فرمودند: ذائقهٴ دل و شامّهٴ جان من سالم است و در تشخیص و تمییز روح و ریحان از رایحهٴ مُنْتِن و عَفِن، نیازی به دیگران ندارم.

از این رو، نفس کشیدن در فضای ستم برای من دردآور است و زندگی در نظام گناه برایم تلخ و دشوار است؛ «إنّى لا أری الموت إلاّ سعادة و الحیاة مع الظّالمین إلاّ برماً»[۲۱]. من از زندگی در نظام ستم به ستوه می‏آیم؛ مانند پرندهٴ زندانی در قفس صیّاد. گرچه شهروندان دیگر در قفس طاغیان عصرند، امّا چون قدرت پرواز ندارند از ماندن در قفس احساس رنج نمی‏کنند. آن‏ها چون بال و پر ندارند، فقط در محدودهٴ زندان یا در محدودهٴ قفس به اندازهٴ لازم می‏خزند، ولی اگر دَرِ قفس یا زندان هم باز باشد، آن‏ها قدرت پرواز ندارند؛ چون قلمرو دید آن‏ها بسته است و منطقهٴ حرکت آنان محدود. برای آن‏ها نظام باز و بسته یکسان است؛ امّا من که توان پر کشیدن دارم، احساس می‏کنم که در قفسم و از محبوس بودن در رنجم و برای آزادی کوشش می‏نمایم.

ادراک این معنا زمینهٴ جهاد را فراهم می‏کند و تا مردم از خفقان رنج نبرند و در خود ضرورت پرواز را احساس نکنند و به ستوه نیایند، توان جنگ با ظالم را ندارند. بنابراین، جهاد با صِرف مسألهٴ جزم علمی حل نمی‏شود و سالار شهیدانی می‏خواهد تا جامعه انسانی مصمّم و عازم باشد. بشری که دارای دو بالِ نظر و عمل است و قدرت پر کشیدن دارد و احساس می‏کند که در نظام سلطه و استبداد، استعمار، استعباد و استثمار باطل و جاهلیّت است و در زندان یا قفس جاهلیّت اسیر است، بی‏صبرانه منتظر فراهم شدن دفاع از حق و براندازی باطل است.

سالار شهیدان (علیه‏السلام) در نامهٴ رسمی خود به مردم بصره می‏نویسند:«من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر او فرا می‏خوانم؛ زیرا سنّت خدا سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تبیین، تفسیر، تعلیل، اجرا، و حمایت قرآن کریم است اماته و میرانده شده و بدعت به جای سنّت، باطل به جای حق و ظلم به جای عدل و کژراهه به جای صراط مستقیم قرار گرفته و زنده شده است».[۲۲]

تنها عامل پیروزی صوری طاغیان اموی بر امام حسین (علیه‏السلام) و تنها راه شکست ظاهری آن حضرت (علیه‏السلام)، همان اسلام امویان بود؛ یعنی اگر جنگ طغیانگران اموی به انگیزهٴ صوری حمایت از دین مطرح نمی‏شد و گسترش نیرنگ دین باوری در میان تودهٴ ناآگاه آن عصر نبود، هرگز امویان نمی‏توانستند بر حسین بن علی (علیهماالسلام) پیروز شوند. آن‏ها فقط به نام اسلام پیروز شدند و هزاران نفر دشمن مظهر تامِّ ولایت و خلافت، همگی برای کسب بهشت به کربلا آمدند؛ «کل یتقرب إلی الله بدم الحسین»[۲۳].

بیش‏ترین کسانی که در کربلا شرکت کردند به قصد قربت و فقط برای رفتن به بهشت بوده است؛ هر چند سران سیاست مشؤوم اموی از این نیرنگ آگاه بودند.

از این رو، سیّدالشّهدا (علیه‏السلام) باید این راز را بازگو کند که اسلام امویان، نابودی اسلام است. پس از این که سالار شهیدان خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را دریافت نمودند و معلوم شد که بدن‏های آن شهیدان را در کوی و برزن کوفه گرداندند و تودهٴ مردم با ابن زیاد بیعت کردند، حسین بن علی (علیهماالسلام) به جای گلایهٴ عاطفی و قهر اجتماعی، صحنه سیاست و مبارزه را ترک نکرده، بلکه مجدداً سخنرانی نمودند و به مردم کوفه نامه نوشتند تا آنان بفهمند که در چه نظامی زندگی می‏کنند.

آن حضرت (علیه‏السلام) مطمئن بودند که شهادت را در پیش رو دارند و کسی از کوفه به یاری ایشان بر نمی‏خیزد، ولی می‏خواستند مردم را بیدار کنند و در پیشگاه بشریت و تاریخ سیاسی اسلام، چهرهٴ درخشان ثبت شود. از این‏رو، آن حضرت (علیه‏السلام) تا آخرین دقایق برای مردم کوفه نامه می‏نوشتند تا آن‏ها را از اسلام امویان آگاه کنند و کسانی را که گروه، گروه به قصد به دست‏آوردن بهشت و به دستور عاملان اسلام امویان به سوی کربلا حرکت می‏کنند، از عاقبت شوم کارشان مطلع نمایند.

حضرت سیدالشهدا (علیه‏السلام) در سخنرانی بین راه فرمودند: «ألا ترون إلی الحق لا یعمل به و إلی الباطل لا یتناهی عنه لیرغب المؤمن فى لقاء ربّه حقّاً حقّاً فإنّى لا أری الموت إلاّ شهادة و الحیاة مع الظّالمین إلاّ برماً»[۲۴]؛ «آیا نمی‏بینید که از باطل پرهیز نشده و به حق عمل نمی‏شود. چنین می‏بینم که زندگی با ستمکاران انسان را به ستوه می‏آورد». تا کسی به ستوه نیاید، دست به اسلحه نمی‏برد. از این رو، فرمودند: با تدبّر تام در نظام کنونی و تطبیق آن با احکام و حِکَم اسلامی احساس مسؤؤلیت کنید تا مبارزی نستوه شوید و به وظیفهٴ آن زمان قیام نمایید و آگاه باشید که در جای بدبو زندانی هستید؛ ولی شمّ سیاسی ندارید و در فضای مسموم و بسته با جناح مقصوص و پربریده به سر می‏برید. از این‏رو، به ستوه نمی‏آیید. اگر بال و پر می‏داشتید، زندان شما را به ستوه درمی‏آورد؛ چنان که پرندهٴ بی‏بال و پر از زندان رنج نمی‏برد، اما پرندهٴ سالم از میله‏های قفس احساس سختی دارد و به ستوه می‏آید.

امام حسین بن علی (علیه‏السلام) پس از برخورد با حُر و سخنرانی جامع، آخرین نامهٴ رسمی خود را برای مردم کوفه نوشتند و در این نامه ابتدا عدّه‏ای را نام بردند، سپس خطاب به همهٴ مردم کوفه فرمودند: من از جدّم شنیدم که چنین فرمودند: «من رای سلطاناً جائراً مستحلا ً لحرم الله ناکثاً لعهد الله مخالفاً لسنّة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یعمل فى عباد الله بالإثم و العدوان ثمّ لا یُغَیّر علیه بقول و لا فعل، حقیقاً علی الله أن یدخله مدخله»[۲۵]؛ «اگر کسی ببیند که ظالمی بر او حکومت می‏کند و به دین خدا عمل نمی‏کند و عهد الهی را می‏شکند و در بین مردم به ستم رفتار می‏کند، اگر قیام نکند و او را بر جای خود ننشاند، سزاوار است که خداوند مظلومِ سلطه‏پذیر را با آن طاغیِ سلطه‏گر یک جا به جهنم ببرد»؛ یعنی خداوند مستضعفِ ظلم پذیر را با مستکبر ظالم، یک جا به جهنّم می‏برد.

مستضعفان می‏گویند: خدایا! عذاب مستکبران را دو برابر کن و خدا می‏فرماید: ﴿لکل ضعف و لکن لا تعلمون﴾[۲۶]؛ «هم عذاب مستکبر دو برابر است، هم عذاب مستضعف». مستکبر دو عذاب دارد؛ چون دو گناه کرده است: یکی ارتکاب فسق و دیگری گمراه کردن مردم و فراهم آوردن زمینهٴ فساد در جامعه؛ یعنی مستکبر هم «ضالّ» است، هم «مضلّ». مستضعفِ سلطه‏پذیر نیز دو گناه دارد: یکی پذیرفتن گناه مستکبران و ارتکاب گناهی که دامنگیر جامعه بود و دیگری قبول امامتِ مستکبران و رهبری آن‏ها و نشوریدن برخلافت آن‏ها و یاری ننمودن امامان حق و عدل.

نامهٴ سالار شهیدان به مردم آن عصر برای این بود که به آنان تفهیم کند امویان، پیشوایان جورند و حکومت آن‏ها از سنخ حکومت ائمّهٴ جور است؛ یعنی اگر یزید خود را امیر مؤمنان می‏خواند، امامت وی ظلم و جور است و در نتیجه، ابن زیاد نیز نمایندهٴ امام جور است. همهٴ تلاش سالار شهیدان (علیه‏السلام) تا آخرین لحظه این بود که مردم را به حقایق آگاه کند. آن حضرت (علیه‏السلام) با این که مطمئن بودند پیک نامه رسان شهید می‏شود و نامهٴ سالار شهیدان به دست مردم نمی‏رسد، از ارسال نامه درنگ نکردند؛ زیرا می‏دانستند که قاصد آن حضرت (علیه‏السلام) پیام امام زمان خود را با خونش به مردم کوفه می‏رساند و دشمنان نیز این نامه را می‏گیرند و در تاریخ ثبت می‏کنند؛ چنان که چنین شد.

پاورقی                                                                                                                                  

*  شکوفایی عقل در نهضت حسینی، خلاصه صفحات ۱۵-۷۴

۱/ بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۳۲۹/

۲/ سورهٴ هود، آیهٴ ۵۶/

۳/ سوره ی‏ابراهیم، آیهٴ ۱/

۴/ سورهٴ حدید، آیهٴ ۲۵/

۱/ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۱/

۲/ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۵/

۱/ بحارالأنوار، ج ۲۴، ص ۲۷۲/

۱/ سورهٴ طه، آیهٴ ۶۴/

۲/ سورهٴ اعلی، آیهٴ ۱۴/

۳/ سورهٴ طه، آیهٴ ۶۴/

۴/ سورهٴ اعلی، آیهٴ ۱۴/

۵/ سورهٴ بقره، آیهٴ ۲۴۹/

۱/ سورهٴ توبه، آیهٴ ۵۲/

۲/ سورهٴ توبه، آیهٴ ۱۴/

۳/ بحارالأنوار، ج ۴۵، ص ۸/

۱/ سورهٴ احزاب، آیهٴ ۲۳/

۱/ سورهٴ توبه، آیهٴ ۲۴/

۲/ کافی، ج ۱، ص ۱۱/

۳/ عوالی اللئالی، ج ۱، ص ۲۱۵/

۴/ بحارالأنوار، ج ۸۵، ص ۲۷۹/

۱/ کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص۳۵۶/

۲/ کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص۳۱۵/

۱/ بحارالأنوار، ج ۲۲، ص ۲۷۴/

۲/ کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص۳۵۶/

۱/ بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۳۸۲/

۲/ سورهٴ اعراف، آیهٴ ۳۸/


ریشـه ‏هـای تـاریخی نهضـت کربلا



ریشه‏های تاریخی نهضت کربلا [۱]

استسلام امویان و اخفای کفر تا فرصتی مناسب..

قرآن و مبارزه با نژادپرستی…

تلاش امویان برای تحمیق مردم.

هجرت اهل بیت عصمت و طهارت از مدینه.

قیام، تنها راه بیرون آوردن قرآن از مهجوریت..

استسلام امویان و اخفای کفر تا فرصتی مناسب

برای بررسی و بدست آوردن ریشه‏های تاریخی قیام امام حسین(علیه‏السلام) ناچارباید تاریخ نهضت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را بررسی کرد و علل و عوامل تشکیل حزب نفاق و منافقین را تعقیب و جستجو نمود که بحث مفصل و نسبتاً طولانی را طلب می‏کند لیکن آنچه که می‏توان به اختصار بیان کرد این است:

امیرالمؤمنین(سلام‏الله‏علیه) دربارهٴ امویان می‏فرماید: «ما أسلَمُوا ولکن اسْتَسلمُوا وأسَرّوا الکفرَ فلمّا وجدوا أعواناً علیهِ أظْهَروه»[۲]؛ اینها مسلم نشدند بلکه مستسلم شدند، اسلام را ظاهر کرده و کفر را درون خود نگاه داشتند. منتظر فرصت هستند تا یار و یاوری پیدا کنند و آن کفر درونی خود را آشکار نمایند. در نامهٴ دیگری به معاویه نوشت: «ما أسْلَم مُسْلِمکمْ إلاّ کُرهاً وبعد أن کان أنفُ الاسْلام کلّه لرسول‏الله(صلی الله علیه و آله و سلم) حزباً [حرباً[»[۳]؛ کسی از شما اسلام نیاورد مگر آن که مجبور شد و دید که سران و بزرگان عرب در حزب رسول‏خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده‏اند. در حقیقت چون تنها ماندند، ایمان آوردند.

زیرا بنی‏امیه تا زمان فتح مکّه کافر بودند و پس از آن منافق محض شدند و برای این که به هدف شوم و منافقانه خود برسند، سعی کردند خوی جاهلیت را تقویت نمایند و در این راه از قدرت حاکم عصر خود مدد گرفتند طوری که به صورت عوامل نفوذی در دستگاه هیئت حاکمه رخنه کرده و کم‏کم خودْ صاحب قدرت شدند. پس از آن که به قدرت رسیدند تلاش می‏کردند که به نام دین، دین را از صحنهٴ زندگی امت اسلامی خارج کنند و تاحدودی هم موفق شدند و این کار تا سال ۶۰ و ۶۱هجری ادامه داشت.

علی(علیه‏السلام) دربارهٴ نفوذ منافقین بیانی دارد[۴] که تحلیل و شرح آن این است: در صدر اسلام رقم قابل توجّهی از مسلمانان را منافقین، که در واقع مخالفان سرسخت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، تشکیل می‏دادند و اکثر آنها سرگرم کارشکنی بودند که به چند نمونهٴ آن اشاره می‏شود:

۱ ـ در جنگ اُحُد مسلمانان با لشکر هزارنفری از مدینه حرکت کردند ولی در بین راه سیصدواندی برگشتند و حاضر به شرکت در جنگ احد نشدند. با آن که فرماندهی کل‏قوا را پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به عهده داشت و قرآن نیز در دسترس همگان بود و بهانه‏ای برای کارشکنی وجود نداشت[۵].

۲ ـ در جنگ‏های دیگر نیز سعی می‏کردند روابط مرموز سیاسی، اطلاعاتی با مشرکان برقرار کنند: ﴿فَتَری الّذینَ فی قُلوبهم مَرض یسارِعونَ فیهِم یقُولُون نَخْشی أن تصیبنا دائرة﴾[۶]؛ آنها چون قلبشان مریض است همواره رابطه اطلاعاتی و سیاسی با مخالفان اسلام برقرار می‏کنند. استدلالشان این است که شاید قرآن و رژیم اسلامی شکست بخورد و رژیم جاهلیت بازگردد، پس چرا ما رابطهٴ خود را با کافران قطع کنیم؟ قرآن از این راز پرده برداشته و فرمود: ﴿فَعَسی اللهُ أنْ یأتی بالفَتْح أوْ أمرٍ مِنْ عِنده فَیصبِحوا عَلی ما أسَرّوا فی أنفُسهم﴾[۷]؛ امید است که فتح خدا و فرمان الهی برسد و نظام کفر و شرک برای همیشه به دست فراموشی سپرده شده، رژیم نوپای اسلامی مستمر، مستحفظ، مستحکم و استوار بماند و کوردلان رسوا شوند. البته همین طور هم شد و در نتیجه رابطهٴ اطلاعاتی و سیاسی منافقین با مشرکین و جاسوسی نظامی برای آنها سودی به حالشان نداشت.

۳ ـ در جنگ تبوک عدّه‏ای از منافقین به‏سرکردگی عبدالله‏بن ابی از حضور در صحنهٴ مصاف سرباز زدند[۸]. و جمعی از آنان که باقی ماندند ابتدا برای تضعیف روحیهٴ رزمندگان اسلامی تلاش کردند[۹] و وقتی که موفق نشدند در نهایت به فکر ترور افتادند و هنگام بازگشت از جنگ در رخدادی که به جریان «لیلةالعقبة» معروف شد طرحی ریختند تا با رم دادن شتر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در تاریکی شب آن حضرت را ترور کنند. لیکن این نقشه نیز خنثی شد و راه به جایی نبرد[۱۰].

۴ ـ شایعه‏پراکنی‏هایی که در مدینه داشتند و با اعتقادات مسلمانان بازی می‏کردند و آنها را نسبت به حاکمیت اسلام بدبین می‏کردند. قرآن کریم با این پدیدهٴ شوم به شدت برخورد کرد و فرمود: اگر آنها از این حرکت زشت و نامیمون دست نکشند، تورا(ای پیامبر) بر ضدّ آنها می‏شورانیم و به ترک وطن مجبورشان می‏کنیم: ﴿لَئن لم ینتهِ المنافقون والّذین فی قُلوبهمْ مرض والمُرجفونَ فی المَدینةِ لنُغرینّک بهم ثمّ لا یجاورونکَ فیها إلاّ قَلیلا﴾[۱۱].

۵ ـ تحریم اقتصادی مسلمانان یکی از برنامه‏هایشان بود. به دیگران می‏گفتند: به کسانی که دور رسول‏خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) را گرفتند انفاق نکنید تا پراکنده شوند: ﴿هم الّذینَ یقولون لا تنفِقوُا عَلی من عند رَسول الله حتی ینفضّوُا﴾[۱۲]. البته خدای سبحان جواب می‏دهد: نقشه‏شان نقش بر آب است و اثری ندارد، زیرا خزاین آسمان و زمین از آن خداست ولیکن چون منافقین این معارف بلند را نمی‏فهمند آن برنامه‏های کودکانه را طراحی می‏کنند: ﴿ولله خَزائنُ السّمواتِ والأرضِ ولکنّ المُنافقینَ لایفقَهونَ﴾[۱۳].

