پاسخ به شبهات
786 بازدیدپرسمان
۱/ آیا امام حسین علیه السلام، هنگام عزیمت به کوفه، میدانست سفر وی در کربلا ختم میشود و در نهایت، به شهادت میرسد؟
مراجعه به وصیت نامه امامحسین(علیهالسلام) هنگام خارج شدن از مدینه، سخنان آن حضرت در بین راه و در ملاقاتها نشان میدهد که آن حضرت(علیهالسلام) از سرانجام سفر خویش آگاه بود. سهم ملکوتی و قطعی بودن این آگاهی، به اِخبار جبرئیل، رسولاکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)، امیرمؤمنان، فاطمه زهرا و امام حسن مجتبی(علیهمالسلام) و … مستند بود، لیکن سهم ملکی و علم عادی آن، مرهون تحلیل اوضاع عصر آن حضرت بوده است و همگی از شهادت آن حضرت حکایت میکرد. حتی افراد عادی، مانند عبداللهبنعمر، محمد حنفیه، ابنعباس، فرزدق شاعر و… نیز بدون آنکه از علم غیب برخوردار باشند، از سرنوشت حرکت آن حضرت به سوی عراق، در حدّ حدس و گمان (نه علم قطعی بدا ناپذیر) آگاه بودند. بنابراین، انکار آگاهی آن حضرت از فرجام قیام بر ضدّ دستگاه ستم پیشه اموی، انکار ضرورت تاریخ است.
ادب فنای مقربان، ج۲، ص۲۳۱/
۲/ اگر امام حسین علم به شهادت خود داشتند، چرا به کربلا رفتند؟ و اگر علم نداشتند، پس روایاتی که دلالت بر علم ائمه دارد را چگونه باید توجیه کرد؟
الف. گاهی شرایط به گونهای است که آدمی، بناچار برای رسیدن به مقصد و مقصود خویش، هر کاری انجام میدهد؛ حتی اگر بداند به مرگ او میانجامد. رزمندگان اسلام که در دوران دفاع مقدس، برای عبور از میدان مین، بر هم سبقت میگرفتند، میدانستند سرانجام داوطلب شدن و سبقت گرفتن برای رفتن به میدان مین، شهادت آنان است، لیکن چون میدانستند برای دفاع از نظام اسلامی، چارهای جز این نیست، پا در این میدان بیبازگشت میگذاشتند.
حرکت امامحسین(علیهالسلام) به سوی کربلا نیز از این قبیل بود؛ زیرا انحراف در حکومت اسلامی به جایی رسیده بود که اگر قیام عارفانه آن حضرت و یاران باوفایش نبود، اسلام به پایان رسیده بود: «و علی الإسلام السّلام إذ قد بلیت الأمّة براع مثل یزید» و این انحراف، جز با شهادت امامحسین(علیهالسلام) قابل اصلاح نبود.
ب. پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و ائمه اطهار(علیهمالسلام) از دو علم برخوردارند: علومی که از راههای عادی به دست میآید و علومی که از راههای غیر عادی و غیر متعارف به دست میآید. با توجه به اینکه دنیا نشئه تکلیف است و آن پیشوایان نور نیز همانند سایر مردم، مکلّف به تکالیف الهی بودند، مکلّف به استفاده از علوم غیر عادی نبودند و تنها باید طبق علم عادی رفتار میکردند. البته در مواردی که خداوند به آنها اجازه میداد، از علوم غیر عادی برای اعجاز و اثبات حق بودن دعوت یا دعوا استفاده میکردند. پس استفاده از علوم غیر عادی به اذن خاص الهی بستگی داشت، نه به اراده خودشان. چون آن ذوات نورانی در تمام ابعاد علمی و عملی، معصوم و مصون بودند و اراده آنان تابع اراده الهی بود، هرگز در استفاده از علوم غیر عادی، از امر خداوند سرپیچی نمیکردند. حتی در قضا نیز مأمور بودند که به علم عادی عمل کنند. به همین سبب، پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) فرمود:
هرگز به قضای من مغرور نشوید و نگویید چون پیغمبر در این نزاع به نفع ما داوری کرد، پس حق با ماست؛ زیرا من نیز در بین شما با شهادت و قسم حکم میکنم؛ درحالیکه برخی از شما در اقامه دلیلِ مَحکمهپسند، قویتر و خوشبیانتر از طرف مقابل خود است. پس هر کسی که من به نفع او حکم کردم، ولی حق با طرف مقابل بود، بداند که قضای من چیزی را تغییر نمیدهد، بلکه او قطعهای آتش را به خانه خود خواهد برد: «إنما أقضیبینکم بالبیّنات و الأیمان و بعضکم ألحن بحجته من بعض، فأیّما رجل قطعتُ له من مال أخیه شیئاً فإنما قطعتُ له به قطعة من النار».[۲]
بنابراین، آگاهی ائمه(علیهمالسلام) از سرنوشت غیبی خودشان تکلیف آور نبود. از این جهت از آن علم استفاده نمیکردند؛ مگر در مواردی خاص که از سوی خداوند متعال مأمور استفاده از آن میشدند؛ وگرنه معیار تکلیف، علم عادی بود، نه علم غیر عادی. از اینرو، اگر از راههای عادی، به نقشه دشمن پی میبردند و شرایطشان همانند شرایط امامحسین(علیهالسلام) نمیبود، حتماً برای خنثی کردن آن، اقدام میکردند.[۳]
