محمـد(صلی الله علیـه وآله) خاتم پیامبران



محمد (صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران[۱]

دلالت قرآن و احادیث قطعی بر خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله

خاتمیت یکی از شاخصه های برتری حضرت محمد بر دیگر پیامبران الهی

پیامبر اسلام، مظهر لیس کمثله شی‏ء

پرسش‏هایی درباره خاتمیت

لزوم تبیین چند امر برای پاسخ به پرسش ها

۱/برهان در قرآن

۲/ خاتمیت از دیدگاه عقل

توجیه خاتمیّت

۳/ ولایت، پشتوانه نبوّت و امامت

۴/ نیاز پایدار بشر به دانش نامتناهی وحی

 

دلالت قرآن و احادیث قطعی بر خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله

قرآن و احادیث قطعی، دلالت دارد که پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم خاتم پیامبران است و پس از او پیامبر و شریعتی نخواهد آمد و امّت اسلامی نیز اتفاق دارند که شریعت اسلام تا قیامت ادامه دارد.
قرآن در این‏باره می‏فرماید: ﴿ما کان محمّد أبا أحد من رجالکم ولکنْ رسول اللّه وخاتَمَ النّبیّین وکان اللّه بکلّ شی‏ء علیماً﴾[۲] ؛ محمّدصلی الله علیه و آله و سلم پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر هر چیزی داناست.
واژه «خاتم» (بفتح «تاء» یا به کسر «تاء») دلالت دارد که باب نبوّت، ختم شده و مُهر خورده است و این مُهر، شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگری با شریعتی جدید نخواهد آمد؛ چنان که هم‏خانواده‏های واژه «ختم» در قرآن همچون «نختم» و «مختوم» و «ختام» به همین معناست؛ یعنی بر پایان و آخر رسیدن و مُهر کردن و نهایت یافتن دلالت دارد. روایات وارد شده از پیامبر و خاندان او(علیهم‌السلام) نیز بر همین معنا پای فشرده است.
پس مقصود از واژه خاتم آن‏سان که برخی پنداشته و در صدد اشکال برآمده‏اند هرگز انگشتری و چیزی که مایه زینت به حساب آید نیست. روایات ذیل، پرده از روی ابهام احتمالی این واژه بر می‏گیرد:
۱/ «انس» گوید: از رسول‏خداصلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می‏فرمود: «أنا خاتم الأنبیاء وأنت یا علی خاتِم الأولیاء، وقال أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): ختَم محمّدٌ ألفَ نبیٍّ وإنّی ختمتُ ألفَ وصیّ… »؛ من پایان دهنده پیامبران و تو یا علی! پایان بخش اولیایی. و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: محمّدصلی الله علیه و آله و سلم، پایان بخش هزار پیامبر است و من، هزار وصی را پایان بخشیدم[۳] .
۲/ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا أوّل الأنبیاء خَلْقاً وآخرهم بعْثاً»؛ من از نظر آفرینشْ اوّلم و از حیث بعثت، پایان بخشم[۴] . مقصود از اوّل بودن به‏لحاظ سبق آفرینش روح آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم است، نه خلقت بدن. اولیت آفرینش روح آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم را می‏توان از صادر اول یا ظاهر اول بودن وی استظهار کرد.
۳/ حضرت موسی بن عمران(علیه‌السلام) نیز مانند سایر پیامبران، این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام، حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم خاتم پیامبران است: «قال رسول اللّه: وفیما عهد إلینا موسی بن عمران(علیه‌السلام) إنّه إذا کان آخر الزّمان یخرج نبیّ یقال له «أحمدصلی الله علیه و آله و سلم خاتم الأنبیاء لا نبیّ بعده، یخرج من صلبه أئمّة أبرار عدد الأسباط»[۵] ؛ پس از او پیغمبری نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنی اسرائیل خارج می‏شوند.
۴/ حضرت مسیح(علیه‌السلام)، بنا به نقل انجیل یوحنّا فرمود: «إنّی سائل ربّی أن یَبعَث إلیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم إلی الأبد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»[۶] ؛ من از پروردگارم خواستم که برای شما «فارقلیط» دیگری (یعنی حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.
۵/ امام محمّد باقر(علیه‌السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّد أبا أحد من رِجالکم ولکنْ رسول اللّه و خاتَمَ النّبییّن» می‏فرماید: خاتم النّبیّین یعنی پیامبری پس از حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم نیست: «یعنی لا نبیّ بعد محمّد»[۷] .

خاتمیت یکی از شاخصه های برتری حضرت محمد بر دیگر پیامبران الهی[۸]
از مزایای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خاتمیّت اوست، قرآن کریم در این مورد می‏فرماید: ﴿ما کان محمد أبا أحد من رجالکم و لکن رسول‏الله و خاتم النبیین﴾[۹] .
گذشته از این، شواهد دیگری نیز دلالت قطعی بر خاتمیت رسول‏الله صلی الله علیه و آله و سلم دارد که صحیفه نبوت پیامبران به وسیله آن حضرت، به پایان رسید. مقصود از خاتمیت، هم تأخر و خاتمیّت زمانی و هم خاتمیّت رتبی در قوس صعود است.
«خاتم» یعنی مُهر، که در پایان نوشته‏ها قرار می‏گیرد؛ وقتی نویسنده هر آنچه لازم بود بیان داشت و مقاصد خود را عنوان کرد، پایان نوشتار خود را مهر کرده، ختم آن را اعلام می‏دارد؛ خدای سبحان که با جهانیان سخن می‏گوید، از راه فرستادن وحی برای هدایت انسانها برنامه دارد لذا نه تنها عیسای مسیح، بلکه همه انبیا کلمات الهی هستند منتها در باره حضرت یحیی آمده است که: ﴿مصدّقاً بکلمة من الله﴾[۱۰] و در باره حضرت عیسی آمده است که: ﴿یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی آبن مریم﴾[۱۱] انبیا کتاب حقّ و کلام حقّند. خدای سبحان با فرستادن آنها برای جوامع بشری پیام می‏فرستد. پس از پایان گفتار و کلماتش، سلسله‏نبوتشان را با فرستادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ختم، و صحیفه رسالت آنان را با وجود مبارک خاتم المرسلین مهر کرده است پس هرگز جا برای نبوت و رسالت دیگری نیست لذا می‏فرماید: رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم زیور همه انبیا و خاتم آنان بوده، و سلسله نبوت، با آن حضرت مهر شده و پایان پذیرفته است.
پس همان طور که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در قوس نزول سر سلسله انسان‏های کامل است چون «أوّل ما خلق الله»[۱۲] است، در قوس صعود نیز، اوج و قلّه غایی رسالت است چون خاتم انبیاست. ازاین جمله، نه تنها استفاده می‏شود که پیغمبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم واجد همه مزایای مشترک، و مزایای فرد فرد انبیا، و بعضی از خصایص ویژه است که انبیای قبلی فاقد آن بوده‏اند بلکه نکته دیگری هم استفاده می‏شود که تا روز قیامت احدی بهتر از پیغمبر اسلام نخواهد آمد، زیرا رسول خدا انسان کامل است و هر چند میلیونها سال بگذرد کاملتر از او نخواهد آمد، و اگر کاملتر از وی یافت می‏شد، حتماً او به مقام خاتمیّت می‏رسید نه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، و چون تالی باطل است پس مقدّم هم، به شرحی که می‏آید، باطل خواهد بود.
اثبات این مطلب، به صورت «قیاس استثنایی» قابل تبیین است به این نحو که: اگر برتر از پیغمبر خاتم، انسانی تا روز قیامت ظهور کند، قطعاً پیغمبر اسلام، پیغمبر خاتم نیست، زیرا اگر خدا انسانی بیافریند که علماً و عملاً اکمل و افضل از پیغمبر اسلام باشد هر گز آن انسان اکمل و افضل، از این انسان کامل و فاضل پیروی نکرده جزو امت او نیست چون اگر انسانی کمالی برتر داشت مطاع و متبوع خواهد بود و دیگران را نیز به مقام خود و آن کمال برتر، هدایت می‏کند، و او باید شاهد جهانیان و اسوه امتها باشد نه پیغمبر اسلام ! لذا اگر تا روز قیامت انسانی کاملتر از پیغمبر اسلام بیاید دیگر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خاتم‏الأنبیا نیست و چون آن حضرت به طور قطعی خاتم پیامبران است پس افضل از آن حضرت وجود نخواهد یافت.
بر این اساس، قرآن خاتمیت پیغمبر اسلام را مسجّل کرده، هم در باره گذشته تاریخ اظهار نظر، و هم در باره آینده تاریخ، داوری قاطع می‏کند، همان گونه که می‏تواند بگوید از بامداد آفرینش انسانیت تا زمان پیغمبر خاتم هیچ کس هم سطح و هم‏سنگ پیغمبر نیامده، می‏تواند داوری کند که از عصر نبی اکرم تا شامگاه خلقت انسانها، احدی همتای پیغمبر اسلام نخواهد آمد؛ آنگاه تنها حضرت رسول، چنانکه امام همه پیامبران الهی بوده، شاهد جهانیان، شاهد شهدا و شهید شاهدان خواهد بود.
خدای سبحان می‏فرماید: ﴿فکیف إذا جئنا من کل اُمة بشهیدٍ و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً﴾[۱۳] : ما در قیامت از هر امتی شاهدی بر اعمال آنها آورده (که در دنیا حوادث را تحمّل کرده، در آخرت شهادت می‏دهد) و تو را به عنوان شاهد همگان می‏آوریم. یعنی امت‏ها هر چه در دنیا انجام داده‏اند، تو مشاهده کرده شهادت خواهی داد، تو بر بینش همه انبیا سیطره داری و گواهی می‏دهی، تو نه تنها شهید امت خود، بلکه شهید انبیا و امتهای آنان هستی.

پیامبر اسلام، مظهر لیس کمثله شی‏ء
بنابر این حضرت رسول، شخصیت ممتازی است که نه در گذشته تاریخ همانند داشت و نه در آینده تاریخ مماثل‏دارد. او مظهر ﴿لیس کمثله شی‏ء﴾[۱۴] و مظهر ﴿ولم یکن له کفواً أحد﴾[۱۵] است. هر اسمی از اسمای الهی مظهر طلبیده، در بین انسانها ظهوری دارد، وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چون در بین انسانها و جهان امکان انسان کاملی است مظهر ﴿لیس کمثله شی‏ء﴾ خدای سبحان است.
همه انبیا، آیات الهی و سایه ﴿نور السموات و الأرض﴾[۱۶] هستند، ولی پیغمبر، سایه و صورت مرآتی است که ﴿و لم یکن له کفواً أحد﴾ را بهتر نشان می‏دهد، از این جهت آن حضرت می‏تواند بر همه انبیا مهیمن و خاتِم(به‏کسر) و خاتَم (به فتح) بوده، واجد سیره‏ای علمی‏باشد که دیگران نداشته و ندارند.

پرسش‏هایی درباره خاتمیت
از دیرباز، پیرامون مسأله خاتمیت، پرسش‏هایی مطرح بوده است که امروز نیز اَحیاناً در قالب‏های نوینی شکل گرفته و پاره‏ای اشکال‏های جدید نیز بر آن‏ها افزوده شده است و در آینده نیز دگر باره در همین شکل یا در قالب‏های مدرن‏تری به بازار عرضه می‏شود. برخی از این پرسش‏ها و اشکال‏ها عبارت است از:
۱/ با توجّه به سیر تکاملی بشر، چگونه انسان می‏تواند از رهبری آسمانی محروم باشد؟
۲/ آیا قوانین عصر نبوّت می‏تواند در این روزگار جواب‏گو باشد؟
۳/ آیا با قطع شدن وحی و نبوّت، باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟
۴/ حجّیت و ولایت دینی، از آنِ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم است و با بسته شدن دفتر نبوّت به مُهر خاتمیّت، شخصیّت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست؛ بدین معنا که خطاب پیامبران، نوعاً آمرانه و از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است. در قرآن و دیگر کتاب‏های آسمانی، به ندرت استدلال‏هایی مانند ﴿لو کان فیهما الهة إلّاالله لَفَسَدَتا… ﴾[۱۷] یافت می‏شود. از این‏رو، پیامبران فقط ابلاغ‏کننده‏اند: ﴿ما علَی الرّسول إلّاالبلاغ… ﴾[۱۸] . حتّی در برهان طلبی آنان از مخالفان ﴿…قل هاتوا برهانکم… ﴾[۱۹] آن‏ها معطّل برهان آوردن مخالفان نمی‏شوند و پیشاپیش برهانشان را باطل می‏دانند: ﴿… حجّتهم داحضة عند ربّهم… ﴾[۲۰] . این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقی پیامبر، یعنی عنصر ولایت نزدیک می‏کند.
«ولایت» به معنای این است که شخصیت فردِ سخن‏گو، حجّت سخن و حجت فرمان او باشد و این، همان چیزی است که با خاتمیّت، برای همیشه ختم شده است. بنابراین، وقتی در کلام شخص دلیل می‏آید و رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏شود، تنها دلیل سخن باقی می‏ماند؛ اگر دلیلْ قانع‏کننده بود، مدّعا پذیرفته می‏شود؛ وگرنه مردود است؛ گرچه استدلال‏کننده بر آن، علی(علیه‌السلام) یا دیگری باشد. از این‏پس، دلیلْ پشتوانه سخن است، نه گوینده صاحب کرامت آن.

لزوم تبیین چند امر برای پاسخ به پرسش ها
با تبیین چند امر ضروری، پاسخ پرسش‏های یاد شده روشن می‏شود:
۱/ برهان در قرآن
قرآن مجید، افزون بر این که خود را «برهان» و «نور» معرفی کرده، استدلال‏های فراوانی نیز در جای جای آن به کار گرفته است و علت این‏که قرآن از دیگران برهان می‏طلبد: ﴿…قل هاتوا برهانکم… ﴾[۲۱] آن است که هم خودش برهان است و هم برهان اقامه می‏کند. ازاین‏رو، می‏گوید: ﴿یا أیّها النّاس قد جائکم برهان من ربّکم وأنزلنا إلیکم نوراً مبیناً﴾[۲۲] ؛ ای مردم! در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده‏ایم. قرآن کریم، هم برهان است به اصطلاح اهل حکمت، و هم برهان است به اصطلاح اهل عرفان، و هم برهان است به اصطلاح اهل حدیث و نقل.
بنا به نوشته جناب علاّمه طباطبایی:
«اگر کتاب الهی را کاوش کامل، و در آیاتش دقّت کنید، شاید بیش از سیصد آیه ببینید که مردم را به تفکّر و تذکّر و تعقّل دعوت کرده است یا به پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم استدلالی را برای اثبات حقی یا از بین بردن باطلی می‏آموزد یا استدلال‏هایی را از پیمبران و اولیای خود چون نوح و ابراهیم و موسی و لقمان و مؤمن آل فرعون و… نقل می‏کند.
خداوند در قرآن خود حتّی در یک آیه بندگان خود را امر نفرموده است که نفهمیده به قرآن یا به هر چیزی که از جانب اوست ایمان آورند یا راهی را کورکورانه بپیمایند؛ حتّی قوانین و احکامی که برای بندگان خود وضع کرده است و عقل بشری به تفصیل ملاک‏های آن‏ها نمی‏رسد و نیز بر چیزهایی که در مجرای نیازها قراردارند، استدلال کرده و علّت آورده است»[۲۳] .
پیامبر و پیشوایان دین(علیهم‌السلام) نیز سخنانی آکنده از استدلال دارند. نمونه بارز آن، کتاب ارجمند احتجاج طبرسی است.
بنابراین، قرآن و سخن پیامبران، استدلالی‏ترین سخن و شیواترین بیان در پیشبرد اهداف شکوهمند دین و شریعت است؛ نهایت آن‏که، براهین قرآنی از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، بلکه قرآن به زبان وحی و به زبان فطرت سخن می‏گوید. گاهی همچون برهان صدیقین از واجب پی به صنع می‏برد و گاهی از منظم و نافع بودن ساختار آفرینش، پی به حکمت خدای حکیم؛ و زمانی از کثرت به وحدت و گاهی از وحدت به کثرت می‏گراید.

۲/ خاتمیت از دیدگاه عقل
اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل‏های برون دینی (دلیل عقلی) و هم از دلیل‏های درون دینی (دلیل نقلی) اثبات کرد؛ ولی در انقطاع وحی، دلیلی عقلی بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم؛ یعنی عقل، آمدن پیامبر دیگر را محال نمی‏بیند، جز این که دلیل‏های درون دینی عقل را متقاعد به پذیرفتن خاتمیّت می‏کند؛ هر چند که قلب طاهر و عارف می‏تواند انقطاع نبوّت را مشاهده کند و این راه یعنی شهود خاتمیّت اختصاصی به پیامبر ندارد، بلکه اعم از پیامبر و امام و معصوم است.
نمونه آن، مشاهده وحی توسط علی(علیه‌السلام) و تصدیق پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم است: یا علی! آنچه را من می‏شنوم، تو هم می‏شنوی: «إنّک تسمع ما أسمع»[۲۴] .
بنابراین، عقل بشری به ضرورت انقطاع نبوّت و استحاله تداوم آن دست نمی‏یازد، بلکه ادراک پایان نبوّت از راه دانشی است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود، خود او نیز بر آن آگاه نبود؛ چنان که قرآن فرمود: ﴿…وعلّمک مالم تکن تعلم… ﴾[۲۵] . بنابراین، اگر پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم ادعای خاتمیت نکرده بود، هیچ کس را امکان دست‏یابی بر این راز نبود.
انقطاع وحی، بدان معنا نیست که آنچه دین آورد تا این زمان، صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحی، نسخ و فسخ و باطل و سراب یا به ضد خود مبدّل می‏شود؛ چون دین الهی، نه زوالی از پیش خود می‏گیرد و نه به واسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن: ﴿لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه… ﴾[۲۶] ؛ از پیش رو و از پشت سر، باطل به سویش نمی‏آید.
همه دست‏آوردهای قرآن تا آستانه قیامت پایدار است؛ گرچه نبوّت از جنبه خبرگزاری تشریعی قطع می‏شود و شریعت و منهاجی جدید نیز نمی‏آید. بنابراین، اگر شریعت نبوی رخت بر بندد، باید اندیشه بشری جای‏گزین آن شود که سر از ادّعای ﴿أنا ربّکم الأعلی﴾[۲۷] و مانند آن بیرون می‏آورد و چنین چیزی، عقلاً و نقلاً محال و باطل است.

توجیه خاتمیّت
خاتمیّت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:
الف. از راه علل فاعلی؛ قرآن می‏فرماید: ﴿وأنّ إلی ربّک المنتهی﴾[۲۸] ؛ پایان کار، به سوی پروردگار توست. این سخن، بدین معناست که شخص پیامبر، تحت تربیت و ربوبیّت حق تعالی به آخرین درجات کمال بار یافته است؛ چنان‏که از آیه ﴿فکان قاب قوسین أو أدنی﴾ نیز فهمیده می‏شود. پس، از جهت قوس صعود به آخرین قلّه رفیع کمال وجودی باریافت و در قوس نزول نیز نخستین یا اولین ظاهر صادر است.
بنابراین، ﴿إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون﴾[۲۹] بر قلب پیامبر نازل شده است و او مصداق بارز همین آیه است. پس، بالاتر از مقام آن حضرت، مقامی فرض ندارد و همتایی برای او نیست و همه آنچه برای تأمین سعادت بشر لازم بود و هست، آن حضرت به‏همراه آورد. بنابراین، خداوندِ هادی و حکیم که باید ربوبیّت خود را در پرورش جامعه بشری اعمال کند کاملاً تجلّی کرد و ظاهر شد. از این‏رو، دلیلی بر آمدن پیامبری پس از ایشان و نیز سخن و شریعت جدید نیست.
ب. از راه علل قابلی؛ بهترین میوه جهان طبیعت، به نام پیامبر خاتم عرضه شده است و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتی بهره‏مند ساخته‏اند.
ج. از راه علل غایی؛ با آمدن پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم، نیاز بشر تأمین شده است؛ زیرا اراده حق، از طریق وحی و قرآن و سنّت (خبر واحد و متواتر، اجماع، شهرت) و عقل کشف شده است و نیازی به شریعت جدید و اعزام رسولان و انزال کتاب‏های آسمانی نیست.
بر این اساس، مردم به حال خود رها نشده‏اند، بلکه ربوبیّت حق‏تعالی همچنان ادامه دارد و ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه، فراهم آمده است. چون علت غایی در حقیقت، همان علت فاعلی است و معنای «هو الأول والاخر» در این‏گونه موارد روشن است، تبیین علت غایی همراه با توجیه فاعلی است.
بدیهی است که عقل از منابع دین است، نه چیزی در برابر دین. پس، تقسیم دلیل به دینی و عقلی، اشتباهی بزرگ است. عقل از ابزار و کواشف دین است که منشأ آن اراده خداست و نیز عقل می‏تواند بفهمد که نقل و وحی چه گفته‏اند و به‏وسیله عقل، آیات قرآن کریم ارزیابی می‏شود و با او روایات را درهم آمیخته، از آمیزه آن‏ها استنباطات و استخراجات صورت می‏پذیرد.
عقل، چراغ پر فروغ و پرنوری است که در خدمت وحی است. از این رو، شریعت اسلام پایدار و ماندگار است؛ آن‏سان که دین پابرجاست. خاستگاه این پایداری و پویایی، تداوم ربوبیّت حق‏تعالی است که هر لحظه بشر را تدبیر می‏کند و از بوستان و باغ ربوبی بری نو؛ بلکه تازه‏تر از تازه‏تری می‏رسد.

۳/ ولایت، پشتوانه نبوّت و امامت
نبوّت، پشتوانه‏ای به نام ولایت دارد که مقام باطنی است و از طریق بندگی و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می‏توان دست یافت. چنین گوهر گران‏بهایی، پشتوانه نبوّت است و هر کس دیگر هم می‏تواند «ولی» باشد؛ یعنی بدون نبوّت به ولایت برسد، مرد باشد یا زن، همچون صدیقه کبرا، فاطمه زهرا(علیهاالسلام).
با پایان گرفتن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی‏شود؛ بلکه در خصوص پیشوایان دین و نیز در دیگر اولیا ولایت هست. پیشوایان، چون دارای امامت و ولایتند، پس از قطع وحی و تکمیل و تتمیم و ترسیم خطوط دین به دست پیامبر، همچنان به پاسداری و تفسیر و شکوفایی آن آموزگاری می‏کنند و حقایق دین و اصول اعتقادی و اخلاقی و فقهی و اجتماعی و پزشکی و نظامی و… را شکوفا می‏کنند.
پس، این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعی آزاد شد، سخن سنجیده‏ای نیست؛ بلکه جانشینان پیامبران به ویژه جانشینان پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم همان کار پیامبری را ادامه می‏دهند. آنان پیامبر نیستند تا از وحی تشریعی برخوردار باشند و حکم جدیدی بیاورند، ولی از ناحیه ولایتْ کار پیامبرانه می‏کنند؛ زیرا ولایتی که در نبوّت مطرح است، در وجود امام معصوم نیز وجود دارد.
این ولایت، غیر از ولایت معنوی و قرب نوافل و فرایض است و این، همان ولایت تشریعی و سرپرستی امت است که قطع نمی‏شود؛ چنان که خدای سبحان می‏فرماید: ﴿إنّما ولیّکم اللّه ورسولُه والّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلاة ویؤتون الزّکوة و هم راکعون﴾[۳۰] ؛ ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‏اند؛ همان کسانی که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏دهند.
پیامبر در غدیر خم، بر همین معنا اصرار ورزید و چنین فرمود: «ألستُ أولی بکم مِنکم بأنفسکم»؛ آیا من به شما از خود شما سزاوارتر نیستم؟ همه گفتند: آری؛ آن‏گاه فرمود: «فمن کنت مولاه فهذا علیّ مولاه»[۳۱] .
بنابراین، قضا و حکم و داوری‏ها و تفسیر آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند است، تحت سرپرستی و ولایت علی(علیه‌السلام) است. سخن او سخن پیامبر و خداست و اگر جایی نیاز به استدلال باشد، دلیل می‏آورد و استدلال می‏کند و هر چه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد، خلافت ظاهری را هم در دست می‏گیرد و از کیان دین و مملکت، حفاظت کامل به عمل می‏آورد و مسؤولیت اجرایی و اداره جامعه را بر عهده می‏گیرد؛ چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود الناصر»[۳۲] .
پذیرش حکم و فرمان او بر مردم واجب است، چونان فرمان خدا و رسول: ﴿وما کان لمؤمن ولا مؤمنة إذا قضی اللّه ورسوله أمراً أنْ یکون لهم الخِیَرةُ من أمرهم ومن یعص اللّه ورسوله فقد ضلّ ضلالاً مُبیناً﴾[۳۳] ؛ هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هر کس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانی کند، قطعاً دچار گمراهی آشکاری شده است.
بنابراین، کسی که می‏گوید: «سَلونی قبلَ أن تفْقِدونی»؛ از من پرسش کنید، پیش از این که مرا نیابید، یا می‏فرماید: من به راه‏های آسمان آشناترم تا راه‏های زمین[۳۴] ، او با همان ولایت و به ضمیمه آیه ﴿ألنّبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم… ﴾[۳۵] همان ولایت تشریعی نبوی را داراست و پس از او سایر پیشوایان نیز از چنین ولایت تشریعی و سرپرستی برخوردارند تا حضرت حجّة بن الحسن المهدی(علیه‌السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏کند و اطاعت فرمانش واجب است.
امّا اگر شرایط فراهم نیاید و دست ولی دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد، به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداری او کاسته می‏شود؛ بر خلاف پیامبر که اگر هیچ کس هم همراه او نباشد، موظّف به ابلاغ و انذار است: ﴿ما علی الرسول إلاّ البلاغ… ﴾.[۳۶] گرچه او را خلیل‏وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد، هرچند یکّه و تنها باشد: ﴿فقاتلْ فی سبیل اللّه لا تکلّف إلّانفسک وحرّض المؤمنین عسی اللّه أن یکفّ بأسَ الّذین کفروا والله أشدّ بأساً وأشدّ تنکیلاً﴾[۳۷] ؛ ای پیامبر! در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستی و مؤمنان را به مبارزه برانگیز؛ باشد که خدا آسیب کسانی را که کفر ورزیده‏اند بازدارد و خداست که قدرتش بیش‏تر و کیفرش سخت‏تر است.
۴/ نیاز پایدار بشر به دانش نامتناهی وحی
رشته حیات جوامع بشری، تا پایان، به وحی و دست‏آوردهای وحیانی نیازمند است. انسان، سرنوشت خود را به جهان طبیعت و زمان گذشته و حال و آینده، پیوند ناگسستنی زده است و هر روز، گامی به جلو و نگاهی به آینده دارد و هر روز می‏کوشد تا به سخنی تازه و رازی ناگشوده دست یازد. پس، او در عقاید و اخلاقیات و احکام و بهره‏گیری از طبیعت و دست‏آوردهای آن به دانش نامتناهی نیاز دارد.
خداوند به وسیله پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم خطوط کلّی را از خارج تأمین کرده است و نیز در درون بشر، نیروی فوق العاده و شگفت خرد را قرار داده است. عقل، شریعتی در نهان انسان است و وحی، شریعتی است در برون.
عقل و نقل، دو بال از ابزار دین شناسی است که می‏تواند زوایای احکام و اخلاق و عقاید و سایر نیازمندی‏های بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کند، و تا ظهور بقیّةالله ارواح من سواه فداه عقلِ مصون از مغالطه (به برکت وحی)، هر روز شکوفاتر می‏شود و اسباب «ویثیروا لهم دفائن العقول»[۳۸] پیداتر و به مبادی تصوّری و تصدیقی تازه تری دست می‏یابد. از این‏رو، فقه و اصول و کلام و عرفان و فلسفه با پیش‏رفت دانش بشری بازتر و کامل‏تر، و در تاریخ و سنّت و جهان‏بینی و ریاضی، سخنان تازه‏ای پیدا می‏شود.
روش‏ها نیز روشمندتر و متدها شکوفاتر و شکل‏ها زیباتر و متقن‏تر می‏شود و چه بسا اصلی بر اصول و قاعده‏ای بر قواعد فقهی بر آن بیفزایند و پیام‏های تازه‏تری استخراج کنند. با تأمّل در آیات قرآن و روایات (به عنوان دو منبع غیر متناهی)، ممکن است مطالب جدیدی استنباط شود و فقه و اصول و فلسفه و کلام و تفسیر هزار سال پیش که برای امروز ابتدایی شمرده می‏شود قطعاً در هزار سال آینده، بسی شکوفاتر می‏شود و اندیشه‏های جدید به عرصه علم و فرهنگ راه می‏یابد و روش زنده‏تری اختراع می‏شود. این‏ها همه، باید در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشد، نه در چنبره «قیاس و استحسان» که برخاسته از اندیشه «حسبنا کتاب الله» است.
از سوی دیگر، براهین نقلی که از قرآن و سنّت به دست می‏آید و نیز تقریر و فعل معصومان، موجب تکامل معارف دین است. عقل نیز در کنار این‏ها قرار دارد، نه در برابرشان؛ چنان‏که بسیاری از مسایل اصول فقه، برگرفته از عقلِ تنها یا تلفیقی از عقل و نقل است؛ مثلاً این‏که هر چه واجب یا حرام باشد، مقدّمه آن نیز به حکم عقل واجب یا حرام است، حکم عقل می‏باشد؛ خواه آن واجب یا حرام، عقلی باشد یا نقلی.
عقل در حوزه مدیریت و اجرائیّات نیز نقش کلیدی دارد؛ مثلاً در وضع مقررات و اداره کشور که آیا اقتصادش بر پایه‏های کشاورزی باشد یا دام پروری یا صنعت و معدن یا نفت، و اگر بر اساس کشاورزی تنظیم شود، بررسی خاک و آب و سدّ و قوانین لازم و کانال کشی، همگی به دست حکم عقل صورت می‏پذیرد که یا واجب است یا مقدّمه واجب و….
متد و روش عقل و قواعد عقلی، هم ما را به محتوا فرا می‏خواند و هم به شکل، و هم به فقه آشنا می‏کند و هم به قواعد و اصول آن. بنابراین، در جمیع علوم و روش‏ها عقل در کنار نقل، چراغ فروزانی است که دانش‏های گوناگون دینی و غیردینی را در خدمت دین می‏داند. عقل، جنبه پویندگی و بالندگی دارد که اگر نبوّت ختم شد، در کنار ولایت و روایت و وحی و قرآن باشد و فقه و اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد و روش جدید اِلقا کند و به ارزیابی مجدّد اندیشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره‏توشه تازه برگیرد و از اندوخته‏های پیشینیان تجربه بیاموزد و تئوری جدید ارایه کند و به اختراع و کشف جدید بپردازد و بر متون فقه و اصول و حکمت و کلام و عرفان و ریاضیات بیفزاید و زواید آن‏ها را پالایش دهد و غذای جدید، برای فربهی خردها عرضه کند.
بنابراین، روش اجتهاد، در همه علومْ حاکم است و دست افزار و نردبان آن، عقل است و عقل، «حجّة اللّه» در درون انسان، و همراه قرآن و عترت و ولایت در بیرون است. این بدان معنا نیست که یک رساله عملیه با فروع محدود و مناسب عصر خاص و نسل مخصوص به جمیع نیازهای بشر تا روز قیامت پاسخ مثبت می‏دهد؛ بلکه دانشمندان جدید می‏آیند و کار جدید می‏کنند.
لازم به یادآوری است که شهود و عرفان نیز با توجّه به موازین آن‏ها که کشف و شهود باید موافق با شهود معصوم باشد برای خود شاهد حجّت است. این مجموعه، فعالانه در تلاش و کوششند تا پاسخ صحیح و مثبت به نیازهای فکری و عملی جامعه بدهند و انسان را از سرگشتگی نجات بخشند. بنابراین، با ختم نبوّت، هیچ نقص و کمبودی بر جامعه وارد نمی‏شود و دین‏باوران، می‏توانند روشمندمانند عصر حضور پیامبر به زندگی دینی خود ادامه دهند.
در نتیجه، پرسش‏های یاد شده، پاسخ معقولی خواهند یافت؛ یعنی در صورت عمل به دست‏آوردهای وحیانی از یک رهبر آسمانی، هم سعادت بشر تأمین، و هم قوانین تازه‏ای استنباط و استخراج می‏شود و هم ارتباط انسان با جهان غیب در پرتو ولایت و کشف و شهود تام، تأمین است و هم ولایت تشریعی قطع نیست هرچند نبوت تشریعی مختوم است و با بسته شدن دفتر نبوّت، هرگز ولایت منقطع و برچیده نیست. از این‏رو، کارشناسان دین تا قیام قیامت، مردم را رهبری صحیح خواهند کرد.
خلاصه آن‏که: ۱/ چیزی که وجود آن برای زندگی جامعه انسانی ضروری یا راجح باشد، تحصیل آن واجب یا مستحب است.
۲/ چیزی که تحصیل عینی آن لازم یا راجح بود، تعلیم اصول دست‏یابی آن لازم یا راجح است.
۳/ چیزی که لازم یا راجح بود، ترکش مایه عذاب قیامت یا محرومیت از برخی برکات آن روز است و انجام آن با قصد تقرّب، سبب ورود به بهشت یا تنعم به بعضی از نعمت‏های قیامت است.
۴/ چیزی که فعل یا ترک آن، اثر مثبت یا منفی در معاد دارد، جزء دین است. نیز چیزی که بشر را به آن رهنمون می‏شود، دلیل دینی است.
۵/ معنای اسلامی بودن چیزی، آن نیست که صدر و ساقه آن چیز را به تفصیل روایت تعیین کند، بلکه اگر چیزی، درایت عقلی، حدود آن را با توجه به خطوط کلی روایت اعم از قرآن و حدیث ترسیم کند و در توسعه و تضیق آن، اصول منقول را معیار قرار دهد، چنین چیزی با توجه به امور یاد شده قبلی، جزء دین محسوب می‏شود و اشتراک آن با سایر مکتب‏ها مانع دینی بودن آن نیست؛ زیرا نه حِیاد و تنهایی، شرط دینی بودن چیزی است و نه اشتراک، مانع آن.