۶ ـ توطئهٴ اجتماعی، حیثیتی بر ضد مسلمانان، که گفتند: آنان عده‏ای از حقیران و ذلیلان جامعه هستند و ما اگر به شهر برگردیم آنها را بیرون خواهیم کرد: ﴿یقولون لَئنْ رجعنا إلَی المَدینة لیخْرِجَنّ الأعزُّ منهَا الأذلّ﴾[۱۴]. قرآن کریم جواب می‏دهد: معیار عزت غیر از آن است که این کوردلان فکر می‏کنند. عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است: ﴿ولله العزّةُ ولِرَسوله وللمؤمنینَ ولکنّ المنافِقینَ لایعلمونَ﴾[۱۵].

۷ ـ این توطئه‏های خائنانه و بی‏شرمانه ادامه داشت تا این که به ننگین‏ترین کار دست زدند و آن این که در قضیهٴ افک، به این رذالت تن‏دادند که معاذالله یکی از همسران نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را به بی‏عفتی متهم کنند تا با آبروی خود آن حضرت بازی کنند. بخشی از آیات سورهٴ نور در این زمینه نازل شد تا نزاهت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را تثبیت کند: ﴿إنّ الّذینَ جاءوُا بالإفک عصبةٌ مِنکمْ لا تحسبوه شَرّاً لَکُم بَلْ هو خیرٌ لکمْ لِکلّ امرءٍ مِنْهم مَااکتسب مِنَ الإثمِ وَالّذی تولّی کِبره منهمْ لَه عَذاب عظیمٌ﴾[۱۶]. این حرکتِ نکوهیده جز دسیسهٴ اخلاقی،اجتماعی منافقین ریشهٴ دیگری نداشت. چون وقتی که از روابط سیاسی با بیگانگان و از تحزّب نظامی علیه اسلام بهره‏ای نبردند، آخرین ترفندی که به کار بردند همین تهمت و افترا و اشاعهٴ فحشا دربارهٴ زنان نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بود تا از این طریق حیثیت اجتماعی آن حضرت را لکّه‏دار کنند.

خدای سبحان در قرآن کریم می‏فرماید: کافر بودن زن پیامبر عیب نیست چون کفر زن به حرم امن رسالت شوهرش آسیبی وارد نمی‏کند چنان‏که همسر نوح(علیه‏السلام) و همسر لوط(علیه‏السلام) کافر بودند و هیچ گزندی از این جهت به دامنهٴ بلند رسالت و نبوّت آنها نرسید: ﴿ضرب الله مثلا للّذین کفروا امْرأت نوحٍ وامرأت لوطٍ کانتا تحْت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلمْ یغْنیا عنهما من الله شیئاً وقیل ادْخلا النّار مع الدّاخلین﴾[۱۷]. اما ممکن نیست زن پیامبر آلوده به بی‏عفتی شود؛ چون این رذیلتِ اخلاقی، هتک حیثیت اجتماعی پیامبر را به دنبال دارد.

این، وضعیت منافقین در زمان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) بود که تقریباً یک‏سوم مسلمانان آن روز را تشکیل می‏دادند و هرگز حاضر به اطاعت از آن حضرت نشدند لیکن به محض این که آن حضرت(صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت فرمود و علی(علیه‏السلام) خانه‏نشین شد همهٴ این کارشکنی‏ها رخت‏بربست و دیگر هیچ کارشکنی سیاسی، نظامی یا اخلاقی علیه حکومت اسلامی وقت درکار نبود. چه شد که آن کارشکنی‏ها به این اطاعت محض و بی‏چون و چرا تبدیل شد؟

از سه حال بیرون نیست:

۱ ـ بعد از رحلت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) همهٴ منافقین مردند و از بین رفتند.

۲ ـ همگی توبه کرده و مانند سلمان و ابوذر شدند.

۳ ـ به حکومت وقت پیوستند و با سران آن ساختند لذا دست از توطئه و کارشکنی برداشتند.

نه اوّلی قابل قبول است و نه دومی، قهراً سومی درست خواهد بود. یعنی چون معاویه و برادران اموی او با حکومت وقت تبانی کردند، دست از کارشکنی برداشتند. نشانهٴ آن تبانی این است که طولی نکشید همین معاویه، که تا آخرین لحظه پرچم‏دار شرک بود و در جریان فتح مکه از روی ناچاری اسلام آورد، سر ازشام درآورد و والی شام شد و تقریباً چهل سال در آن جا حکومت کرد(که بیست‏سال از آن را به عنوان والی و استاندار بود و بیست‏سال دیگر هم به عنوان خلیفه).

چطور معاویه از شام سردر آورد و استاندار رسمی شام شد؟ چرا شام را انتخاب کرد و پس از به دست گرفتن قدرت با مستشاران مسیحی پیوند سیاسی برقرار کرد؟ چرا ارکان ارتش و حکومت شام آن روز، همه اموی بودند و به اشخاص فداکار و برجسته‏ای نظیر سلمان که از ایران یا جاهای دیگر رفته و جزو مسلمانان پاک‏دل و فداکار بودند، پست‏های کلیدی نمی‏دادند؟ چرا همهٴ عرب‏های خون‏خوار جاهلی را فرماندهٴ رده‏های مختلف ارتش کردند و ده‏ها «چرا» که در اینجا وجود دارد.

در جواب باید گفت: حقیقت این است که اینها دسیسهٴ اموی‏ها بود که به کمک این دسایس و به کمک پیوند خوردن با قدرت مرکزی توانستند اوضاع جاری کشور را به نفع خود هدایت کنند.

توضیح مختصر آن، این است که زمامداران و پایه‏گذاران شجرهٴ خبیثه و ملعونهٴ حکومت اموی برای تشکیل ارتشی مسلّح و مصمّم، که بدون در اختیار داشتن چنین ارتشی نمی‏توانستند به اهداف شومشان برسند، به سرمایهٴ کلانی نیاز داشتند. فراهم آوردن این سرمایهٴ هنگفت در مکّه و مدینه مقدور آنها نبود. و فقط در شام، که سرمایه‏داران مقتدر زندگی می‏کردند، تهیهٴ چنین امکاناتی امکان داشت. حاکمان اموی با استقرار در سرزمین شام می‏توانستند به این اموال و سرمایه‏های کذایی دست یابند و به کمک آن، ارتشی خون‏خوار و جرّار تشکیل دهند. امکاناتی که بدون در اختیار داشتن آن، تشکیل چنان ارتش و تداوم بخشیدن خوی جاهلیت که خوی غارت‏گری، نژادپرستی و درندگی بود و سبعیت و شرارت برایشان مقدور نبود.

افزون‏بر این که به جهت نزدیکی شام با روم می‏توانستند با روم ارتباط برقرار کنند و در نتیجه دست مسلمان‏های پاک‏نهاد و اصیل را از کارهای کلیدی و حسّاس کوتاه سازند. لذا سَرْجون مسیحی[۱۸] و امثال او را از روم به سَمْت خود جذب کردند تا از قدرت سیاسی و مستشاری آنها بهره‏مند شوند. بدین ترتیب با انتخاب شام و دست یافتن به سرمایه‏های کلان آنجا و برقراری ارتباط با قیاصرهٴ روم و تشکیل ارتش آنچنانی، نژادپرستی را با همان اصالت عربیت حفظ کردند و به غارتگری‏های خود ادامه دادند. و هر جا که صدای عدالت‏خواهی بلند می‏شد یا قیامی موضعی برپا می‏گشت این ارتش جرّار آن را خفه و خاموش می‏کرد. چنان‏که هنگامی که مردم خراسان قیام کردند بسیاری خواستند آنها را مغلوب کنند ولی نتوانستند. لیکن همین ارتش جرّار شام وقتی که حرکت کرد توانست آنها را سرکوب کند

قرآن و مبارزه با نژادپرستی

پدیدهٴ تعصب و نژادپرستی که گویا در اعراب جاهلی بیش از سایر اقوام جلوه دارد پدیدهٴ زشتی است که قرآن کریم درصدد مبارزهٴ جدی با آن برآمده و در عین حال که نخواسته عواطف عرب را جریحه‏دار کند، به دیگران تفهیم کرده است که شما قدر و منزلت خود را بدانید. از این‏رو به اعراب جاهلی فرمود: شما آن قدر خشن هستید و به نژاد و زبان خویش می‏اندیشید که اگر قرآن را به زبان عجم نازل می‏کردیم شما ایمان نمی‏آوردید ولیکن آن را به زبان عربی نازل کردیم و عجم پذیرفت: ﴿وَلَو نزلناه عَلی بَعضِ الأعْجَمین٭ فقرأه علیهمْ ما کانوا به مؤْمنینَ﴾[۱۹] در این آیه خدای سبحان با بیانی لطیف رخی نشان داد و با مدح و ثنای ضمنی از عجم، قدْح تلویحی از عرب کرد و در لفّافه اشاره نمود که خوی نژادپرستی در عرب بیش از عجم است. این قدْح تلویحی برای آن است که عرب خوی خود را خیلی گرامی نشمارد و به فکر اصلاح خود برآید. البته در هر قومی افراد استثنایی وجود دارد، یعنی نه تمام اعراب متعصب‏اند و نه همهٴ عجم مصون از تعصّب.

تلاش امویان برای تحمیق مردم

امویان برای استحکام پایه‏های حکومت بی‏پایهٴ خود از هیچ کوششی فروگذار نکردند. لذا نه تنها از خوی تعصب و غارتگری زمان جاهلیت حداکثر بهره را بردند بلکه برای حفظ این خصلتِ ناپسند مردم را در جهل نگه می‏داشتند تا در پناه ناآگاهی جامعهٴ جاهلی، نان خود را به تنور گرم خلافت بچسبانند و از آب گل‏آلود بی‏خبری مردم ماهی حاکمیت خود را صید کنند. از این‏رو ترویج فرهنگ، آموزش همگانی، تبلیغِ درست، فراگرفتن سواد، خواندن و نوشتن و… را ممنوع کردند. در همین راستا اگر یکی از مخالفین سیاسی آنها وارد شام می‏شد سعی می‏کردند نگذارند با مردم رابطهٴ فرهنگی برقرار کند.

مثلاً هشام‏بن عبدالملک دهمین خلیفهٴ ننگین اموی وقتی که از امام باقر(علیه‏السلام) یاد می‏کرد(بر اساس بخشی از برنامه‏ها و ترفندهای سیاسی) می‏گفت: او باقرالعلوم، وصی‏الاوصیا و وارث‏الانبیاست. ولی هنگامی که آن حضرت را از مدینه به شام آوردند و مردم شام امام باقر(علیه‏السلام) را از نزدیک دیدند و برای استفاضه از فیض او هجوم آوردند، فوراً دستور داد آن حضرت را به مدینه برگردانند تا مبادا مردم با فرهنگ اهل بیت(علیهم‏السلام) و علوم اسلامی آشنا شوند؛ زیرا غارت‏گران وقتی می‏توانند بر گردهٴ جامعه سوار باشند که مردم در جهل، بی‏خبری و ناآگاهی به‏سرببرند. اگر مردم رشد علمی و فرهنگی پیدا نکنند و در میدان عمل و صحنهٴ پیکار جدیت و فداکاری نداشته باشند، رهبر جامعه حتی اگر علی‏بن ابی‏طالب یا حسین‏بن‏علی(علیهماالسلام) باشد، باز هم امویان هر عصری، سلطه پیدا می‏کنند. منتها هر روز با نیرنگی خاص به صحنه می‏آیند.

در مقابل، نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: علم‏آموزی همانند تنفس کردن و آب‏نوشیدنْ بر هر انسان لازم است. یعنی همان طور که هیچ کس نمی‏تواند بگوید: نفس نمی‏کشم تا بمیرم، آب نمی‏نوشم تا بمیرم و…، بلکه ضرورت دارد که نفس بکشد و آب بنوشد تا نمیرد به همین صورت ضرورت دارد جلسات علمی داشته باشد، کتابهای علمی بخواند، سخنان علمی گوش بدهد تا عالم گردد وبدین وسیله روحش را زنده نگه دارد: «طلب العلْم فَریضةٌ علی کلِّ مُسلمٍ ومُسلمةٍ»[۲۰].

بنابراین، اهل تحلیل سیاسی شدن، عالم و آگاه نسبت به مسایل روز گشتن، فریب نخوردن، فریب ندادن، جاهل نماندن، سوءاستفاده از جهل مردم نکردن و… از امور لازم و واجبی است که مورد سفارش و تأکید اکید اسلام قرار گرفته و اهتمام مسلمانان به آن لازم است. البته بعضی از این امور واجب عینی است و برخی واجب کفایی.

هجرت اهل بیت عصمت و طهارت از مدینه

در مقابلِ امویان که ارتباط مردم با مرکز فرهنگ اسلامی یعنی مدینه، کوفه و مانند آن را قطع کرده و عملاً به آنها می‏گفتند: با روم می‏توانید ارتباط داشته باشید امابا کوفه و مدینه هرگز، و اگر کسی از شام به مکّه می‏آمد همراه مأمورین اطلاعاتی می‏آمد امیرالمؤمنین و امام حسین(علیهماالسلام) مدینه وهم‏جواری‏قبر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را رها کردند و به کوفه و کربلا رفتند تا به مردم وجامعهٴ شام نزدیکتر شوند و آنها را روشن کنند. وگرنه هرگز امیرالمؤمنین و امام حسین(علیهماالسلام) حاضر نبودند مدینه یعنی مرکز حکومت رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) ومسجدالنبی(صلی الله علیه و آله و سلم) را که در روی زمین هیچ مسجدی بعد از مسجدالحرام به عظمت و فضیلت آن نیست رها کنند و به جای دیگر بروند. کدام فضیلت در کوفه‏و کربلا وجود داشت که در مدینه نبود؟ علی(علیه‏السلام) به کوفه رفت تاازنزدیک با شام ارتباط برقرار کند، مردم را روشن نموده و آگاهی ببخشد،وجوامع خفته و فریب‏خوردهٴ شام را به معارف اهل‏بیت(علیهم‏السلام)جذب کندتابتواند امویان را ریشه‏کن سازد. و امام حسین(علیه‏السلام) نیز به کوفه ودرنهایت به کربلا رفت تا ارتباطش با مردم شام یعنی مرکز فتنهٴ امویان نزدیکترگردد و پیام او سریعتر، صریحتر و سالمتر به گوش آنها برسد.

قیام، تنها راه بیرون آوردن قرآن از مهجوریت

با این توضیحات راز و رمز نهضت کربلا روشن می‏شود. هر عاقلی که می‏خواهد دست به کاری بزند ابتدا در حدّ توان خود اطراف آن مطالعه، بررسی و کار کارشناسانه می‏کند و بعد اقدام می‏نماید. مثلا اگر کسی بخواهد فلزّی را بخرد یا استخراج کند ظاهر، باطن، آغاز، انجام، مقدار مقاومت، حالت سرد و گرم بودن و شرایط گوناگون آن را می‏آزماید و سپس آن را انتخاب می‏کند.

چنان‏که امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) در مورد جنگ صفین چنین کرده است. قبل از شروع جنگ پیرمردی شامی بین دو صف قرار گرفت و فریاد زد: یا علی با شخص تو کاری دارم. امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) از میان سربازان خود خارج شد و در مقابل آن پیرمرد قرار گرفت. پیرمرد گفت: تو سابقه‏ای طولانی در اسلام و هجرت داری آیا می‏توانم پیشنهادی به تو بکنم که به واسطهٴ آن، جنگی شروع نشود و خون مسلمانان حفظ گردد؟ حضرت علی(علیه‏السلام) فرمود: پیشنهاد تو چیست؟ عرض کرد: تو به عراق برگردی و ما با شما کاری نداشته باشیم، ما نیز به شام برگردیم و شما با ما کاری نداشته باشید.

امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) فرمود: پیشنهاد تو را فهمیدم و دانستم که از روی خیرخواهی و شفقت است. من نیز دربارهٴ این جنگ و عواقب آن زیاد فکر کردم اول و آخر آن را سنجیدم و شبهایی را بیداری کشیدم و آثارش را بررسی نمودم ولی دیدم دو راه بیشتر وجود ندارد: جنگ یا کفر به وحی الهی و دین حق. چون خدای تعالی از اولیای خود سکوت در برابر معصیت و نیز ترک امر به معروف و نهی از منکر در برابر گناهان را نمی‏پسندد و بدان راضی نیست. در نهایت به این نتیجه رسیدم که جنگیدن و مرارت آن را تحمل کردن آسانتر از دست و پنجه نرم کردن با زنجیرهای گران جهنم است[۲۱].

امام حسین(علیه‏السلام) نیز سیاست کشور را بالا و پایین کرد، اوّل و آخر آن را سنجید چندین بار فکر کرد که چه کند، دید هیچ راهی نمانده و هیچ چاره‏ای نیست جز این‏که با همهٴ اعضای خانواده به‏طرف کربلا حرکت کند و همهٴ آنها را به این صحنه ببرد، بعضی شهید و بعضی جانباز و برخی اسیر شوند تا مردم حقیقت موجود در جامعه را بفهمند و بدانند که بر سر اسلام و مسلمین چه آمد و چه می‏آید. اگر بازگشت دوبارهٴ قرآن و عترت به صحنهٴ زندگی مردم و بدرآمدن آن از غربت و مهجوریت به چیزی کمتر از نثار جان و ایثار مال و اسارت زن و فرزند امکان داشت، هرگز سالار شهیدان دست به چنین قیام خونین نمی‏زد؛ چون قداست مسمومی که اموی‏ها برای حکومت ظالمانهٴ خود درست کرده بودند جز با قداست صحیح علوی شکسته نمی‏شد. آنها با استفاده از جهل مردم و در سایهٴ تحمیق آنها چنان قداستی برای خود درست کرده بودند که معاویه هنگام حرکت به سوی صفین نماز جمعه را روز چهارشنبه خواند و مردم شام نیز از او اطاعت کردند و احیاناً تحسین نمودند و چنان بدعتی را بر قداست معاویه و مواظبت او بر ترک نشدن حکم الهی حمل کردند!