ج. ابو بصیر از امام(صلّی الله علیه وآله وسلّم)ادق(علیهالسلام) نقل کرده است:
هر امامی که نداند به چه مصیبتی گرفتار خواهد شد و چه بر سر او خواهد آمد، چنین کسی، اساساً حجّت خدا بر خلق او نیست: «أیّ إمام لا یعلم ما یصیبه و إلی ما یصیر فلیس ذلک بحجة لله علی خلقه».[۴]
در برخی روایات آمده است:
اماممعصوم(علیهالسلام) به جزئیات آنچه بر سر او خواهد آمد، آگاهی دارد و این آگاهی را از صحیفهای که در اختیار او قرار میگیرد، کسب میکند و آنگاه که مأموریتهای ذکر شده در آن صحیفه به پایان میرسد، میفهمد که عمر او نیز به پایان رسیده است: «… إن لکلّ واحدٍ منّا صحیفة فیها ما یحتاج إلیه أن یعمل به فیمدّته فإذا انقضی مافیها ممّا أُمر به عرف أنّ أجله قد حضر… ».[۵]
از امام(صلّی الله علیه وآله وسلّم)ادق(علیهالسلام) رسیده است:
قبل از وفات رسولاکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) خدای عزّ و جلّ کتابی را که با مهرهایی از طلا مهر شده بود، بر آن حضرت نازل کرد و گفت: ای محمد! این وصیّت تو به نجبای از اهلبیت توست. پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) از جبرئیل پرسید: نجبای من چه کسانی هستند؟ جبرئیل گفت: علیبنبیطالب و فرزندان او(علیهمالسلام). پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) آن کتاب را به امیرمؤمنان(علیهالسلام) داد و به او فرمود یک مهر آن را باز کند و به آنچه در آن است، عمل کند. امیرمؤمنان(علیهالسلام) چنین کرد و سپس آن را به فرزند خود، امامحسن(علیهالسلام) داد. او نیز با گشودن مُهری به محتوای آنچه در آن بود، عمل کرد. آنگاه آن را به امامحسین(علیهالسلام) داد. او نیز با گشودن مهر مربوط به خود، دید که در آن آمده است: همراه با گروه خود، برای شهید شدن خارج شو که بدون تو شهادت نصیب آنان نخواهد شد و جانت را به خدا بفروش. او نیز چنین کرد و آنگاه کتاب را به علیبنالحسین(علیهماالسلام) داد. آن حضرت باگشودن مهر مربوط به خود، دید که در آن نوشته شده: سکوت اختیار کن، در منزل خود بنشین و به عبادت پروردگارت بپرداز تا مرگت فرا رسد. او نیز چنین کرد و آنگاه کتاب را به فرزند خود محمدبنعلی(علیهماالسلام) سپرد. آن حضرت با گشودن مهر مربوط به خود، این گونه مأموریت پیدا کرد: به مردم حدیث بگو و فتوا بده و از کسی جز خدای عزّوجلّ نترس؛ زیرا کسی توان آسیب رساندن به تو را ندارد. او نیز چنین کرد و سرانجام کار خود را به فرزندش جعفر بن محمّد(علیهماالسلام) سپرد. او نیز با گشودن مهر مربوط به خود، اینگونه مأمور شد: به مردم حدیث بگو، فتوا بده و علوم اهلبیت(علیهمالسلام) را منتشر کن. پدران صالح خود را تصدیق کن و از کسی جز خدای عزّ و جلّ هراسان مباش؛ زیرا تو در پناه و امان هستی. او نیز چنین کرد و آن را به فرزند خود، موسی بن جعفر(علیهماالسلام) سپرد. در اینجا امام(علیهالسلام) بدون اینکه به شرح وظایف امامکاظم و ائمه بعدی(علیهمالسلام) که هنوز زمان امامتشان فرا نرسیده بود اشاره کند، فرمود: موسی بن جعفر(علیهماالسلام) آن را به امام بعد از خود میسپارد و او نیز… تا آنکه حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) قیام کند.[۶]
ادب فنای مقربان، ج۲، ص۲۳۱/
۳/ آیا حضرت سید الشهداء هنگام مواجهه با دشمن، نمیتوانستند با تصرّف تکوینی، دشمن خود را نابود کنند؟ اگر میتوانستند، چرا از آن قدرت خود استفاده نکردند و با فریاد «هل من ناصر ینصرنی» و امثال آن، از مردم یاری میخواستند؟ و اگر نمیتوانستند، روایاتی که دلالت بر قدرت تکوینی ائمه می کند، چه توجیهی دارد؟
الف. بیتردید، ائمه اطهار(علیهمالسلام) که واسطه فیض الهی هستند، قدرت تصرّف در تکوین و نابود کردن دشمن را با یک اراده دارا بودند؛ زیرا استمرار حیات دشمنانشان، حرکت دست و پا، بینایی چشم و… حتی تیزی و برّندگی سلاح آنان که همگی فیض الهی است به برکت اذن تکوینی ائمه(علیهمالسلام) و وساطت آنها در فیض است، لیکن چنین قدرتی تکلیفآور نیست؛ یعنی پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) و ائمه اطهار(علیهمالسلام) برای تبلیغ دین، پیشبرد اهداف دینی، دفاع از خویشتن و… از چنین قدرتی استفاده نمیکنند. البته، اختیار استفاده از این قدرت غیر عادی به اراده الهی وابسته است و هر گاه خداوند متعال اراده کند، آنها از آن استفاده خواهند کرد.