پاورقی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ - کتاب«وحی و نبوت در قرآن» خلاصه صفحات ۴۰۰-۴۱۳
۲ ـ سوره احزاب، آیه ۰۴/
۳ ـ تفسیر نور الثقلین، ج۴، ص۲۸۴/
۴ ـ تفسیر نور الثقلین، ج۴، ص۲۸۴/
۵ ـ بحارالأنوار، ج۳۶، ص ۲۸۴/
۶ ـ بحارالأنوار، ج۱۵، ص۲۱۱/
۷ ـ بحار الانوار، ج۲۲، ص۲۱۸/
۸ - سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قرآن ج ۱، ص ۲۳-۲۶
۹ ـ سوره احزاب، آیه ۴۰/
۱۰ ـ سوره آل عمران، آیه ۳۹/
۱۱ ـ همان، آیه ۴۵/
۱۲ ـ قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «أوّل ما خلق اللهُ نوری» (بحار، ج۱، ص۹۷، ح۷)
۱۳ ـ سوره نساء، آیه ۴۱/
۱۴ ـ سوره شوری، آیه ۱۱/
۱۵ ـ سوره اخلاص، آیه ۴/
۱۶ ـ سوره نور، آیه ۳۵/
۱۷ ـ سوره انبیاء، آیه ۲۲/
۱۸ ـ سوره مائده، آیه ۹۹/
۱۹ ـ سوره انبیاء، آیه ۴۲/
۲۰ ـ سوره شوری، آیه ۶۱/
۲۱ ـ سوره انبیاء، آیه ۲۴/
۲۲ ـ سوره نساء، آیه ۱۷۴/
۲۳ ـ تفسیر المیزان، ج۶، ص۲۶۰/
۲۴ ـ بحارالأنوار، ج۱۴، ص۴۷۶/
۲۵ ـ سوره نساء، آیه ۱۱۳/
۲۶ ـ سوره فصّلت، آیه ۴۲/
۲۷ ـ سوره نازعات، آیه ۲۴/
۲۸ ـ سوره نجم، آیه ۴۲/
۲۹ ـ سوره بقره، آیه ۱۵۶/
۳۰ ـ سوره مائده، آیه ۵۵/
۳۱ ـ بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۳۸۷/
۳۲ ـ نهج البلاغة، خطبه ۳/
۳۳ ـ سوره احزاب، آیه ۶۳/
۳۴ ـ نهج‏البلاغة، خطبه ۸۹/
۳۵ ـ سوره احزاب، آیه ۶/
۳۶ ـ سوره مائده، آیه ۹۹/
۳۷ ـ سوره نساء، آیه ۴۸/
۳۸ ـ نهج‏البلاغة، خطبه ۱/


ویژگـی هـای حـضرت محمد (صلی الله علیه و آله)



قرائن و ویژگی‏های حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم[۱]

۱/ ویژگی‏های خانوادگی

۲/ ویژگی‏های بدنی و اخلاقی

۳/ کرامت‏ها

۴/ شجاعت و شیوه رزم

۵/ مضمون دعوت

۶/ دوستان و یاران

۷/ عزم راسخ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم

۸/ تأثیر بر جوامع انسانی

 

تاریخ نگاران و مفسّران و محدّثان و سیره نگاران، در کنکاشی همه‏سویه، ویژگی‏های پیامبر را بررسی کردند و به اتفاق نظر معتقدند که چنین انسان برجسته‏ای جز پیامبری راستین نیست. اینک به برخی از قراین و شواهد یاد شده اشاره می‏کنیم:

۱/ ویژگی‏های خانوادگی
در احادیث فراوانی این مضمون به چشم می‏خورد که نور حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله) و علی و خاندان پاک او (علیهم‌السلام) پیش از آفرینش آسمان و زمین آفریده شد و هزاران سال پیش از خلقت آدم، در یمین عرش الهی جا داشت. پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏فرماید: چون خداوند، آدم(علیه‌السلام) را آفرید، آن نور را در صُلب او قرار داد و در بهشت جا داد؛ آن‏گاه در صلب نوح و سپس در صلب ابراهیم قرارداد: «فلم یزل ینقلنا اللّه عزّ وجلّ من أصلاب طاهرة إلی أرحام مطهّرة». سپس از صلب‏های پاک به رحم‏های پاک انتقال یافت تا در عبد المطّلب دو قسم شد؛ نیمی در صلب «عبد اللّه» قرار گرفت که پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم از آن متولّد شد و نیم دیگر در صلب «ابوطالب» واقع شد که از او علی(علیه‌السلام) به وجود آمد.
پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم می‏افزاید: «وجعَل فیّ النّبوةَ والبرکةَ وجعل فی علیّ الفصاحةَ والفُروسیّةَ وشقّ لنا إسمیْن من أسمائه فذو العرش محمودٌ وأنا محمّد واللّه الأعلی وهذا علیّ»[۲] ؛ در من نبوّت و برکت قرار داد و در علی(علیه‌السلام) فصاحت و سوارکاری و شهسواری. نام‏های ما را از دو نام خویش جدا کرد. نام من محمّد است که از نام «ذوالعرش محمود» برگرفته شد و نام علی(علیه‌السلام) از «اللّه الأعلی».
بنابراین، اجداد پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم همگی از افراد شایسته و صالح و پیامبر و پیامبر زاده و سیّد و بزرگوار و مادران پاک دامن و صالحه و شایسته‏اند. در روایات فراوان، این نکته به چشم می‏خورد که هیچ‏گاه به دامن‏هایشان گرد و غبار گمراهی و ناپاکی و زنا و تاریکی ننشسته است و از راه مستقیم خدا انحراف نیافته‏اند. بنابراین، حضرتش از اصل و نسب بسیار شکوهمند برخوردار است.
هنگام ولادت با سعادت پیامبر، آثار عجیب و غریب رخ داد. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏فرماید: هنگامی که پیامبر خداصلی الله علیه و آله و سلم متولّد شد، بت‏های آویزان به کعبه، همگی به رو به زمین سقوط کردند و شب هنگام، ندایی از آسمان شنیده شد که حق آمد و باطل درهم کوبیده شد؛ به راستی که باطل نابود شدنی است: ﴿جاء الحقّ و زهق الباطل إنّ الباطل کان زهوقاً﴾[۳] . دریای ساوه خشک، و آتشکده‏های فارس خاموش شد و ایوان کسرا، چهارده کنگره‏اش فرو ریخت[۴] .
«آمنه بنت وهب»، مادر آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم گوید: هنگام ولادت او هاتفی ندا داد که به این مولود مبارک، برگزیدگی آدم(علیه‌السلام) و رأفت و مهربانی نوح(علیه‌السلام) و حلم ابراهیم(علیه‌السلام) و زبان اسماعیل(علیه‌السلام) و زیبایی یوسف(علیه‌السلام) و صبر ایّوب(علیه‌السلام) و صوت داود(علیه‌السلام) و زهد یحیی(علیه‌السلام) و کرم عیسی(علیه‌السلام) وشجاعت موسی(علیه‌السلام) بلکه خلق و خوی همه پیامبران را به او بدهید[۵] . بنابراین، حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم شاه‏کار آفرینش است.

۲/ ویژگی‏های بدنی و اخلاقی
قد پیامبر، کمی بلندتر از مرد میانه، و سپید پوست گندم‏گون بود. آن حضرت، پیشانی گشاده و چهره افروخته و گِرد و ابروهای کمانی و به هم پیوسته و مژه‏های بلند و پنجه‏های ستبر، و هنگام راه رفتن به جلو تکیه داشت؛ گویی در زمین نشیب راه می‏رود. سرش تمام و کمال، و موهایش نه سرخ بود و نه سیاه. میان ابروانش رگی وجود داشت که هنگام خشم پر می‏شد.
بینی بلند و نوری از آن تابان و محاسن انبوه و دو (خدّ) گونه هموار و پر گوشت و چشمان سیاه و دندان‏های پیشین روشن و گشاده و آبدار و گردنِ چون آهو سفید و شانه‏هایی پهن و پشتی فراخ و با گوشت داشت و از سینه تا ناف او خطّی از مو کشیده شده بود. شکم و سینه هموار و بر ساعدها موی تمام و کف دست فراخ و دست و پای ستبر و به اندام داشت. به هنگام برگشتن و بازنگریستن، با جمله سر و گردن التفات می‏فرمود. پیوسته چشم او فروخوابیده بود و نظرش به زمین بیش‏تر بود تا به آسمان.
پیوسته در اندوه و همواره در اندیشه بود و به وقت نیاز سخن می‏فرمود. سکوتش دراز و سخن او جامع بود و زاید و هذیان نداشت، بلکه همه خالص و فضل بود. آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم خوش‏خو بود و نعمت را بزرگ می‏شمرد و خوردنی‏ها را مذمّت نمی‏کرد و دنیا او را به خشم نمی‏آورد. خشم او درباره داد و حق دیگران بود و برای حق خود در خشم نمی‏شد و هنگام خشم چهره بر می‏گرداند و هنگام شادی، چشم بر هم می‏نهاد و خنده او تبسّم بود.
در خانه، اوقات خویش را سه بخش کرده بود؛ بخشی برای عبادت خداوند و بخشی برای اهل و عیال و بخشی برای خود و مردمان. او اهل فضل و تقوا را بر دیگران مقدّم می‏داشت و با همه کس به صحبت و سخن مشغول می‏شد و نیاز همه را بر می‏آورد و از حال یاران و صحابه جویا می‏شد و یاران را به هم الفت می‏داد و بزرگواران و کریمان را احترام می‏کرد و نیکی‏ها را تحسین و بدی‏ها را تقبیح می‏فرمود و بزرگ‏ترین کس را آن می‏دانست که برادران مسلمان را یاری کند.
در نشستن و برخاستن، ذکر خدا بر زبان داشت و جای مخصوص نداشت، بلکه هر جا می‏رسید می‏نشست. مجلس او پایین و بالا نداشت و اصحاب را نیز چنین دستور می‏داد و در تقسیم هر چیز عدالت داشت و با هر کس می‏نشست، صبر می‏کرد تا او بر خیزد. سخن او خوش و همراه با گشادگی چهره و نصیحت‏های او بر همگان پدرانه بود. مجلس او مجلس حیا و حلم و صبر و امانت بود و به ادب سخن می‏راند و صدا را بلند نمی‏کرد و سخن بد درحق مردم ادا نمی‏کرد.
سالخوردگان را به وقار احترام می‏گذاشت و بر کودکان مهربان بود و هرگز ترش رویی و درشتی نداشت و مردم را نومید نمی‏کرد و نفاق و سخن بیهوده و زیاد نداشت و سخن دیگران را کاملاً گوش می‏داد و آن را قطع نمی‏کرد و عفوکننده و رحیم دل و بسیار باشرم و پیوسته در ذکر خدا و امانت‏دار بود. امانت‏داری او چنان بزرگ بود که به محمّد امین، ملقّب و مشهور شد. او راز پوش و بخشنده و مردم‏دوست و بردبار و مهمان‏دار و کریم و درست‏کار و در عبادت چابک و از شهوات بریده و روزه‏دارترین مردم بود.
او شب زنده‏دار و متهجّد و فروتن و به دنیا بی‏رغبت و بلند همّت و دوست‏دار نیازمندان و مسکینان و طبیب توان‏گران و باانصاف و پارساترین پارسایان و راهنمای امّت و شجاع‏ترین فرد امّت بود و منظری با هیبت و شریف و دست‏گشاده و باسخاوت داشت. آن حضرت دیرخشم و لطیف‏طبع بود و در او مکر و فریب و بخل و حیله و منّت و طعنه و حسد و گردنکشی و تکبّر و فخر فروشی و شتاب‏زدگی وجود نداشت[۶] و به شهادت بلند قرآن، ایشان خُلق عظیم داشت: ﴿وإنّک لَعلی خُلُقٍ عظیمٍ﴾[۷] .

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست ٭٭٭٭ که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم

چنین ویژگی‏هایی جز در پیامبر و وصی او یافت شدنی نیست. از این‏رو، آن حضرت فرمود: خداوند مرا ادب فرمود و من علی(علیه‌السلام) را ادب کردم.[۸]

۳/ کرامت‏ها
عرق بدن پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم معطّر بود و آب دهان را به هر چه می‏افکند برکت می‏یافت؛ چنان که ده‏ها چاه از آن جوشش کرده است که در تواریخ ثبت است. آب دهان را به هر بیماری می‏مالید شفا می‏یافت. او با هر زبان و لغت سخن می‏گفت و قادر بر خواندن و نوشتن بود؛ هر چند که هرگز ننوشت. او سوار هر مرکبی می‏شد، دیگر آن مرکب پیر نمی‏شد و به هر سنگ و درختی می‏گذشت، او را سلام می‏دادند. مگس و پشه به او نمی‏نشست و مرغ‏ها از فراز سر او عبور نمی‏کردند و گاهی جای پای او بر سنگ سخت رسم می‏شد و زمانی بر زمین نرم رسم نمی‏شد[۹] .

۴/ شجاعت و شیوه رزم
در طول پیکارهای فراوان، هرگز شنیده و دیده نشد که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم از میدان نبرد عقب نشینی کند. پایداری او چون کوه زبان‏زد است، گرچه با خطر شدید روبه‏رو شود و مجروح شود و احیاناً لشگریان او متزلزل و گریزان و منهزم شوند؛ آن‏سان که در جنگ‏های «اُحُد» و «حنین» پیش آمد: ﴿إذ تصعدون ولاتَلوُون علی أحد والرّسول یدعوکم فی أُخریکم فأثابکم غمّاً بغمّ لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم ولا ما أصابکم والّله خبیرٌ بما تعملون﴾[۱۰] ؛ یاد کنید هنگامی را که در حال گریز از کوه بالا می‏رفتید و به هیچ کس توجّه نمی‏کردید و پیامبر شما را از پشت سرتان فرا می‏خواند. پس، خداوند به سزای این بی‏انضباطی، غمّی بر غمّتان افزود تا سرانجام بر آنچه از کف داده‏اید و برای آنچه به شما رسیده است اندوهگین نشوید و خداوند از آنچه می‏کنید آگاه است.
امام، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏فرماید: «کنّا إذا أحمرّ البأس، اتّقیْنا برسول‏اللّه‏صلی الله علیه و آله و سلم فلم یکن أحد منّا أقرب إلی العدوّ منه»[۱۱] ؛ همواره این‏گونه بود که چون تنور جنگ تافته، و آتش نبرد سرخ می‏شد، ما به رسول خدا پناه می‏گرفتیم و هیچ کس از ما به دشمن نزدیک‏تر از رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم نبود.
پیامبر، در امر دین، آن‏گونه معتقد بود که خود و یاران نزدیک از خاندانش، همیشه از پیشتازان و خط شکنان بودند و سینه خود و اهل بیت را سپر بلا می‏کرد: «وکان رسول اللّه‏صلی الله علیه و آله و سلم إذا أحمرّ البأس وأحجم النّاس قدّم أهل بیته فوقی بهم أصحابه حرّ السّیوف والأسنّة، فقتل عبیدة الحارث یوم بدر وقُتل حمزة یوم أحد وقُتل جعفر یوم موتة… »[۱۲] ؛ و چون کارزار سخت می‏شد که مردم از بیم و ترس باز می‏ایستادند، رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم اهل بیت خود را جلو می‏انداخت و به وسیله آنان یاران و لشگریانش را از گرمی و حرارت شمشیر و نیزه‏ها حفظ می‏کرد؛ چنان که «عبیدة بن حارث» ]پسر عموی آن حضرت] در جنگ بدر، و حمزه ]عموی آن بزرگوار] در پیکار احد کشته شدند و جعفر بن ابی طالب ]برادر حضرت علی(علیه‌السلام)] در جنگ «موته» به درجه شهادت نایل شدند.
هنگامی که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم قصد لشگرکشی داشت و فرماندهی نیرو را به یکی از سرداران می‏سپرد، این چنین وصیت می‏فرمود: با نام و کمک خدا حرکت کنید و در راه خدا گام بردارید و بر ملّت رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم باشید. در نبرد به مردم خیانت نکنید و کشتگان را مثله نکنید (بینی و گوش و لب‏ها را نبرید). فریب ندهید و پیر مردان فرتوت، کودکان و زنان را نکشید و درختان را نبرید، جز به ناچاری.
هرگاه یکی از پایین‏ترین مردان مسلمان یا از افضل آنان به یکی از مشرکان پناه دهد، او در پناه اسلام است تا سخن و دستور خدا را بشنود و اگر پیرو شما شد، برادر دینی شما شده است؛ وگرنه به جایگاه امنش برسانید و از خدا کمک بخواهید: «سیروا بسم اللّه وباللّه وفی سبیل اللّه وعلی ملّة رسول اللّه، لا تغلّوا ولا تمثّلوا ولاتغدروا ولا تقتلوا شیخاً فانیاً ولا صبیّاً ولا إمرأة، ولا تقطعوا شجراً إلّاأن تضطرّوا إلیها، وأیما رجل من أدنی المسلمین أو أفضلهم نظر إلی أحد من المشرکین فهو جارٍ حتّی یسمع کلام اللّه، فإن تبعکم فأخوکم فی الدّین، وإن أبی فابلغوه مَأمنه واستعینوا باللّه»[۱۳] . در کجای دنیا شنیده و دیده شده است که فرمانده نیرو، چنین دستوری صادر کند؟! بلکه برخی معتقدند که با استفاده از هر وسیله، باید به هدف رسید و هدف وسیله را توجیه می‏کند.

۵/ مضمون دعوت
محتوای دعوت پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم چنان که قبلاً اشاره شد، سر تا سر نور و حکمت و عقلانیت است و گفته‏های او، همگی سخن خدا یا اشتقاق یافته از آن است؛ سخنانی که سعادت دنیا و آخرت را تأمین، و راه‏های فتنه و فساد را مسدود می‏کند. او قوانینی درباره خرید و فروش و قراردادهای تجاری و معاملات و مضاربات وضع کرد و دستورهایی درباره ارث و میراث و قضا و داوری و نیز دستورهای اخلاقی و اجتماعی و بهداشتی و استحبابی آورد. وی با سنت و سیرت عادلانه و عاقلانه و حکیمانه، چگونه زیستن و زندگی کردن را پیرامون اعتقادات و باورها و دعوت به توحید ناب و دوری از هرگونه بت و طاغوت… به مردم آموخت.

۶. دوستان و یاران
پیامبر اسلام، یارانی را تربیت، و با خود همراه، و به نشان ویژه مفتخر کرد که چهره تابنده تاریخ و پیام رسان عملی کردار اویند؛ انسان‏هایی چون علی(علیه‌السلام) و سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار یاسر و…. این یاران خاص، در کردار و عمل، مانند آینه‏هایی می‏باشند که صفات یک انسان فوق العاده را بازگو می‏کنند؛ برخلاف یاران حاکمان عادی و متعارف، چه رسد به یاران چنگیز و حجاج بن یوسف؛ زیرا غمخوار امّت کجا و خونخوار ملّت کجا!
یاران پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم را «اصحاب صُفّه» تشکیل می‏دادند؛ گروهی برهنه و بدون مسکن و بی سرپناه که شب هنگام در راز و نیاز و تهجّد و ذکر به پا می‏ایستادند و هنگام نماز جماعت رسول گرامی‏صلی الله علیه و آله و سلم، صف اوّل را می‏آراستند و گاهِ نبرد از پیشتازان و پیش‏قراولان به شمار می‏رفتند. آری، آنان شیران عرصه پیکار، و عابدان شب زنده‏دار بودند.

ذرّه ذرّه کاندر این ارض و سماست ٭٭٭٭ جنس خود را همچو کاه و کهرباست[۱۴]

در بحث اجتماع قراین و شواهد گذشت که وقتی پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم نامه‏ای به دست دحیه کلبی به قیصر روم نگاشت، قیصر روم از ابوسفیان که در آن وقت به قصد تجارت در آن‏جا حاضر بود، پرسش‏هایی را مطرح کرد و پس از شنیدن پاسخ‏های وی، قیصر گفت: این‏ها همه شواهد و قراین و ویژگی‏های پیامبر است. من می‏دانستم او خواهد آمد، ولی نمی‏دانستم از شما باشد.[۱۵]
قراین و شواهد و ویژگی‏های یاد شده، انگشت هر خردمند با انصافی را به دندان اِعجاب می‏نشاند و شکّی در پیامبری رسول گرامی‏صلی الله علیه و آله و سلم باقی نمی‏گذارد. چنین انسانی، جز هدفی والا و با شکوه و اِلهی، انگیزه دیگری نخواهد داشت.

۷/ عزم راسخ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم
در صدر اسلام، کافران قریش خدمت ابوطالب (عموی پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم) رسیدند و گفتند: ای ابوطالب! تو در میان ما مردی شریف و سالخورده‏ای. از شما خواستیم که پسر برادرت را (از کار تبلیغ اسلام) بازداری ولی عمل نکردی. به خدا سوگند! دیگر در برابر دشنام به خدایان و پدران و نسبت سفاهت به خردمندان قوممان صبر نخواهیم کرد، مگر این که تو او را از این کار بازداری یا این که با او نبرد کنیم تا یکی از دو گروه از بین برود.
ابوطالب پیام آنان را به حضرت رسول الله‏صلی الله علیه و آله و سلم رساند و پیامبر در پاسخ فرمود: «یا عمّاه لو وضعت الشّمس فی یمینی والقمر فی شمالی علی أن أترک هذا الأمر، حتّی یظهره اللّه أو أهلک فیه ما ترکت هذا القول حتّی أنفذه أو أقتل دونه ثم استعبر فبکی ثم قام یولّی فقال أبوطالب إمض لأمرک فوالله لا أخذلک أبداً»[۱۶] ؛ ای عمو! اگر آفتاب در دست راست و ماه در دست چپم قرار داده شود تا امر نبوّت را ترک گویم، هرگز چنین نخواهم کرد تا آن که خداوند این امر را چیره کند یا من در این راه هلاک شوم. سپس گریست و بپا خاست، و چون برای رفتن پشت کرد، ابوطالب او را صدا زد و گفت: فرزند برادرم! برو و آنچه دوست داری بگو. به خدا سوگند! من تو را تسلیم چیزی و کسی نمی‏کنم (همچنان از تو حمایت خواهم کرد). پیداست که چنین عزم راسخی می‏تواند شاهد پیامبری فرد قلم‏داد شود.

۸/ تأثیر بر جوامع انسانی
اسلام، آیینی پویا و پیش‏رو و ترقّی خواه و انسان‏ساز و انگیزه‏دار و سعادت آفرین است که بزرگ‏ترین دانشمندان جهان از دیر باز تا عصر حاضر، مسلمان و غیر مسلمان بر آن اذعان دارند؛ چنان‏که پروفسور «درایرزاروپ» می‏گوید:
«قرآن، شامل پیشنهادهای عالی اخلاقی است و از قسمت‏هایی تشکیل شده است که مورد تصدیق همگان قرار می‏گیرد. این دستورها کامل و رساست و برای برنامه زندگی مردم، راهنمای حیات و ضروری است».
پروفسور «ادوارد مونته» (استاد دانشگاه ژنو) بر این عقیده است:
«تعلیمات قرآن، مانع قربانی بشر و کشتن دختران و استعمال مسکرات و بازی قمار شد که در بین عرب رواج داشت. پیشرفت‏هایی که از این تعلیمات و اصلاحات پیدا شد، آن قدر بزرگ بود که محمّدصلی الله علیه و آله و سلم را از بزرگ‏ترین نیکوکاران بشر قلمداد کرد»[۱۷] .
«رالف لینتون» مؤلّف کتاب سیر تمدّن می‏نویسد:
«آموزشگاه عالی قرآن، راه ترقّی و پیشرفت هر فرد، از هر طبقه به هر مقام را هموار و فراخ کرده است؛ به‏گونه‏ای که حتّی فرزند بَرده نیز می‏تواند به مقامات عالی و بالا برسد. جامعه اسلامی، در سراسر تاریخ خود نشان داده که دارای روش و سازمان بی‏نهایت قابل انطباق با محیط بوده است».
دکتر «بنواست» محقّق دانشمند فرانسوی می‏نگارد:
«در قرآن، آیاتی است که پس از گذشت سیزده قرن، با آخرین اکتشافات علمی امروز تطبیق می‏کند و این موضوع، مرا قانع کرد و موجب شد که به یگانگی خدا ایمان آوردم و به نبوّت حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم و حقیقت اسلام اقرار کنم… من یک دکتر در طب هستم و خانواده‏ام کاتولیک است و اختیار این شغل سبب شد که تربیت و روش فکری من کاملاً علمی باشد… درباره زندگی مادّی بشر، اسلام هیچ فروگذار نکرده است و به نظر من یگانه دینی است که با طبیعت بشر سازگار است»[۱۸] .
تاکنون عبارات و اعترافات فراوانی از دانشمندان بزرگ، پیرامون قرآن و اسلام اظهار شده است[۱۹] .
دکتر «گوستاولوبون» فرانسوی در کتاب تمدّن اسلام و عرب، پس از شرح مفصّلی درباره پیشرفت‏های مسلمانان در علم فلسفه و ادبیات و شعر و شاعری و تاریخ و علم رجال و قصه و حکایات و ریاضی و هیئت و جغرافیا و فیزیک و شیمی می‏نگارد:
مسلمانان از استخراج معادن، از قبیل طلا و آهن و مس و گوگرد و جیوه مطلع بوده و در رنگ سازی مهارت داشته‏اند و از شمشیرهای طلیطله بر می‏آید که در آب دادن فولاد، درجه کمال را دارا بودند و در بسیاری از فنون، هنوز نتوانسته‏ایم بر آن‏ها تفوّق یابیم. یکی از اکتشافات خیلی مهم مسلمانان، اکتشاف «باروت» است… مسلمانان، پیش از همه به جای پوست، کاغذ استعمال کرده‏اند و عرب به جای ابریشم (کاغذ ابریشمی)، پنبه را اختراع کرد و از کتب قدیمی مسلمانان معلوم می‏شود که آنان این فن را نهایت درجه ترقّی دادند؛ حتّی بهتر از آن‏ها کاغذی تاکنون ساخته نشده است. مسلمانان بودند که «قطب نما» را در فن کشتی‏رانی به کار بردند و اهل اروپا به وسیله آنان از قطب نما اطلاع یافتند. به هر روی، تحقیقات و اکتشافات مسلمانان در «طبیعیات»، کم‏تر از ترقیات و اکتشافاتی نبود که در ریاضی‏و هیئت حاصل کردند .[۲۰]

پاورقی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- کتاب « وحی و نبوت در قرآن»،صفحات ۳۸۹-۴۰۰
۲ ـ ر.ک: بحارالأنوار، ج۱۵، ص۱۱ به بعد.
۳ ـ ر.ک: همان، ص۲۷۴/
۴ ـ ر.ک: بحارالأنوار، ج۱۵، ص۳۲۳/
۵ـ ر.ک: همان، ص۳۲۷/
۶ ـ ر.ک: بحار الأنوار، ج۱۶، ص۱۴۹/
۷ ـ سوره قلم، آیه ۴/
۸ ـ بحارالأنوار، ج۱۶، ص۲۳۱/
۹ـ ر.ک: منتهی الآمال، فصل ۴، اخلاق پیامبر.
۱۰ ـ سوره آل‏عمران، آیه ۱۵۳/
۱۱ـ نهج البلاغة، فصل غریب کلامه: ۹، ص۲۱۱/
۱۲ ـ بحارالأنوار، ج۳۳، ص۱۱۵/
۱۳ ـ وسائل‏الشیعة، ج۱۵، ابواب الجهاد، باب ۱۵، ص۵۸/
۱۴ ـ مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۰/
۱۵ ـ بحارالأنوار، ج۲۰، ص۳۷۸/
۱۶ ـ همان، ج۳۵، ص۸۷/
۱۷ـ ر.ک: فرهنگ اسلام‏شناسان خارجی، ص۴ به بعد.
۱۸ ـ ر.ک: فرهنگ اسلام‏شناسان خارجی، ص۴ به بعد.
۱۹ ـ همان.
۲۰ ـ تمدن اسلام و عرب، کتاب پنجم، ص۶۰۲۵۹۳


فــرق وحـی و تجـربه دیـنی



فرق وحی و تجربه دینی [۱]

فرق وحی و تجربه دینی

انواع تجربه دینی

هسته مشترک تجربه‏های دینی

برخی ابهامات تجربه دینی

جایگاه منطقی تجربه

تعریف دین

مشاهدات وحیانی

تجربه غیرمعصومان

ارزیابی راه‏های کسب تجربه

میزان کشف و تجربه

 

فرق وحی و تجربه دینی

«تجربه دینی»، مفهومی است که از سده نوزدهم در غرب مطرح شد و از همان زمان در تعریف دقیق آن، مشکل جدّی پدید آمد؛ زیرا اختلاف نظر در تعریف و تفسیر دو واژه «تجربه» و «دین» بسیار چشم‏گیر است. برخی، تجربه دینی را واقعه‏ای دانسته‏اند که شخص تجربه‏گر از سر می‏گذراند، نسبت به آن آگاه است. شخص فاعل، متعلق این تجربه را «موجود» یا «حضوری» مافوق طبیعی می‏داند مانند خداوند یا تجلی او در یک فعل یا آن را موجودی می‏انگارد که به شکلی با خداوند مربوط است؛ مانند تجلّی خداوند یا شخصیّتی نظیر مریم عذرا(علیهاالسلام).
تجربه، مفهوم گسترده‏ای دارد و بر پدیده‏های بسیار متنوّعی اطلاق می‏شود؛ به‏گونه‏ای که از تجربه حسّی معمولی تا خواب و تخیّلات و حالات فوق العاده که بی‏اختیار یا با تعمّد و تدبیر کامل به وجود می‏آید همگی تجربه به شمار می‏آید؛ ولی لازم است که تجربه با وصفی از دیدگاه فاعل آن متّصف شود؛ یعنی تجربه‏ای که فاعل، آن را دینی می‏فهمد، نه سامع و ناظر و نه سبک‏شناسی‏های دینی و هنرشناسی‏های دینی و…، و به تعبیر دیگر، باید فاعل بر آن محتوا و اهمیّت دینی قائل باشد.
تجربه دینی با «کسب بصیرت دینی» فرق دارد؛ چون تجربه دینی، مقتضی مواجهه با خداوند یا «حقیقت غایی» است، امّا کسب بصیرت دینی چنین اقتضایی ندارد؛ البته تجربه دینی می‏تواند منبع و منشأ بصیرت دینی باشد؛ زیرا شرط تجربه دینی، آن است که خداوند یا حقیقت غایی، موضوع آن تجربه باشد.
برای تجربه دینی تفسیر و تبیین دیگر، و تقسیم و تنویع جدا و تحلیل و تعلیل مستقل و تکمیل و تتمیم قابل پیش‏بینی مطرح است، لیکن آنچه در برخی از مسفورات نو به سوق اندیشه عرضه شد، در این‏جا ارایه می‏شود.

انواع تجربه دینی
۱/ تجربه خداوند به واسطه شی‏ء محسوس و متعارف؛ مانند دیدن شخصیّتی مقدّس/
۲/ تجربه خداوند به واسطه شی‏ء محسوس و نامتعارف؛ مانند دیدن او از طریق بوته و درخت مشتعل و نسوز/
۳/ تجربه خداوند در قالب زبان حسّی متعارف؛ مانند دیدن او در رؤیا یا مکاشفه.
۴/ تجربه خداوند در قالب زبان حسّی نامتعارف و وصف‏ناپذیر.
۵/ تجربه خداوند، بدون واسطه هرگونه امر حسّی که در این حالت، شخص به نحو شهودی از خداوند آگاه می‏شود.

هسته مشترک تجربه‏های دینی
گروهی معتقدند که تجربه‏های دینی، همگی واجد عناصر مشترک است واین امر، به ویژه در تجربه‏های عرفانی، آشکار است؛ یعنی در تجربه‏هایی که متضمّن معرفت بی‏واسطه از «واقعیت غایی» است، عارف به مرتبه وحدت با واقعیت غایی نایل می‏شود؛ خواه از حیث معرفتی و خواه از حیث وجودی. این هسته‏ای است که فراتر از مرزهای ادیان متکثر و فرقه‏ها وفرهنگ‏های مختلف است.
در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که هیچ تجربه‏ای بدون واسطه مفاهیم و اعتقادات حاصل نمی‏شود؛ حتّی علم به «نفس» که بهترین نمونه تجربه شهودی است، محصول استنتاج است. بنابراین، اعتقادات فرهنگی و دینی، تجربه دینی را محدود و مقیّد می‏کند و هر سنّت و دینی، تجربه‏ای مخصوص به خود دارد. پس، اعتقادات پیشین به تجربه‏های دینی ما شکل می‏بخشند .[۲]
بر این پایه، برخی از معاصران، «وحی» را تجربه دینی قلمداد می‏کنند و آن را مقوّم شخصیّت و نبوّت انبیا می‏دانند. در این تجربه، پیامبر چنین می‏بیند که گویی کسی نزد او می‏آید و در گوش و دل او پیام‏ها و فرمان‏هایی را می‏خواند و او را مکلّف و موظّف به ابلاغ آن پیام‏ها به آدمیان می‏کند و بر اثر حصول این تجربه، مأموریت جدیدی احساس می‏کند. «غزالی» نیز در المنقذ من الضلال بر همین نکته یعنی تجربه دینی انگشت نهاده است: «فاسمع أقوال الأنبیاء فقد جرّبوا وشاهدوا الحقّ فی جمیع ما ورد به من الشّرع واسلک سبیلهم تدرک بالمشاهدة بعض ذلک» .[۳]

برخی ابهامات تجربه دینی
فرآیند تجربه دینی از دیدگاه دانشمندان غرب و دیگران، مورد سؤال‏های جدّی قرار گرفته است و چهره آن روشن و شفاف و خالی از برخورد و چالش نیست؛ مثلاً می‏توان به پرسش‏های زیر اشاره کرد:
۱/ با چه معیارهایی می‏توان تجربه دینی را از تجربه‏های اخلاقی و زیباشناختی و شادی و جرم و حیرت باز شناخت؟ تجربه در مثال عادی، مانند این که شخصی چیزی را خرس یا پلنگ ببیند و بترسد، ولی دیگری بگوید که خرس یا پلنگ نیست؛ بلکه تنه درخت است.
۲/ آیا می‏توان تجربه‏ای را دینی نام نهاد؛ حال آن که از آن هیچ شناختی نداریم؟ آیا یافتن محتوای دینی از راه تجربه، «تقدّم شی‏ء بر نفس» نیست؟
بنابراین، بدون رجوع به باورها و مفاهیم و آموزه‏های دینی، تبیین تجربه دینی میسّر نیست.
۳/ چرا باید دین بودا و دین هندو و مسیحیت و… را سنّت‏های دینی بدانیم، ولی «مارکسیسم» را سنّت دینی ندانیم یا نسبت به مکتب «اومانیزم» تردید داشته باشیم؟
۴/ آیا اگر شخصی تجربه‏ای را دینی دانست، ناظر و سامع نیز باید تجربه او را دینی بدانند؟
۵/ آیا می‏توان معیار صدق تجربه دینی را عمومیّت و اتفاق آرا دانست؛ آن‏گونه که گروهی از عرفا بر این باورند؟ [۴]

جایگاه منطقی تجربه
تجربه آن‏گونه که در منطق مطرح است عبارت از واقعه‏ای است که انسان در اثر تکرار مشاهده، به آن حکم می‏کند و وقتی بارها آن را مشاهده کرد و آن را آزمود، نفس او بدان مطمئن می‏شود و حکم جزمی بدان می‏کند؛ مانند حکم قاطعانه به این که هر آتشی سوزنده است؛ زیرا بارها آن را مشاهده و آزموده است و مانند حکم به سببیت درجه خاص از حرارت برای کشیده شدن آهن و افزایش حجم آن و نیز حکم به این که هر آبی در صد درجه حرارت، به جوش می‏آید. بیش‏تر مسایل دانش‏های طبیعی و تجربی و طب و… محصول این نوع از تجربیات است.
این نتیجه‏گیری‏ها در استقراهای ناقص، بر پایه علّت‏یابی استوار است و این علّت‏یابی‏ها به سبب دو قیاس پنهان در ژرفای جان انسان صورت می‏گیرد: «قیاس استثنایی» و «قیاس اقترانی»؛ وگرنه هیچ کس، نه همه آب‏ها را جوشانده و نه همه آهن‏ها را حرارت داده است و نه ادّعای این کار را دارد.
قیاس استثنایی یاد شده، عبارت است از: «لو کان حصول هذا الاثر اتّفاقیاً لعلّةٍ توجبه، لما حصل دائماً، لکنّه قد حصل دائماً (بالمشاهده) فحصول هذا الأثر لیس اتّفاقیّاً بل لعلّة توجبه»؛ اگر حصول این اثر (مثلاً جوشیدن آب در صد درجه حرارت) اتّفاقی و بدون علّت رخ نماید، نباید همیشگی باشد، ولی ما همه وقت آن را این‏گونه مشاهده می‏کنیم. پس، حصول این اثر اتّفاقی نیست؛ بلکه علّتی سبب این کار می‏شود.
قیاس اقترانی نیز بدین‏گونه است: نتیجه قیاس قبل را «صغرای» قیاس قرار داده، می‏گوییم: «حصول هذا الأثر معلول لعلّة»؛ حصول این اثر، معلول علتی است، و در «کبرای» قیاس می‏گوییم: «وکلّ معلولٍ لعلّةٍ یمتنع تخلّفه عنها»؛ هیچ معلولی، از علّت خود تخلّف نمی‏ورزد. پس: «هذا الأثر یمتنع تخلّفه عن علّته»؛ این اثر (جوشیدن آب در صد درجه) هرگز از علّت خود یعنی از حرارت صد درجه‏ای انفکاک ندارد. پس، این علّت همواره با این معلول همراه است. وقتی به علّت دست یافتیم، قاطعانه حکم می‏کنیم که هر آبی در حرارت صد درجه به جوش می‏آید.
با این وجود، کسی را یارای این ادّعا نیست که هر تجربه‏ای حکم یقینی و مطابق با واقع را همراه دارد؛ زیرا بسیاری از تجربه‏ها خطا بوده است که یا تجربه‏گران علّت را دقیقاً به دست نیاورده‏اند یا علّت ناقص را جای علّت تام قرار داده‏اند یا «ما بالعرض» را «ما بالّذات» پنداشته‏اند؛ مثلاً اگر کسی در مملکت رنگین‏پوست به دنیا بیاید و مشاهده کند که هر فرزندی که به دنیا می‏آیدْ رنگین‏پوست است، اگر بگوید: همه آدمیان، رنگین‏پوست هستند، حکم او غلط از آب درآمده است؛ یعنی وصفِ «عَرَضی» را جای «ذاتی» قلمداد کرده است .[۵]
بر این اساس، چه بسا کسی تجربه‏ای را تجربه دینی بداند و از درون احساس کند که دینی است، ولی این تجربه با تردیدی بزرگ رو به رو باشد؛ زیرا این تجربه، از تجربیات و مشاهدات باطنی شخصِ اوست و چنین تجربه‏ای دست‏خوش عوامل و علل گوناگونِ غیر دینی قرار می‏گیرد؛ یعنی این تجربه، از نوع تجربیاتی نیست که در علوم و فنون مختلف دیگر همچون داروشناسی و فیزیک و شیمی و طبّ و بهداشت و… مورد مشاهده و آزمایش قرار می‏گیرد و از پشتوانه ضرورت و حسّ کلّی و جهانی بهره‏مند، و همراه با قیاس خفی و پنهان است.
بنابراین، از نظر منطقی نیز تجربه دینی اشخاص، مورد اشکال است.