از این‏رو سالار شهیدان، با آن که ماه شعبان و ماه رمضان و سپس ماه‏های حج یعنی شوال، ذی‏قعده و اوایل ذی‏حجه را در مکه ماند و در آستانهٴ روز ترویه(هشتم ذی‏حجه)، روزی که حاجیان در مکه احرام بسته و به طرف عرفات می‏روند، قرار گرفت خطبه خواند و فرمود: الآن وقت حج کردن، عرفات و منا رفتن، شتر نحر کردن و گوسفند ذبح نمودن نیست؛ اکنون باید به کربلا رفت و خون گلوی عزیزان را به پای نهال دین ریخت.

طبعاً این سؤال برای هر کسی که در جریان امر قرار می‏گیرد، مطرح می‏شود که چرا پسر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با آن که تا آن روز تأمّل کرد و با آن که اعمال حج چند روز بیشتر طول نمی‏کشد، حج را انجام نداد و عزم حرکت دارد؟ یعنی چرا این چند روز را برای انجام مناسک حج صبر نمی‏کند؟ چه خطری پیش آمده است که امام حسین(علیه‏السلام) حاضر نیست بعد از چند روز حرکت کند؟

البته بعضی از کسانی که در مراسم حج شرکت کرده بودند، بعد از خاتمه یافتن مناسک، در بین راه خود را به امام حسین(علیه‏السلام) رساندند. بدین ترتیب اگر امام حسین(علیه‏السلام) حج هم می‏کرد می‏توانست در همین ایام محرم به کربلا برسد. لیکن انتخاب آن زمان برای حرکت یک تاکتیک بود که با حرکت خلافِ مسیرِ سیلِ جمعیتی که برای حج در مکه گرد آمده بودند آن هم از کسی مثل امام حسین(علیه‏السلام) همگان را متوجه خطر و بحرانی بودن اوضاع و شرایط می‏کرد. افزون‏بر این که نقشهٴ ترور آن حضرت توسط عوامل حکومت اموی را نقش بر آب کرد. از این‏رو امام حسین(علیه السلام) با این کار خود به مردم فهماند که ابتدا باید حجّ را با آزاد نمودن از چنگ امویان عصر زنده کرد و آن گاه افراد مستطیع را به حج آزاد دعوت کرد در حالی که هم‏اکنون کعبه در زنجیر اسارت به‏سرمی‏برد. زنجیری که یک‏طرف آن به حماقت امت و جهل و بی‏خبری آنان بسته شده است و طرف دیگرش به خباثت و رذالت شام‏نشینان شیاد.

مسلمانان موظفند که به سوی بیت عتیق نماز بگذارند ﴿ومن حیث خرجت فولّ وجهک شطر المسجدالحرام﴾[۲۲] و دور آن خانهٴ آزاد طواف کنند: ﴿ولیطوّفوا بالبیت العتیق﴾[۲۳]. در این آیه سخن از طواف دور بیت عتیق است. این کلام از باب ﴿تعلیق حکم بر وصفْ… ﴾ اِشعار به علیت دارد[۲۴]؛ چون «عتیق» یعنی عِتق‏شده و آزاد[۲۵]؛ زمینی که کعبه در آن قرار گرفته و نیز خود کعبه، برخلاف دیگر اماکن، مِلک و مُلک احدی نبوده و نیست، بلکه عتیق و آزاد است. حتی زمین مساجد دیگر ابتدا مِلک کسی است وقتی که با وقف‏کردن، مسجدی در آن بنا می‏شود، آزاد می‏گردد. اما آن سرزمین نه مِلک کسی بوده و نه تحت سلطهٴ احدی قرار گرفته است. زمین بی‏آب و گیاهی بود که هیچ کس را در آن رغبتی نبود و در آنجا سکونت نداشت: ﴿ربنا إنّی أسکنت من ذریتی بواد غیر ذی‏زرع عند بیتک المحرّم﴾[۲۶].

بنابراین، حسین‏بن علی(علیهماالسلام) در آن مقطع حسّاس تاریخ حج نکرد و از مکه حرکت کرد و قبل از حرکت در سخنرانی رسمی خود در مکه، با آن که جاسوسان اموی حضور داشتند و گزارش می کردند، اعلام داشت:

اوّلاً: دین در خطر است.

ثانیاً: من برای نجات دین فردا حرکت می کنم.

ثالثاً: هر کس مشتاق لقاء الله است با من بیاید.

همره ما را هوای خانه نیست ٭٭٭٭ هر که جست از سوختن، پروانه نیست

نیست در این راه، غیر از تیر و تیغ ٭٭٭٭ گو میا هر کس ز جان دارد دریغ

جای پا باید به سر بشتافتن ٭٭٭٭ نیست شرط راه، رو بر تافتن[۲۷]

منطق حضرت حسین‏بن علی(علیه‏السلام) این نیست که هر مسلمان عابد زاهدی می تواند همراه من بیاید، بلکه فرمود: هر کس که شوق لقای خدا را در سر می‏پروراند، بیاید. چون خون هر کسی قدرت براندازی نظام خون‏آشام ستم‏پیشهٴ اموی را ندارد.

و فردای آن روز حرکت کرد. حرکتی که تا کربلا با پا بود و از کربلا تا شام شوم اموی با سر. و بدین ترتیب بخش وسیعی از خاورمیانهٴ آن روز را پیمود و مردم بسیاری از مناطق را از حرکت خود باخبر کرد و تا حدودی به مردم آن عصر فهماند که بر سر اسلام و مسلمین چه آمد و چه می‏آید و صفحهٴ زرین تاریخ را با تدوین حقیقت قیام خود روشن کرد.

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . حماسه و عرفان، خلاصه صفحات ۲۹۳-۳۱۰

[۲] ـ نهج البلاغه، نامهٴ ۱۶، بند ۳/

[۳] ـ همان، نامه ۶۴/

[۴] ـ (نهج‏البلاغه، خطبهٴ ۲۱۰)

[۵] ـ (سیره‏ی‏ابن‏هشام، ج۳، ص۶۸). از این جریان معلوم می شود عدهٴ آنها کم نبود، تقریباً یک‏سوم کلّ مسلمانها بودند.

[۶] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ ۵۲/

[۷] ـ همان.

[۸] ـ (سیره‏ابن‏هشام، ج۴، ص۱۶۲).

[۹] ـ ذیل آیهٴ ﴿ولئن سئلْتهم لیقولنّ إنّما کنّا نخوض ونلْعب … ﴾(توبه،۶۵) گفته اند: عده ای از منافقین در جریان جنگ تبوک تلاش می کردند با کلماتی تمسخرآمیز روحیهٴ جبههٴ خودی را تضعیف کنند. (همان، ص۱۷۹؛ مجمع‏البیان، ج۵، ص۷۱، ذیل آیه).

[۱۰] ـ بحار، ج ۲۱، ص ۲۴۷؛ مجمع البیان، همان.

[۱۱] ـ سورهٴ احزاب، آیهٴ ۶۰/

[۱۲] ـ سورهٴ منافقین، آیهٴ ۷/

[۱۳] ـ همان.

[۱۴] ـ سورهٴ منافقین، آیهٴ ۸/

[۱۵] ـ همان.

[۱۶] ـ سورهٴ نور، آیهٴ ۱۱/

[۱۷] ـ سورهٴ تحریم، آیهٴ ۱۰/

[۱۸] ـ سَرْجون(سرحون) بن‏منصور رومی کاتب معاویه، یزیدبن معاویه، مروان‏بن حکم و عبدالملک‏بن مروان بوده است. (عقدالفرید، ج۴، ص۱۵۵و۱۶۰). سرجون‏بن منصور مسیحی دمشق مستشار مالی معاویه بوده است. فرزندان او مناصب اداری و مالی را به دست گرفتند و تا آمدن ولیدبن عبدالملک سرکار بودند.(المنجد، سرجون).

[۱۹] ـ سورهٴ شعراء، آیات۱۹۸و۱۹۹/

[۲۰] ـ بحار، ج۱، ص۱۷۷/

[۲۱] ـ بحار، ج ۳۲، ص۵۲۶ به نقل از شرح نهج البلاغه ابن‏ابی‏الحدید، ج۲، ص۴۰۲، ذیل خطبه‏ی۳۵/

[۲۲] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۴۹/

[۲۳] ـ سورهٴ حج، آیهٴ ۲۹/

[۲۴] ـ راجع به این اصطلاح رک: ص ۶۴/

[۲۵] ـ این معنا یکی از معانی سه‏گانهٴ عتیق است.

[۲۶] ـ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۳۷/

[۲۷] ـ گنجینةالاسرار، ص ۷۶/


جلوه های حـماسی عاشورا



جلوه های حماسی عاشورا [۱]

حماسهٴ امام حسین(علیه السلام).

الف) برخورد حماسی با حاکم مدینه(ولیدبن عتبة بن ابی‏سفیان):.

ب) با مروان بن حکم:

ج) در پاسخ محمّد حنفیه:

د) خطبهٴ مکه:

ه) برخورد با حرّ:

و) در منزل شقوق:

ز) منزل بیضه:

ح) در کربلا:

ط) روز عاشورا و عدم قبول بیعت ذلیلانه:

حماسهٴ امام حسین(علیه السلام)

حادثهٴ عظیم عاشورا مملوّ است از پایمردی‏ها و حماسه‏هایی که امام حسین(علیه‏السلام) و اصحاب بزرگوار آن حضرتْ قهرمان آن بوده‏اند، لذا این بُعد از ابعاد آن حادثهٴ جاوید بیشتر از سایر ابعاد جلوه کرده و از برجستگی ویژه‏ای برخوردار است، اکثر مردم، کربلا را از این دریچه می‏نگرند و آن را با این خصوصیت می‏شناسند. مجموع این پایمردی‏ها و دلاوریها را می‏توان به دو بخشِ حماسه‏های امام حسین(علیه‏السلام) و حماسه‏های اصحاب و یاران تقسیم کرد.

در رابطه با حماسهٴ امام حسین(علیه‏السلام) اکتفا می‏کنیم به نمادی از کلمات آن حضرت که در مجموعهٴ حرکت، از مدینه تا لحظات شهادت بیان فرموده‏اند:

الف) برخورد حماسی با حاکم مدینه(ولیدبن عتبة بن ابی‏سفیان): بعد از مرگ معاویه، ولیدبن‏عتبه، امام حسین(علیه‏السلام) را به استانداری مدینه اِحضار کرد و بیعت با یزید را به وی پیشنهاد نمود. امام(علیه‏السلام) در این برخورد که سرفصل این‏بخش از مبارزات حضرت است و قبل از انتشار رسمی خبر مرگ معاویه شروع شدبعد از ذکر فضایل و کمالات خود و تذکّر خصال زشت یزید فرمود: «مثلى لایبایع مثله»[۲]؛ مِثل من با مِثل یزید بیعت نمی‏کند. و در بعضی از نقلها آمده است که فرمود: از جدم شنیدم که فرمود: خلافت بر فرزندان ابوسفیان حرام است، چگونه با چنین افرادی بیعت کنم؟؛ «لقد سمعتُ جدّى رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: إنّ الخلافة محرّمةٌ علی ولد أبى‏سفیان، وکیف اُبایع أهل بیتٍ قد قال فیهم رسول‏الله هذا؟»[۳].

ب) با مروان بن حکم: روز بعد، مروان در مقام نصیحت و خیرخواهی پیشنهاد بیعت با یزید را تکرار کرد. امام حسین(علیه السلام) با جدیت تمام و بدون کوچکترین عقب‏نشینی جواب داد: «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» وعلی الإسلام السلام إذا بلیت الأُمّة براعٍ مثْل یزیدٍ. یا مروان أترشدنى لبیعةِ یزیدٍ ویزید رجل فاسق؟ لقد قلتَ شططاً من القول وزللاً ولا ألومک فإنّک اللعین الّذى لعنک رسول‏الله(صلی الله علیه و آله و سلم) وأنت فى صلب أبیک الحکم بن العاص ومن لعنه رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) فلا ینکر منه أن یدعو لبیعة یزید. إلیک عنّى یا عدوّ الله، فإنّا أهل بیت رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، ألحقّ فینا ینطق علی ألسنتنا…. »[۴]؛ اگر امت اسلامی به سرپرستی مثل یزید مبتلا شود با اسلام باید وداع کرد(یعنی با حاکمیت یزید اسلام خواهد مرد. لذا کلمه استرجاع را که هنگام شنیدن خبر مرگ کسی می‏گویند، باید بر زبان جاری کرد). ای مروان مرا ارشاد و راهنمایی به بیعت با یزید می‏کنی در حالی که او مرد فاسقی است؟ پراکنده‏گویی کردی و حرف نامربوطی زدی و من به خاطر این کلام سرزنشت نمی‏کنم چون تو همان ملعونی هستی که هنوز در صلب پدرت(حکم بن عاص) بودی و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) تو را لعنت کرد. و کسی که مورد لعن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفت از او بعید نیست که به بیعت با یزید فرا بخواند. از من دور شو ای دشمن خدا، که مرا با تو سنخیتی نیست. چون من از اهل بیت رسول‏الله(صلی الله علیه و آله و سلم) هستم، حق در میان ماست و از زبان ما جاری می‏شود….

این کلمات حیثیت‏سوز، گُرزی آتشین بود که بر فرق مروان فرود آمد و زبان را در کام او خشکاند. کسی جز امام حسین(علیه‏السلام) جرأت نمی‏کرد با مروان،که والی مدینه و از مقربان دستگاه خلافت بود[۵]، این گونه سخن بگوید

وشرافت و آبروی او را برباد فنا دهد. این گونه سخن گفتن و موضع‏گیری در مقابل‏باطل نشان می‏دهد که صاحب این سخنان هرگز سرسازش با دشمن ندارد.

ج) در پاسخ محمّد حنفیه فرمود: «یا أخى والله لوْ لم یکن فى الدّنیا ملْجأ ولا مأوی لَما بایعتُ یزیدَبن معاویه»[۶]؛ برادر! به خدا قسم اگر در تمام دنیا هیچ پناهگاهی برایم نماند، دست بیعت به سوی پسر معاویه دراز نخواهم کرد. پیر سفرکرده ما، امام رضوان مقام(حشره‏الله مع أجداده الطاهرین) شاگرد همین مکتب بود که پس از اخراج اجباری از عراق و ممانعت از ورود به کویت، فرمود:

پیش من مکان معینی مطرح نیست، عمل به تکلیف الهی مطرح است، مصالح عالیهٴ اسلام و مسلمین مطرح است[۷].

من هر کجا بروم حرفم را می‏زنم، من از فرودگاهی به فرودگاهی دیگر و از شهری به شهر دیگر سفر می‏کنم تا به دنیا اعلام کنم که تمام ظالمان دنیا، دستشان را در دست یکدیگر گذاشته‏اند تا مردم جهان صدای مظلومان را نشنوند…[۸].

د) خطبهٴ مکه: «خُطّ الموت علی وُلْد آدم مخطّ القلادة علی جید الفتاة وما أوْلهنى إلی أسلافى اشتیاق یعقوب إلی یوسف… »[۹]؛ مرگ برای انسان سرنوشت حتمی است و بر گردن او آویخته شده است چنان‏که گردن‏بند بر گردن دختران آویخته می‏شود. آن قدر مشتاق دیدار نیاکانم هستم که یعقوب(علیه السلام) مشتاق دیدار یوسف(علیه السلام) بود….

ه) برخورد با حرّ: حرّ در برخورد با امام حسین(علیه‏السلام) و انجام مأموریت‏خویش، آن حضرت را تهدید به جنگ کرد امام حسین(علیه السلام) برآشفت‏و فرمود: «أفبالموت تخوّفنى وهلْ یعدو بکم الخطْب أن تقتلونى؟»[۱۰]؛ مرابه‏مرگ تهدید می‏کنی؟ آیا غیر از کشتن من کار دیگری از دسستان برمی‏آید[۱۱].

و) در منزل شقوق: در این منزل مردی که از کوفه می‏آمد گزارشی از اوضاع نابسامان آنجا را به اطلاع امام حسین(علیه‏السلام) رساند. آن حضرت چند بیت شعر خواندند که یکی از ابیات آن این است:

وإن تکن الأبدان للموت أنشأت ٭٭٭٭ فقتل امرء فی الله بالسیف فضل[۱۲]

اگر بدن برای مرگ و مردن آفریده شده پس کشته شدن آدمی با شمشیر در راه خدا بهتر است.

ز) منزل بیضه: «إنّ رسول‏الله(صلی الله علیه و آله و سلم) قد قال فى حیاته: من رأی سلطاناً جائراً، مستحلاًّ لحرم الله، ناکثاً لعهْد الله، مخالفاً لسنة رسول الله یعمل فى عباد الله بالإثم والعدوان ثمّ لم یغیر بقوْل ولا فعْل کان حقیقاً علی الله أن یدْخله مدخله… »[۱۳]؛ پیامبرخدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال می‏شمارد، عهد الهی را می‏شکند، با سنّت رسول خدا مخالفت می‏کند، مطابق میل خود و از روی گناه و عداوت در میان بندگان خدا عمل می‏کند سپس نسبت‏به تغییر آن اقدام قولی یا عملی نکند، بر خداست که چنین کسی‏رادرجایگاه همان ظالم داخل کند…. آن گاه حضرت جنایات بنی‏امیه را برشمرد.

این جمله که بعضی آن را متن نامهٴ حضرت اباعبدالله الحسین(علیه‏السلام) دانسته‏اند و بعضی سخنرانی امام، علاوه بر این‏که محلّ ایراد سخنرانی را نیز مختلف ذکر کرده‏اند نه تنها حکایت از روح سازش‏ناپذیری و ارادهٴ جدی و عزم جزم آن حضرت می‏کند بلکه کاشف از آن است که آن حضرت تلاش می‏کرد تا آن روحیهٴ حماسی را به جامعه نیز منتقل کند.