سرّش آن است که دنیا نشئه تکلیف است و بر مدار علم عادی و تکلیف معمول اداره میشود. اگر خداوند میخواست، خود از دشمنانش انتقام میگرفت، لیکن اراده کرد تا برخی از مردم را با برخی دیگر بیازماید: ﴿و لو یشاء الله لانتصر منهم و لکن لیبلوا بعضکم ببعض﴾.[۷] از اینرو ائمه(علیهمالسلام) نیز مانند دیگران، مکلّف هستند برای تبلیغ و پیشرفت دین، با استفاده از اسباب و عوامل عادی تلاش کنند. اگر بنا باشد آنان برای پیشبرد اهدافشان از قدرت غیر عادی استفاده کنند و دشمنان خود را با یک اراده از بین ببرند و … اساس تکلیف از هم میپاشد؛ زیرا نه خودشان امتحان خواهند شد و نه هواداران صادق آنها.
یکی از خوارج با دیگری نزاع داشت. به امیرمؤمنان(علیهالسلام) مراجعه کردند و آن حضرت بر اساس حکم الهی، بین آنها داوری کرد. خارجی در اعتراض به آن حضرت گفت: عدالت نورزیدی! حضرت علی(علیهالسلام) گفت: دورشو ای سگ! ناگهان دیدند آن مرد خارجی به شکل سگ درآمد، لباسهایش به هوا پرید و همانند سگ، دم میجنباند و اشک از چشمانش جاری شده است. امیرمؤمنان(علیهالسلام) در حقّ وی رقّت کرد و با دعا به درگاه الهی، او را به حالت انسانی برگرداند. ناگهان دیدند لباس وی نیز به سوی او برگشت. آنگاه امیرمؤمنان(علیهالسلام) فرمود: آصف که خداوند در باره او فرمود: ﴿قال الذی عنده علم من الکتاب… ﴾ وصّی سلیمان بود. به نظر شما مقام سلیمان نزد خدا بالاتر است یا مقام پیامبر شما؟[۸] در اینجا شخصی پرسید: با این همه قدرتی که شما دارید، در جنگ با معاویه، چه نیازی به یاری انصار دارید؟ حضرتعلی(علیهالسلام) فرمود: من، تنها برای اتمام حجّت، آنها را به یاری میطلبم؛ وگرنه اگر اذن دعا به من داده شود و مجاز به استفاده از قدرت غیر عادی خود باشم، بین اجابت دعای من و فرا رسیدن اجل معاویه، تأخیر نخواهد افتاد و بدون درنگ نابود خواهد شد: فقیل: ما حاجتک إلی قتال معاویة إلی الأنصار؟ قال(علیهالسلام): «إنّما أدعوا علی هؤلاء بثبوت الحجة و کمال المحنة و لو أذن لی فی الدعاء لما تأخر».[۹]
بنابراین، فریاد «هل من ناصر ینصرنی» امامحسین(علیهالسلام) برای اتمام حجّت بوده است.
ب. امام(علیهالسلام) الگوی دیگران در تبلیغ و ترویج دین است. اگر قرار باشد او در مواجهه با مشکلات، از قدرت غیرعادی استفاده کند و موانع را از سر راه بردارد. دیگر نمیتواند الگوی دیگران باشد و نمیتواند به دیگران بگوید: برای حفظ اسلام، از مرگ، تشنگی، زندان، گرسنگی، شکنجه، اسارت و … نترسید؛ زیرا امّت خواهند گفت: چرا خودت ترسیدی و با قدرت غیر عادی، این موانع را از راه خود برداشتی؟
ج. مقامهای بلندی که پروردگار متعال برای ائمه(علیهمالسلام) مقدّر کرده بود، با تحمّل شهادت، شکنجه و… فعلیت پیدا میکند. نه تنها حضرت ابوالفضل(علیهالسلام) با تحمّل شهادت، تشنگی و… مغبوط شهدا شد: «إنّ للعباس عندالله عزّوجلّ منزلةً یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة»[۱۰]، بلکه جایگاه رفیع امامحسین(علیهالسلام) در میان سایر ائمه(علیهمالسلام) نیز ناشی از تحمّل مصائب کربلاست که موجب به فعلیت رسیدن مقامهای مقدّر الهی برای آن حضرت شد.