تعریف دین
ممکن است برای «دین»، تعریف‏های گوناگون و متنوّع و مختلفی ذکر شود، ولی در این‏جا به ذکر دو تعریف که یکی خاص و دیگری عام است، بسنده می‏کنیم؛ البته با معلوم شدن معنای دین، معنای تدیّن نیز روشن خواهد شد.
۱/ دین، مجموعه‏ای از عقاید و اخلاق و حقوق و فقه الهی است که فرآیندهای نظری و عملی شخص دین مدار را تشکیل می‏دهد. در این صورت، چنانچه کسی واقعه‏ای را با مشاهدات باطنی ادراک کند، آن را تجربه دینی قلمداد می‏کنند؛ البته مشهود او گاهی به باید و نبایدها و زمانی به بود و نبودها و نیز به ندرت به بود و نمودها پیوند می‏خورد.
تجربه‏های یاد شده، همه در یک مرتبه نخواهند بود؛ زیرا تجربه‏گرها در یک مقام نیستند؛ چون برخی اهل سیر و سلوکند و بعضی در این مسیر گامی ننهاده‏اند و احیاناً تجربه‏ای را اتفاقاً مشاهده می‏کنند و چه بسا دین راستین را برنگزیده‏اند.
۲/ دین، مجموعه‏ای اعم از عقاید و اخلاق و حقوق و فقه الهی و غیر الهی است. در این صورت، «مارکسیسم» و «اُومانیزم» نیز برای خود، دین و مکتبی است؛ چنان که قرآن نیز واژه دین را به معنای عام و مطلق به کار برده است؛ مثلاً از زبان فرعون نقل می‏فرماید: ﴿…إنّی أخاف أن یبدّل دینکم أو أن یُظهر فی الأرض الفساد﴾[۶] ؛ من می‏ترسم که موسی آیین شما را تغییر دهد یا در زمین فساد کند. دین فرعونیان، بت‏پرستی بود؛ نه دین توحیدی که وحی و معاد و نبوّت و اعجاز را پذیرفته است. آنان در اصطلاح «متدیّن» بودند؛ یعنی مجموعه‏ای از قوانین را که به هر انگیزه و عللی در بین مردم رواج و رسوخ داشت، به نام «دین» پذیرفته بودند. ازاین‏رو، فرعون می‏گفت: من می‏ترسم که موسی به آن مجموعه از اعتقادات و سنّت‏هایی که شما به عنوان «آیین» پذیرفته‏اید، آسیب وارد کند.
بنابراین، اگر دین را حقیقتی بدانیم که از راه‏های اثبات شده به وسیله پیامبران و سفیران الهی و مشاهدات آنان به دست می‏آید: ﴿إنّ الدین عند اللّه الإسلام… ﴾[۷] دیگر نمی‏توان آنچه را از غیر این طریق به دست می‏آید، دین نامید؛ چه یافته‏ها از عالم مثال متّصل باشد، همچون خواب‏های اضغاث احلام یا رؤیاهای صالح، و چه از عالم مثال منفصل باشد که احیاناً گاهی مُرتاضان و هندوان و بوداییان آن را ادّعا می‏کنند، یا از چیزهایی باشد که مارکسیسم و اومانیسم و گاوپرستان و بت‏پرستان از آن دم می‏زنند.
بنابراین، نام‏گذاری دین، مربوط به اصطلاح است. اگر دین را امری الهی بر اساس مشاهدات غیبی و عالم مثال منفصل و عقل منفصل بدانیم که حق نیز همین است بسیاری از آنچه به نام دین، شهرت یافته، دین نیست؛ امّا اگر شهود غیبی یا امر الهی را در دین بودن یک مکتب شرط ندانیم چنانکه احیاناً قرآن واژه دین را بر مکتب باطل هم اطلاق کرده است دین معنای گسترده‏ای می‏یابد.
یادآور می‏شویم چیزی که با تجربه دینی به دست می‏آید، لازم نیست قبلاً دینی‏بودن آن ثابت شده باشد؛ بلکه اگر از سنخ معانی دینی باشد و با اصول و ضوابط اعتقادی و اخلاقی و حقوقی و فقهی منافات نداشته باشد، کفایت می‏کند.
شاید بتوان گفت که همه مردم به گونه‏ای خداوند را می‏پرستند، حتّی بت‏پرستان؛ زیرا آنان که بت می‏پرستند، بر این گمان و باورند که الوهیّت در بت‏هاست. پس، اینان نیز کسی را می‏پرستند که به تصوّرشان خدای بر حقّ جهان است؛ ولی چون در مقام تصدیق، غیر خدا را خدا پنداشتند و همان را تصدیق کردند، کافر شدند. پس، آنان در تصوّر به واقع رسیدند، ولی در تصدیق خطا کردند. ازاین‏رو، با بسیاری از مسلمانان از این جهت فرقی ندارند[۸] .
به هر روی، تجربه‏های معمولی، نیازمند تکرار و پشتوانه‏ای از نوع قیاس پنهان است و با اشکالات فراوان یاد شده روبه روست.
یادآور می‏شویم که گاهی احساس درونی، هرچند تکرار نشود و با قیاس مستور همراه نباشد، تجربه نام می‏گیرد؛ ولی چنین اصطلاح مستحدثی در منطق، دارج و رایج نیست.

مشاهدات وحیانی
گاهی انسان در فرآیند مشاهدات درونی، ژرف‏ترین مطلب و محتوا را برای نخستین بار مشاهده می‏کند و به هیچ وجه در آن تردید ندارد و مانند ۴=۲*۲ برای او روشن و شفّاف و یقین آور است؛ نه تکرار نیاز دارد و نه پشتوانه برهان عقلی و نه مستند معتبر نقلی. هرچند محتمل است که این‏گونه شفاف و قطعی بودن از سنخ یقین روانی باشد، نه منطقی، و مادامی که به یک میزان عقلی و ترازوی برهانی ارزیابی نشود، تشخیص یقین منطقی از یقین روانی سهل نیست؛ گرچه شخص قاطع، خود را بی‏نیاز از توزین برهانی می‏یابد.
مشاهدات درونی پیامبران و وحی خدا از باب تشبیه معقول به محسوس مانند شفّافیت حسّ ضروری انسان است. توضیح آن که مشاهدات حسّی انسان، دو گونه است: مشاهده بی‏تردید و با تردید. آن‏گاه که چشم باز می‏کنیم و آفتاب را می‏نگریم هوا را روشن می‏بینیم، تردیدی در این روشنی نداریم و بشر برای نخستین‏بار که هوا را مشاهده می‏کند، این محتوا یعنی روشنی آن را می‏فهمد؛ گرچه نتواند نام آن را ببرد یا اصلاً نامی نداشته باشد.
همچنین کسی که دست به آتش می‏برد، بی‏تردید سوزش را احساس می‏کند و کسی که گرسنه می‏شود، تردیدی در گرسنگی خویش ندارد؛ چون این‏ها امور حسّی تردید ناپذیر است. در مقابل، اگر کسی بخواهد که خاصیّت یک گیاه دارویی را به تجربه و آزمایش بگذارد، تنها با شرایط ویژه و تکرارهای متعدّد، به فلان خاصیّت پی‏خواهد برد؛ چون در این تجربه، با تردیدهایی رو به رو می‏شود.
آنچه را پیامبران به نام وحی ادراک می‏کنند، قطعاً نیازی به تکرار و پشتوانه برهان عقلی یا سند معتبر نقلی ندارد؛ بلکه عمیق‏ترین وسنگین‏ترین مسایل متافیزیک (ماوراء الطبیعه) و پیچیده‏ترین مسایل فیزیکی را به روشنی نور و شفافی و زلالی آب باران و «بین الرّشد» می‏بینند و اگر کسانی نام آن را تجربه دینی بگذارند، در نام‏گذاری سخنی نیست، و این گونه اسما توقیفی نیست.
در این‏جا یادآوری چند نکته ضروری است: ۱/ نشأه هستی به دو بخش غیب و شهادت تقسیم می‏شود.
۲/ نشأه غیب و فراطبیعی، حق و صدق و خالص و کامل و تامّ است، ولی نشأه شهادت، مشوب از حق و باطل و صدق و کذب و سَرَه و ناسَرَه و کامل و ناقص و تام و مَعیب است.
۳/ در نشأه حقِّ سَرَه، مجالی برای باطل نیست و پیامبران(علیهم‌السلام) به آن بارگاه تشریف بار می‏یابند و دیگران هرچند به آن بارگاه منیع نزدیک شوند از کارگاه خیال و وهم و آغشتگی و آمیختگی مصون نیستند.
۴/ بنابراین، مرز بین وحی پیامبران با هرگونه مشاهده عرفانی و تجربه دینی، همچنان محفوظ است.
باری، تکرار این دو حدیث نیز ضروری می‏نماید:
۱/ حضرت امام باقر(علیه‌السلام) به زراره فرمود: «رسول»، کسی است که جبرئیل نزدش می‏آید و با او رو در رو سخن می‏گوید و او جبرئیل را می‏بیند؛ همان‏گونه که شما طرف صحبت خود را می‏بینید و با او سخن می‏گویید. امّا «نبی»، کسی است که جبرئیل را در خواب می‏بیند؛ مانند خوابی که ابراهیم(علیه‌السلام) درباره قربانی کردن فرزند خویش دید…. گاهی نبوّت با رسالت جمع می‏شود؛ مانند رسول خدا، حضرت محمد بن عبدالله‏صلی الله علیه و آله و سلم که هم رسول بود و جبرئیل را در بیداری رو در روی خویش می‏دید و با او سخن می‏گفت، و هم نبی بود و جبرئیل را در رؤیا می‏دید[۹] .
۲/ زراره از امام صادق(علیه‌السلام) سؤال می‏کند: چگونه رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که پیامی از جانب خداوند بر او می‏آمد، از این نمی‏ترسید که مبادا این پیام از ناحیه ابلیس باشد و این شیطان است که در قلب او مداخله می‏کند؟ امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: خداوند تعالی وقتی بنده‏ای را رسول خود می‏کند، سکونت و وقار بر او نازل می‏کند و در نتیجه، پیام‏آور خداوند نزد او می‏آید و رسول خدا او را به چشم می‏بیند؛ مانند دیگر اشخاص که آنان را به چشم می‏بیند[۱۰] .
پیامبران و سفیران خداوند در اثر تجرّد جان و صفای روح و طهارت ضمیر به مرحله خاص وجودی می‏رسند که در آن‏جا باطل و دروغ و خلاف واقع و شک و تردید نیست. قلمرو شک جایی است که دو چیز باشد؛ یکی «الف» و دیگری «ب»؛ امّا اگر در جایی جز «الف» چیزی نبود یا اگر در کتابخانه‏ای مثلاً جز قرآن وجود نداشت یا اگر در مخزنی جز طلا موجود نباشد و کتابی یا فلزی از نزدیک یا دور دیده شد، دیگر جایی برای شک بین قرآن و غیر قرآن یا شک میان طلا و نقره نیست. شک، همواره فرع بر وجود دو چیز است که یکی از آن دو برای انسان مبهم است؛ نظیر شخصی که شبحی را از دور دیده است و نمی‏داند که تنه درخت است یا پلنگ؛ امّا کسی که واقعاً با چشمان صحیح، آن را تنه درخت می‏بیند، در آن شک نمی‏کند و تردید به خود راه نمی‏دهد.
پیامبران در اثر نیل به مقامی که در آن‏جا اصلاً باطل وجود ندارد، حقّ صریح را شفّاف و روشن می‏دیدند و دریافت می‏کردند؛ زیرا در بارگاه حق تعالی جز حق‏نیست و آن‏جا جولانگاه باطل و دروغ و خلاف نیست و وسوسه شیطان به آن مقام راه ندارد. ازاین‏رو، وَهْم و فریب شیطان کارگر نمی‏افتد؛ زیرا سقف تجرّد شیطان و جولانگاه او تا تجرّد وهمی است و او به مقام حقّ و اخلاص که دارای تجرد ناب، و از هر شوب و خلیطی خالص است نمی‏فرازد و حق، از تیررس او به دور است.
چیزی که انسان کامل و مخلَص آن را در مقام تجرّد تام دریافت می‏دارد، اصلاً مشوب و خلیط و مغشوش و مجعول ندارد تا شیطان بدیل‏سازی کند و شبیه آن را فراهم آورد و کسی را فریب دهد. پس، پیامبر در مثال متصل چون برخی از اقسام رؤیا و در مثال منفصل چون دیدن فرشته وحی در بیداری تنها حق را می‏بیند و می‏شنود و شهود و کشف او همه حقّ خالص است.
این راه‏برد عملی، سبب می‏شود که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بفرماید: «ما شککتُ فی الحق مذ أریته»[۱۱] ؛ از زمانی که حق را به من ارایه دادند و من آن را یافته‏ام، در آن شک و تردید نداشتم (همیشه ثابت قدم بودم و هرگز باطل در من راه نیافته است)، و فرمود: «ما کَذِبتُ ولا کُذّبت ولا ضللت ولا ضلّ بی»[۱۲] ؛ هیچ‏گاه، دروغ نگفتم و به من دروغ گفته نشد (از پیامبر دروغ نشنیدم؛ زیرا پیامبر و امام، منزّه و آراسته از دروغ هستند) و هرگز گمراه نشدم و کسی به وسیله من گمراه نشد.
هرچند امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) پیامبر و مأمور رساندن و ابلاغ وحی تشریعی نبود، ولی طنین وحی را می‏شنید وفرشته وحی را می‏دید؛ چنانکه پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم به ایشان فرمود: «إنّک تَسمعُ ما أسمع وتری ما أری إلاّ أنّک لست بنبیّ»[۱۳] . شیطان در چنین فضایی هرگز راه ندارد و این عرصه‏ای نیست که مرغ وَهْم در آن پیش تازد؛ یعنی هم سلوک شهودی اینان حق است و هم مشهودشان، و هیچ نیازی به تکرار و پشتوانه برهان و قیاس عقلی یا سند معتبر نقلی نیست؛ بلکه خودْ پشتوانه برهان عقلی و دلیل معتبر نقلی‏اند.

تجربه غیرمعصومان
تجربه کسانی که پیامبر یا پیشوای معصوم نیستند، اعم از کشف و شهود، رؤیا، احساسِ امر متصل یا منفصل از نفس و بدن (نه همچون خواب و حالات منامیّه)، همگی نیازمند عرضه به میزان است تا صحّت و سُقم آن‏ها آشکار، و ارزش و قیمتشان پدیدار شود؛ همان‏گونه که روایات را باید بر قرآن کریم و سنّت قطعی و بر اخبار متواتر عرضه کرد.
یعنی آن‏سان که قرآن و سنّت قطعی و اَخبار متواتر که از طریق عامّه و خاصّه رسیده و بر آن انگشت تأیید و مهر قطع نهاده شده است «میزان» اخبار و اَحادیث مشکوک و مظنون است و با آن‏ها سره را از ناسره تشخیص می‏دهند و مجعول و مدسوس را از صحیح و موثّق جدا می‏کنند، برای محصول کشف و شهود و تجربه‏های دینی نیز میزان و مقیاسی لازم است تا شهود شاهدان و تجربه عارفان را بر آن عرضه کنند.
به طور کلّی هر آنچه‏که آسیب پذیر است، باید با میزانِ آسیب ناپذیری به سنجش در آید؛ زیرا قطعاً تجربه دیگران، مانند تجربه پیامبرانِ معصوم(علیهم‌السلام) نیست و در مبادی تصوری یا تصدیقی آن، خلل و قصور و کاستی و نادرستی‏ها وارد می‏شود.
توضیح آن‏که تجربه‏های مادّی و پزشکی و سیاسی و نظامی و اخلاقی و اقتصادی، خارج از بحث است؛ زیرا در جهان طبیعت، مدرَکاتی مورد آزمایش قرار می‏گیرد که دچار مزاحمت است. چه بسا تأثیر درمانی یک گیاه، تنها مخصوص کشوری یا منطقه‏ای باشد و در سایر ممالک، نتیجه درمانی ندهد. نیز چه بسا در تشخیص ذاتی و عَرَضی اشتباه رخ دهد و اوصاف اقتضایی، جانشین ذاتیات عِلّی شود و…؛ چنانکه دستگاه ادراکی نیز گاهی دچار آسیب می‏شود؛ آن‏سان که «اَحوَلْ» یک چیز را دو چیز می‏بیند یا یک تجربه‏گر، تجربه‏ای بر خلاف تجربه‏گر دیگر اندوخته است…، و گاهی هر دو، آفت می‏بیند و به اشتباه می‏افتد (یعنی مدرَک ومدرِک).
امّا در تجربه‏های فرا طبیعی، تنها پیامبران معصوم و آنان که محرم راز وحی هستند وآنچه را پیامبران مشاهده کرده‏اند آنان نیز می‏بینند، از هرگونه آسیب و اشتباه و خطا مصونند. پیامبر جز از راه وحی، لب به سخن نمی‏گشاید و نطق او از هوا و آفت‏های نفسانی محفوظ است و نیز حسّ و تخیّل و وهم و شهود و عقل او همگی از خطا مصون است. او نخست مطالب عالی را با شهود قلبی می‏بیند و آن‏گاه با تعقّل برهانی آن را تحلیل، سپس لب به استدلال و نطق می‏گشاید.
سخن او یا عارفانه است یا حکیمانه یا متکلّمانه یا فقیهانه یا…، و در هیچ یک از مراحل ادراکی وی اعمّ از حسّ و تخیّل و توهّم و تعقّل و شهود غلط و مغالطه و تدلیس و… راه ندارد: ﴿ماکذب الفؤاد ما رأَی﴾[۱۴] ؛ آنچه را دل دید، انکارش نکرد.
چنین انسان کاملی، اگر پیامبر باشد گذشته از الهام‏های تسدیدی و اِنبایی وحی تشریعی دارد؛ وگرنه گوهری در وجود او پدید می‏آید که او را برجسته‏تر از دیگران و متکامل‏تر می‏کند، و در این جهت، بین مرد و زن تفاوت نیست؛ مانند امامان معصوم و نیز همچون حضرت فاطمه زهرا(علیهاالسلام) و مادر موسی و حضرت مریم(علیهاالسلام).
یادآور می‏شویم که برخی از تجربه‏های دینی، ممکن است با حالت یا وصف خاص همراه باشد؛ مانند:
۱/ دست‏آوردهای مثال متّصل، همچون رؤیا و خواب و حالات منامیّه.
۲/ تجربه‏هایی که معلوم نیست از مثال متّصل است یا از مثال منفصل و راه شک و ظن در آن‏ها باز است.
۳/ دستآوردهای مثال منفصل؛ مانند: ﴿…فتمثّل لها بشراً سویّاً﴾[۱۵] ؛ به شکل بشری خوش اندام بر مریم ظاهر و نمایان شد.
۴/ همه مشاهدات صحیح و تجربه‏های دینی درست، در ظلّ ولایت الهی پیامبران، نصیب پیروان راستین آنان می‏شود و ارزیابی صحت و سقم مشهودات پیروان در پرتو انطباق با ره‏آورد انبیا صورت می‏پذیرد.

ارزیابی راه‏های کسب تجربه
تجربه‏هایی که با مثال متصل، نصیب انسان می‏شود و نیز تجربه‏هایی که معلوم نیست از مثال متصل است یا از مثال منفصل، در معرض آسیب است. گرچه عالَم مثال متّصل و بالاتر، فرا طبیعی است و مانند نشأه و خاستگاه حرکت نیست و برخورد و اصطکاک مادی ندارد، لیکن از ناحیه ادراک و تجربه‏گر و تجربه شونده (مدرَک به فتح راء) آسیب می‏پذیرد؛ زیرا آنچه تجربه‏گر در رؤیا و منام در مثال متصل خود دیده است، گرچه یقین به صحّت آن داشته باشد، از دست‏آوردهای قوّه متخیّله خود اوست و احتمالاً از شیطنت شیاطین مصون نیست.
همچنین تجربه‏هایی که از طریق مثال منفصل، نصیب انسان می‏شود، گرچه در مثال منفصل، لهو و لغو و باطل و تدلیس راه ندارد و دست‏آوردهای آن، همه ربّانی است، لیکن این تجربه‏ها از ناحیه ادراک‏کننده آسیب پذیر است؛ مانند انسان دوبین (اَحول) که یک حقیقت را دوتا می‏پندارد.
هرچند اَحوَل، خارج از خود را می‏نگرد و از آن خبر می‏دهد، لیکن در اثر آفت باصره، ادراک وی مصون از اشتباه نیست و در مورد بحث نیز فرآورده‏های مثال منفصل با انتقال به «قوّه متخیّله»، مورد دست‏برد و دست‏کاری این قوّه قرار می‏گیرد و چهره واقعی آن دگرگون می‏شود. ازاین‏رو با واقع، مختلف می‏شود؛ چنان‏که ممکن است در اثر شهود علت ناقص و توهم تمامیّت آن یا در اثر غفلت از برخی موانع یا جهل به بعضی از شرایط، به نصاب سبب تام، جزم حاصل کند؛ در حالی که چنین نیست.
امّا سالک و عارف، در مقام عقل و قلب، تجربه می‏اندوزند و با مسایلی که شکل و صورت ندارد، آشنا می‏شوند و آن‏ها را به جان و دل می‏پذیرند؛ مانند ادراک شهودی از مسأله‏های خلافت و ولایت و توحید ناب و منبع رسالت و ولایت. در این‏جا نیز همه خواطر و تجربه‏ها ربّانی است، ولی وقتی این خواطر و تجربه‏ها به مراتب پایین‏تر و قوای زیرین راه می‏یابد (همچون رسیدن به قوّه متخیّله)، مورد دست‏برد واقع می‏شود.
مثلاً عارف آنچه را دیده، حق دیده و حق شنیده، و چه بسا سیّد العارفین و امیرالمؤمنین، علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) را کنار رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم دیده است، ولی در بازگشت دچار دست‏برد قوّه متخیّله شده و صورت یکی دیگر از صحابه را به جای صورت سیّد العارفین(علیه‌السلام) نشانده است؛ زیرا مطالعات و ذهنیّات تجربه‏گر، قبلاً بدین‏گونه شکل گرفته است که فلان صحابی باید کنار رسول‏خداصلی الله علیه و آله و سلم باشد، نه امیرالمؤمنین، علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام).
بنابراین، در مرحله‏های متخیّله و خیال و توهّم، راه برای شیطان باز است و به تاخت و تاز مشغول می‏شود: ﴿…إنّ الشیاطین لیوحون إلی أولیاءهم… ﴾[۱۶] ؛ شیطان‏ها با دوستانشان مرموزانه به گفت‏وگو می‏نشینند تا با مؤمنان به جدال برخیزند. پس، «قوّه خیال» تا وقتی به وسیله ذهنیّات و مطالعات ناب به اِشغال «قوّه عاقله» در نیاید و مسخّر او نشود و سیطره او را نپذیرد، به کژروی‏های خود، پای‏می‏فشارد و مثال منفصل و متّصل را می‏فریبد و برای او شبیه سازی و بدل آفرینی می‏کند.
ازاین‏رو، اهل سیر و سلوک، مراقب و مواظبند که از ناحیه قوّه خیال، دست‏آوردهای قلبی خود را غبارآلود نسازند؛ چنان که اهل عرفان گفته‏اند: «وما یجده کلّ واحدٍ فی خیاله من المنامات الصّادقة إنّما هو بمقدار صفاء قلبه و ظهوره، لا بحسب خیاله»[۱۷] ؛ یعنی دست‏آوردهایی که هر انسان در قوّه خیال و مثال متّصل خویش می‏یابد همچون رؤیاهای راست همانا به اندازه صفا و ظهور قلب اوست، نه به اندازه توانایی قوّه خیال او؛ زیرا قوّه خیال بر بدل‏سازی و فریب‏کاری توانمند است.
بر این اساس، در احادیث فراوان می‏خوانیم که رؤیاهای صادق و راست، پاره‏ای از اجزای نبوّت به شمار می‏رود: «إنّ رسول اللّه قال:… وانّ الرؤیا الصادقة جزءٌ من سبعین جزء من النبوّة»[۱۸] .
رؤیا به حالت‏های مؤمن بستگی دارد؛ هرچه ایمان او قوی‏تر باشد، آینه دل صاف‏تر و روشن‏تر و نورانی‏تر است. پیامبر گرامی اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مؤمن هر اندازه راست‏گوتر باشد، خواب‏های او صادق‏تر است: «أصدقهم رؤیاً أصدقهم حدیثاً»[۱۹] .
امام رضا(علیه‌السلام) می‏فرماید: پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم هر بامداد یارانش را مورد سؤال قرار می‏داد که شب گذشته، چه چیزی به دست آورده‏اند: «إنّ رسول اللّه‏صلی الله علیه و آله و سلم إذا أصبح، قال لأصحابه: هل من مبشّرات؟ یعنی به الرؤیا»[۲۰] .
پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم رؤیاهای یاران را ارزیابی می‏فرمود، ولی خواب‏ها و رؤیاهای خود رسول گرامی مانند سایر پیامبران همگی وحی است؛ زیرا شیطان در حریم او راه ندارد و به تمثّل او نمی‏آید؛ چنان‏که به صورت او هم متمثّل نمی‏شود: «انّ رسول اللّه قال: من رآنی فی منامه فقد رآنی، لأنّ الشّیطان لا یتمثّل فی صورتی ولا فی صورة أحدٍ من أوصیائی»، و در جایی که شیطان نتواند به شکل رسول اللّه‏صلی الله علیه و آله و سلم و اوصیای ایشان تمثّل یابد، به طریق اولی نمی‏تواند در حریم وجودی آنان راه‏یابد و فریب‏کاری کند.

میزان کشف و تجربه
هر چیز میزانی دارد و میزان رؤیاها و حالات منامیّه، خواب و رؤیای پیامبران است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: «رؤیا الأنبیاء وحی»[۲۱] ؛ خواب‏های پیامبران وحی است. اگر وحی را تجربه‏ای شهودی بدانیم، باید سایر تجربه‏های شهودی و کشف‏ها و رؤیاها را به آن که همان میزان است عرضه کنیم. آنچه پیامبران می‏یابند، همگی حق است و شیطان در آن حریم راه ندارد؛ چنان که رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم در حدیث گذشته فرمود: شیطان نمی‏تواند به شکل من و اوصیای من درآید.
اگر کسی پیامبر یا یکی از اوصیای او را در خواب دید، در صورتی که احراز شود خود پیامبر یا امام معصوم(علیهما‌السلام) به رؤیا آمده است مانند این است که خود پیامبر را در بیداری مشاهده کرده است. ازاین‏رو، سخن پیامبر همچون قرآن و سنّت قطعی میزان سنجش کشف و شهود است؛ چنان که دانشمندان، سنّتِ غیر قطعی و اخبار مدسوس و مغشوش را به قرآن و اَخبار قطعی و متواتر عرضه می‏کنند و چنانچه با آن‏ها همخوانی نداشته باشد و تأویل‏پذیر نباشد آن‏ها را دور می‏ریزند و به تعبیر دیگر، به دیوار می‏زنند، درباره قرآن نیز متشابهات را به محکمات ارجاع می‏دهند و در پرتو محکمات به مفاد آن‏ها پی می‏برند.
بنابراین، در صحّت کشف و شهود غیرمعصوم نیز «میزان»، کشف و شهود پیامبر و امام است؛ چون سخن معصومْ قطع‏آور و کردارش بر اساس یقین و کشف و شهودش تام است؛ زیرا او از ناحیه اِدراک و مدرَک و مدرِک کامل و ترازوست، و در حقیقت، او میزان قسط و متن شهود و کشف است؛ زیرا او شاهد و قایل حق و مخلَص است و شیطان تسلیم اوست.
پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم در حدیثی می فرماید: «خواب‏های انسان، که در خیال متّصل صورت می‏پذیرد، همگی به شکل شفّاف از مخزن الهی نازل می‏شود، ولی در بازگشت از جانب خداوند در آسمان‏های میانه، منحرف و اَضغاث اَحلام می‏شوند»[۲۲] .
پس، تا وقتی روح انسان نزد رب العالمین است، هر آنچه مشاهده کند، زلال و صاف و از سرچشمه می‏بیند، ولی وقتی به بدن بر می‏گردد، گاهی از جاده صواب انحراف می‏یابد
بنابراین، تجربه عارفان، نیازمند عرضه به میزان است و هر تجربه دینی را نمی‏توان صحیح دانست و آثار واقع بر آن مترتّب کرد. تجربه‏ای میزان است که تجربه‏گر، فرشته وحی را چونان علم ضروری ما به همنشینان، بشناسد و صدای وحی را بشنود و متن قرآن و کلام الله ناطق باشد؛ چنان که پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم خطاب به علی(علیه‌السلام) فرمود: «تو آنچه را من می‏بینم و می‏شنوم می‏بینی و می‏شنوی»[۲۳] ، و آن‏گونه که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: « قرآن کریم با من است و از زمانی که با آن مصاحب و همراه شدم، لحظه‏ای از آن جدا نشده‏ام.»[۲۴]
یادآور می‏شویم که فرق اساسی وحی و آنچه در عصر کنونی به عنوان تجربه دینی مطرح شد، همچنان محفوظ است و در ثنایای بحث کاملاً به تمایز این دو از یک‏دیگر و نیز امتیاز وحی مصطلح قرآنی بر تجربه دینی اشاره شد.
برای توضیح بیشتر درباره این موضوع می توانید به دو کتاب « الوحی و النبوه» و« وحی و نبوت در قرآن» حضرت آیت الله جوادی آملی مراجعه نمایید.

پاورقی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ - کتاب «وحی و نبوت در قرآن» ، خلاصه صفحات ۸۲-۱۰۴
۲ ـ ر.ک: عقل و اعتقاد دینی، ص۵۹۳۵/
۳ ـ المنقذ من الضلال، ص ۶۴/
۴ ـ ر.ک: عقل و اعتقاد دینی، ص ۵۹ ـ ۳۵/
۵ ـ ر.ک: المنطق، باب ۶، صناعات خمس، تجربیات، ص ۳۱۸/
۶ ـ سوره غافر، آیه ۲۶/
۷ ـ سوره آل‏عمران، آیه ۱۹/
۸ ـ شواهد الربوبیّة، ص ۱۴۴/
۹ ـ بحارالأنوار، ج۱۸، ص ۲۷۰/
۱۰ ـ بحارالأنوار، ج۱۸، ص۲۶۲/
۱۱ ـ نهج البلاغة، خطبه ۴/
۱۲ ـ نهج البلاغة، حکمت۱۸۵/
۱۳ ـ بحارالأنوار، ج۱۴، ص۴۷۶/
۱۴ ـ سوره نجم، آیه ۱۱/
۱۵ ـ سوره مریم، آیه ۱۷/
۱۶ ـ سوره انعام، آیه ۱۲۱/
۱۷ ـ شرح فصوص قیصری، فصّ اسحاقی، ص ۶۲۹/
۱۸ ـ بحارالأنوار، ج ۶۱، ص ۱۷۶/
۱۹ ـ همان، ص ۱۸۱/
۲۰ ـ بحارالأنوار، ج۶۱، ص ۱۷۷/
۲۱ ـ همان، ج ۱۱، ص ۶۴ و ج ۶۱، ص ۱۸۱/
۲۲ ـ بحارالأنوار، ج ۵۸، ص ۱۵۸/
۲۳ ـ بحارالأنوار، ج۱۴، ص ۴۷۶/
۲۴ ـ نهج البلاغة، خطبه ۱۲۲/


تربیت اسلامی در کلام امام حــسن عســکـری ( عـلــیه السلام)



تربیت اسلامی در کلام امام حسن عسکری

متن سخنرانی حضرت آیت الله جوادی آملی (دام ظله العالی) در سالروز ولادت امام حسن عسگری علیه الصلوة والسلام

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیمuntitled-4-copy

الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام علی جمیع الأنبیاء و المرسلین سیّما خاتمهم و أفضلهم محمد و اهل بیته الأطیبین الأنجبین سیّما بقیة الله فی العالمین بهم نتولّیٰ و من أعدائهم نتبرَّءُ إلی الله.
زادروز میلاد امام یازدهم حسن‌بن‌علیٍ العسکری(علیه و علی آبائه الأطیبین و بلده الأطیب آلاف التحیّة و الثناء) را به پیشگاه ذخیره عالَم(ارواحنا فداه) و عموم علاقه‌مندان قرآن و عترت و شما برادران و خواهران بزرگوار تهنیّت عرض می‌کنیم. بهترین عیدی در زادروز این ذوات مقدس آشنایی با معارف اینهاست اولاً, اعتقاد به این معارف است ثانیاً, عمل به احکام و حِکَمی که از آنها به یاد مانده است ثالثاً, و نشر این معارف رابعاً تا نظام بشود نظام اسلامی و جامعه بشود جامعهٴ مسلمان خامساً. مهم‌ترین راه تربیتی این ذوات قدسی که هم مناسب ایّام هست و هم حرفی است برای همیشه زنده از یک طرف این ایام مناسبت روز کارگر و کارگری را به همراه دارد, روز بزرگداشت تعلیم و معلّم و معلّمان را به همراه دارد و مناسبتهای دیگر و از طرفی این سخنان, سخنان جاوید و ابدی است برخیها اصول تربیتی‌شان به امور اعتباری است یک, و به بیرون از ذات اینهاست دو, اساس تربیت اسلام و ائمه هدا(علیهم الصلاة و علیهم السلام) به این است که عناصر محوری تربیتی امور حقیقی باشد نه اعتباری و درونی باشد نه بیرونی این تفاوت در تعلیم و تربیت باعث شده است که ذات اقدس الهی هدف بعثت را تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه بداند خیلیها می‌گویند ما اگر آداب اجتماعی را رعایت بکنیم در جامعه عزیزیم, محتریم اینها فواید بالعرض این کار است نه فایدهٴ بالذّات یک وقت کسی درختی می‌کارد از میوهٴ درخت بهره می‌برد آن‌وقت نسیم این درخت, سایهٴ این درخت رهگذر کنار کوی را هم متنعّم می‌کند آنها فواید بالعرض این درخت است تعلیم و تربیت باید از راه تفسیر انسان به انسان باشد تا هم حقیقی باشد نه اعتباری و هم درونی باشد نه بیرونی این دو فصل که تفسیر انسان به انسان چیست و فرق تفسیر درونی و بیرونی چیست فرق تفسیر آفاقی و انفسی چیست در فرمایشات ائمه مخصوصاً امام عسکری(سلام الله علیه) هست.
وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) در یک بیان نورانی فرمود: «ما اقبح بالمؤمن أن تکون له رغبةٌ تُذِلّه»[۱]  فرمود ما گرایشهایی داریم, علاقه‌هایی داریم, یک اشتها و میلی هم داریم این میلهای ما گاهی صادق است گاهی کاذب همان‌طوری که عطش گاهی صادق است گاهی کاذب و تشخیص عطش صادق و کاذب به عهدهٴ پزشک معالج است گاهی صبح, گاهی صادق است گاهی کاذب تشخیص صبح صادق و کاذب به عهدهٴ منجّم اخترشناس است رغبت و مِیل هم گاهی صادق است گاهی کاذب تشخیصش به عهدهٴ انسان‌شناس واقعی است انسان‌شناس واقعی همان انسان‌آفرین واقعی است که خدای سبحان باشد و انبیا و معصومین(علیهم الصلاة و علیهم السلام) سخنان همان انسان‌آفرین را می‌گویند ما گاهی به غذایی اشتهایی داریم و ذائقه ما لذّت می‌برد لکن این لذّت, لذّت کاذب است چرا؟ برای اینکه این غذایی که مصرف کردیم به دستگاه گوارش دادیم می‌بینیم آسیب می‌بینیم درد شروع می‌شود معلوم می‌شود این لذّت, لذّت کاذب است. ما به بعضی از امور رغبت داریم, مِیل داریم نمی‌دانیم این میل, میل صادق است یا کاذب این را طبیب ظاهری متوجّه نمی‌شود این را فطرت‌شناس می‌داند نه معده‌شناس و روده‌شناس و طبیعت‌‌شناس فطرت‌شناسْ انسانِ کامل است وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) فرمود: «ما أقبح بالمؤمن أن تکون له رغبةٌ تُذِلّه»[۲]  چقدر ناشایست است انسان به چیزی علاقه داشته باشد که باعث ذلّت اوست برخی می‌بینید برای رسیدن به یک مقام و پُست و جاه تلاش و کوشش می‌کنند در حالی که توان آن را ندارند یا برای آنها مصلحت نیست همین که رسیدند به آنجا ذلّت اینها ظاهر می‌شود. فرمود مبادا شما به چیزی رغبت داشته باشید که این با عزّت شما سازگار نیست این تفسیر انسان به انسان است همان‌طوری که طبیب ذائقه را با دستگاه گوارش تفسیر می‌کند نه با بیرون یک وقت است می‌گویند اگر شما سیر خوردید دهن بو می‌کند مردم متأثّر می‌شوند این تفسیر ذائقه است به بیرون, یک وقت می‌گویند اگر این غذای مسموم را خوردی این با دستگاه گوارش ناسازگار است این تفسیر به درون است منتها در محدودهٴ طبیعت آن مسائل اخلاقی فراطبیعی است وجود مبارک امام عسکری فرمود آن رغبتی که باعث ذلّت انسان است به دنبال آن رغبت نروید مؤمن به سراغ آن گرایش و میل و آن خواستنی که ذلّت او را به همراه دارد نمی‌رود این یک مطلب.
ذلّت مؤمن به چیست؟ ذلّت مؤمن به این است که نزد کسی مثل خودش سَر خم بکند, نزد غیر خدا سر خم بکند, به غیر خدا محتاج باشد, نیازی به غیر خدا داشته باشد این ذلّت است فرمود شما عزیزید این عزّت گرانبهاست این را با هر گرایشی از دست ندهید بر فرض به آن مقام رسیدید «گرفتم صید تو شد آهوی مُشک» به تعبیر خواجه نصیر «ولی مکافات سگ و سگ‌بان نیرزد» بالأخره شکارچی به این ذلّت هست که آهوی خَتن را صید بکند این‌قدر باید منّت سگ‌بان و سگ را بکشد تا صیدی گیرش بیاید «گرفتم صید تو شد آهوی مُشک ٭٭٭ مکافات سگ و سگ‌بان نیرزد» این‌قدر انسان باید ذلیلانه با این و با آن بجوشد تا به مقامی برسد فرمود این چه کاری است «ما أقبح بالمؤمن أن تکون له رغبةٌ تُذِلّه»[۳]  وقتی ذلّت‌زدایی کردیم به مقام عزّت رسیدیم فهمیدیم که عزیز بودن, گوارا بودن, مقامی داشتن برای خودمان حساب باز کردن این اصلی است حالا راهش چیست؟ راه دیگر را این راه سلبی را امام عسکری بست آن آسیب و مانع را و امثال ذلک را زدود اما حالا طرف اثبات قضیه عزّت کجاست؟ ما می‌خواهیم عزیز باشیم عزیز نه یعنی تفاخر مانند وگرنه آن عزّت کاذب است می‌شود تکاثر عزیز از سنخ کوثر است نه تکاثر کسی فخرفروشی نمی‌کند ولی در چشم دیگران خیلی گرانبهاست همه با احترام او را نگاه می‌کنند او احترام نمی‌خواهد بشر به کسی احترام می‌کند که او احترام نخواهد نزد عده‌ای این عزیز است, گرامی است این راهش چیست؟ قرآن کریم فرمود تنها محور عزّت, ذات اقدس الهی است ﴿الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً﴾ بعد هم فرمود: ﴿أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً﴾[۴]  بعد فرمود اگر کسی بخواهد عزیز بشود باید بداند غیر از خدا اول انبیا و ائمه عزیزند بعد مؤمنان ﴿وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ﴾[۵]  حالا اگر مؤمن بخواهد عزیز بشود باید نزد عزیز برود باید این راه را طی کند تا به لقای الهی نرسد تا مقرّب عندالله نشود عزیز نمی‌شود این راهش چیست؟ بیان نورانی امام حسن عسکری(سلام الله علیه) این است که «الوصول الی الله عزّوجل سفرٌ لا یُدرَک الاّ بامتطاء اللیل»[۶]  فرمود شما می‌خواهید علم پیدا کنید نزد خداست, قدرت پیدا کنید نزد خداست ما تنها علم لد‌نّی نمی‌خواهیم, علم لد‌نّی می‌خواهیم, قدرت لد‌نّی می‌خواهیم, عزّت لد‌نّی می‌خواهیم, کمال و جمال لد‌نّی می‌خواهیم همهٴ این کمالات اگر لدنّی باشد می‌ماند لَدُنْ یعنی نزد علم لدنّی علمی در قبال فقه و اصول و فلسفه و کلام نیست که موضوع خاص داشته باشد, محمول خاص داشته باشد, مبادی خاص داشته باشد, مسائل خاص داشته باشد به نام علم لدنّی مثلاً فقه غیر از اصول است, حکمت غیر از کلام است, تاریخ غیر از طب است اینها موضوعاتشان فرق می‌کند, محمولشان فرق می‌کند, مبادی‌شان فرق می‌کند, مسائلشان فرق می‌کند اینها علوم از هم جدای‌اند اما علم لدنّی علم نیست که موضوع خاص داشته باشد, محمول مخصوص داشته باشد, مبادی داشته باشد اگر همین علوم را انسان از لدن یعنی از نزد خدای سبحان فرابگیرد می‌شود علم لدنّی یک وقت است کسی سالیان متمادی درس می‌خواند می‌شود فقیه این یک فقه عادی دارد یک وقت است نظیر انبیای الهی, اولیای الهی که از لدن و از نزد ذات اقدس الهی این علوم را فرا می‌گیرند می‌شود علم لدنّی, لَدن یعنی نزد. یک وقت است انسان از این شیرها آب می‌گیرد این‌قدر دست به آن خورده, این‌قدر چشم به آن رسیده, این‌قدر لوله‌ها را پشت‌سر گذاشته تا به ما رسیده یک وقت است آدم می‌رود کنار یک چشمه از خود چشمه بلاواسطه آب می‌گیرد دیگر دست‌نخورده است علم اگر از سرچشمه باشد می‌شود لدنّی اما اگر از لوله‌های کتاب و مجاری گفتن و قلم و بنان و بیان و دهها عالِم باشد دیگر لدنّی نیست این‌قدر دست‌خورده است, این‌قدر فکر به آن رسیده, این‌قدر تضارب آرا شده که معلوم نیست که حق باشد یا باطل یک راه عُذری برای ما هست. اگر کسی بخواهد عزّت لدنّی داشته باشد باید برود بالا اینجا خبری نیست ممکن است که در دامنه قدرت پیدا کند عزّت پیدا کند, علم پیدا کند, حکمت پیدا کند اما هیچ کدام اینها لدنّی نیست اگر بخواهد عزّت لدنّی, آبروی لدنّی, قدرت لدنّی, علم لدنّی به اندازهٴ خودش پیدا کند باید برود نزدیک چشمه این راهش چیست؟ این را وجود مبارک امام عسکری(سلام الله علیه) فرمود, فرمود این سفری است سفر با مرکب قابل طی است بدون وسیله نقلیه آدم سفر طولانی را چطور طی کند؟ فرمود این راه, راه طولانی است این سفر, سفر طولانی است «إنّ الوصول الی الله سفرٌ» که این بدون مرکب نمی‌شود مرکبش هم نماز شب است «إنّ الوصول الی الله سفرٌ لا یُدرک الاّ بالامتطاء اللیل»[۷]  این باب افتعال است «اِمْتَطأ» یعنی «أخذ المَطیّه» مَطیه یعنی مَرکب فرمود نماز شب یک مرکب خوبی است خب سوار این مرکب بشوید بروید اگر می‌خواهید عزیز بشوید و گرامی بشوید باید از خیلی از چیزها صرف‌نظر کنید یک وقت آدم بینی‌اش بسته باشد وقتی یک سلسله غذاهای به حسب ظاهر شیرین را شیرینی را, میوه‌های شیرین را می‌بیند طمع می‌کند اما وقتی شامّه‌اش باز باشد بوی بد اینها را می‌شنود اصلاً رغبت ندارد خودش را به زحمت نمی‌اندازد دعوا بر میوه‌های پوسیده نمی‌کند برای اینکه شامّه‌اش باز است می‌داند عاقبت باز ماند یک مُردار برای کسی میوه نشد این باز بودن شامّه, باز بودن بینی, باز بودن باصره, باز بودن سامعه همین است در قرآن کریم فرمود یک عده چشمشان بسته است ﴿أَع