ح) در کربلا: امام حسین(علیه‏السلام) بعد از رسیدن به کربلا در خطبه‏ای اوضاع زمانهٴ خود را تشریح کردند و در ضمن آن فرمودند: «لیرغب المؤمن فى لقاء ربّه حقّاً حقّاً فإنّى لا أری الموت إلاّ سعادة والحیاة مع الظالمین إلاّ برماً»[۱۴]؛ اگر مؤمن در چنین شرایطی برای لقای پروردگارش رغبت و فداکاری کند سزاوار و شایسته است. من در چنین شرایطی مرگ را جز سعادت و حیات و زندگی با ستمکاران را جز ننگ و خواری نمی‏بینم.

ط) روز عاشورا و عدم قبول بیعت ذلیلانه: وقتی که در روز عاشورا پیشنهاد بیعت به آن حضرت می‏شد، کلماتی می‏فرمود که بعضی از آنها شعار امت اسلامی و شیعیان آن حضرت شد:

«والله لا اُعطیکم بیدى إعطاء الذلیل ولا أفرّ فرار العبید»؛ به خدا قسم نه دست ذلت برای بیعت با شما دراز می‏کنم و نه مانند بردگان فرار می‏کنم.

«موتٌ فى عزٍّ خیر من حیاةٍ فى ذلٍّ»؛ «مرگ باعزت ز عیش با مذلّت بهتر است».

ألموت خیر من رکوب العار ٭٭٭٭ والعار أولی من دخول النار[۱۵]

مردن بهتر از سوار شدن بر مرکب ننگ است. و پذیرفتن ننگ بهتر از داخل شدن در آتش خشم و غضب خداست. کنایه از این که لازمهٴ بیعت فقط ننگ و ذلّت دنیایی نیست، بلکه داخل شدن در آتش و خذلان اخروی را نیز به همراه دارد که قابل قیاس با ننگ دنیایی نیست.

«ألا وإنّ الدعىّ بن الدعىّ قد رکز بین اثنتین: بین السِّلّة والذّلّة وهیهات منّا الذّلّة یأبی الله لنا ذلک ورسوله والمؤمنون وحجورٌ طابت وطهُرتْ واُنوفٌ حمیةٌ ونفوسٌ أبیةٌ من أن نؤثر طاعة اللئام علی مَصارع الکرام ألا إنّى قد أعذرتُ وأنذرتُ،ألا إنّى زاحفٌ بهذه الاُسرة علی قلّة العدد وخذْلان النّاصر»[۱۶]؛ آگاه باشید این نابکار فرزند نابکار مرا بین دو چیز مخیر کرده است: بین شمشیر و بین بیعت‏ذلیلانه. ما و ذلت؟ هرگز/ زیر بار ذلت رفتن برای ما را نه خدا می‏پسندد، نه رسول او و نه دامنهای پاکی که ما را پرورانده است و نه بزرگان باغیرت و نفسهأباشرافت.(هیچ کدام از اینها روانمی‏دارند که) ما اطاعت پست‏فطرتان رابر قتل‏کریمانه ترجیح دهیم. من با این اتمام حجّتهای خود قطع عذر کرده‏ام.آگاه‏باشید که با همین گروه اندک خانوادگی‏ام می‏جنگم ولی بیعت ذلیلانه رانمی‏پذیرم هر چند کسانی که وعدهٴ یاریم داده بودند، دست از یاریم کشیدند.

تذکر: اشاره حضرت به «دامنهای پاک» شاید کنایه از این باشد که ذلت‏پذیری کار انسانهای پست و لئیم است: «هیهات، هیهات لا یدفع الضَّیم الذّلیل»[۱۷]. اما انسانهای پاکباخته هرگز زیر بار ذلت نمی‏روند.

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . حماسه و عرفان، خلاصه صفحات ۲۶۱-۲۶۹

[۲] . بحار، ج ۴۴، ص ۳۲۵/

[۳] . همان، ص ۳۱۲/ جالب این است که در زمانی که همین ولیدبن عتبةبن ابی‏سفیان(یعنی برادرزادهٴ معاویه) والی مدینه بود، بین او و امام حسین(علیه‏السلام) بر سر باغی نزاعی درگرفت، امام حسین(علیه‏السلام) عمامهٴ ولید را گرفت و به گردن او پیچید و ولید جرأت نکرد چیزی بگوید. مروان که شاهد صحنه بود، گفت: به خدا قسم ندیدم کسی بر امیر و حاکم خود این گونه جرأت و جسارت داشته باشد. ولید(که گویا با این کلام مروان احساس حقارت و سرشکستگی می‏کرد) گفت: این کلام را برای کمک و ترحّم به من نگفتی، بلکه به خاطر حسادتی که از خویشتن‏داری من در برابر حسین، ورزیدی گفتی. حقیقت این است که باغ از آن اوست(بنابراین، او حق داشت چنین کند). بدین گونه خواست آب رفته را به‏جوی برگرداند و آبروی رفته را جبران کند. امام حسین(علیه‏السلام) وقتی این جمله را از او شنید فرمود: باغ از آن تو باشد. این را گفت و برخاست رفت؛ «کان بین الحسین(علیه‏السلام) وبین الولیدبن عقبة(عتبه‏ظ) منازعةٌ فى ضیعةٍ فتناول الحسین(علیه‏السلام) عمامة الولید عن رأسه وشدّها فى عنقه وهو یومئذٍ والٍ علی المدینة، فقال مروان: بالله ما رأیت کالیوم جرأة رجلٍ علی أمیره، فقال الولید: والله ما قلتَ هذا غضباً لى ولکنّک حسدتنى علی حلمى عنه، وإنّما کانت الضیعة له، فقال الحسین(علیه‏السلام): ألضّیعة لک یا ولید وقام». (بحار، ج۴۴، ص۱۹۱).

مشابه این اتفاق برای خود مروان پیش آمد. مروان از روی کینه‏ای که با اهل بیت(علیهم‏السلام) داشت، روزی به امام حسین (علیه السلام) گفت: اگر افتخارتان به مادرتان فاطمه نمی‏بود شما بر ما چه فضیلتی داشتید؟ امام حسین(علیه‏السلام) پرید و گلوی مروان را گرفت و فشرد خصوصیت آن حضرت این بود که اگر چیزی را به چنگ می‏گرفت، خیلی محکم می‏گرفت به نحوی که نجات دادن از دستش مشکل بود و عمامهٴ آن خبیث را طوری دور گردن او پیچید که بی‏هوش شد. امام حسین(علیه‏السلام) رهایش کرد و سپس به جماعت قریش روکرد و فرمود: شما را به خدا قسم می‏دهم که اگر دیدید راست‏می‏گویم، تصدیقم کنید. آیا بر روی زمین کسی را می‏شناسید که از من و برادرم در پیش رسول‏خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) محبوبتر باشد؟ آیا غیر از من و برادرم کسی را می‏شناسید که پسر دختر پیامبر باشد؟ گفتند: نه. سپس فرمود: ملعون پسر معلونی غیر از این(مروان) نمی‏شناسم که تبعیدشدهٴ رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. به خدا قسم در تمام عالم کسی پیدا نمی‏شود که ادعای اسلام کند و از این مرد و پدرش نسبت به خدا و پیامبر و اهل بیت دشمنی بیشتری داشته باشد…. (بحار، ج۴۴، ص۲۰۶).

[۴] . مقتل خوارزمی، ج ۱، ص ۱۸۵/

[۵] . مروان پسر حَکَم‏بن ابی‏العاص‏بن اُمیة بود(بدین ترتیب پدر مروان یعنی «حَکَم» پسر عموی معاویه و عموی عثمان بوده است؛ چون ابی‏العاص برادر عفّان «پدر عثمان» بود). در ماجرای فتح مکه، حکم به همراه ابوسفیان و سایر سران شرک، برای حفظ جان خود، مجبور به ایمان آوردن شد. روزی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با حَکَم(پدر مروان) برخورد کرد و فرمود: «ویلٌ لامتى ممّا فى صلب هذا»؛ وای بر امت من از دست کسی که در صلب این مرد است(یعنی مروان). از آنجا که حَکَم، اسرار درونی خانهٴ رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را استراق سمع می‏کرد و در مجالس و محافل بازگو می‏نمود، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) او را از مدینه به طائف تبعید کرد حتی یک بار می‏خواست چشم او را از حدقه درآورد.(البته وجوه دیگری نیز برای تبعید او ذکر کرده‏اند). یک بار عایشه به مناسبتی به مروان گفت: «فأشهدُ أنّ رسول‏الله(صلی الله علیه و آله و سلم) لعن أباک وأنت فى صُلْبه»؛ شهادت می‏دهم که تو در صلب‏پدرت بودی و رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) او را لعنت کرد. ابن‏اثیر در اُسدالغابة می‏گوید: «تردیدی نیست در این که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) با آن عفو و اغماضی که داشت، حَکَم را تبعیدو لعن کرد. معلوم می‏شود کارهای خلاف او چیز کوچکی نبود». حَکَم به همراه فرزند خود(مروان) دوران رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و خلیفهٴ اول و دوم در همان طائف ماند ولی برادرزاده‏اش عثمان در زمان خلافت خود او را به مدینه برگرداند. امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) روزی با دیدن مروان فرمود: وای بر تو و وای بر امت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) از دست تو و از دست فرزندان تو؛ «ویل لک، وویل لاقمة محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) منک ومن بنیک». در حملهٴ اعتراض‏آمیز مسلمانان به خانهٴ عثمان و قتل او، گردن مروان نیز آسیب دید و لذا تا آخر عمر به صورت گردن‏شکسته یا گردن کج باقی ماند. معاویه او را عامل مدینه‏قرار داد و سپس مکه و طائف را نیز ضمیمه کرد و در سال چهل‏وهشت او را عزل کرد. پس از کناره‏گیری معاویةبن‏یزید(معاویهٴ دوم) از حکومت، مروان در منطقهٴ شام به خلافت رسید و سرانجام به دست زنهایش کشته شد.(رک: اسدالغابة، ج۲، ص۴۸، شماره‏ی۱۲۱۷، ترجمهٴ حکم‏بن ابی‏العاص اموی؛ ج۵، ص۱۳۹، شماره‏ی۴۸۴۸، ترجمهٴ مروان‏بن حکم؛ شرح نهج‏البلاغه ابن‏ابی‏الحدید، ج ۶، ص۲۷۵، ذیل‏خطبه‏ی۷۲).

مروان در جنگ جمل اسیر و سپس با شفاعت امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام) آزاد شد، پس از آزادی او آن دو بزرگوار خدمت پدرشان عرضه داشتند: مروان می‏خواهدبیعت کند. امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) فرمود: مگر در مدینه بعد از قتل‏عثمان با من بیعت نکرد؟ احتیاجی به بیعتش ندارم، چون دست او دست نیرنگ یهوداست که اگر با دستش بیعت کند با پشتش خیانت می‏کند. او به اندازه‏ای که سگ‏پوزهٴ خود را با زبانش پاک می‏کند(نُه یا ده‏ماه) حکومت خواهد کرد. او پدر چهار قوچ است و امت اسلام از او و پسرانش روزهای خونینی خواهند داشت. (نهج‏البلاغه، خطبه‏ی۷۳).

[۶] . بحار، ج۴۴، ص ۳۲۹/

[۷] . صحیفهٴ نور، ج ۱، ص۵۸۷/( پیام حضرت امام خمینی «رحمة الله» خطاب به ملت ایران به تاریخ ۱۴/۷/۵۷)

[۸] . کوثر، ج ۱، ص ۴۳۸/ به نقل از سخنرانی مرحوم حجةالاسلام سید احمد خمینی.

[۹] . بحار، ج ۴۴، ص ۳۶۶/

[۱۰] . ارشاد، ج ۲، ص ۸۱/

[۱۱] . او فرزند علی بن ابیطالب(علیه السلام) است که، وقتی با اشعث‏بن قیس(لعنه الله) بحث می کند و اشعث آن حضرت را تهدید به ترور می کند، همین جمله را می فرماید: «أبالموت تُخوّفنى أو تُهدّدنى؟ فوالله ما اُبالى وقعتُ علی الموت أو وقع الموت علىّ»؛ آیا مرا از مرگ می ترسانی یا به آن تهدید می کنی؟ به خدا قسم باک ندارم که بر مرگ واقع شوم و با توجه، اراده و اختیار خویش به سوی آن بروم یا این که مرگ به طور ناگهانی به سراغ من آید. (بحار، ج۴۲، ص۲۳۳).

بین بریر و شمر مشاجره ای در شب عاشورا درگرفت و شمر ملعون، بریر را تهدید به مرگ کرد. بریر در جواب گفت: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ به خدا قسم مرگ با پسر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) پیش من از حیات و زندگی با شما عزیزتر است. به خدا قسم به شفاعت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نمی رسد امتی که خون ذریه و اهل بیت او را ریخته باشد؛ «أبالموت تخوّفنى؟ والله إنّ الموت مع ابن‏رسول الله أحبّ الىّ من الحیاة معکم، و الله لانالتْ شفاعة محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) قوماً أراقوا دماءَ ذرّیته وأهل بیته». (مقتل خوارزمی، ج۱، ص۲۵۱).

[۱۲] . همان، ص ۲۲۳/

[۱۳] . همان، ص ۲۳۴/

[۱۴] . بحار، ج ۴۴، ص ۳۸۱/

[۱۵] . همان، ص ۱۹۲، ۱۹۱/

[۱۶] . تحف‏العقول، ص ۲۴۱؛ مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۷ (با اندکی اختلاف).

[۱۷] . بحار، ج ۳۴، ص ۱۳۲/


تداوم اثر قیام حسینی برای شکوفایی عقل



تداوم اثر قیام حسینی برای شکوفایی عقل [۱]

رمز جاودانگی انقلاب حسینی…

راه‏های زنده نگاه داشتن نهضت..

۱/ اهتمام به زیارت اربعین..

زیارت مأثور در اربعین..

۲/ گریه بر امام حسین (علیه‏السلام)

شرایط تداوم بخشی قیام حسینی…

۱/ ترک دنیا

۲/ محبت به اهل بیت (علیهم‏السلام)

رمز جاودانگی انقلاب حسینی

در تاریخ، نبردها و کشتارهای بسیاری ثبت شده است که برخی از آن‏ها به مراتب، جنایت بارتر، فجیع‏تر و گسترده‏تر از حادثهٴ عاشورا بوده و در آن‏ها چندین برابر شهدای کربلا به خاک و خون کشیده شده‏اند. مانند جنایت ها و کشتارهایی که مغولان انجام دادند، تا حدی که جناب «ابن ابی الحدید» معتزلی دربارهٴ خونریزی‏های چنگیزیان و تاتارها، می‏نویسد: «من در دوران مغولان بوده‏ام و جنایت‏های آنان را دیده‏ام. آنچه دربارهٴ جنایت‏های بُخْتُ النّصر در قدس و فلسطین نوشته‏اند، شمّه‏ای از کشتارها و ددمنشی‏های گرگان خون‏آشام مغول است».

اما با اینکه در بستر تاریخ کشتار بیرحمانهٴ زیادی رخ داده است، همه آن جنگ‏ها و جنایت‏ها در لا به لای کتاب‏های تاریخ دفن شده است. صرف مظلوم بودن افراد مقتول، موجب ماندن آنان در حافظهٴ روز گار نمی‏شود. بسیاری از مظلومان و ستمدیدگان تاریخ فراموش شده‏اند و اکنون نامی از آنان برجای نمانده است؛ کسی که برای کشورگشایی و هدف‏های غیر خدایی می‏جنگد، در تاریخ مدفون می‏شود.

تنها واقعه‏ای که چونان نگینی بر انگشتری تاریخ می‏درخشد و قدر اول آسمان جهاد و اجتهاد و قیام و اقدام است، همانا واقعهٴ عاشوراست؛ زیرا سالار شهیدان برای احیای دین خدا قیام کرد و از آن‏جا که دین الهی «حی لایموت» است، احیاگر دین نیز هرگز نمی‏میرد و نامش برای همیشه بر جریدهٴ عالم ثبت است.

پس از واقعهٴ کربلا و شهادت امام حسین (علیه‏السلام) و یارانش، امویان چنین می‏پنداشتند که اسلام نابود شده است و دیگر نشانی از آن برجای نخواهد ماند. یزید سرخوش از این پندار خام، طبل نابودی دین بر کوفت و چنین سرود:

لعبت هاشم بالملک فلا ٭٭٭٭ خبر جاء و لا وحى نزل[۲]

یعنی دین و حکومت از بازیچه‏های بنی‏هاشم بود و اکنون جز افسانه‏ای از آن بر جای نمانده است. نه وحیی نازل شده و نه خبری آمده است؛ ولی پس از سخنان گهربار و حماسی امام سجّاد (علیه‏السلام) و زینب (علیهاالسلام) یاوه‏های امویان باطل شد و دین، زندگی جاوید یافت.

زینب کبرا (علیهاالسلام) در دربار شام به امویان فرمودند: «به خدا سوگند! هر نیرنگی به کار بندید، هرگز نخواهید توانست نام و یاد ما را از خاطرها بزدایید». این سخن در اوج قدرت امویان بیان شد. در آن روزگار بخش‏های عمدهٴ آسیای میانه و بخش‏هایی از اروپا در قلمرو حکومت اموی بود و همهٴ این بخش‏ها به یزید مالیات می‏پرداختند. دو ابرقدرت ایران و روم فروپاشیدند و زیر سلطهٴ مسلمانان بودند و حکومت اموی تنها قدرت مطلق حاکم بر جهان بود. حضرت زینب (علیهاالسلام) در برابر چنین قدرتی، مقتدرانه چنین سخن گفت: «فَکِدْ کیدک و أسع سعیک و ناصب جهدک فوالله لاتمحو ذکرنا و لا تمیت وحینا»[۳].