ادب فنای مقربان، ج۲، ص۲۲۸-۲۳۱/
۴/ گریه بر شخصی که ۱۴۰۰ سال پیش به شهادت رسیده است چه نفعی دارد؟
اشک ریختن بر مصیبت امام حسین علیه السلام، آثار فراوانی دارد ، از جمله این که محبت اهل بیت (علیهمالسلام) در قلب شیعیان حضور پیدا میکند؛ آنگاه دوست امامان معصوم (علیهمالسلام) هرگز فکر و راه و روش آنان را رها نمیکند؛ زیرا رهبری جوارح به دست جانحه و دل است و زمامداری قلب را محبت به عهده میگیرد و دلِ دوستان حسین بنعلی (علیهالسلام) جوارح را به صَوْب صراط مستقیم رهنمود میشود.
خود آن بزرگوار نیز به این اصل کلی سفارش کردند که هر حادثهٴ تلخی پیش آمد کرد، آن را بهانه کنید و برای من اشک بریزید: «أو سمعتم بغریب أو شهید فاندبونى»[۱۱]؛ «هرگاه داستان غریب یا شهیدی را شنیدید، برای مظلومیت من گریه کنید»؛ زیرا اگر امام حسین (علیهالسلام) به خلافت میرسید، دیگر غریب یا شهیدی وجود نداشت.
بنابراین، اصل کلی این است که هر حادثهٴ تلخ و ناگواری را باید بهانه کرد و برای سالار شهیدان اشک ریخت؛ نه آنکه افراد داغدیده برای تسکین عواطف و احساسات خود آن حضرت (علیهالسلام) را بهانه کنند و برای التیام زخم خویش اشک بریزند و ندبه نمایند و بین این دو گونه عزا داری فرق وافر است؛ زیرا محصول یکی تعزیت برای حضرت امام حسین (علیهالسلام) است و نتیجهٴ دیگری تسلیت برای خود؛ هر چند ممکن است بهانه قرار دادن واقعهٴ جانسوز کربلا هم بیاثر نباشد.
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص۲۳۳
۵/ چرا امام حسین(علیه السلام) در زمان معاویه قیام نکرد؟
معاویه، پس از نبرد با دودمان عصمت و طهارت (علیهمالسلام)، خلافت را به غنیمت گرفت و آن را غصب کرد. او در ابتدا خود را امیرمؤمنان و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میخواند؛ لیکن اندک اندک، خلافت را به سلطنت و پادشاهی مبدّل کرد.
سالار شهیدان، بیست سال، شاهد اسارت دین الهی در دست امویان بود؛ ولی مجالی برای قیام نمییافت. معاویه، سیاستمداری زیرک و حیلهگر بود و اگر امام حسین (علیهالسلام) در برابر او به پا میخاست، معاویه او را مانند حضرت امام علی و امام حسن (علیهماالسلام) در شهر خودش به شهادت میرساند؛ آنگاه خود با پوشیدن جامهٴ ماتم، مردم را میفریفت و مانع ثمربخشی این قیام و اثر این خون میشد. هدف سالار شهیدان، برپایی نهضتی عظیم بود که تأثیرش به زمان خاص و مکان مخصوص، محدود نماند و در همهٴ جهان طنیناندازد. از اینرو، در دوران زمامداری معاویه قیام نکرد تا خونش به هدر نرود.
فریبکاری معاویه به حدّی بود که در نامههایش به امام علی (علیهالسلام) چونان پدری پرهیزگار و زاهد که پسر تبهکارش را اندرز میدهد، چنین مینوشت: «این نامهای است از معاویه پسر ابو سفیان، جانشین پیامبر خدا، به علی بن أبی طالب. ای علی! بدان که خدا و قیامت و سؤال قبر و بهشت و دوزخ حقیقت دارد. از آتش دوزخ بترس و دست از ستمکاری بدار و پارسایی پیشه کن». آنگاه این گونه نامهها را در شام منتشر میکرد و با تبلیغ سوء، به شست و شوی مغزی مردم میپرداخت.
امام حسین (علیهالسلام) در این دوران، مانند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که در سیزده سال مکه فرصت را برای قیام مناسب ندیدند و نیز مانند امیرمؤمنان (علیهالسلام) که مدتها منزوی بودند و زمان را برای قیام مناسب نمیدانستند، در ده سال پس از رحلت امام حسن (علیهالسلام) تا حادثهٴ کربلا، سعی کرد افکار مردم را کم و بیش روشن کند تا معاویه، این متولی دروغین دین الهی دفن شود و زمینه برای تفکر جدید اسلامی آماده گردد؛ آنگاه قیامی به قصد احیای تفکر الهی و قرآنی آغاز کند.