حضرت معصومه ( سلام الله علیها ) وارث معارف انبیاء و اولیاء



حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)وارث معارف انبیا و اولیا[*]

عظمت مقام کریمهٴ اهل‌بیت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)

مقام شفاعت زائر حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)

بهشت مشتاق اولیای خدا

اختصاص ثواب کامل زیارت به عارف حق کریمهٴ اهل‌بیت (علیهم السلام)

متناسب بودن ثواب با معرفت

شناخت حق فاطمه معصومه (سلام الله علیها) در پرتو تحلیل زیارتنامهٴ آن حضرت

مأثوربودن زیارتنامه حضرت

حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)وارث معارف انبیا و اولیا

درجات گوناگون بهشت

اشراف درجات بالای بهشت بر درجات پایین

در خواست توفیق آشنایی با اهل‌بیت (علیهم السلام) در بهشت

قرآن و عترت هادیان به سوی حوض کوثر معرفت

مقام شفاعت کریمهٴ اهل‌بیت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها)

تعریف زیارت

نماز، زیارت خدای سبحان

زیارت مظاهر اسمای الهی

نتیجـه: زن و رسیدن به مقام ولایت

دل آینه اسرار الهی

وظیفه انسان

الف. زدودن زنگار آلودگی از دل

ب. نگه داشتن آیینه دل به سمت حق

بشارت به بهشت و بشارت به عقل و معرفت

وجه تسمیه بشارت

صاحبان خرد در قرآن

علم نردبان عاقل شدن

عقل، عقال شهوت و غضب

أعوذُ بالله من الشیطان الرجیم

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِuntitled-8-copy

الحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهذَا و مَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَولاَ أَنْ هَدَانَا اللّهُ و صلّی الله علی جمیع الانبیاء و المرسلین سیما خاتمهم و أفضلهم محمد (صلّی الله علیه وَ آلهِ وَ سلّم) و أهل بیته الأطیبین الأنجبین سیما بقیة الله فی العالمین بهم نتولّی و من أعدائهم نتبرّء الی الله.

عظمت مقام کریمهٴ اهل‌بیت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)
سالروز رحلت کریمه اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) است. این سانحهٴ سنگین را به پیشگاه ولی‌عصر (ارواحنا فداه) تعزیت عرض می‌کنیم و از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنیم، توفیق تولّی خاندان عصمت و طهارت و تبرّی از أعدای اینها را به همگان مخصوصاً به شما بانوان محترم عطا کند.
آنچه در این محفل می‌توان طرح کرد این است که، یک کریمه که از دودمان نبوت و ولایت است به جایی می‌رسد که امام هشتم و امام نهم(سلام الله علیهما) دربارهٴ زیارت او هم توصیه و سفارش و هم دستور و برنامه دارند. از وجود مبارک امام هشتم علی‌بن‌موسی‌الرضا (سلام الله علیهما) رسیده است که، خواهر ما فاطمهٴ معصومه در قم مدفون است [و] هر کس این بانو را زیارت کند بهشت برای او است[۱] و از وجود مبارک امام نهم امام محمد تقی(سلام الله علیه) رسیده است که عمّهٴ من فاطمهٴ معصومه در قم مدفون است و هر کس آن حضرت را زیارت کند بهشت برای او است[۲] .

مقام شفاعت زائر حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)
اعمالی که باعث ورود در بهشت است یکسان نیست؛ بعضی از عملهای خیر باعث می‌شود انسان به بهشت راه پیدا کند، بعضی از اعمال خیر سبب می‌شود که بهشت در اختیار اوست، نه او در اختیار بهشت گاهی به ما می‌فرمایند: اگر فلان کار خیر را انجام دادید وارد بهشت می‌شوید؛ گاهی می‌فرمایند اگر فلان کار خیر را انجام دادید بهشت برای شماست در صورت دوم _که بهشت برای کسی باشد_ انسان حق شفاعت هم دارد که عده‌ای را به همراه ببرد.

بهشت مشتاق اولیای خدا
سر اینکه وجود مبارک امام هشتم و امام نهم(سلام الله علیهما) فرمودند هر کس کریمهٴ اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها) را زیارت کند بهشت برای او است، این است که او اهل ولایت است اگر کسی پیوند ولایی با دودمان عصمت و طهارت داشت، می‌کوشد که رایحهٴ ولایت و طعم ولایت در هستی او پدید آید و خود جزء اولیای الهی بشود اگر کسی جزء اولیای خدا شد «ولیّ‌الله» شد بهشت مشتاق او است.
در برخی از روایات ما آمده است که بهشت مشتاق سلمان است [و] اشتیاق بهشت به سلمان بیش از علاقهٴ سلمان به بهشت است[۳] . سّرش آن است که بهشت محصول عقیده صحیح و اخلاق صحیح و عمل صالح است و عقیده و اخلاق و اعمال جزء شئون ادراکی و عملی انسان است اگر بهشت در اثر عقیده و خُلق و عمل است و اگر عقیده و خلق و عمل جزء شئون ادراکی و عملی روح آدم است؛ پس روح انسان والاست که در اثر تحصیل عقیده و اخلاق و اعمال بهشت را می‌سازد بهشت مملوک انسانی است که «ولیّ الله» است در جریان دوزخ هم ـ معاذالله ـ این‌چنین است؛ بنابراین وجود مبارک امام هشتم و امام نهم(سلام الله علیهما) اثر زیارت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) را استحقاق بهشت دانستند که بهشت برای او است این یک مطلب.

اختصاص ثواب کامل زیارت به عارف حق کریمهٴ اهل‌بیت (علیهم السلام)
مطلب دیگر روایتی است که از وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) رسیده است که فرمود اگر کسی خواهرم کریمه اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه را «عارفاً بحقّها»[۴] زیارت کند بهشت برای او ثابت است معلوم می‌شود کریمهٴ اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه حقّی دارد که بعضی از زائران به حقّش عارف هستند، بعضی عارف نیستند بعضی او را فقط به عنوان خواهر امام و دختر امام و عمه امام می‌شناسند و زیارت می‌کنند [که] اینها طرفی از فضیلت و ثواب را می‌برند، اما نه به ثواب کامل راه یابند. بعضی حقّ این کریمه را می‌شناسند که امام هشتم فرمود هر کس خواهرم را «عارفاً بحقّها» زیارت کند بهشت برای او است (این مطلب دوم).

متناسب بودن ثواب با معرفت

مطلب سوم آن است که، معمولاً در مستحبّات، مطلوب متعدد است؛ یعنی اگر کسی عارف به حق وجود مبارک فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) نبود [و] یک زیارت عادی و عامی کرد این‌چنین نیست که از فضیلت محروم باشد [بلکه] به اندازهٴ کار خود و درک خود ثواب می‌برد، ولی آن ثواب کامل برای کسی است که عارف به حقّ کریمه اهل‌بیت باشد و او را زیارت کند.

شناخت حق فاطمه معصومه (سلام الله علیها) در پرتو تحلیل زیارتنامهٴ آن حضرت
مطلب بعدی آن است که حقّ او چیست تا انسان آن حقّ را بشناسد و آن حضرت را با معرفت به حق زیارت کند؟ حقّی که می‌توان برای کریمهٴ اهل‌بیت (سلام الله علیها) ثابت کرد از راههای متعدّد و گوناگون قابل اثبات است؛ ولی روشن‌ترین و ساده‌ترین راه همان تحلیل عمیق زیارتنامهٴ آن حضرت است.

مأثوربودن زیارتنامه حضرت
زیارتی که برای معصوم‌زادگان و امام‌زادگان آمده است دو قسم است بعضی از معصوم‌زادگان و امام‌زادگان زیارت خاصی ندارند. علما و بزرگان برای زیارت آنها جمله‌هایی را انشا می‌کنند نظیر آنچه که برای حضرت عبدالعظیم حسنی (سلام الله علیه) است که بعضی از علما زیارتنامه او را تدوین کرده‌اند اصل زیارت آن حضرت که ثواب دارد از معصومین رسیده است اما وجود مبارک حضرت عبدالعظیم (سلام الله علیه) را چگونه زیارت بکنیم؟ این زیارتنامه‌ها تدوین شدهٴ بعضی از علمای بزرگ است؛ لکن دربارهٴ فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها) زیارتش را از امام هشتم نقل کردند یکی از محدّثین بزرگ قم که توفیق تشرّف محضر امام زمانش وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) را پیدا کرد، نقل کرد که وجود مبارک امام رضا [سلام الله علیه] به من (یعنی به همین سعد اشعری که از قمییون بزرگوار است) فرمود: یا سعد! قبری از ما در خاک شماست. عرض کرد: منظور قبر کریمهٴ اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) است؟ فرمود: آری. بعد فرمود: شما آن بزرگوار را با این وضع زیارت بکنید[۵] . این زیارتنامه‌ای که در کُتب زیارات و ادعیه آمده است این جزء مُنشئات وجود مبارک امام هشتم(سلام الله علیه) است که امام رضا(علیه السلام) فرمود وقتی خواستید فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) را زیارت کنید این‌چنین بگویید.
از این زیارت چند نکته برمی‌آید:

حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)وارث معارف انبیا و اولیا
اولین نکته آن است که، وجود مبارک کریمهٴ اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) در سلسلهٴ جلیلهٴ انبیا و اولیا قرار دارد؛ یعنی وقتی انبیا (علیهم السلام) سلسله‌شان به پایان رسید و اولیای الهی (یعنی ائمّهٴ معصومین) سلسله‌شان به پایان رسید [و] نوبت به شاگردان ممتاز ائمّه رسید [و] نوبت به اصحاب خاص ائمّه رسید، می‌بینید وجود مبارک فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) به عنوان یکی از شاگردان نمونهٴ ائمّه(علیهم السلام) و یکی از اصحاب خاص ائمّه(علیهم السلام) مطرح است و وارث همان معارف است؛ منتها نبوت برای انبیاست، امامت برای ائمّه(علیهم السلام) است [و] این کریمهٴ اهل‌بیت طهارت را، معرفت را، زهد و عبادت را علم و عقل را سایر ملکات نفسانی را در اثر شاگردی ائمه(علیهم السلام) و صحابت ائمه(علیهم السلام) به دست آورده است؛ لذا وجود مبارک امام رضا(علیه السلام) دستور داد وقتی خواستید کریمهٴ اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) را زیارت کنید اول بعد از گفتن ۳۴ بار(الله اکبر) و ۳۳ بار(سبحان الله) و ۳۳ بار(الحمد لله) بر آدم صفیّ سلام فرستید «السلام علی آدم صفوة الله»[۶] ، انبیا را یکی پس از دیگری انسان عرض ادب می‌کند [و] سلام می‌فرستد، تا به وجود مبارک خاتم (علیهم الآف التحیة و الثناء) می‌رسد. بعد نسبت به معصومین سیزده معصوم دیگر را، وجود مبارک امیرالمؤمنین و فاطمهٴ زهرا و ائمه دیگر (علیهم الصلاة و علیهم السلام) را یاد می‌کنند و عرض ادب می‌کنند؛ بعد به این کریمهٴ می‌رسند. می‌گویند: سلام بر تو ای کسی که دختر امامی، خواهر امامی، عمّهٴ امامی و دختر پیغمبر اکرم(علیه آلاف التحیة و الثناء) هستی؛

درجات گوناگون بهشت
آن گاه خواسته‌های خود را در این زیارت بازگو می‌کنند می‌گویند «السلام علیکِ عَرف الله بَیننا وبَینکُم فى الجنة»[۷] ، در این زیارت گفته نمی‌شود که ما وارد بهشت بشویم چون ورود به بهشت را تقریباً مسلم گرفته‌اند. بهشتیها این‌طور نیست که هر وقت بخواهند به حضور ائمّه و معصومین برسند آزاد باشند در بهشت همیشه و در هر مکان مقدور افراد عادی نیست که به حضور ائمه(علیهم السلام) برسند گرچه همه در بهشت‌اند، ولی برای بهشت درجات فراوانی است. گفتند: وجود مبارک حسین‌بن‌علی بن‌ابی‌طالب سیدالشهدا (علیهما آلاف التحیة و الثناء) سالی یک مرتبه برای اهل بهشت تجلّی می‌کند، یعنی بهشتیها سالی یک بار روی مبارک حسین‌بن‌علی [علیهما السلام] را زیارت می‌کنند [و] آن سال حالا ۳۶۵ روز دنیا است یا سال آخرت معلوم نیست؛ غرض آن است که سالی یک بار بهشتیها وجود مبارک ابی‌عبدالله [سلام الله علیه] را می‌بینند [و] مقامها یکسان نیست.

اشراف درجات بالای بهشت بر درجات پایین
اگر در قرآن کریم آمده است غرف مبنیه‌ای در بهشت است[۸] ؛ یعنی غرفه غرفه‌هاست، اتاق اتاقهاست [و] در ذیل آن آیات آمده است که این قصرها و این غرفه‌هایی که روی هم ساخته شد، اگر کسی در غُرفه بالا جا داشته باشد می‌تواند سری به غُرفه پایین بزند و آنها را ببیند ولی کسی که در غُرفهٴ پایین جا دارد نمی‌تواند به غُرفهٴ بالا برود و آنها را زیارت کند بهشت نظیر قصرهای دنیا نیست نظیر خانه‌های دنیا نیست بعضیها نماز واجب را می‌خوانند [و] توفیق نماز شب را ندارند؛ بعضی گذشته از نماز واجب نماز شب را هم می‌خوانند؛ همان‌طوری که در دنیا کسی که نماز واجب را می‌خواند، ولی نماز شب را نمی‌خواند [و] توفیق نماز شب خواندن را نداشت، در بهشت اگر کسی اهل نماز شب بود غرفه‌‌اش بالا است [و] کسی که تارک نماز شب بود غرفه‌اش پایین است [و] آن بالایی می‌تواند سری به پایینی بزند، ولی پایینی توان آن را ندارد که سری به بالا بزند و به بالا برود.

در خواست توفیق آشنایی با اهل‌بیت (علیهم السلام) در بهشت
در همین زیارتی که وجود مبارک امام رضا(سلام الله علیه) به ما دستور داد، به پیشگاه کریمهٴ اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) عرض می‌کنیم «السلام علیکِ عَرف الله بَیننا وبَینکُم فى الجنة»[۹] اولاً این کریمه را با سایر اهل‌بیت و ائمه(علیهم السلام) یکجا تلقی می‌کنیم با حفظ درجات، بعد عرض می‌کنیم خدا این توفیق را به ما عطا کند که در بهشت شما را بشناسیم [و] به حضور شما مشرّف بشویم.

 

قرآن و عترت هادیان به سوی حوض کوثر معرفت
و عرض می‌کنیم: «وأورَدنا حَوضَ نَبیُکُم»[۱۰] ؛ خداوند آن توفیق را به ما بدهد که ما وارد حوض کوثر بشویم؛ چون می‌دانید حوض کوثر راهنما دارد [و] راهنمای حوض کوثر قرآن است و ولایت هم شیعه‌ها نقل کردند، هم سنیها نقل کردند که وجود مبارک پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) فرمود: من این دو امانت وزین را به عنوان عامل هدایت در بین شما می‌گذارم: «إنی تارکٌ فِیکُم الثَقَلین کِتابُ الله وَعِترَتی»[۱۱] «ثقل» آن متاع وزین است [و] آن کالایی که دارای وزنهٴ معنوی است فرمود قرآن و عترت را به عنوان هدایت برای شما می‌گذارم «لَن یَفتَرِقا حتی یَرِدا عَلیّ الحَوض»[۱۲] ، یعنی قرآن و ولایت اهل‌بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام) از هم جدا نخواهند شد تا اینکه در کنار حوض کوثر بر من وارد بشوند پس این دو همه تشنگان معارف را به حوض کوثر معرفت دعوت می‌کنند.
ما در زیارت کریمه اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها) عرض می‌کنیم: «وأورَدنا حَوضَ نَبیُکُم»[۱۳] ؛ یعنی ما از خدا مسئلت می‌کنیم که به همراه قرآن و به همراه ولایت این‌قدر حرکت بکنیم تا کنار حوض کوثر به شما برسیم این مقام را وجود مبارک فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها) داراست.

مقام شفاعت کریمهٴ اهل‌بیت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها)
آن گاه عرض می‌کنیم خدایا به برکت این بی‌بی توفیقی عطا کن که این بی‌بی از ما شفاعت کند «یا فاطمة إشفَعی لیّ فى الجنة فإن لَکِ عِندَ الله شأناً من الشأن»[۱۴] ، کسی حق شفاعت دارد که در کنار عدالت الهی از مظاهر اسمای حسنای خدا باشد. خداوند اگر با عدل خودش با ما رفتار بکند بسیاری از ماها آسیب می‌بینیم، ولی اگر رحمت او ضمیمهٴ عدل او بشود این کار را می‌گویند «شفاعت» شفاعت از «شفع» است؛ یعنی جفت، در مقابل «وتر» به معنای تک و طاق. اگر گفتند: فلان کس شفیع است؛ یعنی به همراه این شخص در محکمه حاضر می‌شود. اگر خود انسان به تنهایی وارد محکمه بشود آسیب می‌بیند، ولی اگر امامی، معصومی در کنار او به محکمهٴ الهی راه پیدا کند او تنها نیست، او تک نیست، او شفیع دارد، شفع است، جفت است، زوج است اگر این بی‌بی به این مقام رسیده است که همه بزرگان، همه علما، همه مراجع، در کنار بارگاه ملکوتی او عرض می‌کنند: «یا فاطمة إشفَعی لیّ فى الجنة..» معلوم می‌شود که حقّ شفاعت دارد شما می‌بینید همهٴ مراجع بزرگ در کنار قبر بی‌بی می‌گویند از ما شفاعت بکن در قیامت همگان به شفاعت خاندان پیغمبر(علیهم الصلاة و علیهم السلام) نیازمندند آنها که _خدای ناکرده_ مشکل گناه دارند به برکت آنها یا کمتر عذاب می‌بینند یا از عذاب نجات پیدا می‌کنند [و] آنها که مثلاً أهل اعراف‌اند به بهشت راه پیدا می‌کنند [و] آنها که اهل بهشت‌اند به برکت شفاعت درجاتشان رفیع می‌شود همه شیعیان و کسانی که دینشان مرضی خداست نیازمند به شفاعت‌اند، یا در نجات از جهنّم یا در تخفیف از عذاب یا از رهایی از اعراف و ورود به بهشت یا ترفیع درجات بهشت، به هر تقدیر در همهٴ این مراحل و درجات به شفاعت نیازمندند. اینکه همه بزرگان در پیشگاه این کریمه عرض می‌کنند «..إشفَعی لیّ فى الجنة فإن لَکِ عِندَ الله شأناً من الشأن»[۱۵] ، معلوم می‌شود که وجود مبارک این کریمه از ولایت الهی برخوردار است و با قرآن همراه است و از قرآن جدا نمی‌شود چنین مقامی را اگر کسی بشناسد و آن حضرت را با این معرفت زیارت کند استحقاق بهشت دارد.

تعریف زیارت
مطلب دیگر آن است که زیارت عبارت است از حضور زائر «عندالمزور» است اگر کسی به پیشگاه یک شخصی برود همین که در مشهد و در محضر او شاهد و حاضر شد می‌گویند «زیارت کرده است».

نماز، زیارت خدای سبحان
اصطلاحاً نماز را می‌گویند: «زیارة الله»؛ کسی که اهل نماز است به حضور خدا رسیده است این دارد خدا را زیارت می‌کند؛ منتها دربارهٴ غیر خدا عنوان زیارت هست [و] عنوان صلاة نیست؛ چون عبادت مخصوص ذات اقدس الهی است اگر کسی به نماز ایستاد دارد خدا را زیارت می‌کند. گفتگوی با خدا، مناجات با خدا، عرض ارادت به پیشگاه خدا، درخواست کمک از خدا، درخواست ثبات قدم و استواری از خدا، درخواست ادامهٴ راه استوار مستقیم از خدا، همه اینها گفتار رودرروی با خداست. همیشه خدا با ما است؛ ولی آن لحظه‌ای که ما با خدا باشیم داریم خدا را زیارت می‌کنیم صلاة «زیارة الله» است[۱۶] .

زیارت مظاهر اسمای الهی
همان زیارت با همان قداست که برای ذات اقدس الهی است به عنوان عبادت مخصوص خدااست، لکن رقیقهٴ مرحله ضعیف او به عنوان زیارت مصطلح برای کسانی که مظاهر اسمای الهی‌اند، اولیای الهی‌اند، انبیای الهی‌اند، مرسلین الهی‌اند، ائمه الهی‌اند، همان را ذات اقدس الهی به وسیلهٴ انبیا و اولیا برای ما مقرّر کرده است که گفت: شما فلان شخص را زیارت بکنید.
بنابراین زیارت کردن یک ادب خاص دینی است که اصلش برای ذات اقدس الهی است به عنوان عبادت [و] فرعش که عنوان عبادت ندارد عنوان پرستش ندارد، فقط عنوان تأدب است و تکریم است و تجلیل برای کسانی که پیام آوران الهی‌اند هم ثابت است.
این نشان می‌دهد که این بی‌بی به چه پایگاهی رسیده است که امام هشتم و امام نهم(سلام الله علیهما) هم ترغیب کرده‌اند که این بی‌بی را زیارت کنید هم وجود مبارک امام رضا امام هشتم(سلام الله علیه) زیارتنامه خاصی مقرر کرده است و هم در این زیارتنامه جمله‌هایی را تعبیه کرد که نشانهٴ مقام این بی‌بی است.

نتیجـه: زن و رسیدن به مقام ولایت
از اینجا معلوم می‌شود که زن در اسلام مانند مرد می‌تواند «ولی الله» بشود؛ چه اینکه زینب کبرا (سلام الله علیها) به مقام شامخ ولایت الهی بار یافته است.

دل آینه اسرار الهی
اگر کسی این آیینه را گردگیری کند [و] غبارها را برطرف کند بسیاری از اسرار الهی در آینه دل جلوه می‌کند و این راهی است که نگاران مکتب نرفته [از] آن راه بهره می‌برند اگر دربارهٴ رسول اکرم [صلّی الله علیه و آله و سلّم] آمده است «نگار ما به مکتب نرفت ولی با یک غمزه مسئله‌آموز چندین مدرّس است» خط ننوشت [و] نزد معلمی نرفت، ولی معارف الهی را فرا گرفت سرّش آن است که، ذات اقدس الهی در درون ما جان را شفاف و آیینه دل را صاف آفرید، این یک مطلب، جان ما مثل سنگ و خاک تیره نیست [بلکه] شفاف است و اگر این جان شفاف بود ما گردگیری کردیم [و] نگذاشتیم غباری روی آیینه جان بنشیند و متوجه شدیم و فهمیدیم که این آینهٴ جان را به کدام سمت نگه بداریم، آن گاه بسیاری از اسرار عالم در آیینهٴ دل می‌تابد. خاصیت آینه این است که خودش چیزی ندارد، ولی بسیاری از چیزها یا همه اشیای عالم را نشان می‌دهد اگر شما بوستانی داشته باشید و یک آیینهٴ شفافی در قبال آن بوستان قرار بدهید، می‌بینید تمام این غرس می‌کند، و باغی احداث می‌کند، گاهی آیینه‌ای دارد باغ‌نما. گاهی انسان مکتب می‌رود [و] درس می‌خواند؛ مثل اینکه در صحنهٴ جان درخت غرس می‌کند [و] گاهی قلب را شفاف می‌کند در دل شفاف و صاف بسیاری از آیات الهی اسرار الهی می‌تابد.
بعضی از بزرگان و عُلما هر دو راه را رفتند؛ یعنی هم باغ درست کردند هم درس حوزه و دانشگاه خواندند هم سعی کردند جانشان را شفاف بکنند [و] آنچه را که نخواندند هم یاد بگیرند بعضیها فقط درس خواندند متأسفانه [و] جان را شفاف نکردند، لکن بعضیها گرچه توفیق درس خواندن نصیبشان نشد، ولی چهرهٴ آیینه را شفاف نگه داشتند اولاً [و] فهمیدند که آیینه را به کدام سمت نگه بدارند ثانیاً [و] اسرار عالم در او تابید ثالثاً جوانها و نوجوانها قلبشان مانند آینهٴ شفاف است. کسی باید باشد که به اینها بفهماند این آینه را به کدام سمت نگه بدارند اگر حرف را از صاحب حرف شنیدند؛ یعنی فهمیدند که این آینه را به سمت قرآن و روایات ائمه(علیهم السلام) باید نگه بدارند آن گاه بسیاری از حقایق عالم در آینهٴ شفاف دل جوان و نوجوان می‌تابد.
اما اگر کسی _خدای ناکرده_ آشنا نبود [و] این آینه را به سمت باغ وحش نگه داشت، خُب بالأخره این آینه مار و عقرب را نشان می‌دهد [و] این آینه چنین نیست که دیگر شمس و قمر را ارائه کند هر چه را که در برابر این آینه قرار دادند این آینه نشان می‌دهد.

الف. زدودن زنگار آلودگی از دل
یکی اینکه این آینه را همیشه گردگیری کنیم [و] مواظب باشیم که یک لکه‌ای روی این آینه دل ننشیند کینه کسی، حسد کسی، بغض کسی، عداوت کسی، بدخواهی کسی [و] سایر رذایل همه، اینها غبارهایی است که روی آینه دل می‌نشیند. اگر _خدای ناکرده_ حرف بدی، کار بدی، سخن زشتی از زبان ما [و] دست ما صادر شد، نشان می‌دهد که آینه لکه‌‌دار شده است. ما از این کار بد، حرف بد، رفتار بد باید بفهمیم که این آینه لکّه گرفت و غبار گرفت [و] فوراً با استغفار کردن، با توبه، با انابه این را گردگیری کنیم [که] این وظیفه اول ما [است].

ب. نگه داشتن آیینه دل به سمت حق
وظیفه دوم این است که، حالا این آینه را به کدام سمت نگه بداریم؟ اگر این آینه را _ان‌شاء‌الله_ به سمت حق نگه داشتیم: ﴿فَأَیْنََما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ﴾[۱۷] آن ذات اقدس الهی اسمای حسنای خود را در جان انسان می‌تاباند [و] انسان می‌فهمد دنیا مسافرخانه است [و] برای مسافرخانه هم به اندازه‌ای که مسافرخانه باید بماند تدارک تهیّه می‌کند [و] هرگز به دنیا دل نمی‌بندد این اوضاع دنیا چند روزی به دست ماست، بعد هم از دست ما می‌گیرند به دیگری می‌دهند؛ به دلیل اینکه قبلاً به دست دیگران بود، امروز به دست ما است [و] فردا به دست دیگری است در سورهٴ «حدید» هم فرمود: اگر به شما دادند خوشحال نباشید و از شما گرفتند نگران نباشید چون همه‌اش امانت است: ﴿لِکَیْلاَ تَأْسَوْا عَلَی مَا فَاتَکُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُم﴾[۱۸] اگر اینها _که جزء دستورات روزانه ما است_ حاصل شد، کم‌کم این آینهٴ شفاف اسراری را از عالم به انسان منتقل می‌کند؛ آن گاه انسان لذّت می‌برد [و] وقتی لذّت برد بررسی می‌کند، می‌بیند که خوردن غذای خوب لذیذ است اما لذّتش فقط چند دقیقه است که این غذا در ذائقه است [و] بعد وقتی از ذائقه پایین رفت دیگر لذیذ نیست؛ اما علم همیشه لذیذ است و وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) پدر بزرگوار فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیها) فرزند خود را خوب تربیت کرد [و] این کریمهٴ اهل‌بیت هم از آن پدر مطالب فراوانی را یاد گرفت.

بشارت به بهشت و بشارت به عقل و معرفت
وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیه) به هشام‌بن‌حکم می‌فرماید خدا چندین بشارت دارد مردان عادی را، زنان عامی را به بهشت بشارت می‌دهد؛ اما عُلما و تحصیل کرده‌های از زن و مرد را به عقل و معرفت بشارت می‌دهد[۱۹] . فرمود: هشام‌بن‌حکم بشارتهای الهی یکسان نیست.

وجه تسمیه بشارت
مستحضرید که بشارت را بشارت گفتند، برای اینکه آن خبری است که در بشرهٴ آدم اثر می‌گذارد خبر دو قسم است یک خبر عادی که مثلاً به انسان می‌گویند «فلان کس آمد یا فلان کس رفت» این خبر یک امر عادی است؛ اما اگر به کسی بگویند: شما در امتحان کنکور مثلاً قبول شدید یا شما شاگرد ممتاز و نمونه در سراسر ایران شدید یا مثلاً در جبههٴ جنگ مثلاً موفقیت از آن شما بود، این خبر در بشرهٴ آدم اثر می‌کند، انسان می‌خندد، خوشحال می‌شود، چهره او عوض می‌شود. آن خبری که در بشره دگرگونی ایجاد کند این را می‌گویند «بشارت» برای اینکه در بشرهٴ اثر می‌کند.
افراد عادی را به بهشت بشارت می‌دهند می‌گویند: ﴿وَالَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن یَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَی اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَی﴾[۲۰] اما علما را به بهشت بشارت نمی‌دهند؛ برای اینکه باید به بهشت بشارت داد که فلان عالم به سراغ تو می‌آید آن بهشت را این عالم ساخته است، آن بهشت را این مؤمن ساخته است به علما بشارت می‌دهند که معرفت شما زیاد می‌شود این را وجود مبارک امام هفتم پدر بزرگوار کریمه اهل‌بیت فاطمهٴ معصومه(سلام الله علیهما) به هشام‌بن‌حکم فرمود در این خاندان و دوده این بزرگوار تربیت شد امام هفتم به هشام‌بن‌حکم فرمود هشام: خدا اهل عقل و معرفت را به فهم بشارت داد.

صاحبان خرد در قرآن
در سورهٴ «زمر» فرمود: ﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ ٭ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الأَلْبَابِ﴾[۲۱] فرمود: آنها که مکتبهای گوناگون را ارزیابی می‌کنند قدرت تشخیص دارند ادلّه و براهین را مقایسه می‌کنند، حرفها را می‌شنوند [و] بهترینش را برمی‌گزینند، اینها کسانی هستند که خدا هدایت ویژه به اینها داد [و] اینها صاحبان لبّ‌اند، صاحبان مغزاند. اینها را می‌گویند «لبیب» لبیب؛ یعنی کسی که دارای لُبّ است [و] لُبّ؛ یعنی مغز ﴿أُولُوا الأَلْبَابِ﴾ یعنی صاحبان مغز بعضی شستشوی مغزی [شده]اند از آنها قرآن یاد می‌کند ﴿وَأَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ﴾[۲۲] ، یعنی فؤاد و دل اینها تهی است [و] چیزی در درون ندارند بعضیها را فرمود: اینها ﴿أُولُوا الأَلْبَابِ﴾[۲۳] اند، لبیب‌اند، مغز دارند، سنگین‌اند، وزین‌اند و مانند آن. علما را قرآن به فهم بشارت می‌دهند فرمود اگر این کار را کردید توفیق معرفت پیدا می‌کنید [و] به شما علم می‌دهیم.

علم نردبان عاقل شدن
بعد وجود مبارک امام کاظم پدر کریمه اهل‌بیت(سلام الله علیهما) فرمود: این علم تازه نردبان است آدم عالم می‌شود که عاقل بشود وگرنه علم سودی ندارد [و] نردبان می‌سازد که دستش به سقف برسد؛ مهندسی کند نه مقنی‌گری این نردبان را اگر به مقنی بدهید با این نردبان به چاه می‌رود [و] اگر به مهندس بدهی با این نردبان بالا می‌رود، برق‌کشی می‌کند اگر کسی در حوزه یا دانشگاه عالم شد تازه نردبان پیدا کرده است [و] به بیان امام هفتم از این به بعد باید مواظب باشد که با این نردبان می‌خواهد دنیا تهیه کند، پول تهیه کند؛ مثل آن مقنی است که با این نردبان به چاه رفته است، یا می‌خواهد با این نردبان چیز بفهماند [و] جامعه را اصلاح کند؛ مثل آن مهندسی که با این نردبان به بالا آمده [است] وجود مبارک امام هفتم پدر کریمهٴ اهل‌بیت(سلام الله علیهما) به هشام‌بن‌حکم که از شاگردان مبرز مکتب آن حضرت است می‌فرماید: هشام بعد از اینکه ذات اقدس الهی علما را به عقل و معرفت بشارت داد، در آیه دیگر به اینها فهماند و به اینها فرمود که علم نردبان است وسیله است ﴿وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ﴾[۲۴] ، یعنی اگر کسی بخواهد عاقل بشود نردبانش علم است؛ پس عقل مهم است.