نام حسین (علیه‏السلام) از پس غبار سالیان و قرون، همچنان شهرهٴ جهان است و به آزادگان سراسر گیتی فروغ امید می‏بخشد.

خلاصه آن‏که: ۱/ آنچه در قلمرو تاریخ طبیعی است، محکوم دگرگونی و زوال است. ۲/ آنچه صبغهٴ فراطبیعی دارد، مصون از فناست. ۳/ سند این دو قضیه در متن آن‏ها نهفته است؛ زیرا منطقهٴ طبیعتْ صحنهٴ جهش، حرکت، برخورد و سرانجام، زوال است و ساحت فراطبیعتْ میدان ثبات، تجرّد، دوام و خلود است؛ ﴿ما عندکم ینفد و ما عند الله باقٍ﴾[۴]. چیزی که برای وجه خداست از آسیب سیلان و حرکت مصون است؛ ﴿کلّ شی‏ءٍ هالک إلاّ وجهَه﴾[۵].

راه‏های زنده نگاه داشتن نهضت

۱/ اهتمام به زیارت اربعین

امام حسن عسگری (علیه‏السلام) فرمودند: «علامات المؤمن خمس: صلاة الخمسین و زیارة الأربعین و التختّم فى الیمین و تعفیر الجبین و الجهر ببسم الله الرّحمن الرّحیم»[۶]؛ «نشانه‏های مؤمن و شیعه، پنج چیز است: اقامهٴ نمازِ پنجاه و یک رکعت، زیارت اربعین حسینی، انگشتر در دست راست کردن، سجده بر خاک و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم».

مراد از نماز پنجاه و یک رکعت، همان هفده رکعت نماز واجب روزانه به اضافهٴ نمازهای نافله است که جبران‏کنندهٴ نقص و ضعف نمازهای واجب است؛ به ویژه اقامهٴ نماز شب در سحر که بسیار مفید است. نماز پنجاه و یک رکعت به شکل مذکور از مختصات شیعیان و ارمغان معراج رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است. شاید سرّ ستودن نماز به وصف معراج مؤمن این باشد که دستورش از معراج آمده است و نیز انسان را به معراج می‏برد.

موارد دیگری نیز که در روایت یاد شده، همگی از مختصات شیعیان است؛ زیرا فقط شیعه است که سجدهٴ بر خاک دارد و نیز غیرشیعه است که یا بسم الله الرحمن الرحیم را نمی‏گویند یا آهسته تلفظ می‏کنند. همچنین شیعه است که انگشتر به دست راست کردن و نیز زیارت اربعین حسینی را مستحب می‏داند.

مراد از زیارت اربعین، زیارت چهل مؤمن نیست؛ زیرا این مسأله اختصاص به شیعه ندارد و نیز «الف و لام» در کلمهٴ «الاربعین»، نشان می‏دهد که مقصود امام عسکری (علیه‏السلام) اربعین معروف و معهود نزد مردم است.

اهمیت زیارت اربعین، تنها به این نیست که از نشانه‏های ایمان است، بلکه طبق این روایت در ردیف نمازهای واجب و مستحب قرار گرفته است. برپایهٴ این روایت، همان‏گونه که نماز ستون دین و شریعت است، زیارت اربعین و حادثهٴ کربلا نیز ستون ولایت است.

به دیگر سخن، براساس فرمودهٴ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم): عصارهٴ رسالت (نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم)) قرآن و عترت است؛ «إنى تارک فیکم الثقلین… کتاب الله و… عترتى أهل بیتى»[۷]. عصارهٴ کتاب الهی که دین خداست، ستونی دارد که نماز است و عصارهٴ عترت نیز ستونش زیارت اربعین است که این دو ستون در روایت امام عسکری (علیه‏السلام) در کنار هم ذکر شده است؛ امّا مهمّ آن است که دریابیم نماز و زیارت اربعین انسان را چگونه متدین می‏کنند.

دربارهٴ نماز، ذات اقدس الهی، معارف فراوانی را ذکر کرده است. مثلا ً فرموده: انسان، فطرتاً موحّد است، ولی طبیعت او به هنگام حوادث تلخ، جزع دارد و در حوادث شیرین از خیر جلوگیری می‏کند، مگر انسان‏های نمازگزار که آنان می‏توانند این خوی سرکش طبیعت را تعدیل کنند و از هلوع، جزوع و منوع بودن به‏درآیند و مشمول رحمت‏های خاص الهی باشند؛ ﴿إنّ الإنسان خلق هلوعاً ٭ إذا مسّه الشرّ جزوعاً ٭ و إذا مسّه الخیر منوعاً ٭ إلّا المصلّین﴾[۸].

زیارت اربعین نیز انسان را از جزوع، هلوع و منوع بودن باز می‏دارد و گفته شد که هدف اساسی سالار شهیدان نیز تعلیم و تزکیهٴ مردم بوده است و در این راه، هم از طریق بیان و بنان اقدام کرد و هم از راه بذل خون جگر که جمع میان این راه‏ها از ویژگی‏های ممتاز آن حضرت (علیه‏السلام) است.

خلاصه آن که رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تعلیم کتاب و حکمت از یک سو و تزکیهٴ نفوس مردم از سوی دیگر بود تا هم جاهلان را عالم نماید و هم گمراهان را هدایت کند و در نتیجه، جهل علمی و جهالت عملی را از جامعه جدا سازد. همین دو هدف در متن زیارت اربعین سالار شهیدان (علیه‏السلام) تعبیه شد؛ چنان‏که منشأ ددمنشی منکران رسالت و دشمنان نبوّت، حبّ دنیا و شیدایی زرق و برق آن بود و عامل مهمّ توحّش منکران ولایت و دشمنان امامت نیز همان غَطْرَسهٴ دنیا و دلباختگی به آن بود، که در بخشی از زیارت اربعین به آن اشارت رفته است: «و تَغطْرَس و تَرَدّی فى هواه».

ویژگی عدد چهل دربارهٴ امام حسین (علیه‏السلام)

اربعین و عدد چهل خصوصیتی دارد که دیگر ارقام آن را ندارد. غالب انبیای الهی در سنّ چهل سالگی به رسالت مبعوث شدند و ملاقات خصوصی حضرت موسی (علیه‏السلام) و ذات اقدس الهی چهل شب بود و در نماز شب سفارش شده است که چهل مؤمن را دعا کنید و همسایگان را تا چهل خانه گرامی بدارید. این‏ها نشان می‏دهد که عدد چهل از برجستگی خاص برخوردار است.

در روایات اسلامی چنین آمده است: زمینی که روی آن انبیا و اولیای الهی و بندگان مؤمن، خدا را عبادت کرده‏اند، چهل روز در مرگ آنان می‏گرید، ولی در شهادت امام حسین (علیه‏السلام) آسمان و زمین، چهل روز خون گریه کردند. البته اشک یا خون را در این‏گونه از روایات نباید بر اشک یا خون ظاهری حمل کرد؛ چنان‏که نباید آن را انکار کرد.

توضیح آن که در سیارات آسمانی بارها انفجارهایی رخ می‏دهد که با چشم عادی هرگز دیده نمی‏شود؛ ولی متخصصان با استمداد از علم نجوم و از رصدخانه به تماشای این انفجارها می‏نشینند. همان‏گونه که مردم عادی نباید خبر وقوع این انفجار را به صِرف ندیدن آن با چشم ظاهری انکار کنند، خونْ‏گریه کردن آسمان و زمین را نیز نباید انکار کنند؛ زیرا این موارد نیز جزو علومی نیست که بشر عادی آن را نظاره کند، حتی از رصدخانه نیز دیده نمی‏شود.

اساساً امر ملکوتی را هرگز نمی‏توان با ابزار مُلکی ادراک کرد. مثلا ً با دقیق‏ترین و پیشرفته‏ترین فنّ رصد سپهر نمی‏توان مشهودات رؤیای صادق انسان نائم را رصد نمود. اگر یوسف عصر در ساحت رؤیا مشاهده کند که یازده ستاره به همراهی ماه و آفتاب برای وی سجده کردند، هرگز چنین صحنه‏ای را نمی‏شود با هیچ رصدخانه‏ای تصدیق یا تکذیب نمود. غرض آن‏که معنای اشک ریزی یا خون‏باری ملکوتی نه مورد تصدیق فنّ تجربی است و نه در قلمرو تکذیب آن قرار می‏گیرد و هیچ‏گاه استبعاد به جای استحاله نمی‏نشیند. کسی که صاحب بَصَر نیست تا ببیند، لا اقل باید صاحب نظر باشد که گوش شنوا به ندای صاحبْ‏بصران داشته باشد.

برای تحقیق این موارد، علم مخصوص لازم است که اصطلاح و متخصصان ویژهٴ خود را دارد که اهل ولایت و علمای بزرگ دینی‏اند. آنان این‏گونه از احادیث را با جان پذیرفتند و فهمیدند که آسمان و زمین خونْ‏گریه می‏کنند. از امام زمان (علیه‏السلام) نیز نقل شده است که به امام حسین (علیه‏السلام) عرض می‏کنند: اگر اشک چشم تمام شود، برایت خون می‏گریم؛ «و لأبکینّ علیک بدل الدموع دماً»[۹].

گفتنی است: گرامیداشت یاد متوفا پس از مرگ او در همهٴ ملل و ادیان رسمیت دارد و بعضی با گذشت یک ماه و بسیاری نیز پس از چهل روز از متوفای خود تجلیل می‏کنند. در میان مسلمانان، به ویژه شیعیان، پس از شهادت امامان معصوم (علیهم‏السلام) در نخستین اربعین آنان مراسم گرامیداشت انجام می‏شده است؛ ولی شهادت امام حسین (علیه‏السلام) این ویژگی را دارد که روز اربعین حسینی هر ساله تا قیامت ادامه خواهد داشت.

زیارت مأثور در اربعین

در روایات شیعه برای روز اربعین حسینی دستورهایی وجود دارد؛ مانند خواندن زیارت مخصوص آن روز در پیش از ظهر که پس از آن دو رکعت نماز نیز خوانده می‏شود و دعا در آن وقت مستجاب است.

در زیارت اربعین، هدف قیام امام حسین (علیه‏السلام) همان هدف رسالت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته شده است. براساس قرآن و نهج‏البلاغه، هدف رسالت انبیای الهی، دو چیز است: یکی عالم کردن مردم و دیگری عاقل نمودن آن‏ها با تهذیب نفس/

کسانی که علم ندارند، دستور خدا را نمی‏دانند و توان تربیت خود یا دیگران را ندارند. برخی نیز عالمند، ولی در اثر نداشتن عقل به دانش خود عمل نمی‏کنند. از این‏رو، انبیا (علیهم‏السلام) برای تعلیم و نیز تزکیهٴ مردم مبعوث شده‏اند که به مردم خوبی‏ها را بشناسانند و راه خوب را به آنان بنمایانند تا مردم خوب بفهمند و به خوبی‏ها عمل کنند. چنین جامعه‏ای مهد پرورش اولیای الهی است.

در قرآن کریم از زبان حضرت ابراهیم (علیه‏السلام) نقل شده که به خداوند عرض کرد: پیامبری مبعوث فرما که مردم را عالِم و مهذّب کند؛ ﴿ربّنا و ابعث فیهم رسولا ً منهم یتلوا علیهم ایاتک و یعلّمهم الکتاب و الحکمة و یزکّیهم﴾[۱۰]. خداوند دعای آن حضرت را اجابت کرد و در سورهٴ «جمعه» فرمود: ﴿هو الذی بعث فی الأُمّیین رسولا ً منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة و إن کانوا من قبل لفی ضلال مبین﴾[۱۱].

براساس این آیه، مردم حجاز، پیش از بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفتار دو مُعْضِل علمی و عملی بودند: یکی نادانی و دیگری گمراهی. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با تعلیم کتاب و حکمت آن‏ها را از جهل رهانید و عالم کرد و نیز با تزکیهٴ نفس، آنان را از بیراهه به راه آورد و عادل کرد.

امیرمؤمنان (علیه‏السلام) در تشریح بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «فهدیهم به من الضلالة و أنقذهم بمکانه من الجهالة»[۱۲]؛ یعنی خداوند به دست پیامبرش مردم را عالِم و عادل کرد.

امام حسین (علیه‏السلام) نیز که به حساب ملکوت و اتصال نور وجودی، از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و صاحب ولایت؛ «حسین منّى و أنا من حسین»[۱۳]، باید مردم را عالم و عادل کند؛ یعنی احکام و دستورها و معارف دین را به آنان بیآموزاند و آنان را اهل عمل کند.

همهٴ اهل بیت (علیهم‏السلام) این وظیفه را به عهده داشتند و با تدریس، ارشاد، سخنرانی و نوشتن نامه به وظیفهٴ خود عمل می‏کردند؛ ولی سیدالشهدا (علیه‏السلام) افزون بر کارهای یاد شده، به سبب یأس از تأثیر اساسی این ابزار در شرایطی قرار گرفت که خون جگر خود را نیز برای نیل به هدف اعطا کرد. تنها آن حضرت (علیه‏السلام) بود که هم مبارزهٴ فرهنگی و سیاسی و اجتهادی داشت، هم نبرد جهادی.

چنان‏که در زیارت اربعین آن حضرت می‏خوانیم: «فأعذر فى الدعا و منح النصح و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة»[۱۴]؛ یعنی آن حضرت (علیه‏السلام) با اتمام حجت بر خلق، هر عذری را از امت رفع کرد و اندرز و نصیحت آنان را با مهربانی انجام داد و خون پاکش را در راه تو ای خدا نثار کرد تا بندگانت را از جهالت و حیرت و گمراهی نجات دهد.

۲/ گریه بر امام حسین (علیه‏السلام)

براساس نقلی معروف از حضرت سکینه (علیه‏السلام) بالای بدن مطهّر امام حسین (علیه‏السلام)، ایشان به این اصل کلی سفارش کردند که هر حادثهٴ تلخی پیش آمد کرد، آن را بهانه کنید و برای من اشک بریزید: «أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونى»[۱۵]؛ «هرگاه داستان غریب یا شهیدی را شنیدید، برای مظلومیت من گریه کنید»؛ زیرا اگر امام حسین (علیه‏السلام) به خلافت می‏رسید، دیگر غریب یا شهیدی وجود نداشت.

بنابراین، اصل کلی این است که هر حادثهٴ تلخ و ناگواری را باید بهانه کرد و برای سالار شهیدان اشک ریخت؛ نه آن‏که افراد داغدیده برای تسکین عواطف و احساسات خود آن حضرت (علیه‏السلام) را بهانه کنند و برای التیام زخم خویش اشک بریزند و ندبه نمایند و بین این دو گونه عزا داری فرق وافر است؛ زیرا محصول یکی تعزیت برای حضرت امام حسین (علیه‏السلام) است و نتیجهٴ دیگری تسلیت برای خود؛ هر چند ممکن است بهانه قرار دادن واقعهٴ جانسوز کربلا هم بی‏اثر نباشد.

وجود مبارک سیدالشهداء (علیه‏السلام) فرمودند: «أنا قتیل العبرة»[۱۶]؛ یعنی من که به هدف اِحیای حق و اِمحای باطل کشته شدم، باید عَبَرات داشته باشم؛ به طوری که چشمان علاقه‏مندان به سالار شهیدان پر از اشک شود و آن اشکْ فراوان از شبکهٴ چشم خارج گردد و به صورت انسان عبور کند تا عَبَرات بشود.

این سنّت حسنه، آثار فراوانی دارد، از جمله این که محبت اهل بیت (علیهم‏السلام) در قلب شیعیان حضور پیدا می‏کند؛ آنگاه دوست امامان معصوم (علیهم‏السلام) هرگز فکر و راه و روش آنان را رها نمی‏کند؛ زیرا رهبری جوارح به دست جانحه و دل است و زمامداری قلب را محبت به عهده می‏گیرد و دلِ دوستان حسین بن‏علی (علیه‏السلام) جوارح را به صَوْب صراط مستقیم رهنمود می‏شود.

شرایط تداوم بخشی قیام حسینی

۱/ ترک دنیا

منشأ مبارزهٴ با دین، دوستی دنیاست؛ چنان‏که منشأ یاری دین خدا ترک دنیاست. فرعون با آن‏که می‏دانست حضرت موسی (علیه‏السلام) بر حق است، ولی در برابر او ایستاد؛ ﴿و جحدوا بها واستیقنتها أنفسهم ظلماً و علوّاً﴾[۱۷] و این نبود، جز در اثر محبت به دنیا.

سنّت عترت طاهرین (علیهم‏السلام) خطرها و موانع پیشرفت خود را انسان‏هایی دانستند که محبت دنیا را در دل دارند و فریفتهٴ آن هستند. مرحوم کلینی نقل کرده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «حب الدنیا رأس کلّ خطیئة»[۱۸]. امام صادق (علیه‏السلام) نیز در زیارت اربعین حضرت سید الشهدا (علیه‏السلام) دشمنان و مانعان پیشرفت آن حضرت (علیه‏السلام) را کسانی دانسته‏اند که مغرور دنیا شده بودند؛ «و قد توازر علیه من غرّته الدنیا»[۱۹].

امام حسین (علیه‏السلام) نیز در روز عاشورا فرمودند: دنیا فریبتان ندهد که بر ضد من قیام کنید. دنیا جایی است که هر کس به او اطمینان و امید داشته باشد، ناامید باز می‏گردد و هر کس در آن طمع کند، زیانکار می‏شود… شیطان بر شما مسلّط شده و خدای عظیم را از یاد شما برده است. [۲۰] نیز آن حضرت (علیه‏السلام) در آخرین لحظات عمر شریف خود به امام سجاد (علیه‏السلام) فرمودند: شیطان بر اینان مسلط شده و خدا را از یاد آنان برده است[۲۱].