پس از مرگ معاویه، یزید بر تخت سلطنت نشست. او جوانی خام، سبک سر و همواره در پی خوشگذرانی و میگساری بود. او هر چند خوی جاهلی و طغوای اموی را از پدر به یادگار داشت، ولی زیرکی و بینش سیاسی را از وی به ارث نبرده بود. بیپروایی او در زیر پا نهادن احکام اسلام و آشکار ساختن مفاسد، مردم را از ریا کاری و بیدینی امویان اندکی آگاه کرد و بهترین زمان برای قیام دینی فرا رسید.
سالار شهیدان تصمیم گرفتند که مردم بخشهای مهم خاورمیانه را (حجاز و یمن و عراق و شام) با نهضتی خونین آگاه کنند. بدین منظور با پای خویش به مکّه که ام القرای حجاز بود، رفتند و در راه بارها با مردم سخن گفتند و به اطراف حجاز، پیام و پیک فرستادند.
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص ۱۸۲-۱۸۵
۶/ هدف امام حسین علیه السلام از سفر به کربلا و قیام ایشان چه چیزی بود؟
سالار شهیدان در نامهها و سخنرانیهای رسمی خود فرمودند: من بدین علّت تصمیم به قیام گرفتهام که از جدّم رسول الله شنیدم: وقتی حاکمی ستمکار زمام امور جامعه را به دست گرفت و حلال خدا را حرام و حرام او را حلال کرد و سنّت خدا و پیامبر او را به بازی گرفت، باید با زبان و قلم و سلاح در برابر او ایستاد و هر کسی با چنین زمامداری مبارزه نکند، خدای سبحان او را همتای آن ستمگر کیفر میدهد؛ «من رأی سلطاناً جائراً مستحلا ً لحرم الله، ناکثاً لعهد الله، مخالفاً لسنّة رسول الله، یعمل فى عباد الله بالإثم والعدوان، ثمّ لم یغیّر بقول ولا فعل، کان حقیقاً علی الله أن یدخله مدخله»[۱۲].
سالار شهیدان که وارث پیامبران اولواالعزم و جزو امامان اولواالعزم به معنایی که ارائه شد است، برای براندازی نظام سلطهگر اموی مصمّم گشتند و دشواریها و خطرهایی چون تبعید، مهاجرت، شهادت و اسارت خانواده و فرزندان را پذیرا شدند. حتّی به ایشان تهمت خارجی بودن زدند و آن حضرت (علیهالسلام) را آشوبگر و خرابکار خواندند. آن حضرت (علیهالسلام) در پاسخ به این بهتانهای ناجوانمردانه، در وصیتنامهٴ رسمی خویش اعلام کردند: «إنى لم أخرج أشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و إنّما خرجت لطلب الإصلاح فى أُمّة جدّى (صلی الله علیه و آله و سلم)، أُرید أن آمر بالمعروف و أنهی عن المنکر و أسیر بسیرة جدّى و أبى على بن أبى طالب»[۱۳]؛ یعنی من از همهٴ تهمتهای یاد شده منزّهام و از آنها تبرّی میجویم. هدف سامی من، همان مقصود راقی پیامبران خداست و راه من نیز همان صراط مستقیم سلف صالحِ نبوّت و ولایت و امامت است.
این بود که امام حسین (علیهالسلام) در موسم حج که همهٴ زائران عازم عرفات بودند، آهنگ مناسک حج نکردند و به سراغ آنها نرفتند، بلکه با یارانش به سوی عراق رهسپار شد تا توجّه همگان را در اعتمار موقع حج جلب کند.
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص ۱۸۵ و ۱۹۹
۷/ انگیزة اصلی امام حسین از قیام بر ضد بنی امیه چه بود ؟
سالار شهیدان (علیهالسلام) هرگز در اندیشهٴ کشتار و خونریزی نبود. هدف اصلی آن حضرت (علیهالسلام) آگاهی بخشیدن به مردم بود. به همین دلیل، بارها با سپاهیان «عمر سعد» به اتمام حجّت پرداخت. گاه قرآن به دست، بیسلاح و جامهٴ نبرد به میان آنان رفته، میفرمودند: آیا مرا میشناسید؟ من حسین بن علی بن ابی طالب هستم؛ یگانه فرزند دختر رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بر روی زمین. به چه انگیزهای قصد کشتن مرا دارید؟! جرم من چیست؟! آیا بدعتی در دین نهادهام که خون مرا حلال میدانید؟! آیا جرم سیاسی مرتکب شدهام؟! آیا آشوب کردهام یا کسی را کشتهام؟! «ابن زیاد» که اکنون بر طبل جنگ میکوبد، چندی پیش در منزل «هانی بن عروه» زیر شمشیر نمایندهام مسلم بن عقیل بود. اگر هدف ما آدمکشی و آشوبگری یا ترور بود، «مُسْلِم» همان جا او را از پای در میآورد.