عقل، عقال شهوت و غضب
عقل آن است که آدم را عقال بکند عقل آن است که ثمره‌اش «ما عَبدَ بهِ الرّحمن وأکتَسبَ بهِ الجِنان»[۲۵] باشد. عقل شهوت و غضب را عقال می‌کند زانوبند غرایز و اغراض بد است اگر کسی عاقل شد یقیناً اهل بهشت است اما اگر کسی عالم شد در راه ‌است، نردبان دست او است؛ ببینیم با این نردبان _خدای ناکرده_ پایین می‌رود یا بالا می‌آید و وجود مبارک امیرالمؤمنین _که وجود مبارک امام کاظم(سلام الله علیهما) از سخنان امیرالمؤمنین(علیه السلام) خیلی از موارد نقل کرد در بخش دیگری نه در این قسمت_ فرمود: «رَبّ عالمٌ قَد قَتَلَهُ جَهلُه وَعِلمَهُ مَعه لایَنفَعهُ»[۲۶] ، چه بسا درس‌خوانده‌هایی که عالم‌اند ولی کشته جهل‌اند. این جهل در مقابل عقل است انسان یا عاقل است یا گرفتار جهالت، این یک تقسیم [و] آن کسی که گرفتار جهالت است، یا درس خوانده است یا درس نخوانده درس خواندن نردبان تهیه کردن است [و] از آن به بعد چگونه بهره می‌برد آن مهم است و وجود مبارک امام هفتم(سلام الله علیه) به شاگردش هشام‌بن‌حکم فرمود اگر عالم شدی بکوش که عاقل باشی و این بانو هم عالمه بود هم عاقله.
مجدداً سالروز رحلت این بی‌بی(سلام الله علیها) را گرامی می‌داریم و درگذشت این بی‌بی و رحلت این بی‌بی(سلام الله علیها) را به پیشگاه ذخیرهٴ عالم تعزیّت عرض می‌کنیم و از ذات اقدس الهی مسئلت می‌کنیم، عموم علاقه‌مندان به قرآن و عترت و همه شما خواهران را از تولّی اولیای الهی برخوردار بفرماید و از تبرّی اعدای دین متنعم بفرماید.
پروردگارا تو را به اسمای حسنایت قسم، به مجد و عظمتت قسم، به قرآن و عترتت قسم امر فرج ولی‌ات امام زمان(ارواحنا فداه) را تسریع بفرما.
نظام اسلامی مقام معظم رهبری مراجع تقلید حوزه‌های فقهی [و] فرهنگی [و] دانشگاهی را در سایهٴ قرآن و عترت حفظ بفرما.
دولت ما ملت ما [و] همه را در سایهٴ ولی‌ات حفظ بفرما.
خطر بیگانگان را به خود آنها برگردان.
این کشور صاحب عصر را تا ظهور آن حضرت از هر خطری حفظ بفرما.
ارواح مؤمنین معلّمین ما، ذوی‌الحقوق ما، پدران و مادران ما، امام راحل، شهدای انقلاب و جنگ همه را با انبیا و اولیا(علیهم السلام) محشور بفرما.
بین ما و خاندان عصمت و طهارت در دنیا و آخرت جدایی نینداز/
پایان امور همه را ختم به خیر بفرما.
«غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»

 

پاورقی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*- متن سخنرانی حضرت آیت الله جوادی آملی(دام ظله العالی) در سالروز رحلت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها)
۱ ـ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۵۷۶ ؛ «فاطمه بنت موسی بن جعفر (ع) بقم فقال من زارها فله الجنة».
۲ ـ وسائل الشیعه، ج۱۴، ص۵۷۶ ؛ «من زار قبر عمتی بقم فله الجنة».
۳ ـ بحارالانوار، ج۲۲، ص۳۴۲؛ «ان الجنة لا شوق الی سلمان من سلمان الی الجنة وان الجنة لا عشق لسلمان من سلمان للجنة».
۴ ـ بحارالانوار، ج۴۸، ص۳۱۷؛ «من زارها عارفاً بحقها فله الجنة».
۵ ـ بحار الأنوار، ج۹۹، ص۲۶۶/
۶ ـ بحار الأنوار، ج۹۹، ص۲۶۶/
۷ ـ مفاتیح الجنان، زیارت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها).
۸ ـ سورهٴ زمر، آیهٴ ۲۰، ﴿لَهُمْ غُرَفٌ مِن فَوْقِهَا غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ﴾.
۹ ـ مفاتیج الجنان، زیارت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها).
۱۰ ـ مفاتیج الجنان، زیارت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها).
۱۱ ـ بحار الأنوار، ج۲۳، ص۱۴۵/
۱۲ ـ بحار الأنوار، ج۲۳، ص۱۴۵/
۱۳ ـ مفاتیج الجنان، زیارت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها).
۱۴ ـ مفاتیج الجنان، زیارت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها).
۱۵ ـ مفاتیج الجنان، زیارت حضرت فاطمهٴ معصومه (سلام الله علیها).
۱۶ ـ ر . ک: توحید شیخ صدوق، ص۲۴۰؛ «ومعنی قد قامت الصلاة فی الإقامة أی حان وقت الزیارة».
۱۷ ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۱۵/
۱۸ ـ سورهٴ حدید، آیهٴ ۲۳/
۱۹ ـ ر . ک: کافی، ج۱، ص۱۳/
۲۰ ـ سورهٴ زمر، آیهٴ ۱۷/
۲۱ ـ سورهٴ زمر، آیهٴ ۱۷ ـ ۱۸/
۲۲ ـ سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۴۳/
۲۳ ـ سورهٴ زمر، آیهٴ ۱۸/
۲۴ ـ سورهٴ عنکبوت، آیهٴ ۴۳؛ کافی، ج۱، ص۱۳/
۲۵ ـ کافی، ج۱، ص۱۱/
۲۶ ـ نهج البلاغه، حکمت ۱۰۷/


حق تعیین حقوق بشر ، تنها از آنِ خداست(۱)



حقِّ تعیینِ حقوق بشر، تنها از آنِ خداست(بخش اول) [۱]

حقوق بشر را نمی توان صرفاً با قرارداد تدوین کرد فلسفه حقوق بشر

تدوین حقوق بشر به «منبع» مشترک نیاز دارد

آداب و عُرف و همانند آن نمی توانند منبع حقوق بشر باشند

انسان نمی تواند حقوق بشر را تعیین کند

  ۱: برای رسیدن به وحدت، باید از بند طبیعت رها شد

  ۲: برای تعیین حقوق بشر، باید نخست انسان را شناخت

  ۳: در مسائل اعتقادی، نمی توان به دانشِ خردمندان اکتفا کرد

  ۴: انسان های خود محور در برابر حق می ایستند

  ۵: باید میان نیازهای راستین و دروغین انسان فرق نهاد

  ۶: شناخت منابع حقوق بشر بدون شناخت جهان ممکن نیست

  ۷: انسان نمی تواند معیار تشخیص «نظام احسن» باشد

  ۸: این که تنها یک نفر حقوق بشر را تعیین کند، با چه اشکالاتی روبرو است؟

  ۹: اینکه قانونگذاران بشری متعدّد باشند، با چه اشکالاتی روبرو است؟

 

حقوق بشر را نمی توان صرفاً با قرارداد تدوین کرد

ممکن است برخی تصوّر کنند که می توان بدون عنایت به جهان بینی و پیوند انسان با جهان، به تدوین حقوق بشر پرداخت. حامیان همین اندیشه بودند که با صرف قرارداد میان خود، به تنظیم توافقنامه ای در بارهٴ حقوق بشر پرداختند و آن را «اعلامیهٴ جهانی حقوق بشر» خواندند. اینان، خواسته یا نخواسته، از این حقیقت غفلت ورزیدند که امضای چنین توافقنامه ای هرگز به صلاح و سود همه یا اکثر مردم جهان نیست. حق همانند آداب و رسوم و سنّت های ملّی نیست که در زمرهٴ اعتباریّات محض قرار گرفته، نزد ملّت های گوناگون، متفاوت باشد. اصولاً رسالت دین حق این نیست که به مردم فرمان دهد چه رنگ یا لباس یا چه سبک غذایی برگزینند، زیرا اینگونه امور به حسب اقلیم ها و فرهنگ های گوناگون، دارای تفاوتند. آنچه دین حق بیان می دارد شامل خطوط کلّی زندگی وزیربناهای حیات انسان، با صرف نظر از آن اختلاف هاست. این خطوط کلّی، بر خلاف آن اعتباریّات محض، هرگز با قرارداد تعیین نمی شوند، بلکه بر اساس رابطهٴ خاصّ انسان با جهان استوارند؛ رابطه ای که در هیچ سرزمینی با سرزمین دیگر متفاوت نیست.
اکنون برای تبیین این رابطه مثالی می آوریم. دین حق به انسان پیام می دهد که اگر رفتار شایسته ای داشته باشد، باران مناسب و در خور از آسمان فرو خواهد بارید:
﴿و أنْ لَو اسْتَقامُوا عَلی الطّریقةِ لأسْقَیناهُم ماءً غَدَقاً﴾[۲]
[اگر بر راه حق پایداری می کردند، بارانی فراوان نصیبشان می ساختیم.]
به دیگر سخن، گر چه عوامل طبیعی در پرورش و بارش باران مؤثّرند، ولی پیام دین آن است که انسان با اَعمال خود بر این عوامل اثر می گذارد. این سخن در بارهٴ همهٴ جوامع بشری صدق می کند.
به این ترتیب، بشر دارای رابطه ای اصیل با جهان است که مبانی اصلی آن با تفاوت زمان ها و مکان ها دگرگون نمی شود. حقوق بشر نیز مبتنی بر همین رابطهٴ پایدار است و نه بر اساسِ امور صرفاً اعتباری و قراردادی که توسّط خود انسان ها وضع می شوند و در میان جوامع گوناگون کاملاً متفاوتند.

تدوین حقوق بشر به «منبع» مشترک نیاز دارد
همانگونه که تدوین قوانین داخلی یک کشور باید بر پایهٴ یک قانون اساسی واحد انجام پذیرد، برای تدوین حقوق بشر نیز به یک قانون اساسی جهانی نیازمندیم. در این قانون اساسی، چهارچوب و خطوط کلّی برای وضع قوانین تعیین می گردد. مثلاً هنگامی که بخواهیم مباحثی همچون حقوق زن، حقوق کارگر، و حقوق پناهندگان را تنظیم کنیم، ناچاریم که نُخست اصول اساسی حاکم بر حقوق بشر را که این مباحث زیر مجموعه های آنند تدوین سازیم. این اصول کلّی که در قاموس حقوقی «منبع» نامیده می شوند، هنگامی می توانند زیربنای تنظیم حقوق بشر گردند که نزد همهٴ مردم جهان، با صرف نظر از اختلافشان در آداب و رسوم و نژاد و رنگ و … پذیرفته شده باشند. در غیر این صورت، اگر مبانی حقوقی را از منابع خاص استنباط نماییم، این اصول و مواد حقوقی به راستی تضمین کنندهٴ آرمان ها و نیازهای همهٴ بشر نیستند و تنها پاسخگوی نیازهای همان گروهی اند که بدان منابع مخصوص اعتقاد دارند.

آداب و عُرف و همانند آن نمی توانند منبع حقوق بشر باشند
همه بر این نکته اتّفاق دارند که بشر به قانون نیازمند است. امّا روشن است که نیاز به قانون، تنها یک «علّت قابلی» است و نمی توان آن را به منزلهٴ یک منبع دانست تا بتوان به چشم یک قاعدهٴ کلّی به آن نگریست. همانگونه که نمی توان مسائل علم پزشکی را از خود بیماری اخذ کرد، مسائل حقوق بشر را نیز نمی توان از صرف نیاز جامعهٴ بشری به قانون استنباط کرد.
اکنون باید دید که آیا آنچه بسیاری از حقوقدانان غیر اسلامی به عنوان منبع حقوق برگزیده اند، یعنی عُرف و آداب و سنّت های بشری، می توانند منبع حقوق باشند. در مباحث پیش گفته شد که منبع حقوق بشر باید مشترک بین آنها باشد؛ و نیز بیان شد که حق یعنی اَمر پایدار. بدیهی است که منبع حق نیز باید اَمری پایدار و ثابت باشد. عرف و عادت ها و سنّت ها و رسوم بشری، هیچ یک از این دو ویژگی را ندارند: نه مشترک بین همگانند و نه پایدار. مردم هر نقطه ای از زمین دارای فرهنگ و عرف ویژهٴ خودند. گاهی میان عرف های جوامع گوناگون، تفاوت نفی تا اثبات است. ویژگی های جغرافیایی و اقلیمی بر سنن بشری تأثیر فراوان دارند، چه رسد به خصوصیّات فکری و اعتقادی. مردمی که در یک منطقهٴ سردسیر زندگی می کنند، در مورد مقرّرات حقوقی همانگونه نمی اندیشند که مردم ساکن در مناطق گرمسیر.
امّا می دانیم که حقوق بشر باید برای همهٴ مردم جهان پیامی یکسان و اصیل داشته باشد. پیداست که چنین قانونی نمی تواند نشأت گرفته از آن منبع مختلف یا متغیّر با آن خصوصیّات باشد. شاید پرسیده شود: «پس ویژگی های خاصّ هر ملّت و آداب و رسوم و عرف آن هیچ نقشی در عرصهٴ حقوقی ندارند؟» در پاسخ باید گفت که اینها در قانون عادی و بومی در چگونگی اجرای قانون تأثیر بسزایی دارند، ولی در تدوین و تفسیر قانون مشترک مؤثر نیستند به بیان دیگر، این عوامل در تنظیم مقرّرات سهیمند، امّا در تدوین قانون اسلامی و مشترک سهمی ندارند. حتّی اگر بپذیریم که در بسیاری از کشورها بتوان از تفاوت های فرهنگی و عرفی در میان گروه های گوناگون، با قدری تسامح صرف نظر کرد، ولی در عرصهٴ حقوق بین الملل هرگز چنین کاری میسّر و رَوا نیست.
عرف و سنّت، بیرون از قلمرو جان انسان جای دارند و مربوط به ساحت درونی حیات بشر نیستند. هیچ دانشور صائب رأیی ادّعا نمی‏کند که آداب ورسوم وعرف جزئی از جان انسانند. اشتباه برخی از پیامداران بشری همین بوده که بشر را به وسیلهٴ اموری بیرون از محدوده‏های روح وی تفسیر کرده‏اند واز اینرو تغییراتی‏که می خواستند در جهان پدید آورند، به همان محور بیرونی محدود شده است. یکی از پیامدهای چنین تفسیری آن بود که «اقتصاد»، پایه و نهاد زندگی انسان در نظر گرفته شد؛ و نه «اندیشه و اعتقاد» او.
ریشهٴ مطالب گفته شده در دل این اصل مهم نهفته است که خوبی و بدی از اعتباریّات محض نیستند که با عرف و عادت شناخته شوند. دیگران می پندارند خوب آن است که از چشم عُرف جامعه خوب باشد، امّا اسلام چیزی را خوب (معروف) می شمارد که نزد عقل و وحی به رسمیّت شناخته شده باشد. در منطق قرآن، هر چیز و هر کس که مورد پسند عقل و وحی نباشد، زشت و منکر است. از اینرو ویژگی مهمّ مؤمنان آن است که مردم را به معروف فرا می خوانند و از منکر باز می دارند. امّا منافقان کسانی اند که منکر را رواج می دهند. قرآن در مورد آنان چنین تعبیری دارد:
﴿یَأمُرون بالمُنْکَر و یَنْهَونَ عَن المَعروفِ و یَقبِضُونَ أیْدیَهم﴾[۳]
[مردم را به انجام منکر فرا می خوانند و از معروف باز می دارند و دستان خود را فرو می بندند و برای دستگیری از جامعه پهن و باز نمی کنند.]
طبق این تعبیر، دست منافقان برای کمک به جامعه باز نیست. یعنی آنان نمی توانند در تدوین حقوق بشر به انسان ها کمک کنند، زیرا چیزی را به عنوان منبع برگزیده اند که شایستهٴ این عنوان نیست. در حقیقت، آنان بر اساس این منبع، یعنی عرف و سنّت ها و رسوم اجتماعی، اموری را معروف می شمارند و بدانها امر می کنند که آن امور در واقع منکرند؛ و به همین دلیل در تدوین حقوق بشر دستشان در واقع بسته و قوانین ساختهٴ آنها فاسد است، گر چه خود می پندارند که صالحند:
﴿و هُم یَحْسَبون أنَّهم یُحْسِنونَ صُنْعاً﴾[۴]
[آنها می پندارند که نیکو کاری می کنند.]

انسان نمی تواند حقوق بشر را تعیین کند
تا اینجا گفته شد که حقوق بشر نیازمند منبعی مشترک است. اکنون نوبت پاسخگویی به این پرسش است که آیا انسان می تواند این منبع مشترک را بشناسد و بر اساس آن حقوق بشر را تعیین سازد. در این بخش، بر آنیم که طیّ چند عنوان، پاسخ منفی این سؤال را تبیین کنیم.
۱: برای رسیدن به وحدت، باید از بند طبیعت رها شد
نخستین گام در تبیین پاسخ پرسش بالا، عنایت به این اصل مسلّم است که انسان ها، طبیعتاً، با یکدیگر اتّحاد و هماهنگی ندارند. آنچه اکنون سبب اشتراک میان انسان های جهان شمرده می شود، اسباب و ابزارهای مادّی است؛ و روشن است که مادّه محور و مایهٴ کثرت و اختلاف است و نه وحدت و اتّحاد. حتّی اگر بانیان حقوق بشر توفیق یابند که همهٴ منابع مادّی جهان را میان همگان به تساوی تقسیم کنند، باز میان آنها وحدت حاصل نمی شود. زیرا همین منابع، خود، سبب اختلاف و کثرتند. تا زمانی که انسان، یعنی همین مجموعهٴ گرفتار در بند کثرت، به وحدت نرسد، نمی تواند به آن منبع مشترک برای حقوق بشر دست پیدا کند؛ چرا که از کثرت، وحدت بر نمی خیزد. تنها عامل دستیابی انسان به وحدت، آن است که از بند طبیعت و مادّه برهد. این ناشدنی است که انسان ها با همین تعلّقات مادّی بتوانند در منبع حقوق با یکدیگر به تفاهم و وحدت دست یابند. انسان ها هر چه به دنیا نزدیک تر شوند، بیشتر به اختلاف می گرایند و هر چه رنگ خدایی شان افزون تر گردد، بیشتر به وحدت رو می کنند.
از سوی دیگر، می دانیم که انسان جز در پرتو وحی از کثرت مادّه رها نمی شود. پس انسان، در بستر اختلاف ها و کثرت های مادّی، توانایی شناخت و تنظیم حقوق واحد و مشترک بشر را ندارد.

۲: برای تعیین حقوق بشر، باید نخست انسان را شناخت
در گام دوم، باید عنایت داشت که هیچکس بدون شناخت یک موضوع نمی تواند پیرامون آن به بحث و گفتگو بنشیند. سخن گفتن از حقوق بشر نیز بدون شناخت موضوع آن، یعنی انسان، شدنی نیست. بدون معرفت نسبت به انسان، نمی توان به او فرمان داد که به احکامی تن دهد و نیز نمی توان برای وی حقوقی را ترسیم ساخت. تعیین حکم و حق، هر دو، برای آن است که انسان با پیمودن طریقی که از این میان می گذرد، به مقصد برسد. اکنون باید پرسید که بدون شناخت انسان، آیا مقصد او را می توان فهمید تا طریق وصول بدان را معیّن ساخت ؟
کسانی که دست به تدوین حقوق بشر زده اند، هرگز خود را نشناخته اند؛ و این در حالی است که گذشته از خود آنها، نژادها و گروه های انسانی دیگری نیز در جهان به سر می بَرند. دست زدن به چنین کاری بدون دستیابی به شناخت خود و دیگر گروه های بشری، یا از آنروست که اینان به جهل خود واقف نیستند و یا در اثر تمایل غریزی کالای زودگذر طبیعت تجاهل می نمایند. اگر از این افراد بپرسید که بشر چه گذشته ای داشته، آینده اش چیست، و در چه راهی باید گام بردارد، هرگز پاسخ مناسبی به شما نخواهند داد. شیوهٴ زندگی اینان، خود، بهترین دلیل جهل آنان به پاسخ این پرسش هاست. با این حال، ایشان چگونه می توانند برای همهٴ انسان ها، با این تنوّع و پراکندگی همه جانبه شان، قانون تنظیم کنند؟

۳: در مسائل اعتقادی، نمی توان به دانشِ خردمندان اکتفا کرد
بنای عقلا و دانش خردمندان همواره و در هر موضوعی حجّت و دلیل قطعی نیست. از مواردی که دانش خردمندان در حیطهٴ مسائل آن کفایت نمی کند، مسائل مربوط به جهان بینی است. خردمندان در تشخیص موضوعاتِ احکامِ اعتقادی، می توانند نظر دهندو آراء شان در این زمینه حجّت است. امّا تعیین منابع و استنباط مبانی حقوق بشر یک مسألهٴ اعتقادی و مربوط به جهان بینی است؛ از اینرو خردمندان جهان نمی توانند به صرف آنکه عاقل و دانشورند، رأی خود را در باب منابع حقوق بشر حجّت بدانند. از سوی دیگر، نمی توان آن دسته از مسائل مربوط به حقوق بشر را که مورد پذیرش خردمندان نباشد، تنها به همین دلیل مردود و ناپذیرفتنی دانست.
این خردمندان که صرفاً نظر خویش را در مسائل حقوق بشر حجّت می دانند، همانهایند که قرآن ایشان را سفیه می خواند:
﴿وَ مَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ ابراهیمَ إلاّ مَن سَفِهَ نَفْسَه﴾[۵]
[جز انسان بیخرد کیست که از دین ابراهیم (علیه السلام) روی بگرداند؟]
قرآن، در این سخن، آنان را واقعاً سفیه می شمارد، نه آنکه بخواهد ایشان را به دشنام و ناسزا بگیرد. در دیدگاه اسلامی، عقل آن است که خداوند با آن پرستش می شود: «العقلُ ما عُبِدَ به الرَّحمنُ»[۶] . عکس نقیض این سخن آن است که آنچه خداوند با آن پرستش نشود، به راستی عقل نیست. به همین دلیل، قرآن کسانی را که از دین ابراهیم (علیه السلام) روی گرداندند، نادان و سفیه می شمارد. آیا خردمندانه است که وظیفهٴ بزرگ تعیین منابع حقوق بشر را بر عهدهٴ دانش و خِرد عاقلان، به صرف عاقل بودنشان واگذاریم، در حالی که قرآن دانشمندانِ رویگردان از شریعت را سفیه می شمارد؟
البتّه انکار نباید کرد که اینان سخنانی شیرین و دلکش بر زبان می رانند و دل ها را به سوی خویش جلب می کنند. حتّی چهره و اندام ظاهری آنها نیز دلفریب و گیراست؛ امّا باید عنایت داشت که اینان از درون تهی اند. قرآن کریم به پیامبر بزرگوار خویش (صلی الله علیه و آله و سلم) در این مورد هشدار می دهد تا دیگران نیز هوشیار باشند:
﴿و إذا رَأَیتَهُم تُعْجِبُکَ أجْسامُهُم و إنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِم﴾[۷]
[آنگاه که ایشان را می بینی، کالبدهاشان تو را شگفت زده می سازد و زمانی که سخن می گویند، به سخنانشان گوش فرا می دهی.]
به این ترتیب، عقل اگر تنها به معنای دانش و خِرَد باشد، امّا با اعتقاد به آیین الهی همراه نگردد، سفاهت و نادانی است و در حقیقت عقل نیست. از اینرو نمی توان در شناخت هیچ مسأله ای به دارندگان چنین عقلی چشم دوخت؛ بویژه در شناخت منابع حقوق بشر که مسأله ای اعتقادی است و عُقَلا، به صِرف عاقل بودن، نمی توانند در مورد آن ابراز رأی کنند.

۴: انسان های خود محور در برابر حق می ایستند
هنگامی که از توان انسان در تعیین منابع حقوق بشر سخن می رود، باید به این نکته نیز عنایت داشت که بسیاری از انسان هایی که در پی شناخت و تعیین منابع حقوق بشر بر آمده اند، از آفتِ بزرگِ «خود محوری» و «هوا پرستی» مصون نیستند. اگر انسانی خود محور باشد، بی تردید در برابر حق‏می ایستد و اگر بتواند، لباس باطل بر آن می پوشاند و یا باطل را حق جلوه می دهد. خود محوران اگر نتوانند چنین مغالطه کنند،می‏کوشند تا اصلاً حق‏برمردم عرضه‏نشود. این همان‏کاری‏است که دانشمندانِ یهودی می کردند. قرآن کریم، این هر دو کار وارونه ساختن حق یا فرو پوشاندن آن را به این گروه نسبت می دهد:
﴿لا تَلْبِسُوا الحَقَّ بِالباطِل و تَکْتُمُوا الحَقَّ﴾[۸] .
گر چه اسرائیلیان در این کار ماهر بوده اند، ولی دیگران نیز در این مسیر گام ها برداشته اند. همهٴ آنها که شبهه ای در میان مردم می پراکنند تا خدا زدایی کنند و جامعه را از یاد دین دور سازند، در همین مسیر قدم بر می دارند.
پیروی از هوای نفس، انسان را بدانگونه از حق باز می دارد که هم از حقّ نظری محروم می ماند و هم از حقّ عملی؛ یعنی نه حق را می فهمد و نه به آن عمل می کند. حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
«إنّ أخْوَفَ ما أخافُ علیکم إثنان: اتّباعُ الهَوی و طولُ الأَمَل. فأمّا اتّباعُ الهَوی فَیَصُدُّ عَنِ الحَقِّ و أمّا طولُ الأَملِ فَیُنْسِی الآخِرةَ»[۹]
[از میان آنچه بدان گرفتار می شوید، از دو چیز بیشتر می ترسم: پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و دراز/ اوّلی سبب بازداشتن و انصراف حق؛ و دومی مایهٴ فراموشی آخرت است.]
البتّه از یاد نباید بُرد که انسان گر چه طبعاً خود خواه است، امّا فطرتاً خداخواه است. جنگ میان خودخواهی طبع و خداخواهی فطرت همواره برقرار است. بیشتر مردم به حسّ و طبع خود مأنوس ترند و از اینرو خودخواهی آنان برخداخواهی شان چیره می گردد. پیدایش گروه ها و حزب ها و دسته ها نیز بیشتر از همین روست. در چنین حزب هایی، هر کس یافته ها و بافته های خود را دوست دارد و نتیجهٴ برداشت های خویش را می پرستد:
﴿کلُّ حِزبٍ بما لَدَیْهِم فَرِحون﴾[۱۰]
[پیروان هر حزب به یافته های خود شادند.]
و در قیامت به جرم خودخواهی و از خود راضی بودن کیفر می بیند و در بارهٴ چنین کسی گفته می شود:
﴿إنّه کان فی أهلِهِ مَسروراً﴾[۱۱]
[او در میان کسانش شادمان بود.]
قرآن بارها به خودکامگان، از یهودیان و مسیحیان گرفته تا دیگران، هشدار می دهد که نظام هستی بر پایهٴ هوس های آنها استوار نیست:
﴿لَیسَ بِأمانِیّکم﴾[۱۲]
به این سان، قرآن به ما تعلیم می دهد که جهان آفرینش مسیر خدایی خود را طی می کند و ما تلاشگرانی هستیم که در این دریای عظیم آفریده شده ایم تا غوّاصی کنیم و گوهر بر آوریم. اگر به بیراهه رویم و تن به موج مخالف سپاریم، غرق می شویم و پیکر بی جانمان، فرعونانه، عبرت دیگران خواهد گشت.

۵: باید میان نیازهای راستین و دروغین انسان فرق نهاد
یکی دیگر از مطالبی که روشنگر ناتوانی انسان در شناخت و تعیین منابع حقوق بشر است، همین است که او معمولاً بر نیاز خود و جامعه تأکید می کند، بی آن که حریم نیازهای گوناگون و راستی و ناراستی آنها را بشناسد. در بسیاری از مآخذ و آثار حقوقی، بر اصلِ نیاز جامعه تأکید شده است، امّا به تفاوت بین درست و نادرست او عنایت نشده است.
نیاز انسان نیز همانند «فجر» گاهی صادق است و گاه کاذب. تنها یک متخصّص می تواند مرز این دو را از یکدیگر باز شناسد. تشخیص دو نوار سپید و سیاه [خیط أبیض و أسود] بر عهدهٴ یک افق شناس ماهر است، همانگونه که بازشناختن تشنگی راستین یا ناراست یک بیمار بر عهدهٴ پزشک معالج اوست. بیماری که به تازگی از انجام عمل جرّاحی فراغت یافته، سخت احساس تشنگی می کند، امّا پزشک او می داند که این نیاز دروغین است. در مسائل مربوط به حقوق بشر نیز بسیاری از نیازهای جامعه از همین گونه اند؛ و باید آن کس که انسان را با همهٴ جنبه هایش به خوبی می شناسد، کارشناسانه نظر دهد که کدامیک از این نیازها راستین و کدامیک دروغینند.

۶: شناخت منابع حقوق بشر بدون شناخت جهان ممکن نیست
بشر گذشته ای بس طولانی را پشت سر نهاده و آینده ای مبهم و پُر رمز و راز را پیش رو دارد. کسی که می خواهد در بارهٴ بشر حکمی صادر کند، باید گذشته و آیندهٴ جهان و انسان را خوب بشناسد و بداند که میان بشر و جهان چه رابطه ای برقرار است. انسان موجودی نیست که به تنهایی و بدون پیوند با اجزای دیگر نظام هستی، زندگی کند. برای شناخت راستین چنین موجودی، بی تردید باید آن اجزای دیگر را نیز بازشناخت و مجموعهٴ سیر و سرگذشت هر یک را دانست. در تبیین حقوق بشر که مستلزم صدور حکم راجع به بشر است، چنین معرفتی اکیداً مورد نیاز است؛ معرفتی که انسان هرگز نمی تواند به وجه کامل آن را پیدا کند.

۷: انسان نمی تواند معیار تشخیص «نظام احسن» باشد
هنگامی که انسان به تعیین و تنظیم حقوق بشر همّت بگمارد، بدیهی است که خود را ملاک و معیار شناخت سره از ناسره و ارزش از ضدّ ارزش خواهد دانست. امّا روشن است که انسان نمی تواند معیار تشخیص نظام احسن باشد، زیرا همهٴ جهان برای انسان های عادی آفریده نشده و آنها تنها بعضی از عضوهای بی شمار جهان آفرینش اند. اگر انسان عادی به تنهایی بخواهد محور نظام احسن را تعیین کند، هر چه را که با خواسته ها و آرزوهایش سازگار باشد بر می گزیند و جز آن را کنار می نهد، بی آن که به مصالح و منافع دیگر موجودات جهان هستی توجّه ورزد.
آنچه گفتیم بدان دلیل است که انسان از ساختمان درون خود نیز بی خبر است، چه رسد به این که حقایق بیرون از خویش را تماماً دریابد. آنان که دانشمند ترند، در این زمینه بیشتر اظهار ناتوانی می کنند، زیرا راه بیشتری را پیموده اند و می دانند که شناخت بشر و جهان تا چه اندازه دشوار است.

۸: این که تنها یک نفر حقوق بشر را تعیین کند، با چه اشکالاتی روبرو است؟
در واپسین گام جهت تبیین ناتوانی انسان در تعیین منابع حقوق بشر، بجاست که ایرادات وارد بر قانونگذاری انسان را از دریچهٴ «وحدت یا تعدّد قانونگذار» ملاحظه کنیم. اگر قانونگذاری در باب حقوق بشر به انسان سپرده شود، ممکن است دو حالت پیش آید: یا قانونگذار یک نفر است و یا قانونگذاران متعدّدند. در این بخش، به اشکالات وارد بر حالت اوّل می پردازیم.
سؤال اساسی آن است که چرا این فرد صلاحیت قانونگذاری برای همهٴ بشر را یافته است. آیا این صلاحیّت نشأت گرفته از قدرت و سلطهٴ اوست؟ اگر چنین باشد، آنگاه اصول قانونگذاری را باید به طاقِ فراموشی زد! زیرا اساساً وضع قانون برای مبارزه با ستم و از میان بردن ظلم و زور است. با این حال، چگونه می توان گفت که هر کس سلطه پیدا کند،حقّ قانونگذاری دارد و دیگران ناچار به پذیرش قانون وضع شده از طرف او هستند؟
از این گذشته، آیا یک نفر از آن مایه دانش و آگاهی بهره دارد که بتواند به وضع قانون بپردازد؟ مگر تدوین قانون برای تأمین امنیّت و نظم و آزادی و عدل نیست؟ به منظور تحقّق چنین آرمانی، باید هم موادّ قانونی، همسو با این هدف تنظیم شوند و هم پاداش و کیفرهای پیش بینی شده در آن، با چنین هدفی هماهنگ گردند. قانون تنها جنبهٴ دستوری ندارد تا با تحکّم و فرمان، جامعه را بدان اهداف برساند. قانون نیاز به ضمانت اجرا دارد؛ و این ضمانت جُز با گنجاندن پاداش و کیفر مناسب در متن قانون، حاصل نمی گردد. از سوی دیگر، جهل و نادانی یک نفر آنقدر گسترده است که هر گز مجال وصول به چنین هدفی را به او نمی دهد. یک نفر، اگر چه از نوابغ هم باشد، دانش تنظیم چنان موادّ و چنین پاداش و کیفری را ندارد. حتّی آنگاه که دانش او چنین زمینه ای را فراهم سازد، سهو و نسیان به سراغ او می آید و سدّی می شود در برابر تنظیم یک قانون مناسب. مشکل به همین جا پایان نمی یابد. اگر یک نفر در تنظیم قانون برای موارد خاص توفیق یابد، آنقدر گرفتار انگیزه های روانی و حبّ و بغض های شخصی است که به هنگام تطبیق اصول، آگاهانه یا ناخود آگاهانه، حق را از یاد می بَرد، یعنی همان اصول صحیح را در بستر موادّ و تبصره هایی جاری می سازد که سود خود وی و بستگان و آشنایان و همفکرانش را برآورده سازد.
گذشته از این هر سه مشکل یعنی جهل، سهو و ناتوانی در تطبیق ، آنگاه که زمان اجرای قانون فرا می رسد، نیز انسان با مانعی بزرگ روبروست، یعنی گرفتار تمایلات و خواست های نفسی و دوستی ها و کینه های شخصی است. همچنین، باید دید که انسان تا چه اندازه می تواند در قلمرو حیات انسان های دیگر تصرّف کند و به عنوان مجازات و کیفر، تنبیهاتی نسبت به آنها روا دارد. آیا این تنبیهات می تواند تا مرز اعدام و سلب حیات دیگران پیش رود یا به مراتب پایین تر از آن محدود می گردد؟

۹: اینکه قانونگذاران بشری متعدّد باشند، با چه اشکالاتی روبرو است؟
در بخش پیش، به چهار مانع فرا روی قانونگذار منفرد بشری پرداختیم. اکنون به نقدِ تعدّد قانونگذاران بشری می پردازیم.
بر اهل نظر پوشیده نیست که اشکالات چهارگانهٴ مذکور در بخش پیش، ویژهٴ یک انسان نیست، بلکه مربوط به همهٴ انسان های غیر معصوم است. از اینرو، تمام آن اشکال ها در اینجا نیز وارد است. از این گذشته، در این حالت، مشکل اختلاف نظر میان قانونگذاران به مشکلات دیگر افزوده می شود. در اینجاست که به ناچار هر چه را مورد پذیرش اکثریّت باشد، قانونی می شمارند. امّا روشن است که این راه حلّ اضطراری هرگز عاقلانه و عادلانه نیست، زیرا تأمین کنندهٴ خواست ها و آرمان های گروه بی شماری از افراد نخواهد بود، خواه آنها که مخالف آن قانونند و خواه آنان که به دلیل نا آگاهی یا عذرهای دیگر در تصمیم گیری راجع به آن قانون شرکت نداشته اند. از این فراتر، چرا نسل های پسین باید به همان قانونی تن دهند که روزی بدون حضور آنها و توسّط نسل های پیشین وضع شده است؟
بی گمان، در پاسخ گفته می شود که ضرورت های اجتماعی چنین وضعیّتی را ایجاب می کنند، زیرا نمی توان همزمان، نظر یکایک افراد را تأمین کرد و برگزاری دو باره و چند بارهٴ همه پرسی ها کاری است مشکل که معمولاً هماهنگی و ثبات نظام اجتماعی و سیاسی را به خطر می اندازد. پاسخ متقابل این است که چنین مشکلی زاییدهٴ انتخاب شیوه ای نادرست و مبنایی غیر الهی در وضع قانون است و بدون تغییر این مبنا، رفع مشکل ممکن نیست. از اینرو، در مجموع می توان به این نتیجه رسید که قانونگذاری از سوی انسان، در هر دو صورت مذکور، با ایرادهای فراوان روبرو است.