نتیجه آن که محبت و گرایش به دنیا سبب مبارزه با دین و کوشش در خاموش کردن چراغ هدایت است و ترک دنیا منشأ و شرط یاری دین خداست. ترک دنیا به معنای ترک کار و فعالیت اقتصادی، یا سیاسی یا فرهنگی و مانند آن نیست؛ چنان‏که امامان معصوم (علیهم‏السلام) که ما را از دنیازدگی و سرگرم شدن به آن برحذر می‏دارند، دو مطلب را گوشزد کرده‏اند: یکی کارکردن تا لحظهٴ پایانی عمر کار هر کسی متناسب با شأن و توان اوست و در میان کارها، فعالیت‏های فرهنگی و تعلیم و تعلّم بر دیگر کارها مقدّم است و دیگری قناعت در مصرف. بنابراین، طمع در کار و قناعت در مصرف، الگوی علاقه‏مندان به زندگی دینی است که با ترک دنیازدگی منافاتی ندارد.

۲/ محبت به اهل بیت (علیهم‏السلام)

از اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‏السلام) روایت شده است: هر کس دوست ما باشد و راه ما را طی کند، با ما و از ما خواهد بود؛ چنان‏که امام صادق (علیه‏السلام) فرمودند: «من أحبّنا فکان معنا»[۲۲] یا دربارهٴ «سلمان» وارد شده: «سلمان منّا أهل البیت»[۲۳].

مقام از اهل بیت شدن به سلمان فارسی (رحمه‏الله) اختصاص ندارد؛ چنان که از امام صادق (علیه‏السلام) دربارهٴ «فضیل بن یسار» نیز همین تعبیر به کار رفته است[۲۴]. نیز این مقام به مردان اختصاص ندارد؛ چنان‏که «فضّه»، خدمتگزار حضرت زهرا (سلام الله علیها) به این درجه نایل آمد و بخشی از آیات سورهٴ «هل اتی» شاهد آن است.

اصل کلی این مطلب را اهل بیت (علیهم‏السلام) به استناد برخی آیات قرآن کریم تبیین فرموده‏اند؛ نظیر آیهٴ ﴿فمن تبعنی فإنّه منّی﴾[۲۵]؛ «هر کس مرا پیروی کند از من است».

محبت به اهل بیت (علیهم‏السلام) بعد از معرفت ولایت آنان و گرایش قلبی به آن ذوات مقدّس، به عالم و عادل شدن است. به یقین، جریان عدالت و وارستگی، وظیفه‏ای مشترک برای عالمان و غیرعالمان است. به همین جهت، سفارش شده است که از آغاز تحصیل، دست به کار تهذیب و اصلاح خود باشید؛ زیرا بعداً این کار بسیار مشکل است؛ چنان‏که فرعون علم و یقین داشت که حضرت موسی (علیه‏السلام) و معجزات او حق است و از سوی خدا، ولی رسالت و اعجاز او را انکار کرد؛ زیرا مهذّب و عادل نبود؛ ﴿قال لقد علمت ما أنزل هؤلاء إلّا رب السموات و الأرض﴾[۲۶].

بنابراین، برخی علم دارند، ولی عدالت ندارند؛ چون دوستدار دنیا هستند. برای رسیدن به محبت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‏السلام) و بهره‏مندی از آثار آن، باید خود را به علم و عدالت مزین کنیم و در این راه، خطر محبت به دنیا را دست‏کم نگیریم؛ زیرا این‏که افرادی سال‏ها آیات خدا و سخنان معصومان (علیهم‏السلام) را می‏شنوند و فرا می‏گیرند، ولی گناه می‏کنند، نشان از این دارد که محبت دنیا آنقدر خطرناک است که با هیچ یک از این آیات و روایات برطرف نمی‏شود و دل آلوده به چنین ویروسی تطهیر نخواهد شد.

نکتهٴ فاخری که نباید از آن غفلت نمود این است که دل، خواهان تعلّق به محبوب است؛ اگر آن محبوب گزنده باشد، محبّت آن سوزنده است و اگر آن محبوب روح و ریحان ملکوتی باشد، محبّت آن پرورنده و نشاط آور است؛ یعنی جلال محبوب به محبت اثر می‏کند و اثر جلالت‏مند محبّت، دل محبّ را جلیل، می‏سازد و قلب جلیل همچون قدوهٴ اَجِلّه و اُسوه جلالت‏مداران، یعنی حضرت خلیل الرحمن از هرگزندی در امان است.

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی ، خلاصه صفحات ۲۲۳-۲۴۰

[۲] . اعیان الشیعه، ج۱، ص۶۱۶

[۳] ـ مقتل لهوف، حوادث پس از شهادت.

[۴] ـ سورهٴ نحل، آیهٴ ۹۶/

[۵] ـ سورهٴ قصص، آیهٴ ۸۸/

[۶] ـ تهذیب، ج ۶، ص ۵۲/

[۷] ـ بحارالأنوار، ج ۸۹، ص ۱۳/

[۸] ـ سورهٴ معارج، آیات ۱۹ ـ ۲۲/

[۹] ـ بحارالأنوار، ج ۹۸، ص ۲۳۸/

[۱۰] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۲۹/

[۱۱] ـ سورهٴ جمعه، آیهٴ ۲/

[۱۲] ـ نهج‏البلاغه، خ ۱/

[۱۳] ـ بحارالأنوار، ج ۴۳، ص ۲۶۱/

[۱۴] ـ التهذیب ، ج۶، ص ۱۱۳؛ بحار الانوار ج ۹۸، ص ۳۳۱، باب۲۵

[۱۵] ـ مستدرک الوسائل، ج ۱۷، ص ۲۶/

[۱۶] ـ بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۲۸۰/

[۱۷] ـ سورهٴ نمل، آیهٴ ۱۴/

[۱۸] ـ نهج‏الفصاحه، ج ۱، ص ۳۴۵/

[۱۹] ـ مفایتح الجنان.

[۲۰] ـ بحارالأنوار، ج ۴۵، ص ۵/

[۲۱] ـ کلمات الإمام الحسین (علیه‏السلام)، ص ۴۸۵/

[۲۲] ـ بحارالأنوار، ج ۸، ص ۱۴۸/

[۲۳] ـ بحارالأنوار، ج ۱۰، ص ۱۲۳/

[۲۴] ـ جامع الرواة، ج ۲، ص ۱۱/

[۲۵] ـ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۳۶/

[۲۶] ـ سورهٴ اسراء، آیهٴ ۱۰۲/


افشاگریهای پیام آوران کربلا



افشاگریهای پیام آوران کربلا [۱]

حماسه امام سجاد (علیه السلام) در کوفه.

افشای جنایات امویان توسط امام سجاد(علیه السلام) در شام.

حضور اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) در بزم طاغوت.

خطابه‏ پرشور امام(علیه السلام) در مجلس یزید و دگرگونی اوضاع شام.

هدف اهل بیت(علیهم السلام) زنده نگه داشتن نام رسول الله (صلی الله علیه و آله).

حماسه امام سجاد (علیه السلام) در کوفه

امام سجاد(علیه‏السلام) شرکت مستقیم در صحنهٴ نبرد و درگیری روز عاشورا نداشت؛ چون قضا و قدر الهی این بود که او شهید نشود و پدر هشت امام بعد از خود باشد تا خط امامت امت و هدایت جامعه ادامه یابد، امّا روح حماسی آن حضرت او را آرام نمی گذاشت. از این رو هر جا که مصلحت اقتضا می کرد و زمینه ای پیش می آمد به افشاگری و استیضاح هیئت حاکمه و دربار ستمکار اموی می پرداخت.

مثلا با آن که آن حضرت(علیه‏السلام) فاصلهٴ کربلا تا شام را با سکوت گذراند و فقط به یاد حق مترنّم بود و با کسی جز اهل بیت(علیهم‏السلام) حرف نمی زد، و با آن که او را درکوفه زندانی کرده بودند[۲] و با آهن‏گران و سخت، دست و پای مبارک او را بسته و بر شتر برهنه سوارش کرده بودند و از رگهای بدن او خون جاری بود،هنگامی که شروع به سخن کرد فرمود: ای امّت نابکار، باران بر محلّ و زمین شما نبارد/ای امتی که حرمت جدّ ما را دربارهٴ ما نگه نداشتید. اگر در روز قیامت در مقابل جدّ ما قرار گیرید/چه خواهید گفت؟ ما را سوار بر شترهای برهنه، در شهرها می گردانید/گویا ما نبودیم که پایه های دین را در میان شما محکم نمودیم.

یا أمة السوء لا سقیأ لربعکم ٭٭٭٭ یا أمة لم تراع جدّنا فینا[۳]

آن گاه اشاره به جمعیت کرد که ساکت باشید. وقتی ساکت شدند، پس از حمد و ثنای الهی و صلوات بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به معرفی خود و افشای جنایاتی که امویان در کربلا مرتکب شده بودند پرداخت.

«أیّها النّاس من عرفنى فقد عرفنى ومن لم یعرفنى فأنا على‏بن الحسین ابن‏على‏بن أبى طالب، أنا ابن من انتُهِکَت حرمتُه وسُلبتْ نِعمتُه وانتُهب ماله وسُبىَ عیاله أنا ابن المذبوح بشطّ الفرات من غیر ذَحْلٍ ولاتُرات، أناابْن من قُتل صبْراً وکَفی بذلک فخْراً… »[۴].

نتیجهٴ این سخنرانی و افشاگری این بود که صدای گریهٴ مردم بلند شد و به یکدیگر می گفتند: هلاک شدید و متوجه نیستید که چه کار کردید و چه به سرتان آمده است[۵].

بدین ترتیب حضرت سجّاد(علیه‏السلام) اوضاع کوفه را متغیر و زمینهٴ قیامهای بعدی را فراهم نمود.

ابن‏زیاد ملعون قبل از آن که اسرا را وارد قصر خود(دارالاماره) کند، اذن عمومی داد که هر کس می خواهد در آن شرکت کند و در حقیقت مجلس جشن عمومی به پا کرده بود. آن گاه دستور داد تا آل‏الله را به صورت فجیعی وارد دارالاماره کردند. پس از آن سر مبارک امام حسین(علیه‏السلام) را مقابل او گذاشتند و او بی شرمانه به وسیلهٴ چوب دستی خود به جسارت کردن به سر مبارک پرداخت… آن گاه رو به امام سجّاد(علیه‏السلام) کرد و گفت: اسمت چیست؟

امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: علی بن الحسین هستم.

مگر علی بن الحسین را خدا نکشت؟[۶]

برادر بزرگتری داشتم که او نیز علی نامیده می شد و مردم او را کشتند.

مردم نکشتند بلکه خدا او را کشت.

البته خدا هر جانی را هنگام مرگ استیفا می کند و تحویل می گیرد و هیچ کس بدون اذن تکوینی الهی نمی میرد؛ ﴿ألله یتوفّی الأنفس حین موتها﴾[۷] و ﴿ما کان لنفسٍ أن تموت إلاّ بإذن الله﴾[۸].

این حاضر جوابی، جرّ و بحث و حریم نگرفتن، برای ابن‏زیادْ سنگین و غیر قابل تحمّل بود. لذا دستور داد که گردن امام سجاد(علیه‏السلام) را نیز بزنید.

در حالی که عقیلهٴ بنی‏هاشم، زینب‏کبری(سلام‏الله‏علیها) خود را سپر آن حضرت کرده و ابن زیاد ملعون را از این تصمیم وقیحانه نهی می کرد، امام سجّاد(علیه‏السلام) برآشفت و گفت: آیا ما را به قتل تهدید می کنی؟ آیا تاکنون نفهمیدی که کشته شدن عادت ما و شهادت کرامت و فخر ماست؟[۹]

همان سخن آزادمنشانهٴ امام حسین(علیه‏السلام) در میدان کربلا و مسیرآن[۱۰] را امام سجّاد(علیه‏السلام) در دارالامارهٴ کوفه در زیربار گرانِ اَسْر و اِصْر، خطاب به عوامل خون آشام اموی آن هم به صورت تشر و فریاد گفت.

معلوم می شود این انسان به زنجیر بسته آن شیر غرّنده‏ای است که او را به بند کشیدند: «عار ناید شیر را از سلسله»[۱۱]. هرگز انسان عاقل به این فکر نمی افتد که برای نگهداری زاغ و زَغَن قفس فراهم کند: «شهپر زاغ و زَغَن زیبای صید و قید نیست»[۱۲]. آن طوطی و بلبل و قُمری است که تهیه کردن قفس و تحمل هزینه و زحمت برای نگهداری آنها ارزش دارد.

باز معلوم می‏شود به زنجیر کشیده‏شدن و اسیرگشتن، ایجاد محدودیت برای پیکر است و بس، اما روح عارف روح حماسه است و لذا همواره زنده و آزاد است.

افشای جنایات امویان توسط امام سجاد(علیه السلام) در شام[۱۳]

اوضاع شام بسیار آشفته‏تر از اوضاع کوفه بود؛ چون کوفه روزی مرکز حکومت امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) بود، بسیاری از شیعیان و دوستان آن حضرت در آنجا بودند، عدالت علی(علیه‏السلام) را دیده بودند، با فضایل و مناقب اهل بیت(علیهم‏السلام) آشنایی داشتند و…. امّا شام حدود چهل‏سال زیر بار تبلیغات خصمانهٴ معاویه و همدستان اموی او قرار داشت. نه علی(علیه‏السلام) را دیده بودند و نه حکومت علوی را، نه رسول گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) را دیده بودند و نه اصحاب و یاران آن حضرت توانسته بودند در آنجا آزادانه به تبلیغ اسلام بپردازند. از این جهت تلقّی و برداشت آنها از اسلام و حکومت اسلامی چیزی شبیه امپراطوری و سلطنتی بود که نمونه اش را در روم و ایران دیده و یا شنیده بودند و معاویه مشابه آن را در آن دیار بر پا کرده بود. از این رو در شام شوم اموی بیش از هر جای دیگر بر آن بزرگواران سخت گذشت و حوادثی در آنجا پیش آمد که مشابه آن را در جاهای دیگر کمتر می توان پیدا کرد. مثلا وقتی وارد شهر شام شدند پیرمردی غافل و فریب خورده، به امام سجّاد(علیه‏السلام) نزدیک شد و به آن حضرت گفت: خدا را شکر که شما را هلاک کرد و امیر را بر شما مسلّط نمود. امام(علیه‏السلام) از روی عطوفت و مهربانی بر جهل و غفلت او اشک اندوه و حسرت ریخت و آن گاه به ارشاد و راهنمایی او پرداخت و خود را به او معرفی کرد. پیرمرد وقتی که به اشتباه خود پی برد به دست و پای آن حضرت‏افتاد و با بوسیدن پاهای مبارکش اظهار ندامت و توبه کرد و از دشمنانشان تبرّی جست. البته این اظهار تولّی و تبرّی به کشته شدن وی به دستور یزید منجر شد[۱۴].

با این حال وقتی که امام سجّاد(علیه‏السلام) در آن دیار وحشت زا یعنی در دهان گرگ و زیر چنگال خونریز او شروع به سخن گفتن کرد، چنان حرف زد که گویا پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه یا علی‏بن ابی طالب(علیه‏السلام) در مرکز خلافت خویش(کوفه) سخن می گوید یا حسین‏بن علی(علیهماالسلام) در مدینه بر سر مروان فریاد می کشد. هیچ چیز او را نترساند.

حضور اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) در بزم طاغوت

نحوهٴ ورود اسرا به حضور یزید به شکلی بود که گویا حاکم طاغی شام می‏خواست از آنها و دیگران زهر چشم بگیرد و آنان را مقهور جاه و جلال خویش کند. چون در حالی که خودش مغرور و مست از پیروزی بر تخت سلطنت تکیه زده و حَشَم و خَدَم او دور و برش را گرفته بودند و حتی به سختی و با ترس و لرز به خود جرأت می دادند که «امیرالمؤمنین» خطابش کنند، اهل بیت(علیهم‏السلام) را به یک طناب سراسری بستند طوری که یک سر طناب به گردن سید الساجدین(علیه‏السلام) بسته شده بود و سر دیگر آن به زینب‏کبری(سلام‏الله‏علیها) و بقیهٴ بچه ها در وسط های آن و هر کس که عقب می ماند با تازیانه او را می زدند و بدین صورت آنها را در حضور یزید حاضر کردند.

امام سجّاد(علیه السلام) وقتی چشمش به یزید افتاد، فرمود: اگر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به این حال ببیند چه خواهی کرد؟ حاضران گریه کردند و لذا یزید دستور داد طناب را درآورند….

آن گاه یزید رو به امام سجّاد(علیه السلام) کرد و گفت: کار خدا با پدرت را چگونه دیده ای؟

امام(علیه السلام) فرمود: آن چه که واقع شد قضای الهی بود که قبل از خلقت آسمان و زمین مقدّر شده بود. پس از آن یزید با اطرافیانش مشاوره کرد که با او چه کنم؟

اطرافیان به آسانی گفتند: او را نیز بکش.

امام سجّاد(علیه السلام) فرمود: اطرافیان تو بر خلاف اطرافیان فرعون نظر دادند. وقتی که فرعون با اطرافیانش مشورت کرد که با موسی و برادرش چه کنم؟ گفتند: به آنها مهلت بده، در حالی که اطرافیان تو نظر به قتل ما داده اند. و این علّت دارد.

یزید پرسید: علّت آن چیست؟

امام سجاد(علیه السلام) فرمود: علتش این است که اطرافیان فرعون، بر خلاف اطرافیان تو، عدّه ای رشید بودند و انبیا و اولادشان را نمی کشند مگر بچه های نامشروع و حرام زادگان.

یزید با شنیدن این سخن مقداری تأمّل و تفکر کرد و از کشتن آن حضرت منصرف شد. [۱۵]

سپس بین امام سجّاد(علیه السلام) و یزید(لعنه‏الله) کلماتی ردّ و بدل شد و امام(علیه‏السلام) با شدّت و قدرت تمامْ جواب او را داد و هیچ کوتاه نیامد.

وقتی که نوبت به زینب کبری(علیهاالسلام) رسید او هم برخاست و سخنانی سرشار از حماسه و عرفان ایراد کرد. اینها نشان می دهد زنان اهل معرفت نیز همانند مردان اهل معرفت، اهل حماسه اند.