آنگاه آن حضرت (علیهالسلام) پرسیدند: آیا از ما پولی طلب دارید؟ (مسلم بن عقیل، وجوه شرعی بسیاری در اختیار داشت؛ ولی از آن استفاده نکرد و برای گذران امور خویش، اندکی پول از مردم کوفه قرض گرفت و هنگام شهادت وصیّت کرد که زره و ابزار جنگی او را بفروشند و قرضش را بپردازند). سپس فرمودند: بنابراین، نه از ما طلبکارید و نه خونی ریختهایم و نه شورش کردهایم و نه در دین بدعت نهادهایم؛ یعنی هیچ مجوّزی برای مبارزه با ما و قیام برای کشتن ما وجود ندارد. پس، به چه دلیل خونمان را حلال کرده و کمر به قتل ما بستهاید؛ «فبم تستحلّون دمى؟!»[۱۴].
گفتنی است: سالار شهیدان (علیهالسلام) در سخنانی دشمنان خویش را در ردیف مشرکان و ملحدان برشمرده، فرمودند: خداوند بر چهار گروه بسیار خشم گرفت: ۱/ یهودیان که عُزیر را پسر خدا میدانستند؛ ﴿قالت الیهود عزیر ابن الله﴾[۱۵] ۲/ ترسایان که میگفتند: خدا، روح القدس، عیسی؛ ﴿إنّ الله ثالث ثلثة﴾[۱۶] ۳/ مجوسیان که آفتاب و ماه را میپرستیدند. ۴/ گروهی که تصمیم به کشتن من گرفتهاند[۱۷].
بدینسان آن حضرت (علیهالسلام) عمر سعد و سپاهیانش را همتای یهودیان، ترسایان و مجوسیان، شایستهٴ شدیدترین کیفر الهی دانستند؛ زیرا آنان میخواستند چراغ امامت را خاموش کنند و بساط دین را از اساس برچینند؛ یعنی همانطوری که در جهت مُثْبَتْ، ولایت اولیای الهی حصن حصین امّت است؛ «ولایة علی بن أبى طالب حصنى» و در ظلّ توحید که حصنِ حصینِ بالذات است واقع میباشد، در جهت منفی نیز انکار آن و قیام برای از بین بردن آن، شبیه انکار توحید و قیام برای اثبات تثنیهٴ یهود یا تثلیت ترسایان یا پرستش ثنوی گبریان کهن است.
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص ۱۹۰
۸/ در طول تاریخ فجایع بسیار وحشتناکتر از واقعه عاشورا رخ داده است و هیچکدام مانند عاشورا زنده نیست، علتش چیست؟
با اینکه در بستر تاریخ کشتار بیرحمانهٴ زیادی رخ داده است و همهٴ آن جنگها و جنایتها در لا به لای کتابهای تاریخ دفن شده است و محققان باید نبش تاریخ کنند تا زوایای تاریک آنها روشن و دانسته شود که در قرنهای گذشته بر این مرز و بوم چه گذشته است. اما صرف مظلوم بودن افراد مقتول، موجب ماندن آنان در حافظهٴ روز گار نمیشود. بسیاری از مظلومان و ستمدیدگان تاریخ فراموش شدهاند و اکنون نامی از آنان برجای نمانده است؛ کسی که برای کشورگشایی و هدفهای غیر خدایی میجنگد، در تاریخ مدفون میشود.
تنها واقعهای که چونان نگینی بر انگشتری تاریخ میدرخشد و قدر اول آسمان جهاد و اجتهاد و قیام و اقدام است، همانا واقعهٴ عاشوراست؛ زیرا سالار شهیدان برای احیای دین خدا قیام کرد و از آنجا که دین الهی «حیّ لایموت» است، احیاگر دین نیز هرگز نمیمیرد و نامش برای همیشه بر جریدهٴ عالم ثبت است.
پس از واقعهٴ کربلا و شهادت امام حسین (علیهالسلام) و یارانش، امویان چنین میپنداشتند که اسلام نابود شده است و دیگر نشانی از آن برجای نخواهد ماند. یزید سرْخوش از این پندار خام، طبل نابودی دین بر کوفت و چنین سرود:
لعبت هاشم بالملک فلا ٭٭٭٭ خبر جاء و لا وحى نزل
یعنی دین و حکومت از بازیچههای بنیهاشم بود و اکنون جز افسانهای از آن بر جای نمانده است. نه وحیی نازل شده و نه خبری آمده است؛ ولی پس از سخنان گهربار و حماسی امام سجّاد (علیهالسلام) و زینب (علیهاالسلام) یاوههای امویان باطل شد و دین، زندگی جاوید یافت.
خلاصه آنکه: ۱/ آنچه در قلمرو تاریخ طبیعی است، محکوم دگرگونی و زوال است. ۲/ آنچه صبغهٴ فراطبیعی دارد، مصون از فناست. ۳/ سند این دو قضیّه در متن آنها نهفته است؛ زیرا منطقهٴ طبیعتْ صحنهٴ جهش، حرکت، برخورد و سرانجام، زوال است و ساحت فراطبیعتْ میدان ثبات، تجرّد، دوام و خلود است؛ ﴿ما عندکم ینفد و ما عند الله باقٍ﴾[۱۸]. چیزی که برای وجه خداست از آسیب سیلان و حرکت مصون است؛ ﴿کلّ شیءٍ هالک إلاّ وجهَه﴾[۱۹].