پاورقی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ - کتاب « فلسفه حقوق بشر»، خلاصه صفحات ۸۹-۱۰۲
۲ ـ جن، ۱۶/
۳ ـ توبه، ۶۷/
۴ ـ کهف، ۱۰۴/
۵ ـ بقره، ۱۳۰/
۶ ـ نگاه شود به: کافی، ج ۱، ص ۱۱، روایت‌۳ .
۷ ـ منافقون، ۴/
۸ ـ بقره، ۴۲/
۹ ـ نهج البلاغه، خطبه ۴۲، ص ۱۹/
۱۰ ـ روم، ۳۲/
۱۱ ـ انشقاق، ۱۳/
۱۲ ـ نساء، ۱۲۳/


حق تعیین حقوق بشر ، تنها از آنِ خداست(۲)



حقِّ تعیینِ حقوق بشر، تنها از آنِ خداست(بخش دوم)[۱]

قانونگذاری، حق خداوند است و بس فلسفه حقوق بشر

   ۱: رفع ایرادهای مزبور از قانونگذاری الهی 

   ۲: اَمر مشترک میان همهٴ انسان ها، فطرت الهی است 

   ۳: منبع ارجمندتر از فطرت، وحی است 

   ۴ : دو بُرهان در اثبات حقّ قانونگذاری برای خداوند 

   ۵ : برهان های قرآنی در اثبات حقّ قانونگذاری برای خداوند 

   ۶: خداوند، هستِ محض است

   ۷: حق هر موجود محدود را باید «حقّ محض» عطا کند 

آیا معصومان (علیهم السلام) حقّ قانونگذاری دارند؟ 

 
قانونگذاری، حق خداوند است و بس
اکنون باید دید که آیا ایرادهایی که بر قانونگذاری بشر واردند، متوجّه قانونگذاری الهی نیستند. بررسی این مسأله همراه با ذکر استدلال های ناظر به لزوم وضع قانون از منبع وحی، محتوای این بخش را تشکیل می دهد.

۱: رفع ایرادهای مزبور از قانونگذاری الهی
هیچیک از اشکال های پیشگفته [ در مقاله  «حق تعیین حقوق بشر، تنها از آن خداست ۱»] متوجّه قانونگذاری الهی نیستند. از سویی، در حریم دانش خداوند هرگز جهل راه ندارد. قرآن در خصوص علم خداوند می فرماید:
﴿لا یَعْزُبُ عَنهُ مثقالُ ذَرَّةٍ فی السَّمواتِ و لا فِی الأرضِ﴾[۲]  [هیچ چیز در آسمان ها و زمین بر او پوشیده نیست.]
از سوی دیگر، سهو و فراموشی هم در گسترهٴ علم خداوند راه ندارد. ذاتی که عین شهود و علم حضوری است، محال است که نسبت به چیزی جاهل باشد یا آن را فراموش کند، زیرا جمع میان حضور و غیاب؛ یا علم و جهل هرگز ممکن نیست. قرآن می فرماید:
﴿وَ ما کانَ رَبُّک نَسِیّاً﴾[۳]  [پروردگار تو هیچ چیز را فراموش نمی کند.]
همچنین گرفتاری در بند حبّ و بغض ها و کینه ورزی ها نیز از خداوند دور است. پروردگاری که آفریدگار انسان است و به او حقّ حیات بخشیده، بسی بهتر از خود او می داند که مصالح او کدامند. بدین سان، خداوند هم در وضع قانون و هم در تعیین پاداش ها و کیفرهای قانونی، تا هر حدّ و مرزی که باشد، مُحِقّ و سزاوار است.

۲: اَمر مشترک میان همهٴ انسان ها، فطرت الهی است
در بخش سوّم از همین فصل بیان شد که عرف و آداب و سنن و رسوم و مانند اینها نمی توانند منبع حقوق باشند، زیرا دارای دو ویژگی «اشتراک میان همهٴ انسان ها» و «پایداری» نیستند.
اکنون نوبت بدان می رسد که اَمر مشترک میان همهٴ انسان ها تبیین گردد:
ما برآنیم که همهٴ انسان ها می توانند در کنار یکدیگر زندگی صلح آمیز و دوستانه ای داشته باشند. این از آنروست که در میان همهٴ افراد بشر یک جهت مشترک و پایدار وجود دارد. همین جهت است که می تواند خوشبختی بشر را تضمین سازد و رفاه راستین انسان را تأمین کند. قرآن این جهت مشترک را «روح» می نامد و بیان می کند که این روح دارای فطرت الهی است.
در فرهنگ قرآن، بهرهٴ طبیعی بدن به «خاک» نسبت داده شده است که همهٴ مذمّت ها و نکوهش ها متوجّه آن است. در نزدیک به ۶۰ مورد، قرآن کریم انسان را نکوهش کرده است. هر جا سخن از نکوهش و مذمّت انسان در میان است، گفتگو از انسانی است که از خاک آفریده شده است. امّا هر جا از کرامت و بزرگی انسان سخن می رود، گفتگو در بارهٴ انسانی است که مسجود فرشتگان و جانشین خدا در زمین است. یعنی همانگونه که نکوهش ها به طبیعت انسان تعلّق دارد، همهٴ ستایش ها نیز به روح و فطرت باز می گردد.
از دید قرآن مجید، این اصل مشترک، یعنی فطرت، دارای سه ویژگی است: نخست این که خدا را می خواهد و بس؛ دوم اینکه در همهٴ آدمیان به ودیعه نهاده شده است؛ و سوّم آنکه از گزند هر گونه تغییر و تبدیل در اَمان است. در قرآن آمده است:
﴿فِطْرَتَ اللهِ الّتی فَطَرَ النّاسَ عَلیها لا تبدیلَ لِخَلْقِ اللهِ﴾ [۴] [از فطرت الهی پیروی کن که خداوند مردم را بر پایهٴ آن آفریده است. آفرینش خدا تغییر نمی پذیرد.]
در اینجا نباید گمان کرد که چون «فَطَر» فعل ماضی است، تنها بر زمان گذشته دلالت دارد؛ بلکه این حقیقتی است که همهٴ زمان ها را در بر می گیرد، زیرا در ادامهٴ آیه به وسیلهٴ «لا» ی نفی جنس، هر گونه تبدیل و تغییر در آفرینش پروردگار نفی شده است.
بدین سان، روشن است که آنچه می تواند به عنوان اصلِ مشترک میان همهٴ انسان ها پذیرفته گردد، فطرت الهی است. از اینرو در تعیین و شناخت منابع حقوق بشر جز به همین اصل مشترک نمی توان اعتماد کرد و هرگز نباید بر مایه هایی از وجود انسان که به طبیعتِ او باز می گردند، تکیه ورزید. وقتی که این اصل پذیرفته شود، روشن می گردد که وضع کنندهٴ حقوق بشر موجودی است که این فطرت را برنهاده و آن را می شناسد.

۳: منبع ارجمندتر از فطرت، وحی است
دیدیم که قرآن کریم اصل مشترک میان همهٴ انسان ها را فطرت آنها دانسته و به عنوان منبعی ارجمند بدان ارزش بخشیده است. ولی ارزشمند تر از فطرت، وحی است، زیرا گر چه فطرت کاشف است، امّا وحی هم کاشف است و هم منکشف.
به همین دلیل، قرآن کریم به همه، از جمله پیامبران الهی، دستور می دهد که از سوی خود قانونی را وضع نکنند و گوش به منبع وحی فرا دهند. آنگاه که در بارهٴ پیامبران وضع چنین باشد، تکلیف نوابغ و دیگر انسان های برجسته نیز روشن است. پیامبر با آن که از همهٴ موهبت های طبیعی بهره مند است و با سرچشمهٴ وحی نیز پیوند دارد، حقّ قانونگذاری برای مردم را ندارد. در قرآن به پیامبر گفته شده است:
﴿لا تُحَرّکْ به لِسانَکَ لِتَعْجَلَ به إنّ عَلَینا جَمْعَهُ و قُرءانَهُ﴾[۵] [شتاب آلوده، به قرائت قرآن زبان مگشا؛ که ما، خود، قرآن را گرد آورده، بر تو فرا می خوانیم.]
این خطاب بدان معناست که پیامبر نباید پیش از دریافت وحی، زبان به سخن بگشاید. البتّه پیامبر بزرگوار نیز بدین شیوه رفتار کرد و از اینرو خداوند در بارهٴ وی می‏فرماید:
﴿ما یَنْطق عن الهَوی إن هُوَ إلاّ وَحْیٌ یُوحی﴾[۶] [بر پایهٴ خواست خود سخن نمی گوید؛ بلکه هر چه می گوید وحی الهی است که فرو فرستاده شده است.]
امام امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز تأکید فرموده است که نباید جاهلانه سخن گفت:
 «لا تَقُولوا بِما لا تَعْرِفُونَ. إنَّ أکْثَرَ الحَقِّ فیما تُنْکِرونَ»[۷] [آنچه را که نمی دانید، بر زبان مرانید. حق های بسیاری اَند که شما آنها را نمی دانید و نمی شناسید.]
این، بیانی رسا برای اخطار به قانونگذاران بشری است و به آنها هشدار می دهد که شما حقّ قانونگذاری ندارید، زیرا چه در زمینهٴ حقّ نظری و چه در عرصهٴ حقّ عملی، حقایق بسیاری را نمی دانید؛ پس چگونه می توانید حقوق بشر و قوانین شایسته ای وضع کنید!

۴ : دو بُرهان در اثبات حقّ قانونگذاری برای خداوند
گر چه پیشتر به برخی از موادّ بُرهان های اقامه شده در این مورد اشاره کرده ایم، لیکن برای رعایت ترتیب و توالی بحث، دو برهان از بَراهین یاد شده را در اینجا می‏آوریم.
بُرهان نخُست انسان دارای ارتباطی تنگاتنگ با هستی بخش خود است. این ارتباط تنها محدود به آفرینش آغاز انسان نیست، بلکه پس از خلقت نیز او همواره در بستر این رابطهٴ نزدیک زندگی می کند. از اینرو بشر برای طیّ راه تکاملی خود نیازمند ارتباط با پروردگار است و نمی تواند به خودی خود در این مسیر پیش رود. نتیجه آن که تعیین حقوق بشر که گامی از گام های همین مسیر تکاملی است باید از سوی همان مبدأ هستی بخش صورت پذیرد.
برهان دوم مقدّمه تعیین حقوق بشر این است که انسان و نیازهای او را بشناسیم. شناخت این نیازها مستلزم داشتن اطّلاعات کامل در مورد اَبعاد گوناگون حیات انسان است. روشن است که تنها خدا به همهٴ این ابعاد آگاه است، زیرا هم «غیب» گذشته و آیندهٴ جهان را می داند و هم به «شهادتِ» جهانِ موجود احاطه دارد. از اینرو تنها خداوند است که می تواند به تعیین حقوق بشر بپردازد.

۵ : برهان های قرآنی در اثبات حقّ قانونگذاری برای خداوند
برهان نخست پیوند تشریع و تکوین
در سورهٴ «انشقاق» و «انفطار» و نیز برخی سُور دیگر، یاد آوری شده است که زمین و آسمان محقوقِ حقّند و به پیشگاه خداوند بار می یابند. آنگاه به انسان هشدار داده شده است که او نیز راهیِ محضر حقّ است‏و باید تنها از خدا فرمان بَرَد. ابتدا می‏فرماید:
﴿یا أیّها الإنسانُ إنَّکَ کادِحٌ إلی رَبِّک کَدحاً فَمُلاقیه﴾[۸] [ای انسان! تو با رنج و تلاش به سوی پروردگار خود می روی و سرانجام او را ملاقات می کنی.]
آنگاه به او هشدار می دهد که در روز قیامت، از کسانی نباشد که کارنامهٴ رفتار خود را پشت سر و با دستِ چپ دریافت می کنند و به آتش سوزان دوزخ در می اُفتند.
در سورهٴ انشقاق، پیوند میان تشریع و تکوین به چشم می خورد. یعنی در آغاز، سخن از فرمانبرداری زمین و آسمان است و آنگاه به انسان فرمان داده می شود که از قانون خداوند پیروی کند. همین پیوند میان تشریع و تکوین در آیاتی دیگر از قرآن کریم نیز به چشم می خورد. مثلاً در آیه ای، پیامبر گرامی به تکوین استدلال می کند و آنگاه نتیجهٴ تشریعی می گیرد. صغرای این قیاس آن است که خداوند پروردگار همهٴ موجودات است. این بخش از مقدّمه، تکوینی است. کبرای قیاس نیز این است که تنها پروردگارِ همهٴ موجودات را باید پروردگار خود دانست. این بخش، تشریعی است. نتیجهٴ این دو مقدّمه آن است که من (پیامبر) پروردگار همه ی‏موجودات را به عنوان پروردگار خود بر می گزینم:
﴿أ غَیْرَ اللهِ أبْغی رَبّاً وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْ‏ءٍ﴾[۹]  [آیا جز خدا پروردگاری برگزینم، در حالی که او پروردگار همهٴ موجودات است؟]
همچنین در آیه ای دیگر، پیامبر گرامی مأمور می شود که این سخن را ادا کند:
﴿أغَیْرَ الله أتَّخذُ وَلیّاً فاطِرِ السّمواتِ و الأرضِ و هو یُطْعِم و لا یُطْعَم﴾[۱۰]
[آیا جز خدا را سرپرست خود برمی گزینم، که او آفرینندهٴ آسمان ها و زمین است و دیگران را روزی می دهد و خود روزی نمی خواهد؟]
در این آیه، حکم توحید عبادی را بر وصف «فاطر السّموات و الأرض … » تعلیق کرده است و این تعلیق مُشعِر به علّیّت است؛ همانند اینکه کسی بگوید: «آیا جز به سخن این پزشک گوش فرا دهم، در حالی که وی بسیار متخصّص است؟»
پس در این آیه، از دو حدّ وسط استفاده شده است. یکی آن که خداوند آفرینندهٴ جهان است؛ و دیگر آن که او روزی دهنده ای است که خود از روزی بی نیاز است. در هر دو مورد، تشریع یعنی پرستش خداوند، به تکوین او تکیه کرده است. در آیه ای دیگر از همین سوره (انعام)، حدّ وسطی دیگر ذکر می گردد. آن آیه چنین است:
﴿إنّی أخافُ إن عَصَیتُ رَبّی عذابَ یَومٍ عَظیمٍ﴾[۱۱]
[اگر پروردگار خویش را نافرمانی کنم، از عذاب روزی بزرگ می ترسم.]
این هر سه گونهٴ استدلال که در سورهٴ انعام آمده اند، با روایاتی هماهنگ اند که از پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) امام سیّد الشهداء (علیه السلام) و حضرت باقر (علیه السلام) رسیده اند و بندگان را به سه دسته تقسیم می کنند: اول، آنها که خدا را از بیم جهنّم عبادت می کنند؛ دوم، آنان که به شوق بهشت؛ و سوم، آنها که به خاطر دوستیِ خدا.
این سه دسته به سه درجه از بندگی نظر دارند و وجه جامع هر سه آن است که خداوند بزرگ هم قاهر است و هم مهربان و هم آفرینندهٴ جهان؛ و چنین خدایی شایستهٴ محبوب و معبود بودن است.
گذشته از این آیات، بخش دیگری از آیات نیز هستند که پیوند میان تشریع و تکوین را بیان می کنند. از جملهٴ این آیات چنین است:
﴿أفَغَیْرَ دینِ اللهِ یَبْغُونَ و لَهُ أسْلَمَ مَن فی السَّمواتِ و الأرضِ طَوعاً و کَرهاً و إلیه یُرجَعُونَ﴾[۱۲]
[آیا کافران جز دین خدا را طلب می کنند، در حالی که همهٴ موجودات آسمان ها و زمین، خواه ناخواه، فرمانبر او هستند و به سوی وی باز می گردند؟]
پیام این آیه آن است که همهٴ موجودات جهان مسلم و منقاد خدایند و با این حال، نباید دین (مجموعهٴ قوانین و اعتقادات) را جز بر پایهٴ فرمان خداوند تنظیم کرد. با این ترتیب، می توان گفت که هر کس چنین کند، گویی در رودخانه ای به گستردگی آسمان و زمین، بر خلاف جریان آب شنا می کند.
اهمیّت موضوع در این آیه تا بدانجاست که مفعول [دین الله] پیش از فاعل و فعل ذکر شده است تا میزان تأکید را برساند. می بینید که در این جا، دو حدّ وسط ذکر شده است. حدّ وسط نخست این است که همهٴ جهان تسلیم فرمان خداست. این حدّ وسط بر پایهٴ شناخت مبدأ استوار است. دوّمین حدّ وسط، این است که همه در روز قیامت به سوی خدا باز می گردند. این حدّ وسط بر بنیان شناخت معاد نهاده شده است. پیداست که آن روز، مجال عرضهٴ زشت و زیبای اعتباری و تشریعی نیست. هر چه هست، زشت و زیبای تکوینی است. برای مثال، اگر کسی آبروی مؤمنی را بر باد دهد، در دنیا تشریعاً خود به همین اَمر مبتلا می شود. امّا در آخرت، این پدیده به شکل تکوینی، و نه اعتباری و تشریعی، رخ خواهد داد و آن عمل به همان چهره دقیقاً ظهور خواهد کرد.
برهان دوم ولایت همه جانبهٴ خداوند
در قرآن شریف آمده است:
﴿أمِ اتَّخَذوا مِن دونه أولیاءَ فالله هُو الوَلِیُّ و هو یُحییِ المَوْتی و هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ﴾[۱۳]
[آیا کافران جز خدا را سرپرست خود برگزیدند، در حالی که تنها او سرپرست است؛ اوست که مردگان را زنده می سازد؛ و اوست که بر همه چیز تواناست؟]
در این آیه، خداوند شیوهٴ کافران را مورد نقد قرار می دهد که در شناخت قوانین خود به غیر خدا پناه برده اند. آنگاه با سه حدّ وسط و در حقیقت سه برهان؛ زیرا هر حدّ وسط پایه گذار یک برهان مستقل است می گوید که این شیوه نادرست است و جز به خدا نباید پناه بُرد.
برآیند این سه حدّ وسط این است که خداوند دارای ولایت همه جانبه نسبت به جهان است؛ اوست که بر همه کار توانایی دارد و از اینرو حقّ اوست که برای هر موجود در جهان حریمی قائل شود و برای هر حریم مقرّراتی بر نهد.

۶: خداوند، هستِ محض است
جهان بینی توحیدی در بخش فلسفهٴ حقوق دارای نظام خاصّی است. بر پایهٴ این نظام فکری، خداوندهستِ محض است؛ و هستِ محض هر کمالی را داراست و از هر نقصی مُبَرّاست. از اینرو همهٴ موجودات جهان که هر یک دارای درجه ای از نقصانند، به سرپرستی آن هستِ محض وانهاده می شوند. این سرپرستی و اِشراف به تناسب هر موجود متفاوت است و اگر موجودی با آن هستِ محض هیچ ارتباطی نداشته باشد، سهمش از هستی به صفر خواهد رسید. در برابر، موجودی که ارتباط بیشتری با آن هستِ محض داشته باشد، سهمش از هستی افزون تر خواهد گشت.
در ارزیابی های دانشی و فکری نیز همین گونه است. یعنی یک پایگاه فکری اصیل، پشتوانهٴ همهٴ مسائل ارزشی، و از جمله مسائل حقوقی است. همهٴ دیدگاه ها و شناخت ها و قانونگذاری ها باید بر پایهٴ همین پایگاه فکری، یعنی توحید، استوار گردند. هر کس و هر مجموعه ای که به این پایگاه فکری نزدیک تر باشد، از ارزش بالاتری برخوردار می گردد و هر چه از آن دور شود، از ارج و شأن آن کاسته می شود.

۷: حق هر موجود محدود را باید «حقّ محض» عطا کند
تنها حقّ محض می تواند حق را تعیین و عطا کند. در حقیقت، جز حقّ محض، حق های دیگر بالعرض و نسبی اند. قرآن شریف هم بر این نکته تأکید می کند که خداوند حقّ محض است و هم می فرماید حق های دیگر از همین حقّ محض سر چشمه می گیرند.
در دو آیهٴ قرآن، خداوند «حق»[۱۴]   و «حقّ مبین»[۱۵]   خوانده شده است. آنگاه در آیهٴ دیگر فرموده است:

﴿الحقُّ مِن رَبِّک﴾[۱۶] [حق از پروردگار توست]
پوشیده نیست که فرق است میان اینکه بگوییم «حق از کسی است» یا گفته شود «حق با اوست». انسان هایی که حق محورند، حق با آنهاست. مثلاً: «الحقُّ مع عَلیّ»؛ امّا نمی گوییم: «الحقّ مِن علیّ». تنها در بارهٴ خدا که حقّ مطلق است، می توان گفت: «الحقّ مِن الله». راز این مطلب در آن است که تفاوت است میان حق در مقام فعل خدا و حقّی که برخود خدا اطلاق می شود. در محدودهٴ کار خدا، برخی از باطل ها خود را در برابر حق نشان می دهند. این نوع از حق، دارای «مقابلِ وجودی» است.
امّا حق بدان معنا که برخودِ خداوند اطلاق شده است، دارای مقابلِ وجودی نیست چون مساوق هستی محض و نامحدود است و نا محدود مقابل ندارد؛ بلکه مقابلِ آن، نیستی و عدم است. لیکن حقّی که دارای مقابل است، حقّی است که از خداست و مربوط به فعل اوست.
نتیجه آنکه حق دو گونه است. حقّی که برخود خداوند اطلاق شده است، دارای مقابل نیست. امّا حقّی که از خداست، مقابل دارد. همچنین روشن شد که حق از خداست، نه اینکه با او یا بر او باشد. همهٴ حق ها چنینند، یعنی مثلاً عدل از خداست، نه با او یا بر او. شاید پرسیده شود که چرا در قرآن کریم آمده است:
﴿کَتَبَ رَبُّکم عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمةَ﴾[۱۷]  [خداوند بر خود رحمت را فرض ساخته است.]
در پاسخ، باید گفت که این کتابت نِسبی است. برخی از اسماء کلّی خداوند بر اسماء جزئی او حاکمند، یعنی قدرتِ حق بر خالقیّتِ او حاکم است، همانگونه که خالقیّتش بر رازقیّت، و رازقیّت او بر شافی بودنش حاکم است. مثلاً شفا زیر پوشش رزق است، یعنی خداوند نعمت های فراوان به موجودات بخشیده است، که از آن جمله نعمتِ سلامت است. با این تعبیر، می توان گفت که برخی از اسماء الهی بر بعضی دیگر «کاتب» یعنی حاکمند.
این حقایق را می توان از سخنان ارجمند حضرت فاطمه (سلام الله علیها) ضمن خطبه ای که در حالت بیماری ایراد فرمودند[۱۸]  ، برداشت کرد. در این خطبه آمده است که حق را باید از منبعی دریافت که از هر گونه بطلان و سهو و فراموشی برکنار باشد. آن بزرگوار به این آیه استدلال فرموده است ﴿أفَمَن یَهْدی إلَی الحقِّ أَحَقُّ أن یُتَّبَعَ أمَّنْ لا یَهِدّی إِلاّ أن یُهْدی﴾[۱۹]
[آیا کسی که به سوی حق فرا می خواند، برای پیروی شایسته تر است یا آن کس که به حق فرا نمی خواند مگر آنکه خود هدایت شود؟]
عبارت پایان آیه نشان می دهد که این هر دو هدایت کننده، انسان ها را به سوی حق فرامی خوانند، امّا یکی حقّ محض است و دیگری حقّ وابسته به غیر، یعنی آنکه پیشتر باید خود هدایت شود تا بتواند هدایتگر دیگری باشد. به عبارت دیگر، در این آیه تصریح شده است که باید از خداوند اطاعت کرد که نیاز به هدایت دیگری ندارد و خود، حقّ محض است.
خوب است به این نکته نیز اشاره شود که مصداق این حق در آیه خداوند است و بس/ امّا این حق محض، مظاهری نیز دارد که عبارتند از معصومان (سلام الله علیهم). آنها کسانی اَند که دانش و بینش و گرایش خود را از افراد دیگر فرا نگرفته اند و از اینرو در دایرهٴ انسان ها، شایسته ترین افراد برای رهبری اند. امّا در مجموعهٴ نظام هستی، آن که مصداق آیه است، فقط خداست. در قرآن مجید نیز به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب شده است:
﴿عَلَّمک ما لَم تَکُن تَعْلَمُ﴾[۲۰]  [آنچه را که توان فراگرفتنش را نداشتی، خدا به تو آموخت.]
از این آیه به روشنی پیداست که معصومان (علیهم السلام) هر چه دارند از خدا دارند و بدون عنایت او، هرگز نمی توانسته اند به این پایه از کرامت و علم دست یابند؛ پس مصادیق بالذّات این آیه نیستند، بلکه مَظاهر آنند.

آیا معصومان (علیهم السلام) حقّ قانونگذاری دارند؟
از مطالب بخش پنجم بر آمد که حقّ قانونگذاری تنها از آنِ خداوند است. اکنون باید دید که آیا حصر حقّ قانونگذاری برای خداوند، نَفسی است یا نسبی. یعنی آیا معصومان پیامبران و امامان (علیهم السلام) نیز حق دارند که حقوق بشر را تعیین کنند؟
در پاسخ باید گفت که در برخی از آیات قرآن شریف، دو مرجع برای صدور حکم معیّن شده اند: خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن فرموده است:
﴿وَ ما کانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ اِذا قَضَی اللهُ وَ رَسولُهُ أمراً أن یَکونَ لَهُمُ الخِیَرَةُ مِن أمْرِهِم﴾[۲۱]
[آنگاه که خدا و رسولش حُکمی کنند، هیچ مرد و زن مؤمنی حقّ چون و چرا در آن را ندارند.]
البتّه روشن است که این حکم شامل همه گونه فرمان از سوی خدا و پیامبر می شود و اختصاص به احکام قضایی ندارد؛ و همچنین افراد غیر مؤمن را نیز به طریق اولی در بر می گیرد.
امّا در آیهٴ دیگر می فرماید:
﴿إنِ الحُکْمُ اِلاّ لله﴾[۲۲]  [حکم تنها از آنِ خداست]
از این آیه برمی آید که هیچ کس جز خدا نمی تواند حکمی صادر کند. اکنون پرسیده می شود که چگونه باید اختلاف ظاهری میان این دو آیه را توجیه کرد. در پاسخ، باید از خود قرآن کمک خواست و نخست به این آیه متوسّل شد:
﴿ما کانَ لِبَشَرٍ أنْ یُؤْتِیَهُ اللهُ الکِتابَ و الحُکْمَ و النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُول لِلنّاسِ کُونُوا عِباداً لی مِن دونِ اللهِ و لکِن کونوا رَبّانیّینَ بِما کُنْتُم تُعلِّمونَ الکِتابَ و بِما کُنْتُم تَدْرُسُونَ﴾[۲۳]
[هیچ یک از کسانی که به رسالت برگزیده شده اند و کتاب و حکمت و پیامبری بدانان بخشیده شده، حق ندارد از مردم بخواهد که وی را به جای خدا عبادت کنند؛ بلکه مردم را فرمان می دهد که در اثر تعلیم معارف کتاب الهی و آموختن مضامین آن، عالمان ربّانی جامعه و خداپرست باشید.]
اصولاً خداوند هرگز به کسانی که می داند به وظیفهٴ خود عمل نخواهند کرد، مقام رسمی نمی دهد؛ و اگر هم گاهی کمالی به کسی می بخشد، از باب آزمون است. اعطای مقام نبوّت و امامت و مانند آنها به انسان، تنها خاصّ کسانی است که به وظیفهٴ خویش عمل کنند:
﴿الله أعْلَمُ حَیثُ یَجعلُ رِسالَتَهُ﴾[۲۴]  [خدا بهتر می داند که رسالت خویش را کجا قرار دهد.]
پس هیچ پیامبری مردم را جز به سوی خدا فرا نمی خواند و هرگز اجازه نمی دهد که غیر از سخن خدا پذیرفته شود، بلکه از مردم می خواهد که «رَبّانی» [دارای ارتباط محکم و ناگسستنی با پروردگار] گردند.
در پرتو این آیه روشن می شود که هیچ اختلافی میان آن دو آیهٴ پیشین وجود ندارد. در یکی می فرماید که سرچشمهٴ احکام، تنها خداست؛ و در دیگری می فرماید که پیامبر همان ارادهٴ خداوند را به مردم ابلاغ می کند. عترت پیامبر (علیهم السلام) نیز جز این کار نمی کنند. در همین جا اشاره می کنیم که در قرآن حکیم، به سه گونه اطاعت امر شده است. گاهی از مؤمنان خواسته است که از خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان معصوم (علیهم السلام) [اولی الأمر] پیروی کنند. امّا بعد در همان آیه خواسته می شود که امور اختلاف بر انگیز را به خدا و پیامبر باز گردانند. این، ویژهٴ مواردی است که اختلاف در بارهٴ امامت باشد، زیرا در این حال دیگر نمی توان به همان چیزی که مورد اختلاف است، مراجعه کرد. نیز در پایان همان آیه[۲۵]  ، دیگر سخن از خدا و معاد است، و بس/ این، خاصِّ جایی است که اختلاف در رسالت باشد.
حاصل سخن این که جز خداوند هیچ کس حقّ قانونگذاری ندارد و پیامبران و امامان کاری نمی کنند جز ابلاغ احکام الهی و دعوت مردم به سوی فرمانِ خدا. برای تأکید بر همین معنا، از آیه ای دیگر می توان کمک گرفت که طبق آن، چه در مورد جنگ و صلح و چه در شکست کافران، یا پذیرش توبهٴ آنها، یا عذاب کردن ایشان، در هر حال حکم در اختیار خداست. در پایان این آیه بر همین حقیقت تأکید می کند:
﴿لَیْسَ لَکَ مِنَ الأمرِ شَیْ‏ءٌ﴾[۲۶]  [در هیچ یک از این موارد، تو دارای اختیار نیستی.]
این، همان توحید ناب و اصیل است. با فهم این حقیقت، روشن می شود که چرا قرآن شریف فرموده است:
﴿أغْنیهُمُ اللهُ و رَسولُهُ﴾[۲۷]
[خدا و پیامبرش مردم را بی نیاز ساختند.]
و چرا آن عالم بزرگوار شیعه پس از برخاستن از سفرهٴ غذا می فرمود: «الحمد لله ولِرَسولِ‏الله».

 

پاورقی  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 ۱ - فلسفه حقوق بشر، خلاصه صفحات ۱۰۲-۱۲۶
 ۲ ـ سبأ، ۳/
 ۳ ـ مریم، ۶۴/
 ۴ ـ روم، ۳۰/
 ۵ ـ قیامت، ۱۷ ، ۱۶/
 ۶ ـ نجم، ۴ ، ۳/
 ۷ ـ نهج البلاغه، خطبه ۸۷، ص ۳۴، بند ۱۷/
 ۸ ـ انشقاق، ۶/
 ۹ ـ انعام، ۱۶۴/
 ۱۰ ـ انعام، ۱۴/
 ۱۱ ـ انعام، ۱۵/
 ۱۲ ـ آل عمران، ۸۳/
 ۱۳ ـ شوری، ۹/
 ۱۴ ـ لقمان، ۳۰/
 ۱۵ ـ نور، ۲۵/
 ۱۶ ـ آل عمران، ۶۰/
 ۱۷ ـ انعام، ۵۴/
 ۱۸ ـ بحار الانوار، ج ۴۳، باب ۷، روایت ۹، ص ۱۶۰/
 ۱۹ ـ یونس، ۳۵/
 ۲۰ ـ نساء، ۱۱۳/
 ۲۱ ـ احزاب، ۳۶/
 ۲۲ ـ یوسف، ۶۷ ، ۴۰/
 ۲۳ ـ آل عمران، ۷۹/
 ۲۴ ـ انعام، ۱۲۴/
 ۲۵ ـ نساء، ۵۹/
 ۲۶ ـ آل عمران، ۱۲۸/
 ۲۷ ـ توبه، ۷۴/


فـلسـفه و اهـداف حـکـومت اسلامی



فلسفه و اهداف حکومت اسلامی [۱]

شناخت حکومت و سیاست مرهون معرفت انسانبنیان مرصوص (امام خمینی قدس سره)

نظام فاعلی، داخلی و غایی انسان

خلیفه الله شدن و تاسیس مدینه فاضله، دو هدف اصیل حکومت اسلامی

برپایی قسط و عدل، اهداف متوسط حکومت اسلامی

نورانی نمودن جامعه انسانی غرض اصیل و هدف نهایی

شواهد قرآنی در تبیین هدف اصیل حکومت اسلامی

برخی از اوصاف و شرایط مدینه فاضله

علل سقوط یک حکومت در لسان علوی

 

(به مناسبت ۱۲فروردین روز جمهوری اسلامی)

لزوم تشکیل حکومت و ادارهٴ جامعه بر اساس قانون مدوّن، از نظر صایب هیچ اندیشوری پوشیده نیست و گروهی که سود خود را در هرج و مرج جستجو می کنند و از نظم قانونی حاکم بر اجتماع هراسناکاند و تأسیس نظام قانونمند را لازم نمی دانند، از زمرهٴ صاحب نظران خارجاند. هر حکومتی بر پایهٴ مکتب خاصّ خویش اهدافی را به دنبال دارد که با اصول حاکم بر آن مکتب هماهنگ باشد. حکومت اسلامی نیز اهدافی دارد که با اصول روشمند خویش مناسب باشد. آنچه در نوشتار ارائه می شود برخی از مقاصد و أهداف حکومت اسلامی است که از آنها به عنوان «فلسفهٴ حکومت اسلامی» یاد میشود.

شناخت حکومت و سیاست مرهون معرفت انسان
حکومت جامعهٴ بشری و سیاست آن از مهمترین علوم انسانی به شمار می آید، شناخت علوم انسانی نیازمند به معرفت انسان می باشد. انسان موجودی است که هستی خود را از غیر خود دریافت می نماید و جهان نیز مانند انسان، هستی خویش را از غیر خود می گیرد و انسان و جهان یعنی «عالم و آدم» به هم مرتبطاند چه اینکه در یکدیگر مؤثر و از یکدیگر متأثرند و هرگز بدون شناخت آن مبدأ فاعلی که هستی او عین ذات وی بوده و به انسان و جهان، هستی عطا می کند و آنها را هماهنگ و منسجم می سازد معرفت انسان میسور نیست و در نتیجه شناخت سیاست جامعهٴ انسانی و حکومت آن میسر نمی باشد.

نظام فاعلی، داخلی و غایی انسان
انسان از نظر اسلام در رأس سه نظام است که مکتبهای غیر الهی وی را واجد آن سه نظام خاص نمی دانند. اول: نظام فاعلی؛ دوّم: نظام داخلی مخصوص و سوم: نظام غایی خاص. نظام فاعلی وی آن است که علل پیدایش و پرورش او را اموری تشکیل می دهند که همگی آفریدهٴ خدای یکتا و یگانه اند و تنها مبدأ فاعلی که عالم و آدم از او ظهور کرده همانا خداوند سبحان می باشد و هیچ عاملی در تحقق انسان، استقلال نداشته و هیچ موجودی نیز در پرورش و ادارهٴ او مستقل نخواهد بود. نظام داخلی انسان آن است که حقیقت او را روح مجرد و جسم مادی تشکیل می دهند؛ یعنی انسان نه همانند فرشتگان، روح بدون جسم است و نه همچون اجرام خاکی و گیاهی، جسم بدون روح می باشد و آنچه مقوّم انسانیت انسان است همانا روح زوال نا پذیر اوست که جسم زوال پذیر خاکی را به همراه دارد. نظام غایی وی آن است که با مرگ، بدن نابود نمی شود بلکه همواره زنده است و بعد از گذشت از دنیا، وارد جهان پایدار به نام «قیامت» می شود و با بدن مناسب آن عالم جاودانه به سر می برد و تمام عقاید و اندیشهها و نیز تمام اخلاق و اوصاف و همچنین تمام کردار و رفتار او محشورند و هرگز او را رها نمی نمایند. انسان در مکتبهای مادی و حسی فاقد نظام فاعلی به معنایی که گذشت و نیز فاقد نظام غائی به معنای یادشده بوده و نظام داخلی وی منحصر در ماده و جسم خواهد بود و روح و اندیشههای روحی نیز تفسیر مادی خواهد داشت. قرآن کریم که بهترین مفسر انسان و جهان می باشد، نظامهای سه گانهٴ انسانی را در آیات فراوان بیان داشت و یکی از جامعترین آیات که به هر سه نظام اشاره دارد، آیهٴ ۵۰ سورهٴ طه است که از زبان حضرت موسای کلیم (علیه‌السلام) دربارهٴ فراعنهٴ مصر چنین نقل می فرماید: ﴿قال ربُّنا الَّذی أعطی کلَّ شیءٍ خلقهُ ثمّ هدی﴾؛ زیرا در این آیه نظام فاعلی به عنوان پروردگار همگان یاد شد و نظام غایی به عنوان هدایت به سوی هدف بازگو شد، ولی نظام داخلی به عنوان اینکه خداوند سازمان هستی هر چیزی را که در خود آن چیز باشد عطا کرد ذکر شد و سازمان مناسب با هستی انسان همان است که در آیات ﴿إنِّی خالقٌ بشراً من طینٍ فإذا سوَّیتهُ ونفختُ فیه من رُوحی فقعُوا لهُ ساجدین﴾[۲] به طور صریح مطرح شد. یعنی انسانی که من میخواهم به عنوان خلیفهٴ خود خلق کنم، دارای دو جنبه است، یک جنبهاش که مادی بودی و به عالم طبیعت مرتبط است به خاک منسوب است و جنبهٴ دیگری که الهی بوده و به عالم تجرد ارتباط دارد به من منسوب میباشد.