در مجلس جشن عمومی که در مسجد جامع دمشق برگزار شده بود، یزید ملعون سخنرانِ مزدوری را مأمور کرد تا منبر برود و از امیرالمؤمنین و امام‏حسین(علیهماالسلام) بدگویی کند. خطیب مزدور و جیره خوار اموی، بعد از حمد و ثنای الهی از یزید و معاویه مدح و ثنای فراوانی کرد و آن گاه از امیرالمؤمنین و امام حسین(علیهماالسلام) بدگویی نمود. روح حماسه سرا و بی قرار امام سجّاد(علیه‏السلام) او را آرام نگذاشت لذا غرّید و بر سر خطیب مزدور اموی فریاد کشید و فرمود: وای بر تو ای خطیب که رضای مخلوق را بر رضای خالق ترجیح دادی و بد جایگاهی در جهنّم برای خود ساختی. فریاد زدن در آن شرایط برای کسی که مانند امام سجّاد(علیه‏السلام) آن همه مشکلات و مصایب(اعم از غم از دست دادن عزیزان، تشنگی، اسارت، بستن دست و پا با زنجیر، گرداندن در شهرها و ارائه دادن به تماشاچیان و…) را تحمل کرد و آن عواقب خطرناک که احتمالش می رفت، آن هم بر سر یزید که آن همه قدرت و شوکت ظاهری برای خود درست کرده بود[۱۶] کار ساده ای نبود.

خطابه‏ پرشور امام(علیه السلام) در مجلس یزید و دگرگونی اوضاع شام

حضرت سجّاد(علیه‏السلام) بعد از فریاد بر سر سخنگوی مزدور اموی فرمود: به من‏اجازه دهید که بالای این چوبها! بروم[۱۷] و کلماتی بگویم که در آن رضای خدا و اجر و ثواب برای شنوندگان است. ابتدا یزید اجازه‏نداد ولی چون افکار عمومی مردم تحریک شده بود، یزید مجبور شد با منبررفتن امام(علیه‏السلام) موافقت کند. وقتی امام سجّاد(علیه‏السلام) بر فراز آن چوبها قرار گرفت، پس از حمد و ثنای الهی به ایراد خطبهٴ حماسی و مُهَیّج پرداخت.

ابتدا خود را به صورت اجمالی معرفی کرد و فرمود: ما دارای علم، حلم، سماحت، فصاحت، شجاعت و محبّت در قلبهای مؤمنان هستیم. و فضیلت ما این است که نبیّ مختار ازماست، صدیق اکبر از ماست، طیّار از ماست، شیر خدا و شیر رسول خدا از ماست، دو دسته گل پیامبر این امت از ماست. پس از آن فرمود: با این معرفی اجمالی، هر کس مرا شناخت که شناخت. و اگر کسی نشناخت و از فضایل و کمالات ما آگاه نشد، تفصیلا خود را معرفی می کنم. آن گاه به ذکر فضایل و کمالات خود و خاندان عصمت و طهارت پرداخت و در ضمن آن فرمود: «أناابن مکة ومنی، أنا ابن زمزم والصفا… »[۱۸]؛ من فرزند مکه و منا هستم، من فرزند زمزم و صفا هستم…. در این جمله اشاره به این معنا دارد که: گرچه ما امسال به منا نرفتیم، در آنجا بیتوته نکردیم و گوسفند نکشتیم، ولی منا از ماست. چون منا همانند مکّه و مدینه و حتّی همانند خود کعبه موات بود و ما با کربلا رفتن خود آن سرزمین مرده را زنده کردیم. و هر کس که زمین مرده ای را زنده کند، آن زمین از آنِ اوست: «من أحیی ارضاً مواتاً فهى له»[۱۹]. کسی با گوسفند و شتر قربانی‏کردن مالک منا نمی گردد. چون منا با این چیزها زنده نمی گردد. منا با قربانی کردن پدر، برادر، عمو و اصحاب و تقدیم اسیر و جانباز در راه خدا زنده می شود. چون چنین کسی است که می‏تواند به دیگران درس شهادت دهد. از این جهت ما صاحب منا و وارث آن هستیم. چنان‏که وارث صفا و مروه و زمزم و کعبه نیز هستیم.

چون ما با قیام خود کعبه را زنده کرده ایم، به حج بها داده ایم و آبروی حج را حفظ کرده ایم. وگرنه گوسفند کشتن، طواف کردن دور خانهٴ خدا و سعی کردن بین صفا و مروه کار بسیار سهلی است که از عهدهٴ هر کسی بر می آید. همان طور که سابقه ای بس کهن در تاریخ جاهلیتِ قبل از اسلام دارد…

آن گاه فرمود:

«أنا ابْن من حمل علی البُراق فى الهواء، أنا ابن من أُسرى به من المسجدالحرام إلی المسجدالأقصی فسبحان من أسری، أنا ابن من بلغ به جبرئیل إلی سدرة المنتهی، أنا ابن من دنی فتدلّی فکان قاب قوسین أو أدنی أنا ابن من صلّی بملائکة السّماء، أنا ابن من أوحی إلیه الجلیل ما أوحی»[۲۰]؛ من فرزند کسی هستم که سوار بر بُراقش کردند و در آسمان بردند، من فرزند کسی هستم که شبانه او را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی بردند، من فرزند کسی هستم که جبرئیل تا سدرة المنتهی او را پیش برد، من فرزند کسی هستم که آن قدر نزدیک شد و نزدیک شد که گویا به اندازهٴ دو کمان یا کمتر از آن به مقام قرب الهی رسید، من فرزند کسی هستم که با ملائکه آسمان نماز گذارد، من فرزند کسی هستم که پروردگار جلیل آنچه را که خود می‏خواست، بر او وحی کرد.

غالب این جملات برگرفته از قرآ ن کریم است. مردم شام هر چند تحت تأثیر تبلیغات معاویه و خاندان و وابستگان اموی او بودند، ولی قرآن کریمْ چیزی نبود که از آن بی اطلاع باشند. بلکه به لحاظ عربی بودن زبانشان با آیات و کلمات آن مأنوس بودند. از این‏رو با شنیدن این فضایل و کمالات که امام سجّاد(علیه‏السلام) آنها را به خود نسبت می داد، تعجب می کردند و از یکدیگر می پرسیدند این اسیری که با غل و زنجیر او را بسته اند کیست که این ادعاهای بلند را دارد؟ لذا آن حضرت خود را معرفی کرد و فرمود: آیا می دانید من فرزند چه کسی هستم؟ «أناابن محمّدالمصطفی، أناابن علىّ‏المرتضی»؛ من فرزند رسول الله هستم، من فرزند علی مرتضی هستم.

آن گاهآن چون جوّ شام که با تبلیغات خصمانه و کینه توزانهٴ هیئت حاکمهْ تیره و تار شده بود بر ضدّ علی‏بن ابی‏طالب(علیه‏السلام) بود، به ذکر فضایل و مناقب امیرالمؤمنین(علیه‏السلام) پرداختند و فضایل و کمالاتی فراوانی از آن حضرت نقل فرمودند.

سپس فرمود: «أناابن فاطمةالزهراء، أناابن سیدةالنساء»[۲۱]؛ من فرزند فاطمه‏زهرا هستم، من فرزند سرورزنان هستم.

این سخنان حماسی و شورانگیز که به تعبیر مورخین با «أنا، أنا» گفتن امام سجّاد(علیه‏السلام) ادامه داشت و چون رگباری آتشین تار و پود حکومت اموی را نشانه گرفته بود، اوضاع سیاسی شام را دگرگون کرد و مردمی را که به خاطر پیروزی یزید و حکومت ننگین اموی جشن گرفته بودند، از خواب غفلت بیدار نمود و جشن و شادیشان را به مجلس گریه، ضجّه و عزا تبدیل کرد. یزید که احتمال شورش و فتنه می داد، از مؤذّن خواست تا با اذان گفتن خود، کلام آن حضرت را قطع کند. امّا امام(علیه‏السلام) با درایت امامت از همان اذان نیز به نفع خود و خاندان عصمت و طهارت و بر ضدّ یزید و شجرهٴ خبیثهٴ اموی استفاده کرد[۲۲].

هدف اهل بیت(علیهم السلام) زنده نگه داشتن نام رسول الله (صلی الله علیه و آله)

از امام صادق(علیه‏السلام) نقل شده است: هنگامی که اسرای اهل‏بیت(علیهم‏السلام) از سفر غم‏بار کربلا به مدینه باز گشتند ابراهیم بن طلحة بن‏عبیدالله، که در میان استقبال‏کنندگان بود، از امام سجّاد(علیه‏السلام) سؤال کرد: در این جنگ چه کسی پیروز شد؟ آن حضرت فرمود: اگر خواستی بفهمی پیروز واقعی کیست، وقت نمازْ اذان و اقامه بگو و ببین نام چه کسی را بر زبان می‏آوری؟[۲۳].

به عبارت دیگر به او فهماند که ما رفته بودیم تا نام نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را زنده کنیم و به این هدف نیز رسیدیم؛ چون عده‏ای می‏خواستند نام امویان را به جای نام انبیا و اولیا بنشانند، ما همه چیزمان را در راه خدا داده و با اهدای خون خود جلوی این فاجعه را گرفتیم. در مقابل نام و یاد ما تا ابد زنده و پاینده خواهد بود و انتقام ما را نیز از دشمنانمان خواهد گرفت و لذا هیچ نگرانی نداریم.

چون خودی را در رهم کردی رها ٭٭٭٭ تو مرا خون من ترایم خون‏بها

هر چه بودت داده‏ای اندر رهم ٭٭٭٭ در رهت من هر چه دارم می‏دهم

کشگانت را دهم من زندگی ٭٭٭٭ دولتت را تا ابد پایندگی[۲۴]

ابراهیم‏بن طلحه گویا فرزند همان طلحهٴ معروف صدر اسلام است که همراه هم‏فکرش (زبیر) در جنگ جمل کشته شد. او احتمالاً می خواست با این سؤال همان کلام یزید ملعون را تکرار کند که گفته بود: «لیت أشیاخى ببدر شهدوا… » و بدین طریق زخم زبانی به امام سجّاد(علیه‏السلام) زده باشد. این که از محمل خارج نشد و اصرار داشت خود را پوشیده نگه دارد ظاهراً بدین جهت بود که چون آدم شناخته‏شده‏ای بود، نمی‏خواست کسی بفهمد که زخم زبان زننده کیست.

البته پیروزی امویان منفعتی برای او نداشت و فقط شکست بنی‏هاشم برایش مسرّت‏بخش بود. لیکن جواب محکم و کوبندهٴ امام سجّاد(علیه‏السلام) زبان او را در دهانش خشک کرد: ﴿فبُهت الّذی کفر﴾[۲۵].

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . حماسه و عرفان، خلاصه صفحات ۳۱۹-۳۳۴

[۲] ـ (بحار، ج۴۵، ص۱۶۹).

[۳] . بحار، ج۴۵، ص ۱۱۴

[۴] ـ مقتل مقرم، ص ۳۱۶/

[۵] ـ همان.

[۶] ـ این از خباثتهای ابن‏زیاد بود که می خواست کشته شدن امام حسین(علیه السلام) و اصحابش را مرضی خدا و خواست او جلوه دهد.

[۷] ـ سورهٴ زمر، آیهٴ ۴۲/

[۸] ـ سورهٴ آل عمران، آیهٴ ۱۴۵/

[۹] ـ بحار، ج ۴۵، ص ۱۱۷ و۱۱۸؛ مقتل خوارزمی، ج۲، ص۴۲/

[۱۰] ـ ر.ک: ص ۲۶۶ کتاب حماسه و عرفان

[۱۱] . مثنوی مولوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۳

[۱۲] . دیوان حافظ ، «عشق شور انگیز»

[۱۳] ـ برگرفته از شعر دعبل خزاعی، بحار، ج ۴۵، ص ۲۸۶/

[۱۴] ـ مقتل‏مقرم، ص ۳۴۹/

[۱۵] ـ اثبات الوصیه، ص ۱۴۶ و ۱۴۵ ، باب ماجری فى ایّام علىّ‏بن الحسین(علیه السلام).

[۱۶] ـ بر خلاف امروز که کشورهای اسلامی، قطعه‏قطعه و به چندین کشور تقسیم شده است،آن روز همهٴ این کشورهای اسلامی در اختیار دولت مرکزی شام بود. بدین ترتیب از قلب فرانسه تا بخش های مهم آسیا زیر نظر حکومت یزید و تحت سلطه و قدرت او بود و فریاد کشیدن بر سر یزید کار بسیار مشکلی بود و شجاعت فوق‏العاده‏ای می‏طلبید.

[۱۷] ـ نفرمود: بالای منبر بروم. بلکه فرمود: بالای این چوبها بروم. چون آنچه که در راه توحید و ولایت به کار نمی آید، ارزشی ندارد هرچند که مسمّی به منبر و منسوب به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. چنان‏که کعبه نیز این چنین است. عبدالله‏بن زبیر امام حسین و امام‏سجاد(علیهما السلام) را یاری نکرد و به درون کعبه پناهنده شد. حکومت مروانیان بالای کوه ابوقبیس منجنیقی نصب کرده و با پرتاب سنگ و پاره های آتش همراه با ویرانی کعبه، ابن‏زبیر را کشتند. خدایی که با فرستادن ابابیل ابرهه و لشکر فیل سوار او را به خاطر ارادهٴ ویرانی کعبه نابود کرد، در اینجا عذابی نفرستاد و از تخریب کعبه جلوگیری نفرمود. معلوم می‏شود کعبهٴ بی‏ولایت اهل‏بیت(علیهم‏السلام) مشتی سنگ است.

[۱۸] . بحار ج۴۵ ،ص ۱۳۷ باب ۳۹

[۱۹] ـ وسائل‏الشیعه، ج ۲۵، ص۴۱۲، مسلسل۳۲۲۴۰/

[۲۰] . بحار ج۴۵ ،ص ۱۳۷ باب ۳۹

[۲۱] . همان

[۲۲] ـ مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۶۹/

[۲۳] ـ بحار، ج ۴۵، ص ۱۷۷/

[۲۴] ـ گنجینة الاسرار، ص ۱۶۵/

[۲۵] ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۲۵۸/


اصـحـاب امام حسیـن مظهــر ایثار و گذشت



اصحاب امام حسین مظهر ایثار و گذشت [۱]

حماسه‏های اصحاب

قمر بنی هاشم عباس بن علی(علیهما السلام)

حضرت علی اکبر(علیه السلام)

عابس بن شبیب شاکری

غلام ترکی

جوْن، غلام ابوذر

اَنَس کاهل

همسر جنادةبن کعب انصاری

 

حماسه‏های اصحاب

پایمردی و استقامتی که اصحاب امام حسین(علیه‏السلام) در حادثهٴ عظیم عاشورا به خرج دادند و حماسه‏ای که در آن صحنه آفریدند دوست و دشمن را به شگفتی واداشت. به این اعتراف توجه فرمایید:

به یکی از کسانی که در کربلا و در صف سربازان عمر سعد شرکت کرده بود، گفتند: وای بر شما! با پسر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) جنگیدید و او را کشتید؟ گفت: چه می‏گویید؟ اگر شما نیز مشاهده می‏کردید آنچه را که ما مشاهده کردیم، همانند ما عمل می‏کردید. گروهی بر ما حمله کردند که مانند شیرهای خشمگین دست به قبضهٴ شمشیر برده بودند. از چپ و راست، سواران را می‏کوبیدند و خُرد می‏کردند. خود را به دهان مرگ می‏انداختند. نه امان‏نامه قبول می‏کردند و نه رغبت به مال داشتند… اگر به آنها مهلت می‏دادیم از هر طرف به ما حمله می‏کردند. مادرمرده به نظر تو ما چه می‏کردیم؟.

از این اعترافات معلوم می‏شود که همهٴ سربازان و اصحاب امام حسین(علیه‏السلام) با حفظ مراتب، افتخار آفریدند لیکن از باب مثال به نمونه‏هایی از آن اشاره می‏کنیم:

قمر بنی هاشم عباس بن علی(علیهما السلام)

شجاعتهایی که حضرت ابوالفضل در شب[۲] و روز عاشورا از خود نشان داد فراتر از آن است که در ضمن این بحثهای کوتاه قابل بررسی و اِحصا باشد.

نیست صاحب‏همتی در نشأتین ٭٭٭٭ هم‏قدم عباس را بعد از حسین

در هواداری آن شاه ألست ٭٭٭٭ جمله را یک دست بود او را دو دست[۳]

لیکن از باب اکتفا به میسور ازمعسور و حُباب از عُباب و نَمی از یمْ، اشاره‏ای گذرا به برخی از آن خواهیم داشت.

امام سجّاد(علیه السلام) در ستایش عموی بزرگوار خود می‏فرماید: خدا رحمت کند عمویم عباس را که جان خود را ایثار کرد و فدای برادرش شد تا آن که دو دست او قطع شد، در عوض، خدا دو بال به او عنایت کرد که به وسیلهٴ آن همراه ملائک در بهشت پرواز می‏کند، چنان‏که برای جعفربن‏ابی‏طالب نیز دو بال قرار داد. برای عباس در نزد خدا منزلتی است که همهٴ شهدا در روز قیامتْ غبطهٴ آن مقام را می‏خورند[۴].

موقعیت و نقش او در سپاه امام حسین(علیه‏السلام) فوق‏العاده بود. لذا مأموریتهای سنگین، مانند مهلت خواستن برای شب عاشورا، آب آوردن، پرچم‏داری[۵] و امثال آن به عهدهٴ آن حضرت گذاشته شد و در آن لحظهٴ آخر که عباس(علیه‏السلام) اجازهٴ میدان خواست امام حسین(علیه‏السلام) فرمود: تو پرچم‏دار من هستی؛ و تا موقعی که پرچم برافراشته بود دل لشکر و اهل بیت امام حسین(علیه‏السلام) گرم بود.