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص ۲۲۳-۲۲۷
۹/ چرا امام حسین با آن که می توانست با یک حرکت آب از زمین جاری کند نکرد و آنقدر بی آبی کشید؟
چون امام(علیهالسلام) الگوی دیگران در تبلیغ و ترویج دین است. اگر قرار باشد او در مواجهه با مشکلات، از قدرت غیرعادی استفاده کند و موانع را از سر راه بردارد. دیگر نمیتواند الگوی دیگران باشد و نمیتواند به دیگران بگوید: برای حفظ اسلام، از مرگ، تشنگی، زندان، گرسنگی، شکنجه، اسارت و … نترسید؛ زیرا امّت خواهند گفت: چرا خودت ترسیدی و با قدرت غیر عادی، این موانع را از راه خود برداشتی؟
ادب فنای مقربان، ج۲، ص۲۳۰
۱۰/ میزان علم معصوم(علیهالسلام) به غیب چقدر است؟ آیا در مسائل دنیوی نیز از این علم بهره میگیرد؟ در صورت بهرهگیری از علم غیب در مسائل دنیوی، چرا امام حسین (علیهالسلام)، اهل و عیال خود را به کربلا برد ؟
معصوم به اذن خدا از غیب با خبر است و از همه آنچه در مصالح امّت اسلامی دخالت دارد، آگاه است. با این همه باید به چند نکته توجه داشت:
یکم. علم غیب تکلیفآور نیست؛ یعنی اگر انسان از راه شرایط حجیّت و مانند آن، تحصیل علم کند، در برابر آن تکلیف دارد؛ ولی علمی که از ناحیه غیب به دست آمده، تکلیف نمیآورد.
دوم. سنّت خداوند چنین اقتضا میکند که معصومان(علیهمالسلام) هم، مانند انسانهای دیگر، آزموده شوند و آسیب ببینند، بنابراین نباید از این علم استفاده کنند یا به استفاده از آن مأمور نبودهاند؛ البته گاه برای یاری دین از غیب کمک میگرفتند؛ ولی اصل بر این بود که در جریان امور عادی از علم غیب استفاده نکنند.
نسیم اندیشه ، ص ۸۵
۱۱/ آیا امام حسین(علیهالسلام) فرزندانی به نام «علی اصغر» و «عبداللّه» داشته است؟
معروف است امام حسین(علیهالسلام) فرزندی به نام «عبداللّه رضیع» داشت که به «علی اصغر» شهرت یافت.
نسیم اندیشه، ص۹۸
۱۲/ چرا بعضی از مواقع وقتی برای شفای مریض به ائمه متوسل می شویم ، دعا ما تأثیر نمی کند و گاهی آن بیمار فوت می کند؟
انسانها از مصالح خود آگاهی ندارند. خداوند جهان را بر اساس حق آفرید و در آن تصرّف میکند و ائمه (علیهم السلام) هم بر اساس مصلحت الهی، وسیله شفای بیماران قرار میگیرد.
نسیم اندیشه، ص۹۸
۱۳/ من عاشق امام حسین علیه السلام هستم، اما در ایام محرم حوصله مسجد رفتن را ندارم، چرا که فایده ای در آن نمی بینم، آیا شرکت کردن در این مجالس نفعی هم به حال ما دارد یا خیر؟
شرکت در مراسم مذهبی و عزاداری سالار شهیدان، فواید و منافع بسیار دارد؛ چنانکه امام حسین (علیهالسلام) فرمودند: کسی که به سوی ما بیاید یعنی در مجالس مذهبی حضور یابد کتابهای مربوط به ما را بخواند و سنّت و سیرت ما را بیاموزد، از چهار فایده که قبلا ً به آنها اشاره شد، بهرهمند میشود:
۱/ با آیات محکم الهی و جهان بینی و معارف توحیدی آشنا میشود.
۲/ اگر ادراک عمیق معارف دینی میسور او نبود، داستانهای عدالتآموز و تعدیل امور و قوا را میآموزد.
۳/ اگر ادراک او در مرحلهٴ پایینتری بود، هماهنگی اجتماعی و آداب برادری و دوستی و آیین داد و ستد را فرا میگیرد.
۴/ اگر به هیچ یک از اینها دست نیافت، دست کم از همنشینی با عالمان برخوردار میشود و مشکلاتش را در حضور آنان رفع میکند یا گرفتار مشکلات تازه نمیشود. البته کمال استفاده در جمع بین فواید چهارگانه است؛ وگرنه به مقدار توان باید بین آنها جمع نماید؛ «من أتانا لمیَعدَم خصلةً من أربع: آیةً محکمةً و قضیّةً عادلةً و أخاً مستفاداً و مجالسةَ العلماء»[۲۰].