خلیفه الله شدن و تاسیس مدینه فاضله، دو هدف اصیل حکومت اسلامی
مهمتـرین هدفی که حکومت اسلامی به همـراه دارد و با نظامهای سـه گانهٴ انسانی هماهنگ است، همانا دو چیز است: اوّل انسانها را به قسمت «خلیـفة الله» شـدن راهنمایی و مقدمات سیر و سلوک آن را فراهم کردن. دوم: کشور اسلامی را «مدینهٴ فاضله» ساختن، مبادی تمدن راستیـن را مهیّا نمودن و اصول حاکم بر روابط داخلی و خارجی را تبیین کردن می باشد. نصوص دینی اعم از آیات قرآن و متـون احادیث و نیـز سیرهٴ معصومان و پیشوایان الهی گرچه حـاوی معارف فراوان و نکات آموزندهٴ زیادی است لیکن عصارهٴ همه آنها همانا دو رکن یادشده است. همان طوری که نظام داخلی انسان را روح و جسم او می سازد، لیکن اصالت از آن روح است و بـدن پیرو روح بوده و سلامت و رعایت اصول طبی وی بـرای تأمـین سلامت روح از گزند عقاید سوء و آسیب اخلاقی ناروا و حفظ از زیان رفتار ناپسند می باشد، تأمین مدینه فاضله نیز برای پرورش انسانهایی است که در جهت «خلیفة الله» قرار گرفتن گام برمی دارند و اصالت در بین دو رکن یادشده همانا از آنِ خلافت الهی است؛ زیرا بدن هر چند سالم باشد، بعد از مدتی می میرد و می پوسد ولی روح، همچنان زنده و پاینده است. همچنین مدینهٴ فاضله هر چند از تمدن والا بر خوردار باشد، بعد از مدتی ویران می گردد، لیکن خلیفة الله که همان انسان کامل است از گزند هرگونه زوال مصون است؛ بنابراین مدینهٴ فاضله به منزلهٴ بدن است و خلیفة الله به مثابهٴ روح آن، و همان طوری که بر اساس اصالت روح، بدن را روح، سالم می سازد، بنابر اصالت خلیفة الله، مدینهٴ فاضله را انسان کامل تأسیس و تأمین می نماید.

برپایی قسط و عدل، اهداف متوسط حکومت اسلامی
لازمهٴ خلافت الهی آن است که انسان کامل یعنی خلیفة الله همهٴ کمالهای مُستخلفٌ عنه را که خداوند جهان می باشد به اندازهٴ سعهٴ هستی خود فراهم نموده و در همه آن کمالهای وجود، مظهر خداوند سبحان قرار گیرد؛ بنابر این آنچه به نام قسط و عدل و نظایر آن به عنوان «اهداف حکومت اسلامی» یاد می شود همهٴ آنها گرچه کمال به شمار می آیند، لیکن تمام آنها جزء فروعات کمال اصلی اند زیرا انسان متعالی که خلیفهٴ خداست مصدر همهٴ آن کمالها خواهد بود، چون خلافت خدا مستلزم آن است که خلیفهٴ وی مظهر آن همه چیزهایی باشد که در تأمین سعادت ابد سهیم بوده و در تدبیر جوامع بشری نقش سازنده دارد.

نورانی نمودن جامعه انسانی غرض اصیل و هدف نهایی
قرآن کریم در آغاز سورهٴ ابراهیم، هدف نزول قرآن را که همان هدف والای رسالت یعنی غرض اصیل حکومت اسلامی می باشد، چنین ترسیم می نماید: ﴿الر کتابٌ أنزلناهُ إلیک لتُخرج النَّاس من الظُّلمات إلی النُّور بإذن ربِّهم إلی صراط العزیز الحمید﴾ .قرآن کتابی است که ما آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم را از هر تیرگی و تاریکی برهانی و آنها را به نور برسانی. البته این رهانیدن از ظلمتها و رساندن به نور به دستور و اجازهٴ پروردگار آنان می باشد و راه نورانی شدن مردم همانا پیمودن راه راست خداوند عزیز و نفوذ ناپذیر و پیروز بر هر چیز می باشد که آن خداوند عزیز حمید و شایستهٴ هرگونه ثنا خواهد بود. البته دوری از خداوند که هستی محض و کمال صرف است تیرگی است و جدایی از او که نور تام می باشد تاریکی است و تنها مبدأی که توان بیرون آوردن از تیرگی و رهاندن از تاریکی را واجد است همانا نور بالذات می باشد که آن همان خداوندی است که نور سماوات و زمین می باشد؛ لذا ولایت این امر را در آیة الکرسی فقط به خود نسبت داده چنین فرموده: ﴿اللهُ ولىُّ الَّذین اٰمنُوا یُخرجهُم من الظُّلمات إلی النُّور﴾[۳] و اگر در آیهٴ آغازین سورهٴ ابراهیم آن را به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اسناد داد برای این است که انسان کامل خلیفهٴ خداست و خلیفه، کار مُستخلف عنه را انجام می دهد و چون انجام کار او از راه خلافت و نیابت است نه اصالت، لذا در آیهٴ مزبور اصل مطلب که همان اخراج از ظلمتها به نور باشد به اذن خدا مقیّد شده است. غرض آنکه هدف والای رسالت و نزول وحی که همان «حکومت الهی» است، نورانی نمودن جامعهٴ انسانی است و انسان نورانی از گزند تیرگی هوی و آسیب تاریکی هوس مصون بوده و از دسیسه، وسوسه و پند در مغالطه محفوظ خواهد بود و انسانی که از لحاظ اندیشه از تباهی توهّم و تخیّل و هرگونه مغالطه، آزاد باشد و از جهت عمل از آلودگی هرگونه شهوت و غضب، پاک باشد شایستهٴ خلافت خداست. بنابراین هدف مهم تأسیس نظام اسلامی بر پایهٴ وحی و نبوت، همانا «خلیفة الله» شدن انسان است و خط مشی انسان نورانی در جامعه بسیار روشن بوده و او با نور الهی که بهرهٴ وی شد حرکت می کند و زندگی می نماید چنانکه خداوند فرمود: ﴿… و جعلنا لهُ نُوراً یمشی به فی النَّاس﴾[۴] ﴿و یجعل لکُم نُوراً تمشُون به﴾[۵] سیرهٴ آموزندهٴ انسان نورانی آن است که در عین رعایت ادب و پاسداری از حرمت انسانیت دیگران، هیچ انسانی را شایستهٴ ستایش و پرستش نمی داند و نیز در عین زیبا دیدن نظام کیهانی و تحسین سراسر گیتی، هیچ موجود سپهری یا زمینی را شایستهٴ تکریم عبادی ندانسته و برای آن قداست پرستش قایل نیست، بلکه تمام عالم و آدم را نشانهٴ خدای بی نشان دانسته و برای آنها ارزشی بیش از نشانه معتقد نیست، چنانکه انسان کامل یعنی حضرت علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) در معرفی این گونه از انسانهای نورانی چنین فرمود: «عظُم الخالقُ فى أنفُسهم فصغُر ما دُونهُ فى أعیُنهم»[۶] خاصیت نور آن است که هر چیزی را آن طوری که هست ارائه می نماید و نور توحید، انسان کامل را چنان بینا می نماید که خداوند عظیم را به عظمت بنگرد، قهراً همهٴ اشیا که مخلوق خدایند در ساحت جلال الهی کوچک خواهند بود، لذا هر چیزی غیر از خدا از دیدگاه عارف، کوچک شمرده می شود چنانکه حضرت علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) فرموده اند: «عِظَم الخالق عندک یُصغِّرُ المخلُوق فى عینک»[۷] و این بینش صایب نیز به نور خداوند است که بهرهٴ پرهیزگاران می گردد: «من یتَّق الله یجعل لهُ مخرجاً من الفتن و نُوراً من الظُّلم»[۸]
نکتهٴ دیگری که توجه به آن لازم است این است که نه تنها قرآن، عامل نورانی شدن انسانهاست بلکه تنها مبدأ نوربخش، همانا حکومت اسلامی در پرتو وحی است و کسی که از آن محروم باشد، اصلاً نور نخواهد داشت چه اینکه خداوند فرمود: ﴿و من لم یجعل اللهُ لهُ نُوراً فما لهُ من نُورٍ﴾[۹] زیرا: بر اهرمن نتابد اسرار اسم اعظم.

شواهد قرآنی در تبیین هدف اصیل حکومت اسلامی
گرچه برهان عقلی و تحلیل قرآنی، دلیل کافی بر آن است که هدف اصیل حکومت اسلامی خلیفة الله شدن انسان و در پرتو آن، به قسط و عدل قیام نمودن است، لیکن ارائهٴ برخی از شواهد قرآنی مایهٴ طمأنینهٴ بیشتر خواهد شد. قرآن کریم حضرت داود پیامبر (علیه‌السلام) را به عنوان مجاهد نستوه و رهبر انقلاب و زمامدار عصر خویش معرفی نمود: ﴿و قتل داوُدُ جالُوت﴾[۱۰] و او را از کتابی به نام زبور برخوردار می داند: ﴿و اٰتینا داوُد زبُوراً﴾[۱۱] و وی را نیز پیشوای اهل تسبیح دانسته و کوهها و پرنده ها را با او تسبیحگوی خدا می شمارد: ﴿و سخَّرنا مع داوُد الجبال یُسبِّحن و الطَّیر﴾[۱۲] و او را همچون پسرش حضرت سلیمان (علیه‌السلام) از علم خاص الهی متنعم می داند: ﴿و لقد اٰتینا داوُد و سُلیمان علماً﴾[۱۳] و از منطق پرندگان آگاه می شمارد: ﴿و ورث سُلیمان داوُد و قال یا أیُّها النَّاسُ عُلِّمنا منطق الطَّیر﴾[۱۴] و او را صاحب قدرت معنوی دانسته و اهل اَوْب و رجوع مکرر به درگاه خدا می داند: ﴿و آذکُر عبدنا داوُد ذا الأید إنَّهُ أوّابٌ﴾ [۱۵]. آنگاه که وی را به اوصاف راستین خلیفة اللهی ستود وکمالهای انسان نورانی را بر او اثبات کرد، فرمود: ﴿‌یا داوُد إنَّا جعلناک خلیفةً فی الأرض فاحکُم بین النَّاس بالحقِّ﴾[۱۶] یعنی رهبر جامعهٴ انسانی که نمونهٴ سالکان کوی کمال می باشد، خلیفهٴ خداست وخود به مقام منیع خلافت الهی نایل آمد، آنگاه حکومت اسلامی را تشکیل داد و حاکمیت قانون خدا را تحقق بخشید و از فروع آن مقام، همانا به عدل و داد حکم کردن و حقوق متقابل انسانها را رعایت کردن و از آنها حمایت نمودن می باشد. تاکنون بیان کوتاهی پیرامون هدف اول حکومت اسلامی ارائه شد و اما در بیان هدف دوم آن که «تأسیس مدینهٴ فاضله» باشد، نکاتی در طی امور آینده مطرح خواهد شد.

برخی از اوصاف و شرایط مدینه فاضله
مدینهٴ فاضله دارای اوصاف و شرایطی است که بخشی از آن به محیط زیست برمی گردد و بخش دیگر آن به ساکنان آن؛ گرچه تمام اوصاف در سایهٴ رشد علمی و ترقی عملی ساکنان هر مرز و بوم فراهم می گردد. البته اوصاف و شرایط مدینهٴ فاضله فراوان است ولی به برخی از آنها به طور اجمال اشاره می شود: الف: رشد فرهنگی است که زمامدار حکومت اسلامی عهده دار تأمین علم و دانش شهروندان قلمرو حکومت خود خواهد بود و آیاتی از قبیل: ﴿هُو الَّذی بعث فى الأُمیِّین رسُولاً منهُم یتلُوا علیهم آیاته و یُزکِّیهم و یُعلِّمُهُم الکتاب و الحکمة و إن کانُوا من قبلُ لفی ضلالٍ مُبینٍ﴾[۱۷] بیانگر آن است. دشواری مشکل جامعه در جاهلیت جدید یا کهن، همانا ندانستن اصول تمدن ناب و یا عمل نکردن به آن بر فرض دانستن است؛ یعنی جهالت و ضلالت دو عامل قطعی انحطاط جامعهٴ جاهلی است و مهمترین هدف حکومت اسلامی در بخش فرهنگی به معنای جامع، جهالت زدایی و ضلالت روبی است تا با برطرف شدن جهل و نادانی، علم، کتاب و حکمت جایگزین گردد و با برطرف شدن ضلالت و گمراهی اخلاقی و انحراف عملی، تزکیه و تهذیب روح جانشین شود و در آیهٴ مزبور و مانند آن که اهداف و برنامههای زمامداران اسلامی مطرح می شود، جریان تعلیم، جهت جهل زدایی و جریان تزکیه برای ضلالت روبی از شاخصه های اصلی آن قرار دارند و آیهٴ مزبور، جامعهٴ اُمّی و نادان و بیسواد را به فراگیری دانش تشویق می کند تا از امی بودن برهند و به عالم و آگاه شدن برسند و نیز جامعهٴ گمراه وتبهکار را به طهارت روح فرامی خواند تا از بزهکاری برهند و به پرهیزکاری و وارستگی بار یابند، البته مردم آگاه و وارسته، توان تأسیس مدینهٴ فاضله و حفظ آن را خواهند داشت. ب: رشد اقتصادی است که رهبران اسلامی، تبیین خطوط کلی مال در نظام اسلامی را به عهده دارند و قوانین الهی گذشته از آنکه مردم را به کاشت، برداشت و داشت در همهٴ شئون اقتصادی دعوت می نماید و حلال بودن آن را در همه مراحل تحصیل مال، نگهداری مال، توزیع مال و صرف و هزینهٴ آن، رکن لازم یک اقتصاد سالم می داند به مسایل اساسی آن می پردازد که به برخی از آنها اشاره می شود. اسلام گرچه اصل مالکیت خصوصی را پذیرفته و آن را امضا نموده است، لیکن معنای آن این است که هر فردی نسبت به دسترنج خود در قیاس با سایر مردم، مالک است و هیچ کس حق تصرف در آن را بدون اذن و رضای او ندارد، ولی هیچ کسی نسبت به دسترنج خود در قیاس با خداوند، مالک نیست بلکه به منزلهٴ امین در نگهداری و نایب در تصـرف میباشـد و آیاتی از قبیل ﴿واٰتُوهـُم مـن مـال الله الَّـذی اٰتاکُم﴾[۱۸] ، ﴿و أنفقُوا ممّا جعلکُم مُستخلفین فیه﴾[۱۹] گواه بر آن است، لذا هیچ فردی حق ندارد بدون اذن و رضای خداوند در مال بهدست آوردهٴ خویش تصرف نماید. اسلام مجموع مالها را برای ادارهٴ شئون مجموع انسانها میداند یعنی اصل مالکیت خصوصی نباید مایهٴ حرمان جامعه باشد و امت اسلامی به دو گروه مالمند زراندوز، و نیازمند تقسیم شوند. اسلام مال را به مثابهٴ ستون فقرات جامعهٴ انسانی و سبب قیام مردم میداند و فرد یا گروهی که فاقد مال هستند از آن جهت فقیرند که ستون فقرات اقتصادی آنها شکسته و توان قیام را از دست دادهاند؛ زیرا فقیر به معنای مهرهٴ کمر شکسته و قدرت ایستادن و ایستادگی را از دست داده میباشد و چون مال به منزلهٴ خون در عروق جامعه و ستون فقرات ملت محسوب میگردد، نباید آن را در اختیار سفیه و بیخرد قرار داد که مبادا در آن مُسرفانه یا مُترفانه تصرف کند و عامل قیام امت را به هدر دهد و بیان قرآن دربارهٴ سه مطلب اخیر چنین است: ﴿و لا تؤتُوا السُّفهاء أموالکُم الَّتی جعل اللهُ لکُم قیاماً…﴾[۲۰] زیرا هم مال را به عموم جامعه نسبت داد و هم آن را سبب قیام دانست و هم از قرار دادن آن در اختیار سفیه مانند کودک یا بالغ بیخرد نهی فرمود. اسلام احتکار ثروت و اِکتناز مال و ذخیره کردن آن را ممنوع میداند و آن را به منزلهٴ ضبط خون در رگ بدن که سبب فلج شدن سایر اعضا است تلقی میکند، لذا جریان آن را لازم میشمرد و آیاتی از قبیل: ﴿الَّذِّین یکنزُون الذَّهب و الفضَّة و لا یُنفقُونها فی سبیل الله فبشِّرهُم بعذابٍ ألیمٍ﴾[۲۱] دلیل بر منع رکود مال و گواه بر لزوم جریان یافتن آن در تمام اعضای جامعه میباشد. اسلام، جریان ناتمام مال و منحنی ناقص مسیر آن را ممنوع و جریان کامل و منحنی تام آن را لازم میداند، یعنی اجازه نمیدهد که ثروت مملکت در دست گروه خاص جاری باشد و هرگز به دست دیگران نرسد، بلکه فتوا میدهد که باید دور آن کامل باشد تا به دست همگان برسد و آیاتی از قبیل: ﴿کَیْ لا یکون دُولةً بین الأغنیاء منکُم…﴾[۲۲] گواه بر آن است و تداول (گردش) ثروت در دست گروه خاص و حرمان تودهٴ جامعهٴ از آن به دو صورت ترسیم میشود که هر کدام آنها نارواست: یکی بر اساس نظام کاپیتال و سرمایهداری غرب و دیگری بر پایهٴ نظام دولت سالاری و مکتب مارکسیسم فروریختهٴ شرق. به هر تقدیر مال نباید در اختیار اشخاص حقیقی خاص یا شخصیتهای حقوقی مخصوص محصور باشد، بلکه باید در تمام قشرهای جامعه جاری گردد و این رهآورد اسلام، همانا اساس برین اقتصاد سالماست که از بین «فَرْث»: سرمایهداری و «دم»: دولت سالاری و مارکسیسم، لَبَن خالص و شیر شفاف اقتصاد دینی رااستنباط کرده تا از افراط اول و تفریط دوم رهایی یافته و به هستهٴ مرکزی عدل اسلامی نایل شویم. اسلام جریان تام و منحنی کامل مال را در دست تودهٴ مردم از راه مشروع، مانند تجارت با رضایت میپسندد، یعنی راه اصلی انتقال مال و جریان عمومی آ
ن غیر از راه ارث و بخشش و مانند آن، همانا راه تجارت با رضایت میباشد که اگر تجارت بدون رضایت بود یا رضایت بدون تجارت بود، مانند قمار و … راه مشروع تلقی نمیشود و آیاتی از قبیل: ﴿یا أیُّها الَّذِّین اٰمنُوا لا تأکُلُوا أموالکُم بینکُم بالباطل إلاّ أن تکُون تجارةً عن تراضٍ منکُم…﴾[۲۳] دلیل بر آناست. خلاصه آنکه: ۱ ـ اصل فرایند صنعتی در حکومت اسلامی ممدوح و مورد ترغیب میباشد. ۲ ـ لزوم استفادهٴ صحیح از آن در سیرهٴ عملی زمامداران دینی وجود دارد. ۳ ـ مهمترین بهرهٴ درست از صنایع پیشرفتهٴ هر عصر عبارت از تأمین نیازهای علمی و عملی مردم آن عصر میباشد. ۴ ـ آنچه در قرآن یاد شد جنبهٴ تمثیل دارد نه تعیین؛ یعنی مثال بهرهٴ صحیح در قرآن بازگو شد نه آنکه استفادهٴ درست، منحصر در همین چند مورد باشد. ۵ ـ صنعت کشتی سازی نوح (علیه‌السلام) الگویی برای ساخت و پرداخت هرگونه وسایل نقلی دریایی و زیر دریایی اعم از وسیلهٴ نقل مسافر، بار و مانند آن و نیز وسایل نقلی زمینی و هوائی به طور عام می باشد؛ و صنعت زره بافی داود (علیه‌السلام) الگویی برای ساختن هرگونه وسایل دفاعی است، خواه در برابر تیر و مانند آن و خواه در قبال سموم شیمیایی و نظایر آن، و صنعت معماری و کارهای دستی و ظرایف هنری و ساختن ظروف فلزی سلیمان (علیه‌السلام) نمونهای برای ساختن هر گونه لوازم زندگی، که نیازمندیهای فردی یا گروهی و همچنین نیازمندیهای هنری و ادبی به آن برطرف میگردد، خواهد بود. اکنون که عصارهٴ سیرهٴ رهبران حکومت اسلامی در نحوهٴ بهرهبرداری از صنعت بازگو شد، مناسب است آنچه از ذوالقرنین نقل شده بیان شود. گرچه قرآن از نبوت او سخن نگفت ولی روش پسندیدهٴ او را با برخورداری از همهٴ وسایل مقدور آن عصر به طور نسبی گزارش داده که وی از تمام امکانات لازم بهرهمند بود و کارهای قابل توجهی کرد که یکی از آنها ساختن سدّ عظیم نفوذ ناپذیر بود که بر اثر ارتفاع و صاف بودن قابل فتح نبود و بر اثر استواری و استحکام، قابل نقب و سوراخ نمودن نبود؛ زیرا آن سد مهم از خاک، آجر، سنگ، سیمان و مانند آنها نبود بلکه سد عظیم فلزی بود که از پارههای آهن و مس گداخته ساخته شد و بیان قرآن مجید در این باره چنین است: ﴿اٰتُونی زُبر الحدید حتّی إذا ساوی بین الصَّدفین قال انفُخُوا حتّی إذا جعلهُ ناراً قال اٰتُونی اُفرغ علیه قطراً﴾[۲۴] یعنی پس از چیدن تکههای آهن همانند قطعات سنگ دستور داد که با استفاده از کورهٴ آهنگری در آن بدمند تا کاملاً قطعههای آهن به صورت آتش گداخته درآید، آنگاه دستور داد مس گداخته را در آن کاملاً تعبیه نمایند تا به صورت سد تام فلزی درآید. از مجموعهٴ این نمودارها میتوان خطمشی حکومت اسلامی را دربارهٴ بهرهبرداری از صنایع استنباط نمود که استفاده از تکنولوژی در تمام امور سازنده و سودمند، رواست ولی بهرهبرداری از آن در امور تخریبی، تهاجمی، سوزنده، کشنده و تباه کنندهٴ زمین یا دریا، هوا، گیاهان، جانواران، انسانها، مناطق معمور و یا… هرگز روا نیست و با این تحقیق میتوان فرق بین کادر صنعتی را در مدینهٴ فاضله که هدف حکومت اسلامی است با کادر صنعتی کشورهای مهاجم و مخرّب و مدّعی تمدّن، بررسی نمود. د: رشد حقوقی داخلی و بین المللیاست که قوانین اسلامی و مسؤلان نظام دینی عهدهدار تبیین، تدوین و اجرای آنها میباشند؛ زیرا جامعهٴ انسانی هر چند در شئون گوناگون اقتصاد مترقی باشد و هر چند در امور مربوط به صنعت، کارآمد باشد، مادامی که از قوانین حقوقی کامل و متقابل، آگاه نبوده و به آن معتقد نشده و در عمل به آنها متعهد نباشد، هرگز کامیاب نخواهد شد چون همان سلاحهای اقتصادی و صنعتی بدون صلاح حقوقی و اخلاقی، زمینهٴ تباهی را فراهم میکند و جریان جنگ جهانی اوّل و دوّم و تهاجمهای موضعی بعد از آنها که باعث شد همواره زورمداران در موضع تخریب قرار گرفته و محرومان در موضع انزوا و قتل و غارت واقعشوند، گواه بر آن است که حکومت اسلامی اصولی را در این زمینه ارائه مینماید که نموداری از آن نقل می شود: ۱ ـ نفی هر گونه سلطه گری یا سلطه پذیری ﴿لا تظلمُون و لا تُظلمُون﴾[۲۵] ۲ ـ رعایت عهود و مواثیق بین الملل ﴿وأوفُوا بالعهد إنَّ العهد کان مسئُولاً﴾[۲۶] و لزوم عمل عهد، اختصاصی به عهد با خدا ندارد بلکه اطلاق آیه و سایر ادّله، دلیل لزوم تعهد به آن است حتی در عهد با خلق خدا. قرآن، مؤمنان والامقام راکه به مرحلهٴ ابرار نایل آمدند چنین معرفی میکند: ﴿… و المُوفُون بعهدهم إذا عاهدُوا﴾[۲۷] و مشرکان و کافران را چنین نکوهش مینماید: ﴿الَّذین عاهدت منهُم ثُمَّ ینقُضُون عهدهُم فى کُلِّ مرَّةٍ﴾[۲۸] احترام حکومت اسلامی برای برقراری نظام تعهد و قانون، عمل به پیمان و احترام به میثاق، برای آن است که جامعهٴ متعهد از امنیت و آزادی که از لوازم تمدن و اصول مدینهٴ فاضله به شمار میآید برخوردار خواهد بود. اگر از جامعه رعایت به میثاق رخت بربندد، امنیت، آزادی و سایر شئون مدنیت آن نیز از بین خواهد رفت و قرآن کریم تبیین رسایی در این باره دارد که با تحلیل آفرینش انسان و تساوی همهٴ آنها در اصول کلی خلقت و عدم تأثیر زمان، زبان، نژاد، رنگ، رسوم و آداب و عادات محلی و بومی و…: ﴿یا أیُّها النَّاسُ إنّا خلقناکُم من ذکرٍ و اُنثی و جعلناکُم شُعُوباً و قبائل لتعارفُوا إنَّ أکرمکُم عند الله أتقیکُم﴾[۲۹] ، اجازهٴ هیچ گونه اعتلا و برتری طلبی را به هیچ فرد یا گروهی نمیدهد و استکبار را عامل مهم برهم زدن تعالی اجتماعی میداند و نبرد با آن را از این جهت لازم میداند که خوی است
کبار همانا خوی پیمان شکنی و نقض میثاق است، لذا چنین میفرماید: ﴿و إن نکثُوا أیمانهُم من بعد عهدهم و طعنُوا فی دینکُم فقاتلُوا أئمَّة الکُفر إنَّهُم لا أیمان لهُم لعلَّهُم ینتهُون﴾[۳۰] یعنی مهمترین دلیل نبرد با مستکبران همان پیمان شکنی آنهاست چون دلیل مبارزه با آنان را «لا ایمان لهم» (به کسر) قرار نداد بلکه «لاٰ أیْمان لهم» (به فتح) قرار داد، زیرا با کافر بیایمان میتوان زندگی مسالمتآمیز نمود ولی با مستکبر بیایمان هرگز ممکن نیست؛ چون زندگی بدون تعهد متقابل میسور نیست، وقتی طرف مقابل به عهد و سوگند و میثاق خود احترام نمی نهد و هر لحظه که زورمند شد آن را نقض میکند هرگز نمی توان با او زندگی مشترک داشت. آنچه در جاهلّیت جدید همانند جاهلّیت کهن، دامن گیر جامعهٴ بشری است، همانا پیمان شکنی زورمداران عصر حاضر است که شرح نارسایی سازمان بین الملل و سایر مجامع بین المللی و مدعیان حقوق بشر با تهاجم ددمنشانهٴ گروههای مهاجم در نقاط مختلف جهان خارج از حوصله این مقالت است. ۳ ـ رعایت امانت و پرهیز از خیانت در اموال و حقوق: ﴿إنَّ الله یأمُرُکُم أن تُؤدُّوا الأمانات إلی أهلها﴾[۳۱] دستور خداوند همانا لزوم رعایت امانت و تأدیه آن به صاحبش می باشد و بیان قرآن در ستایش مردم با ایمان این است: ﴿و الَّذین هُم لأماناتهم و عهدهم راعُون﴾[۳۲] و بسیاری از انبیا به وصف امین بودن به جهانیان معرفی شده اند و آیات سورهٴ شعراء شاهد بر آن است. تأثیر احترام متقابل به امانتهای یکدیگر در برقراری امنیت و آزادی و تأسیس مدینهٴ فاضله کاملاً مشهود است. قرآن مجید با تحلیل ساختار انسانی ثابت نمود که هیچ فرد یا گروهی حق ندارد در امانت خیانت نماید و نژاد پرستی صهیونیستها و مانند آنان را که خود را برتر پنداشته و لزوم رعایت امانت دیگران را بر خویش لازم نمی دانند، محکوم کرده چنین می فرماید: ﴿و منهُم مَن إن تأمنهُ بدینارٍ لا یُؤدِّه إلیک إلاّ ما دُمت علیه قائماً ذلک بأنَّهُم قالوا لیس علینا فی الاُمّیّین سبیلٌ﴾[۳۳] یعنی برخی از یهودیان اگر دیناری به او به عنوان امانت بسپاری پس نمی دهد مگر آنکه با زور و مراقبت از او بستانی و سرّ اقدام آنها به خیانت در امانت آن است که خود را نسبت به غیر اهل تورات برتر می پندارند و می گویند: بر ما حرج و قدح و ذمّی نیست اگر امانت آنها را برنگردانیم. البته وقتی در امانت خیانت میکنند از غارت ابتدایی پرهیز نخواهند کرد و هنگامی که به خیانت در یک دینار تن در میدهند، خیانت در ثروت کلان و منابع ملی را قطعاً مباح میشمارند.

علل سقوط یک حکومت در لسان علوی
حضرت علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) که تجربهٴ طولانی در حکومت اسلامی داشت؛ زیرا در دورهٴ پرافتخار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از مهمترین کارگزاران سیاست اسلامی آن حضرت به شمار میآمد و در عصر خود نیز چند سالی عهدهدار زمام امور مسلمین بود؛ به علل سقوط سیاسی اجتماعی و به علل سقوط اقتصادی یک حکومت، اشاره فرمودهاند که بازگشت آنها به عدم رعایت اصول یاد شده میباشد. گفتار آن حضرت (علیه‌السلام) دربارهٴ علل سقوط سیاسی اجتماعی چنین است: «یُستدلُّ علی إدبار الدُّول بأربعٍ، تضىیع الأصُول والتَّمسُّک بالغُرور، و تقدیم الأراذل و تأخیر الأفاضل»[۳۴] یعنی میتوان برای سقوط یک حکومت چنین استدلال کرد که هرگاه چهار چیز در ساختار یک حکومت راه یافت آن دولت سقوط میکند: ۱ ـ اصول اساسی را ضایع نمودن. ۲ ـ مغرور شدن. ۳ ـ فرومایگان را مقدم داشتن. ۴ ـ فرزانگان را مؤخّر قرار دادن؛ که هر کدام از اینها ناشی از ضعف سیاسی و سوء مدیریت مسئولین آن حکومت میباشد. و گفتار آن حضرت (علیه‌السلام) دربارهٴ علل سقوط اجتماعی اقتصادی چنین است: «یُستدلُّ علی الإدبار بأربعٍ: سُوء التَّدبیر و قُبح التبذیر و قلَّة الاعتبار و کثرة الاعتذار» یعنی میتوان با چهار چیز برای زوال دولت استدلال نمود: ۱ ـ سوء تدبیر و ضعف مدیریت. ۲ ـ تبذیر ناروا و هزینههای زیانبار اقتصادی. ۳ـ از تجارب سودمند عبرت نگرفتن. ۴ ـ به جای جبران گذشته مکرراً عذر خواهی نمودن البته امور یاد شده همان طوریکه سند سقوط یک حکومت است نشانهٴ زوال یک زندگی شخصی نیز خواهد بود چه اینکه بخش مهم امور یادشده را مدیریت ضعیف و ناروا به عهده دارد؛ خواه در مسایل سیاسی باشد یا اقتصادی و اجتماعی. امید آنکه جوامع اسلامی به اهداف اصیل حکومت الهی آگاه شده و در تحقق آن جهاد و اجتهاد کنند و با قیام و اقدام خود، هر گونه عامل تأمینکننده را فراهم نمایند و با ایثار نفس و نثار نفیس، هرگونه مانع را برطرف کنند تا عدل الهی در زمین مستقر گردد.

 

پاورقی  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 ۱ - کتاب «بنیان مرصوص امام خمینی رحمه الله»، خلاصه صفحات ۳۳۳-۳۵۳
 ۲ - سوره ص، آیه ۷۱-۷۲
 ۳ - سوره بقره، آیه ۲۵۷
 ۴ - سوره انعام آیه۱۲۲
 ۵ - سوره حدید، آیه ۲۸
 ۶ - نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۱۸۴، ص ۶۱۲
 ۷ - نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت ۱۲۴، ۱۱۴۶
 ۸ - نهج البلاغه ، خطبه۱۸۳
 ۹ - سوره نور، آیه ۴۰
 ۱۰ - سوره بقره، آیه ۲۵۱؛
 ۱۱ - سوره نساء ، آیه ۱۶۳؛
 ۱۲ - سوره انبیاء ، ایه ۷۹
 ۱۳ - سوره نمل، آیه ۱۵؛
 ۱۴ - سوره نمل ، آیه ۱۶/
 ۱۵ - سوره ص، آیه ۱۷
 ۱۶ - سوره ص، آیه ۲۶
 ۱۷ - سوره جمعه ، آیه۲
 ۱۸ - سوره نور ، آیه ۳۳
 ۱۹ - سوره حدید آیه ۷
 ۲۰ - سوره نساء آیه ۵
 ۲۱ -سوره توبه، آیه ۳۴
 ۲۲ - سوره حشر، آیه ۷
 ۲۳ - سوره نساء، آیه ۲۹
 ۲۴ - سوره کهف، آیه ۹۶
 ۲۵ - سوره بقره، ایه ۲۷۹
 ۲۶ - سوره اسراء آیه ۳۴
 ۲۷ سوره بقره، آیه ۱۷۷
 ۲۸ - سوره انفال ، آیه ۵۶
 ۲۹ - سوره حجرات، آیه ۱۳
 ۳۰ - سوره توبه، آیه ۱۲
۳۱ - سوره نساء ، آیه ۵۸
۳۲ - سوره مومنون، ایه ۸
۳۳- سوره آل عمران، آیه ۷۵
۳۴ - غرر و درر آمدی ، ص ۳۴۲ طبع قم


انسان مسـافـر در حال سیر و سفر



 انسان مسافر در حال سیر و سفر[۱]

سالک کوی حقصورت و سیرت انسان در قرآن

سیر و صیرورت انسان

امامان معصوم علیهم السلام، رهبران ملکوتی جامعه بشری

هجرت به سوی دوست

 

سالک کوی حق
بهترین و مهم ترین هدف تنزل قرآن از ناحیه حقِّ محض و هستیِ صرف، همان تذکیهٴ عقل و تزکیهٴ روح و تضحیهٴ نفس انسان است. آن هم انسانی که در مرحله والای خود استاد فرشتگان می‏شود و اسمای الهی را به عرشیانِ مقرّب خداوند، می‏آموزد.
برای رسیدن به این هدف دو محور اصلی مورد نیاز است: یکی مُلکی و ظاهری و دیگری باطنی و ملکوتی.
محور مُلکی و ظاهری، مسئلهٴ رهبری نظام، امامت امت، اداره جامعه، کشورداری و ولایت فقیه است. این بحث ها پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، شکوفا شد و مسلمانان دریافتند که در کارهای ظاهری خود، نیازمند نظامی هستند که جامعه را سازمان دهد و هر نظامی نیز محتاج رهبر و هدایتگری است تا آن سازمان را هدایت کرده و به سامان رساند.
محور دوم که بسیار مهمتر از اولی است و تکیه گاه آن به شمار می‏رود، همان رهبریِ باطنی و ملکوتی است. برای حصول این محور ابتدا انسان باید بداند که دردرون خود سفری دارد و آن سفر، دارای مراتب و منازلی است و در هر یک از این مرتبه ها و منزلت ها نیاز به رهبری، انکار ناپذیر است؛ چون در هر منزل، راهزنانی چیره دست و خطرناک در کمین اند. اگر توشه و تجهیزات کافی در اختیار سالک باشد، انسان سائر با رهبری ملکوتی، به سلامت از این فراز و فرودها گذر می‏کند و به مقصد نهایی که ملاقات با خدای رحمان است، و اصل می‏شود.
از نظر قرآن کریم انسان هرگز موجودی راکد و آرام نیست و با این که به ظاهر، گوشه ای نشسته است، تلاش و کوششی پی‏گیر هماره او را به حرکت می‏خواند و به سرمایه دار شدنش ترغیب می‏کند. امّا سرمایه ای کوثری و درونی نه تکاثری و بیرونی؛ چون سرمایه داری، دو گونه است. گاهی از بیرون، سرمایه می‏آید و مانند بانک ها و موزه ها و مخزن ها در جایی انباشته می‏شود. اما گاهی سرمایه از درون، شکل می‏گیرد و آن گونه که در معدن ها و اقیانوس ها مشهود است، ثروتی شگفت انگیز حاصل می‏شود. هیچ دستی از بیرون، دُرّ و مروارید و گوهرِ شب چراغ به دریا نریخت. بلکه این سرمایه های عظیم از درون، ساخته شده و اگر چه دریا چهره ای آرام از خود به نمایش گذارده، امّا در ژرفای خویش سرگرمِ ساختن و پرداختن کوثر است و این درسی است الهی برای انسان که:
چو دریا به سرمایهٴ خویش باش ٭٭٭٭ هم از بود خود سود خود بر تراش
اگر انسان به این مرتبه دست یافت، نه یک موجود کوچک که «جهانی است بنشسته در گوشه ای» و گرچه آرام است اما دریایی است سرگرم گوهر ساختن.
بنابراین خدای سبحان، انسان را مسافری می‏خواند که با شتاب و تلاش در حال سیر و سفر است و پایان سیر او نیز ملاقات با خداست: ﴿یا أیّها الإنسان إنّک کادح إلی ربّک کدحا فملاقیه﴾[۲] . اگر انسان یقیناً در سفر است و مقصدش لقاء الله، قهراً حرکت او سیری است عمودی و طولی. یعنی تکاملی و ملکوتی، نه سیری افقی و اقلیمی؛ زیرا خداوند در منطقه و جایگاهی ویژه نیست. بلکه انسان به هر سو که روی آورد، چهره به سوی خدا کرده است. چه به سوی آسمان و زمین؛ زیرا: ﴿و هو الّذی فی السّماء إله وفی الأرض إله﴾[۳]  و چه به سوی شرق و غرب؛ زیرا: ﴿وللّه المشرق و المغرب فأینما تولوا فثمّ و جه اللّه﴾.[۴]