البته دشمن نیز به این موقعیت واقف بود و وجود او را مایهٴ رعب و وحشت سپاه خویش می‏دانست چون او بود که وقتی حمله می‏کرد مانند صاعقه در علف‏زار خشک عمل می‏کرد و دشمن را قلع و قمع می‏نمود. از این‏رو درصدد وارد کردن ضربهٴ کاری به آن حضرت بودند و وقتی که این زمینه برای آنان پیش آمد آن گونه عمل کردند که هر وقت چشم امام سجّاد(علیه‏السلام) به فرزند عباس(علیه‏السلام) یعنی عبیدالله‏بن عباس می‏افتاد اشک از دیدگان مبارکشان‏جاری می‏شد و می‏فرمود: وقتی به یاد مصیبت‏های عباس در کربلامی‏افتم، کنترل از دستم می‏رود.

شعرهای حماسی آن حضرت هنگامی که برای دست‏یابی به آب می‏رفت و نیز موقع رسیدن به آب و هنگام مواجههٴ با دشمن و قطع شدن دستهای مبارکشان و نیز اقدام شجاعانهٴ ایشان در برگشتن از کنار شریعه با لبهای تشنه چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد و نیاز به وصف نمودن داشته باشد.

امان نامه شمر ملعون

شمر ملعون در شب عاشورا خود را به خیمه‏های امام حسین(علیه‏السلام) نزدیک کرد و با صدای بلند فریاد زد: «أین بنو اُختى؟»؛ خواهرزادگان[۶] من کجا هستند؟ ابوالفضل‏العباس(علیه‏السلام) و برادرانش فریاد شمر را شنیدند ولی جوابش را ندادند. امام حسین(علیه‏السلام) فرمود: اگر چه شمر فاسق است ولی جوابش را بدهید. آنها جلو رفتند و گفتند: «ما شأنک وما ترید؟»؛ چه می‏خواهی و کارت چیست؟ شمر گفت: خواهرزاده‏های من شما در امان هستید خودتان را با برادرتان حسین به کشتن ندهید و به طاعت امیرالمؤمنین یزید درآیید. عباس و برادرانش جوانمردانه جواب دادند: دستانت بریده‏باد ای شمر لعنت خدا بر تو و بر امان تو باد. آیا به ما امان می‏دهی ولی دُردانهٴ رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم) و جگرگوشهٴ زهرا(سلام ‏الله علیها) امان نداشته باشد؟ آیا از ما می‏خواهی که از طاعت برادرمان حسین(علیه السلام) خارج شویم و به اطاعت ملعونهایی از فرزندان ملعونان درآییم؟[۷] شمر خشمگین و ناامید به لشکرگاه عمر سعد برگشت.

حضرت علی اکبر(علیه السلام)

آن حضرت که گویا در حادثهٴ عاشورا حدود بیست‏وهفت سال داشت،[۸] اولین فرد از بنی‏هاشم است که عازم میدان شد و به شهادت نایل آمد. هنگام ورود به میدان این اشعار را به صورت رجز می‏خواند:

أنا علی‏بن حسین‏بن علی ٭٭٭٭ نحن وبیت الله أولی بالنبی

أطعنکم بالمرح حتی ینثنی ٭٭٭٭ أضربکم بالسیف أحمی عن أبی

ضرب غلام هاشمی علوی ٭٭٭٭ والله لا یحکم فینا ابن الدّعی[۹]

حملات شکننده و شجاعانهٴ آن حضرت، که منجر به قلع و قمع دشمنان می‏شد، مرتب تکرار می‏شد. طوری که کوفیان از ترس و وحشتی که از آن حضرت و حملات او به دلشان می‏افتاد، عقب‏نشینی و فرار می‏کردند[۱۰]. خوارزمی می‏گوید: حضرت علی‏اکبر(علیه‏السلام) آن قدر جنگید که امان مردم کوفه را برید. روایت شده است که با وجود تشنگی صدوبیست نفر را به هلاکت رساند[۱۱].

و آن هنگام که بر اثر شدت تشنگی از پدر آب طلب کرد و به دلیل عدم وجود آب، تشنه برگشت؛ این گونه رجز خواند:

ألحرب قد بانت لها الحقایق ٭٭٭٭ وظهرت من بعدها مصادق

والله ربّ العرش لا نفارق ٭٭٭٭ جموعکم أو نعمد البوارق[۱۲]

این بار نیز عده‏ای را به هلاکت رساند طوری که عدهٴ کشته‏شدگان به دویست نفر رسید[۱۳].

سرانجام، با تفصیلی که در تاریخ نهضت کربلا آمده، با لب تشنه به شهادت رسید.

عابس بن شبیب شاکری

دلیرمردی از قبیلهٴ هَمْدان که در روز عاشورا احساس کرد در بازار پرسود و شرری قرار دارد که اگر تلاش کند سود بی‏کرانی نصیبش می‏شود و اگر غفلت گریبانش را بگیرد خسران بی‏پایان خواهد داشت. لذا گفت: امروز روزی است که باید با تمام توان برای رسیدن به اجر پروردگار تلاش کرد، چون امروز پایان کار است و پس از آن کار و تلاشی نیست و فقط باید حساب پس داد[۱۴].

این را گفت و به محضر سید و سالار خود حضرت حسین‏بن علی(علیه‏السلام) شرفیاب شد و این گونه عرض ارادت و اخلاص نمود: ای حسین به خدا قسم بر روی زمین، چه در نزدیک و چه در دور کسی عزیزتر و محبوب‏تر از تو برای من نیامده است و اگر برای دفاع از تو چیزی عزیزتر از جانم و خون جاری در رگهایم می‏داشتم فدایت می‏کردم. آن گاه گفت: سلام بر تو ای اباعبدالله، شهادت می‏دهم که بر راه هدایت تو و پدرت استوارم. آن گاه با شمشیر به سوی دشمنان شتافت. ربیع بن تمیم می‏گوید: وقتی عابس را دیدم که به میدان رو کرده او را شناختم و با توجه به سابقه‏ای که از او داشتم، می‏دانستم که او از شجاع‏ترین انسانهاست. از این‏رو به سپاه عمر سعد گفتم: این مرد شیر شیران است، این پسر شبیب است. مبادا کسی با او هماوردی کند.

عابس در میدان، مبارز طلبید و فریاد ألا رجل؟ ألا رجل؟(مردی پیدا نمی‏شود؟) سر داد. ولی کسی جرأت نکرد. عمرسعد فریاد زد: حال که چنین است، سنگبارانش کنید! پس از این دستورْ سنگ مثل باران از هر طرف به سویش سرازیر شد. عابس وقتی این نامردی و هراس زبونانه را دید زره و کلاه خود را کنار گذاشت و سپس حمله کرد.

در سر عاشق هوای دیگر است ٭٭٭٭ خاطر مردم به جای دیگر است

نیست جز او در رگ و در پوستم ٭٭٭٭ بی‏خبر از دشمن و از دوستم[۱۵]

ربیع می‏گوید: به خدا قسم دیدم در آن حال بیش از دویست‏نفر را پراکنده و تارومار کرد. ناچار از هر طرف بر او حمله کردند و در نهایت او را به شهادت رساندند. آن گاه دیدم سر عابس در دست عدّه‏ای است و با یکدیگر نزاع کرده، هر کس می‏گوید: من عابس را کشته‏ام.

عمرسعد گفت: با یکدیگر نزاع و مخاصمه نکنید، به خدا قسم کشتن عابس کار یک نفر نیست. و با این کلام به نزاع آنها خاتمه داد[۱۶].

غلام ترکی

او قاری قرآن و غلام امام حسین(علیه‏السلام) بود. وقتی به میدان مبارزه آمد این گونه رجز حماسی می‏خواند:

ألبحر من طعنی و ضربی یصطلی ٭٭٭٭ والجوّ من سهمی و نبلی یمتلی

إذا حسامی فی یمینی ینجلی ٭٭٭٭ ینشق قلب الحاسد المبجل[۱۷]

پس از کشتن عده‏ای نقش زمین شد. امام حسین(علیه‏السلام) بر بالین وی حاضر شد، گونهٴ خود را بر گونه‏اش نهاد. غلامْ وقتی چشم باز کرد و آن حضرت‏را دید لبخند رضایت بر لبانش نقش بست و آن گاه جان به جان‏آفرین تسلیم کرد[۱۸].

یک جا، رخ غلام و پسر بوسه داد و گفت: ٭٭٭٭ در دین ما سیه نکند فرق با سپید[۱۹]

جوْن، غلام ابوذر

او غلام ابوذر غفاری بود. در شدت جنگ از امام حسین(علیه‏السلام) اجازه خواست تا به میدان برود. امام(علیه‏السلام) فرمود: تو ما را همراهی می‏کردی تا در آسایش باشی(صلاح نیست که به میدان بروی) مجاز هستی که از اینجا بروی. ولی او به دست و پای حضرت افتاد، پاهایش را می‏بوسید و می‏گفت: در آسایش شما شریک باشم و در سختی‏ها رهایتان کنم؟ هر چند که بوی بدنم متعفن، رنگم سیاه و حَسَب من پایین و پست است، ولی بزرگواری شما بوی بدنم را خوش، رنگم را سفید و حسب مرا شریف خواهد کرد. به خدا سوگند از شما جدا نمی‏شوم تا خونم با خون شما مخلوط شود. با این اصراری که کرد امام حسین(علیه‏السلام) به او اجازه داد. و او به میدان رفت و بیست‏وپنج نفر را کشت و آن گاه خودش نقش زمین شد. امام حسین(علیه‏السلام) به بالینش آمد و به درگاه الهی عرضه داشت: «أللّهمّ بیض وجهه وطیب ریحه واحْشره مع الأبرار وعرّف بینه وبین آل محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم) » پس از این دعا، هر کس از کنار قتلگاه عبور می‏کرد بویی خوشتر از بوی مشک و عنبر از بدن این غلام به مشامش می‏رسید[۲۰].

اَنَس کاهلی

پیرمردی که از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) بود و در بدر و حنین شرکت کرد. او از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده بود که امام حسین(علیه‏السلام) در کربلا کشته می‏شود و هر کس که در آن صحنه حضور پیدا کرد باید به یاری او بشتابد.

با شنیدن این کلام، طبعاً منتظر فرصت بود تا این که سرانجام در دوران سالمندی موفق به حضور در کربلا و یاری پسر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شد. او که به خاطر کهنسالی ابروانش فرو هشته بر دیدگانش بود، مجبور شد آن را با پارچه‏ای به پیشانی خود ببندد تا بتواند جلویش را ببیند. وقتی که امام حسین(علیه‏السلام) او را به این صورت دید، گریست و فرمود: ای پیرمرد! خدایت جزای خیر عنایت کند و سعی تو مشکور درگاه او باد.

اَنَس وارد کارزار شد و با آن سن بالا توانست هجده نفر از سپاهیان عمرسعد را به هلاکت برساند و سرانجام شهد شیرین و خوشگوار شهادت را بچشد[۲۱].

همسر جنادةبن کعب انصاری

همسر جنادةبن کعب انصاری با آن که شوهرش در حملهٴ اول صبح عاشورا[۲۲] به شهادت رسیده بود فرزند یازده ساله‏اش را تجهیز کرد و به میدان فرستاد و آن گاه که دشمن سرِبریدهٴ فرزندش را به سوی او پرت کرد، آن را برداشت‏و بعد از پاک کردنش از خون، بر سر یکی از سربازان دشمن کوبید واوراکشت[۲۳])شاید کنایه از این که چیزی که در راه خدا داده‏ایم، پس نمی‏گیریم).

این ایثارگری‏ها و از خودگذشتگی‏ها، که تنها نمونه‏هایی از آن ذکر شده، زمینه‏ای معنوی و پشتوانه‏ای عرفانی دارد.

پاورقی                                                                                                                                  

[۱] . حماسه و عرفان ، خلاصه صفحات ۲۷۰-۲۸۲

[۲] . حضرت ابوالفضل در شب عاشورا از خود گذشتگی‏های متعدد از خود نشان داد که یکی از آنها مربوط به جلسه‏ای است که اصحاب در جواب امام حسین(علیه‏السلام) که فرموده بود: بیعتم را از شما برداشتم، می توانید از اینجا بروید اظهار وفاداری کردند؛ اولین کسی که در آنجا شروع به سخن کرد عباس(سلام‏الله‏علیه) بود؛ «بدأهم بهذاالقول العباس‏بن علىّ واتّبعته الجماعة علیه فتکلّموا بمثله ونحوه». (بحار، ج۴۴، ص۳۹۳).

[۳] . گنجینة الاسرار، ص۹۸/

[۴] . بحار، ج ۴۴، ص ۲۹۸؛ سفینة البحار، ج۶، ص۱۳۳/

[۵] . از این رو به سقّا و علمدار اشتهار یافت.

[۶] . این که شمر از عباس(علیه‏السلام) و برادرانش به خواهرزاده یاد می کند از آن جهت است که شمر و ام‏البنین هر دو از یک قبیله(بنی کلاب) بوده اند و خوی نژادپرستی عرب اقتضا می کرد که افراد یک قبیله، یک خانواده محسوب شوند و لذا همدیگر را برادر و خواهر، برادر و برادر،… می دانستند. آن ملعون در روز تاسوعا وارد کربلا شد و با ورود او به کربلا، جنگ قطعی شد. او گویا گمان می‏کرد که اصحاب و یاران امام حسین(علیه‏السلام) در این صحرا گرفتار شدند و همانند برخی از مسلمانان ضعیف‏الایمان صدر اسلام، که در جنگ اُحُد در پی ایجاد رابطه با کفار قریش و به فکر درخواست امان‏نامه از آنها بودند، خواهان امان نامه هستند و اگر امان نامه ای به آنها عرضه شود، با جان و دل می پذیرند و چه بسا در حق آورندهٴ آن دعا خواهند کرد. از این رو خودسرانه اقدام به گرفتن این امان‏نامه کرد.

[۷] . اعیان الشیعه، ج۷، ص۴۳۰؛ مقتل خوارزمی، ج۱، ص۲۴۶/

[۸] میان مورخان در مورد سن حضرت علی اکبر(علیه السلام) اختلاف است؛ و منشأ اختلاف، اختلاف در سال ولادت آن بزرگوار است.

برخی از علما مانند محمّد بن شهر آشوب و محمد بن ابی طالب موسوی گفته اند که آن حضرت در سال ۴۳ه.ق متولد شده است که بدین نقل سن آن حضرت در کربلا حدود ۱۸سال بوده است.( مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، دارالأضواء، بیروت، ج ۴، ص ۱۱۸؛ کتاب الفتوح، ابن اعثم کوفی، دارالندوة الجدیدة، بیروت، ج ۵، ص ۲۰۷/ سفینة البحار ( تصحیح علی نمازی)، ج ۵، ص ۳۸۸)

اما اکثر مورخان معتقدند که ولادت حضرت علی اکبر(علیه السلام) در روز یازدهم ماه شعبان سال سی و سوم هجرت بوده؛ بدین ترتیب سن حضرت را در وقت شهادت، حدود بیست و هفت سال دانسته‏اند.( مقتل الحسین(علیه السلام)، عبدالرزاق الموسوی، المقرم، دارالکتاب الاسلامی، بیروت، ص ۲۵۶ - ۲۵۵/)

[۹] من علی، پسر حسین‏بن‏علی هستم/به خانهٴ خدا(کعبه) سوگند که ما به پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) سزاوارتر هستیم. آن قدر با نیزه بر شما خواهم زد که نیزه خم شود/با ضربات شمشیر که‏بر شما خواهم زد از پدرم حمایت می کنم.(ضربتی بر شما خواهم زد که) از جوان‏هاشمی علوی زیبنده است/به خدا که فرزند نابکار در میان ما حکم نخواهد راند. (بحار، ج۴۵، ص۴۳؛ ارشاد، ج۲، ص۱۰۶؛ مقتل خوارزمی، ج۲، ص۳۰، باتفاوت مختصر).

[۱۰] . ارشاد، ج ۲، ص ۱۰۶/

[۱۱] . مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۳۰/

[۱۲] . جنگ، گوهر وجود افراد را آشکار می کند/و صداقت و درستی ادعاها بعد از جنگ ظاهر می شود. به خدایی که پروردگار عرش است، سوگند که/از جمع شما جدا نخواهم شد(دست از شما بر نخواهم داشت) مگر آن که شمشیرها غلاف شود.

[۱۳] . مقتل خوارزمی، ج ۲، ص ۳۱/

[۱۴] . امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز می فرماید. «إنّ الیومَ عملٌ ولاحِساب، وغداً حِساب ولاعَمل». (نهج البلاغة، خطبه‏ی۴۲، بند آخر).

[۱۵] . گنجینة الاسرار، ص ۱۱۷/

[۱۶] . بحار، ج ۴۵ ص۲۹؛ مقتل خوارزمی، ج۲، ص۲۲/

[۱۷] . دریا از نیزه و ضربت شمشیر من گرم/و فضا از تیر انداختن های من مملوّ می گردد. وقتی که شمشیر در دست من ظاهر شود/قلب حسود مورد احترام و تکریم(انسانهای بی مایه) پاره می شود.

[۱۸] . بحار، ج ۴۵، ص ۳۰/

[۱۹] . دیوان خوشدل

[۲۰] . بحار، ج ۴۵، ص ۲۳/

[۲۱] . قاموس الرجال، ج۲، ص۱۹۰، ش۹۷۸؛ مقتل مقرم، ص۲۵۳/

[۲۲] . در اول صبح دهم محرّم عمر سعد تیر را از چلّهٴ کمان رها کرد و گفت: پیش امیر عبیدالله شهادت بدهید که اولین تیر را خودم رها کردم سپس دیگران اقدام به تیراندازی کردند و بدین ترتیب جنگ آغاز شد. در این حملهٴ اول پنجاه نفر از اصحاب امام (علیه‏السلام) به شهادت رسیدند که جنادة بن کعب یکی از آن پنجاه نفر بود. (بحار، ج۴۵، ص۱۲).

[۲۳] . مقتل مقرم، ص۲۵۳/