بنابراین رهنمود، برنامههای تبلیغات اسلامی و محافلی که به نام امام حسین (علیهالسلام) گرم و روشن است، باید دربارهٴ معارف بلند توحید، نبوت، معاد و دیگر اصول اعتقادی یا در زمینهٴ شناساندن احکام شرع یا پیرامون سنن و آداب اخلاقی و اجتماعی از دیدگاه اسلام باشد یا در کنار این مسائل علمی و مجالس علمی، برادری و اتحاد و محبّت نصیب افراد شرکت کننده یا خوانندهٴ کتابهای مربوط شود و نیز بر اثر دیدار با عالمان و مجالست با آنان، ادب علمی و اجتماعی فراگرفته شود؛ وگرنه بهرهٴ این تبلیغات و محافل، از لحاظ پیوند با سالار شهیدان منتفی یا اندک خواهد بود.
فایدهٴ دیگر حضور در مراکز مذهبی، اثر شگرف آن در تطهیر جان و تهذیب نفس است. قرآن کریم دربارهٴ این مراکز میفرماید: در آنجا مردمانی هستند که تطهیر ضمیر و صفای دل را دوست میدارند؛ ﴿فیه رجال یحبّون أن یتطهّروا و الله یحبّ المطّهّرین﴾[۲۱]. تفاوت میان مسجد و مدرسه این است که مدرسه مکان دانش آموختن است؛ ولی در مسجد، افزون بر تعلیم و تعلّم، روح نیز پرورش مییابد و از آلودگیها و تیرگیها پاک میشود.
چون قرآن و عترت همتای همند، هر جا که از معارف قرآن یا مآثر عترت سخن به میان میآید و مردان وارستهای به علم و عمل آنها مبادرت میکنند، بارزترین مصداق کلام خدای سبحان است که فرمود: ﴿فی بیوتٍ أذن الله أن ترفع و یذکر فیها اسمه یسبّح له فیها بالغدوّ و الآصال ٭ رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و إقام الصلوة و إیتاء الزکوة یخافون یوماً تتقلّب فیه القلوب و الأبصار﴾[۲۲].
حسینیه، کانون صرف اشک و آه و مویه بدون معرفت نیست، بلکه جایگاه شناخت و آموزش است. اشکی که از روی اندیشه و خرد جاری شود، چونان چشمهٴ زلال زمزم به انسان، شجاعت و شهامت و صفای باطن میبخشد.
شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی، ص ۲۴۳-۲۵۰
پاورقی
[۱] ـ بحار، ج۴۴، ص۳۲۶؛ مقتل خوارزمی، ج۱، ص۱۸۵/
[۲] ـ تهذیبالأحکام، ج۶، ص۲۲۹، ح۵۵۲/
[۳] ـ همچنین در این باره ر.ک: ج۱ همین کتاب، ص۱۷۶/
[۴] ـ کافی، ج۱، ص۲۵۸/
[۵] ـ کافی، ج۱، ص۲۸۳، باب أن الأئمة(علیهمالسلام) لم یفعلوا شیئاً و لا یفعلون إلاّ بعهد من الله عزّوجلّ و أمر منه لا یتجاوزونه.
[۶] ـ کافی، ج۱، ص۲۸۳/
[۷] ـ سوره محمّدص، آیه ۴/
[۸] ـ در حقیقت، با این جمله فهماند که چون مقام پیغمبراکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم) از مقام سلیمان بالاتر است، مقام وصّی او نیز باید بالاتر از مقام وصی سلیمان باشد.
[۹] ـ نورالثقلین، ج۴، ص۹۱، ح۷۸، ذیل آیه۴۰ سوره نمل، هرچند که اثبات همه جزئیات اینگونه روایات با خبر واحد، دشوار است، لیکن اثبات خطوط کلّی آن، که همان اثبات قدرت آن ذوات مقدس بر تکوین است، به کمک آیات و روایات قطعی، بسیار آسان است.
[۱۰] ـ بحار، ج۴۴، ص۲۹۸؛ سفینة البحار، ج۶، ص۱۳۳/
[۱۱] ـ مستدرک الوسائل، ج ۱۷، ص ۲۶/
[۱۲] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۸۱/
[۱۳] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۲۹/
[۱۴] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۳۱۸/
[۱۵] ـ سورهٴ توبه، آیهٴ ۳۰/
[۱۶] ـ سورهٴ مائده، آیهٴ ۷۳/
[۱۷] ـ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۲/
[۱۸] ـ سورهٴ نحل، آیهٴ ۹۶/
[۱۹] ـ سورهٴ قصص، آیهٴ ۸۸/
[۲۰] ـ بحار الأنوار، ج۴۴، ص۱۹۵/
[۲۱] ـ سورهٴ توبه، آیهٴ ۱۰۸/
[۲۲] ـ سورهٴ نور، آیات ۳۶ ـ ۳۷/
فرستاده شده در سایر بخش ها |
متأسفم، نظرات این نوشته بسته است.