سیر و صیرورت انسان
قرآن کریم از سیر انسان به «صیرورت»، یاد کرده است. تفاوت صیرورت با سیر در این است که سیر (با سین) به معنای حرکت است که در همهٴ اجرام زمینی و آسمانی، وجود دارد. اما صیرورت (با صاد) یعنی تحوّل و شدن و از نوعی به نوع دیگر و از منزلتی به منزلت دیگر و از مرحله ای به مرحلهٴ دیگر، تکامل یافتن.
یک خودرو که در بزرگراهی شتابان به پیش می‏رود و نیز میوه ای که مرحله های گوناگون را پشت سر می‏گذارد، هر دو در حرکت اند. اما اوّلی به نحو سیر و دومی به نحو صیرورت؛ زیرا اگر چه میوه هم از خاک، حرکت کرده و از راه ریشه، جذب درخت شده و بعد به مرحله شکوفه رسیده و پس از آن به میوهٴ کال و خام و سپس رسیده و پخته و بعد هم در کارخانه به عصارهٴ آن میوه تبدیل شده است و برخی از این حرکت ها سنّتی و بعضی صنعتی است، اما این حرکت به نحو صیرورت و تحوّل است نه به منهاج سیر صرف و حرکت بحت.
نیز عطر خوش بویی که شامه ها را می‏نوازد وفضا را عطر آگین می‏سازد، تحوّل خود را از خاک، آغاز کرده وحالت های بوته وغنچه و گل وگلاب را پشت سرگذاشته و این گونه، «شده است». این شدن را که حرکتی درونی است، صیرورت گویند.
انسان ها نیز که بی‏استثنا در حال سیر و حرکت اند، صیرورت و تحول و شدن را پیش رو دارند که نهایت آن، لقای حق (تبارک و تعالی) است؛ زیرا هر کدام، چهره ای دارند که رهبری آن چهره به دست خداست: ﴿ولکلّ وجهة هو مولّیها﴾.[۵] کسی که به سوی فضیلت و عدالت و استقلال و آزادی از غیر خدا و تواضع و فروتنی و پاکدامنی و امانت و… حرکت می‏کند، سیر الی الله دارد و کسی که به سوی رذیلت ها پیش می‏رود نیز به ملاقات خدا می‏رود. اما اوّلی به لقای أرحم الرّاحمین می‏رسد و دومی به ملاقات اشدّ المعاقبین. نه در صورت اول، شخص دیگری غیر از انسانِ صالح، تحسین می‏شود و نه در صورت دوم، دیگری غیر از فرد طالح توبیخ می‏گردد؛ زیرا:
اگر بار، خار است، خود کشته ای ٭٭٭٭ وگر پرنیان است، خود رشته ای
آن که نرم گفتار و نرم رفتار و نرم خوست، گویی در جامهٴ پرنیان و حریر آسوده است و آن که در حال تهاجم و خیانت و مزاحمت برای دیگران است، گویی بستری از تیغ، فراهم آورده و خود را به درد و رنج، گرفتار ساخته است:
چه آساید به هر پهلو بغلتد ٭٭٭٭ کسی کز خار سازد او نهالین[۶]

امامان معصوم علیهم السلام، رهبران ملکوتی جامعه بشری
اگر انسان در حال سیر و حرکت است، ناگزیر حرکت دهنده ای برای او هست؛ زیرا ممکن نیست که حرکت و متحرک وجود داشته باشد، اما محرّکی در کار نباشد. گرچه عنوان حرکت و نام متحرک در قرآن نیامده تا نیازمندی به محرّک در آن مطرح گردد، لیکن عنوانِ «سیر» در قرآن طرح شده و خداوند به عنوان مُسیِّر و تسییر کننده معرفی شده است. مانند: ﴿هوالذی یُسیّرکم فی البرّ و البحر﴾[۷] ، ﴿و یوم نسیّر الجبال﴾[۸]
امام‏کاظم (علیه السلام) نیزاین‏حقیقت راچنین‏بیان می‏کنندکه هیچ‏متحرکی نیست مگراین‏که نیازمندبه محرّک است: «وکلّ متحرّکٍ محتاجٌ إلی‏من یحرّکه أویتحرّک به».[۹]
این سخن، هم در رهبری مُلکی و ظاهری جامعه مطرح است و هم در رهبری ملکوتی و باطنی. یعنی افزون بر امور عادی و مادی انسان، نماز و روزه و دیگر عبادت های آدمی نیز هر یک سیری دارد که با صیرورت و تحوّل درونی انسانِ عابد همراه است. حتماً چنین حرکتی، محرّکی دارد. چه کسی این سیر باطنی و تحول درونی او را رهبری می‏کند و محرّک این قافلهٴ پر جنب و جوش، کیست؟
امامان معصوم افزون بر آن رهبری ظاهری و ادارهٴ مُلکی، عهده دار این سیر درونی و رهبری ملکوتیِ جامعهٴ بشری نیز می‏باشند. اگر چه بیگانگان، رهبری ظاهری را از ائمه اطهار (علیهم السلام) گرفتند و آنان را خانه نشین کردند، اما این رهبری ملکوتی، حقیقتی است که از وجود مقدس آنان زوال ناپذیر و جدا ناشدنی است؛ زیرا نه قابل نصب اعتباری است و نه مورد تهاجمِ غصب ظاهری.
نمازی که انسان می‏خواند اگر پذیرفتنی باشد، کلمهٴ طیّبی است که به سوی خدا بالا می‏رود و موجب تقرّب صاحب آن به خدای سبحان می‏شود؛ زیرا: «الصّلاة قربان کلّ تقیّ».[۱۰] روزه و زکات و حج و دیگر عبادات نیز هر کدام این چنین است؛ چون: ﴿إلیه یصعد الکلم الطیّب﴾.[۱۱] این صعود و تقرّب، سیری به نحو صیرورت دارد که مسلماً نیازمند تحریک و رهبری است.
یعنی عمل صالح و سائدی باید که دیگر اعمال را بالا ببرد و عامل سائد و اسوه ای باید که دیگر عمل کنندگان را رهبری کند و چنین انسان کاملی همان امام معصوم است که نمازش، نماز هر تقی را امامت می‏کند و خود او نیز رهبری ملکوتی انسان ها را به سوی هدف نهایی از آفرینش بشر برعهده دارد. بر این اساس و بدین معناست که هر کس اول وقت نماز به پا دارد، به امام زمان خویش، اقتدا کرده است. چون امام زمان (علیه السلام) هماره اول وقت نماز می‏گذارد و هر کسی در هر اقلیمی که باشد اگر اول وقت نماز بخواند در این عمل با فضیلت به امام خود اقتدا کرده و از او پیروی نموده است. یعنی نماز او به کاروان نماز هایی پیوسته که با امامتِ نماز ولیّ خدا، به سوی خدا در حال صعود است.
خدای سبحان دربارهٴ این رهبری ملکوتی، اشاره های فراوانی دارد و با تعبیر های گوناگون مانند: صیرورت الی الله، لقاءالله، فرار الی الله، قلب الی الله، رجوع الی الله، حشر الی الله، هجرت الی الله و…، از مبدأ غایی انسان سخن می‏گوید و حدود رهبری این حرکت را نیز ترسیم می‏کند. در این بخش به برخی از این آیات، پرداخته می‏شود.
از جمله آیات صیرورت، این آیه شریفه است که می‏فرماید: ﴿وللّه ملک السّموات و الأرض و ما بینهما وإلیه المصیر﴾.[۱۲] یعنی سلطنت آسمان ها و زمین و آنچه میان آسمان ها و زمین است، از آن خداست و صیرورت همگان نیز به سوی اوست.
معنای این سخن، آن است که هر چیزی در عالم، صیرورت و تحوّل و شدنی دارد و پایان تمام تحول ها و نیز محوّل در همهٴ آنها خدای سبحان است. از این رو دعای تحویل سال، نه تنها ترنّم بهاری که زمزمهٴ همیشگیِ راهیان کوی اوست که: «یا مقلّب القلوب و الأبصار یا مدبّر الّیل و النّهار یا محوّل الحول و الأحوال حوّل حالنا إلی أحسن الحال» [۱۳]. ای آن که همه تدبیرها و قلب و انقلاب ها و تحوّل و تحویل ها به دست تو و در حیطهٴ ارادهٴ توست! حال ما را نیز به بهترین وجه، تبدیل و متنِ وجود ما را که خود آفریدی، خود نیز شرح فرما.
امامان معصوم که رهبری ملکوتی انسان را در صیرورت به سوی خدا برعهده دارند، به گونه ای ما را تربیت می‏کنند که دچار این خسارت ها و سفاهت ها نشویم و از عقل و حکمت، باز نمانیم.
امیر المؤمنین (علیه السلام) در کلام نورانی خود می‏فرمایند: «أیّها النّاس إعلموا أنّه لیس بعاقل من انزعج من قول الزّور فیه ولا بحکیم من رضی بثناء الجاهل علیه»[۱۴]  آن که باسخنان باطلِ دیگران،صحنهٴ خدمت به جامعه را ترک می‏کند،عاقل نیست و آن کس که با تمجید و ثنای بی‏جایِ دیگران خوشنود می‏شود، فاصلهٴ زیادی با حکمت دارد. او باید بر این حال، بنالد که اگر حکیم بودم، جاهلِ بی‏خبر از حکمت، به ثنای من بر نمی‏خاست، چه اینکه اگر عاقل و خردمند بودم، هرگز از گزاف گوئی جاهلانهٴ برخی، منزجر نمی‏شدم و تعادل خود را از دست نمی‏دادم. این که پیامبران و امامان با آن همه رنج ها صحنهٴ ارشاد و هدایت و حمایت جامعه را ترک نکردند، نتیجهٴ روشنِ همین عقل و حکمت الهی در آنهاست که نه مدح کسی آنان را به صحنه می‏کشاند و نه قدح کسی آنها را از صحنه، خارج می‏کند و خداوند، چنین انسان های کاملی را به رهبری ملکوتی جوامع بشری گماشته است.

هجرت به سوی دوست
دعوت انسان به سیر ملکوتی، توسط خدای سبحان، علاوه بر این که به شکل صیرورت، آمده است، به گونهٴ «هجرت» نیز مطرح است و خداوند، انسان را به بار بستن و مهاجرت از زمینهٴ پلیدی‏ها، فرمان می‏دهد که: ﴿والرُّجز فاهجر﴾.[۱۵]
گرچه صیرورت و هجرت، نکات مشترک و نقاط جامع دارند، لیکن در برخی امور از یکدیگر متمایزند.
تفاوت میان این دو حرکت، در آن است که «صیرورت»، تحوّل و شدن است که انسان در آن، از نوعی به نوعی و از مرتبه ای به مرتبهٴ دیگری متحول می‏شود. امّا حرکت در هجرت، به نحو فرار از چیزی و جایی به سوی چیز یا جای دیگر است. بنابراین انسان باید بداند از چه چیزی بگریزد و به سوی چه چیزی باید گرایش داشته باشد و آیهٴ شریفه، این مطلب را بیان می‏کند که باید از پلیدی‏ها گریخت و چون محور این فرمان الهی، نفس انسان است، مقصود از ﴿والرّجز فاهجر﴾، هجرت از جهل به سوی علم، از جهالت به سوی عقل، از تکبّر به سوی تواضع، از ناشکیبایی به سوی بردباری، از حرص و آز به سوی قناعت و در یک کلام هجرت از هر رذیلتی به سوی فضیلت های الهی انسانی است.
بر این اساس، تاریخ هجری هر کس از نخستین لحظهٴ سیر درونی او آغاز می‏شود و به هر اندازه که این راه را ادامه دهد، عمر او امتداد می‏یابد. چنین نیست که با چرخش زمین به دور خورشید، سنّ انسان بالا رود و آدمی کامل شود. عمر هرکس، محصول هجرت اوست. اگر کسی رذیلت ها یا فضیلت های دوران خرد سالی را با همان ویژگی کودکی تا هشتاد سالگی مثلاً حفظ کرد و درون خود هیچ سیر و سفری ننمود، این انسان، کودکی سالخورده یا سالخورده ای کودک است؛ زیرا اصلاً بزرگی را تجربه نکرده و با این که سن زمین، زیاد شده، عمر او افزایش نیافته است. صاحب دلان، از این سکوت و سکون در هراسند که روی به مناجات آورده و می‏گویند:
إلها به هنگام پیری مرا ٭٭٭٭ تمنّی نفس جوانی مده
پس هجرت از پلیدی‏ها برای انسان، غایتی است ملکوتی که فرار از رذیلت ها، ابتدای آن بوده و به قرینهٴ مقابله، رسیدن به فضیلت های مقابل، هدف متوسط و نیل به لقاء الله، مقصد اَسنای آن است.

پاورقی  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱  - کتاب «صورت و سیرت  انسان در قرآن»، خلاصه صفحات ۹۷-۱۱۳
۲  ـ سوره جاثیه، آیهٴ ۲۳/
۳  ـ سورهٴ انشقاق، آیهٴ ۶/
۴  ـ سوره زخرف، آیهٴ ۸۴/
۵  ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۱۵/
۶  ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۴۸/
۷  ـ نهالین: بستر.
۸  ـ سوره یونس آیه ۲۲/
۹  ـ سورهٴ کهف، آیهٴ ۴۷/
 ۱۰ ـ بحار، ج ۳، ص ۳۱۱، ح ۵/
 ۱۱ ـ وسائل، ج ۴ ، باب ۱۲، ح ۴۴۷۰/
 ۱۲ ـ سورهٴ فاطر، آیهٴ ۱۰/
 ۱۳ ـ سوره مائده، آیه ۱۸/
 ۱۴ ـ بحار، ج ۱، ص ۲۰۴، ح ۲۵/
 ۱۵ ـ سوره ٌ مدثر، آیهٴ ۵/


اسلام و محیط زیست



اسلام و محیط زیست[۱]

ضرورت اهتمام به تامین سلامت محیط زیست انتظار بشر از دین

  الف: آرایش نظام هستی، پایهٴ آرامش بشر 

  ب.پیام قرآن درباره فاقدان فرهنگ صیانت محیط زیست 

  ج. فرهنگ زیست محیطی آمیخته با مقام خلافت اللهی انسان

  د. رسالت مضاعف دولت مردان در تأمین محیط سالم 

  هـ:  فتوای دین درباره اصول زیست محیطی 

    ۱/ تلطیف روح با بوی خوش و رعایت پاکیزگی 

    ۲ . اهتمام اسلام به محیط سالم و اقتصاد سالم 

    ۳/ صدقه جاریه در طبیعت سرسبز 

    ۴/ ضرورت تحصیل و نگهداری آب وهوای سالم و زمین حاصل خیز 

ملعون بودن متجاوزان به محیط زیست 

 

ضرورت اهتمام به تامین سلامت محیط زیست
یکی از مسائلی که در متون دینی اسلام به آن توجّه ویژه شده است، مسألهٴ محیط زیست است.
تبیین محیط زیست، ضرورت اهتمام به تأمین سلامت آن، اصول مبادی زیست محیطی، راه‏های نیل به محیط سالم و سرانجام، اهداف اصیل آن، از آن جهت که از حقوق اساسی بشر است از یک سو و جزو وظایف بشری است از سوی دیگر و تأمین آن از علوم انسانی پایه می‏گیرد و از قدرت‏های بشری مایه‏گیری می‏کند چنان‏که تخریب آن نیز در اثر نشناختن حقوق بشر یا انجام ندادن وظایف بشری است لازم است که ساختار نظام‏مند انسان، جهان، پیوند انسان با خود، رابطه انسان با انسان و سرانجام، ارتباط انسان با جهان، هر چند به نحو اختصار معلوم شود تا در پرتو آن، ضرورت تحصیل محیط سالم و لزوم حفظ آن روشن شود. در این بخش به برخی اصول لازم اشاره می‏گردد:

الف: آرایش نظام هستی، پایهٴ آرامش بشر
 قرآن کریم که مقدّس‏ترین متن دینی است، صحنهٴ آفرینش را پرده پرنیانی جمال و شکوه خدا می‏داند و آرایش نظام هستی را پایهٴ آرامش بشر معرفی می‏کند و سراسر گیتی و مینو را به زیبایی می‏ستاید و در این‏باره چنین می‏فرماید:
۱/ هرچه مصداق شی‏ء است و عنوانِ چیز بر او صادق است، مخلوق خدای سبحان است: ﴿الله خالق کلّ شی‏ء و هو علی کل شی‏ءٍ وکیلٌ﴾.[۲]
۲/ هرچه را خداوند آفرید، زیبا و جمیل خلق کرد که از آن زیباتر ممکن نبود؛ وگرنه حتماً علم خداوند به آن تعلق می‏گرفت و از قدرت فراگیر الهی خارج نبود و از گسترهٴ سفرهٴ جود و بخشش خدایی جدا نمی‏شد: ﴿الذی أَحْسَنَ کلّ شی‏ءٍ خَلْقَه وبَدَءَ خلق الانسان من طینٍ﴾.[۳]
۳/ انسان که می‏تواند جهانی بنشسته در گوشه باشد، در کمال زیبایی آفریده شد: ﴿لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویمٍ﴾؛[۴]   ﴿و أحسن صورکم و رزقکم من الطیبات﴾؛[۵]   ﴿و صورّکم فأحسن صورکم و إلیه المصیر﴾.[۶]
گرچه هر موجودی زیبا خلق شد و انسان نیز همانند دیگر مخلوق‏ها از حسن نفسی برخوردار است، لیکن چون می‏تواند خلیفهٴ الهی شود که عالم و آدم را بیاراید، نسبت به موجودهای دیگر از حسن زاید قیاسی و سنجشی بهره می‏برد که مخلوق‏های دیگر فاقد آن هستند. از این‏رو، خدای سبحان بعد از تبیین نظام آفرینشِ انسان، چنین فرمود: ﴿فتبارک الله أحسن الخالقین﴾.[۷]  

ب.پیام قرآن درباره فاقدان فرهنگ صیانت محیط زیست
 زیبایی جهان آفرینش در نظام‏مند بودن آن است؛ به طوری که هر مخلوقی با هماهنگی اجزای درونی و با هدف معیّن و راه و راهنمای مشخص آفریده شد. از این‏رو، هم نظام فاعلی آن منسجم و عالمانه و هم نظام غایی آن مرتبط و حکیمانه است و هم نظام داخلی آن هماهنگ و خردمندانه تعبیه شده است. پیام قرآن حکیم در این زمینه چنین است: ﴿ربنا الذی أعطی کلّ شی‏ءٍ خلقه ثم هدی﴾؛[۸]   یعنی پروردگار ما ساختار هر مخلوق را برابر استعداد، استحقاق، ظرفیّت و هدف‏مندی او تأمین کرد؛ آن‏گاه او را در بستر مستقیم به مقصدی که مقصود در آن‏جاست، رهبری نمود. این مثلّث میمون، زیبایی هر چیزی را در رعایت اصول علمی و تجربی نظام‏های سه‏گانهٴ مزبور می‏داند و اگر آسیبی به ساختار چیزی برسد، هم او را از نیل به هدف اصیل او باز می‏دارد و هم دیگران را از فیض او محروم می‏کند. آن هجران و این حرمان زشت، چهرهٴ زیبای صحنهٴ آفرینش را مشوّه می‏کنند و هرگونه تشویه خلقت که به سلامت جامعه و امنیّت امّت آسیب رساند، وسوسهٴ ابلیس است؛ زیرا شیطان، مکر ابلیسانهٴ خود را در مطاوی امور، تدلیس و تلبیس می‏کند که یکی از آن‏ها تغییر ساختار هدف‏مند انسان یا هر موجود دیگر است: ﴿فلیغیرنّ خلق الله﴾.[۹]
گروهی در اثر اغوای شیطان که با ارائه کژراهه‏ها و اغرا و تمویه و تسفیه، بشر فریب خورده را وادار به عصیان می‏کند، به بهانه حفظ صنعتْ سنّتِ زیبای خلقت را به بدعت تبدیل و نظام با شکوه آفرینش را به هرج و مرجِ آلایش و آلودگی دگرگون می‏نمایند. پیام قرآن کریم دربارهٴ ناسپاسان زیست محیطی و فاقدان فرهنگ صیانت محیط زیست، این است: ﴿ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس لیذیقهم بعض الذی عملوا لعلّهم یرجعون﴾.[۱۰]   آنچه از دستور سپهری و فرمان آسمانی برمی‏آید، این است که تابلوی زیبای آفرینش، امانت الهی به دست بشر است. صنایع تجربی موظفند که در راستای تأمین سعادت و سلامت تمام بشر جهت‏گیری کنند؛ چنان‏که مکلّفند که حقوق طبیعی هر موجود دیگر را، اعمّ از دریا و آبزیان و هوا و پرندگان هوا و استنشاق کنندگان از آن و نیز هر پدیده طبیعی دیگر، رعایت نمایند و هرگز به هلاکت نسل و حرث رضایت.

ج. فرهنگ زیست محیطی آمیخته با مقام خلافت اللهی انسان
زیبایی انسان، گذشته از سازمان نظامواره هستی او که در هر موجود دیگری هر چند ضعیف یافت می‏شود در گرو کرامت اوست. متون مقدس آسمانی به ویژه قرآن کریم، هستی بشر را تکریم کرده و او را موجودی گرامی شمرده و دربارهٴ کرامت وی، چنین فرموده است: ﴿لقد کرّمنا بنی ادم و حملناهم فی البرّ و البحر و رزقناهم من الطیّبات و فضّلناهم علی کثیرٍ ممّن خلقنا تفضیلاً﴾؛[۱۱]   ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم و آن‏ها را بر مرکب در دریا و خشکی سوار کردیم و از پاکیزه‏ها روزی دادیم و بر بسیاری از مخلوقات خود برتری بخشیدیم. کرامت انسان، مرهون خلافت اوست؛ زیرا جانشینِ موجود کریم از کرامت برخوردار است و چنین کرامتی که از ناحیهٴ خلافت الهی باشد، بهرهٴ غیر انسان نیست. از این‏رو، تعبیری که دربارهٴ انسان شده، دربارهٴ هیچ موجود دیگر نشده است و آن تعبیر ممتاز، همین حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»[۱۲]  است؛ زیرا شناخت جان آدمی از آن جهت که خلیفهٴ خداست و این خلافت نیز تکوینی است نه قراردادی حتماً به شناخت خدا ختم خواهد شد و اگر به شناخت خداوند منتهی نگشت، معلوم می‏شود که انسان به خوبی شناخته نشد.
بنابراین، کرامت انسان در پرتو خلافت اوست و «خلیفه»، کسی است که در تمام شؤون علمی و عملی خود، تابع «مستخلف عنه» باشد و برابر علم او اندیشه پیدا کند و مطابق ارادهٴ او صاحب انگیزه شود. خدای سبحان که خلعت خلافت را با آیهٴ ﴿إنّی جاعل فی الأرض خلیفة﴾[۱۳]  بر اندام موزون انسان وارسته پوشانید، تاروپود استبرق جانشینی را، معرفت اسمای حسنای الهی و مرمّت قلمرو خلافت و آباد و آزاد سازی منطقه جانشینی از نفوذ تخریبی اهریمنان قرار داد و از جهت علمی فرمود: ﴿و علّم ادم الأسماء﴾[۱۴]  و از لحاظ عملی چنین فرمود: ﴿هو أنشأکم من الأرض و استعمرکم فیها فاستغفروه ثمّ توبوا إلیه إنّ ربّی قریبٌ مجیبٌ﴾؛[۱۵]   خدای یگانه شما را از زمین ایجاد کرد و شما را بر آبادی زمین برگماشت پس از او طلب مغفرت کنید سپس به سوی او توبه کنید، حقیقتاً که پروردگار من نزدیک و اجابت کننده است.
مهم‏ترین عنصر خلافت الهی بعد از فراگیری معارف دینی، آباد ساختن زمین و نجات آن از هر گونه تباهی و تیرگی است. مقصود از زمین، گسترهٴ زیست بشر است که از عمق دریا تا اوج سپهر وقلّهٴ آسمان را در برمی‏گیرد. بنابراین، فرهنگ زیست محیطی با مقام برین جانشینی خدا آمیخته است. آن کس که به جای پالایش هوا، آن را می‏آلاید و عوض مرمّت زمین، آن را ویران می‏کند و به جای غرس نهال، به قطع درخت می‏پردازد و به جای سالم سازی دریا و صحرا، از آلوده نمودن آن‏ها اِبایی ندارد، چنین فارغ بی‏فروغی، بی‏دریغ دروغ می‏گوید که خویشتن را خلیفهٴ خدا می‏شمرد. منظور از عمارت زمین، تأمین اصول زیست محیطی برای حیات انسانی است؛ نه خصوص زندگی گیاهی که برخی دارند و نه مخصوص حیات حیوانی که عدّه‏ای به آن بسنده نمودند، بلکه زندگی انسانی که جامع تمام مراحل نباتی و حیوانی هم خواهد بود؛ یعنی هم زمین از خطر تباهی برهد و هم زمینه از ضرر اخلاقی مصون بماند تا هم بدن از مزایای طبّ طبیعی طرفی بندد و هم روح از مواهب ویژهٴ نَفَس رحمانی، به رَوْح و ریحان نایل شود.

د. رسالت مضاعف دولت مردان در تأمین محیط سالم
زیبایی حقیقی (نه اعتباری) از سنخ هستی است و هستی، حقیقت تشکیکی است. لذا، زیبایی مراتبی دارد که در طول یک‏دیگرند. چون زیبایی انسان در جانشینی او از خدا نهفته است و این خلافت در حاکمان، بیش از دیگران است، رسالت دولت‏مردان در تأمین محیط سالم بیشتر از تودهٴ مردم است؛ زیرا برنامه‏ریزی کلان فضا و دریا و ساخت سلاح‏های شیمیایی و تخریبی و آزمایش‏های فرسایشی اتمی و مانند آن، در اختیار حکمرانان مقتدر است. آنچه هم اکنون سلامت محیط زیست را تحدید می‏نماید و جوامع بشری را به مرگ یا بیماری تهدید می‏کند، اقتدار تعدیل نشدهٴ صاحبان صنایع اتمی است که هرگونه نعمتِ خدا داد را به سود خود و زیان ملّت‏های دیگر، مصادره می‏نمایند؛ گویا مدیر عامل لگام گسیختهٴ دهکدهٴ دنیای کنونی‏اند.
پیام قرآن کریم که عصارهٴ متون مقدس آسمانی است، چنین است: ﴿إنّ الملوک إذا دخلوا قریة أفسدوها و جعلوا أعزّة أهلها أذلّة﴾؛[۱۶]   پادشاهانْ هنگامی که داخل شهری شوند، آن را تباه می‏نمایند و عزیزترین آن‏ها را ذلیل قرار می‏دهند.
سلاطین ستم و دولت‏مردان جور و طغیان، هنگام ورود به منطقهٴ دیگران و زمان اقتدار بر آن و وقت نفوذ در آن به تباهی آن اقدام می‏کنند. اگر در گذشتهٴ تاریخ، دخول شخصی و ورود فیزیکی لازم بود، اکنون با سرعت سرسام‏آور صنعت، کنترل از دور برای اِفساد کافی است. اینان که رسالت اصلی آن‏ها غم‏خواری تودهٴ محروم است، سفارت خویش را چونان دد، خون‏خواری می‏دانند:

هر که را رنجه داشتن دین است ٭٭٭٭ تن او نیست تن که تنبّین است[۱۷]

کسی که از قدرت برتر برخودار است ،وظیفه ی‏سنگین‏تر متوجه اوست. اگر امیری مکلّف باشد که حوزهٴ امارت خود را سالم نماید، امیر امیران که از وی به میر میران یاد می‏شود، تکلیف مهم‏تری دارد؛ زیرا قلمرو امارت او فسیح‏تر و وسیع‏تر از منطقهٴ امارت امیری است که خود مأمور اوست.
نظام اسلامی وظیفهٴ رسمی والی را چنین ترسیم نموده است: «أیّما امرءٍ ولى من أمر المسلمین شیئاً لم یحطهم بما یحوط نفسه لم یرح رائحة الجنّة»؛[۱۸]   هر کس سمتی را در دولت اسلامی به عهده بگیرد و مسؤول بخشی از بخش‏های حکومت دینی گردد، موظّف است هر آنچه را که برای حفظ حیات، سلامت، حیثیت اجتماعی و مانند آن، نسبت به خود به کار می‏برد، برای تودهٴ مردم نیز تأمین کند. اگر خود از بهداشت و محیط سالم برخوردار است، موظف است آن را برای تمام شهروندان فراهم نماید. این دستور رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در برنامه حکومتی جانشین ایشان، حضرت علی بن ابی‏طالب (علیه‌السلام) تجلّی خاص یافت؛ زیرا امام علی (علیه‌السلام) چنین فرمود: «وَ لْیَکُنْ نظرک فى عمارة الأرض أبلغ من نظرک فى استجلاب الخراج لأنّ ذلک لایدرک إلاّ بالعمارة»؛[۱۹]  اهتمام تو، به آباد نمودن زمین، بیش از همت گماردن تو، به جمع درآمد باشد. معلوم است که با آلوده بودن محیط زیست، هم نیروی انسانی در معرض آسیب است و هم امکانات طبیعی. اسلام در تمام شؤون حیات، به دو عنصر محوری اهمیت می‏دهد و همگان، به ویژه دولت‏مردان را مسؤول تأمین آن دو رکن اساسی می‏داند: یکی استحکام عمل و دیگری هنرمندی و زیبایی آن؛ یعنی کاری که مطابق اصول علمی نباشد، چون متقن و استوار نیست مقبول نیست و کاری که در عین اتقان و استواری، هنرمندانه و زیبا نیست، مطبوع و مطلوب نخواهد بود. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارهٴ عنصر محوری نخست چنین فرمود: «إنّ الله یحبّ إذا عمل أحدکم عملاً أن یتقنه»؛[۲۰]   یعنی آنچه محبوب خداست، کار محکم وعمل مُتْقن است و دربارهٴ عنصر محوری دوم، چنین فرمود: «یحب الله العامل إذا عمل أن یحسن»؛[۲۱]   یعنی آنچه محبوب خداست، کار هنرمندانه، ادیبانه و زیباست. خداوند نیز جهان را با دو اصل استحکام و زیبایی آفرید و دوست دارد که جانشین او در زمین، انسانِ وارسته‏ای باشد که معماری کارهای او فنّی و نیز زیباسازی‏های عمل او هنرمندانه باشد. رعایت دواصل یاد شده، حافظ تمام اصول معیاری زیست محیطی است؛ زیر استحکام و زیبایی، مایهٴ پالایش فضای زندگی است و فضای پالوده، پایدار خواهد بود؛ همان‏طور که محیط آلوده، زدودنی و از بین رفتنی است.

هـ:  فتوای دین درباره اصول زیست محیطی
خطوط اصیل هندسهٴ دین الهی را عناصر حساس و مهمّی تشکیل می‏دهد که دربارهٴ مسایل حقوقی و اخلاقیْ «عدل و آزادی» را و دربارهٴ مطالب بهداشتی و سلامتی «پاکی و معطّر بودن» را می‏توان نام برد. همان‏طور که قهر خدا به رهبری مهر او تنظیم می‏شود: «تسعی رحمته أمام غضبه»، [۲۲]  تمام برنامه‏های دینی در شؤون مختلف حیات، به زعامت «عدل و آزادی» از یک سو و «طهارت و طیب» از سوی دیگر، تدوین و ارائه می‏شود؛ و چون هدف این نوشتار، تبیین فتوای دین دربارهٴ اصول زیست محیطی است و نه ارشاد مراکز سیاسی، حقوقی و اخلاقی و…. از این‏رو، دربارهٴ عدل و آزادی که از مهمّ‏ترین ره توشه‏های مکتب آسمانی است، مطلبی بازگو نمی‏شود و فقط دربارهٴ نظافت و معطّر بودن فضای طبیعی و انسانی، اصولی ارائه می‏شود:

۱/ تلطیف روح با بوی خوش و رعایت پاکیزگی
پیامبر بزرگ و گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فرمود: «إنّ الله تعالی طیّب یحبّ الطیّب، نظیفٌ یحبّ النظافة، کریمٌ یحبّ الکرم، جوادٌ یحبّ الجود، فنظّفوا أفنیتکم»؛[۲۳]   یعنی خداوندْ پاک است و پاکی را دوست دارد؛ پاکیزه است و پاکیزه‏گی را دوست دارد…. پس، فنا و آستان زندگی خود را پاکیزه نمایید. آنچه از این حدیث شریف استنباط می‏شود: اولاً اصول زیست محیطی از منظر رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) صبغهٴ ملکوتی دارد و رعایت طهارت و طیب در بدن و منزل و محل کار و ساحت  خانه و دفتر و پیشگاه مراکز تحقیق و پژوهش و… برای آن است که انسان خلیفهٴ خداست و خلیفه باید سنّت و سیرت مستخلف عنه را سریرهٴ خود قرار داده، به پاکی و خوش‏بویی از آن جهت که محبوب خداست، علاقه مند باشد. ثانیاً بوی خوب و رعایت پاکیزگی، روح را تلطیف می‏کند؛ زیرا جان آدمی مجاور بدن اوست و تأثیر و تأثّر متقابل آن دو در یک‏دیگر، معقول حکیم و مقبول طبیب است و در پرتوِ طیب و طهارتِ تن، روح ملکوتی تقویت شده، توان پرواز برتر پیدا می‏کند. ثالثاً فرمان مزبور باتحلیل عریق حدیث‏شناسی، به سه اصلِ عموم، دوام واطلاق همراه است؛ یعنی همگانی، همیشگی و همه جانبه و فراگیر است؛ به طوری که تمام انسان‏ها اعم از زن و مرد، پیر و برنا، در تمام دوران زندگی و ایّام عمر و از هر جهت، باید بدن، منزل و محل کار را نظیف و پاکیزه نمایند و آن‏را آلوده نکنند و اگر در اثر رخدادهای پیش بینی نشده آلوده شد، به نظافت آن مبادرت کنند. رعایت این اصول، حقوق و وظایف متقابل تمام شهروندان نسبت به یک‏دیگر و نیز دولت وملت در برابر هم است. رابعاً نسیمِ سبک پا که از کوی و برزن طیّب و معطّر می‏گذرد، نه تنها شامه شهروندان را به بوی خوش آشنا می‏کند، بلکه پیک دوستی و صفا و وفا خواهد بود؛ زیرا چنین فضای پاک و خوش‏بو، محبوب خدای جمیل است که جمال و طیب و عطر را دوست دارد.

۲ . اهتمام اسلام به محیط سالم و اقتصاد سالم
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فرمود: «إنّ الاسلام نظیف فتنظّفوا فإنّه لایدخل الجنّة إلّا نظیف»؛[۲۴]   «تنظّفوا بکلّ ما استطعتم فإنّ الله تعالی بنی الإسلام علی النظافة و لن یدخل الجنّة إلاّ کلّ نظیف».[۲۵]   ساختار نظام یافتهٴ اسلام، عقیدهٴ توحیدی است که از لوثِ شرک، الحاد، کفر و زندقه طاهر است و خلق حسن است که از رَوْثِ ظلم، کینه، حسد و هر رذیلت دیگر پاک است و فقه و احکام رفتاری است که از فَرْثِ کژراهه رفتن و بیگانه‏وار عمر گذراندن و دیوانه‏وار مردن منزّه است. شایستهٴ چنان دین الهی، این است که متدیّنین به آن از هر پلیدی پاک شوند و از هر پلشتی طاهر باشند؛ زیرا رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نظافت را همتای تقوا، وظیفهٴ همگانی و همیشگی و همه جانبه دانست و همان‏طور که در قرآن کریم آمده است: ﴿فاتقوا الله ما استطعتم﴾[۲۶]  آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز دربارهٴ نظافت چنین توصیه فرمود: «تنظّنوا بکلّ ما استطتم».[۲۷]   معنای آن آیه و این حدیث، این است که با هر وسیلهٴ ممکن، پرهیزکاری را حفظ کنید و با هر ابزار میسور، نظافت و پاکیزه‏گی را پاسداری نمایید تا بتوان دربارهٴ امت اسلام شناس دین‏مدار چنین سرود:

زدر درآ و شبستان ما منوّر کن ٭٭٭٭ هوای مجلس روحانیان معطّر کن
بگو به خازن جنّت که خاک این مجلس ٭٭٭٭ به تحفه برْ سوی فردوس و عود مجمر کن

و چون بوی خوش، محبوب خداست، حبیب خدا یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دوستدار اوست. از این جهت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «حبّب إلىّ من دنیاکم… و الطّیب و جعلت قرّة عینى فى الصلاة». برای ترغیب به طیب و تحضیض به تحصیل بوی خوش و فضای عطر آگین، چنین فرمود: «لو أذن الله تعالی فى التجارة لأهل الجنّة لاتّجروا فى البرّ والعطر»؛[۲۹]   یعنی گرچه در بهشت تمام نیازهای بدنی و روحی، بدون رنج تجارت تأمین است، ولی اگر در آن‏جا مجال داد و ستد بود، بهشتیان گندم و عطر را کالای تجاری قرار می‏دانند. کنایه از اهتمام اسلام به نان جامعه است که در پرتو اقتصاد سالم به دست می‏آید و اهتمام به محیط سالم و هوای پاک و معطر است که در ظلّ اصول زیستْ محیطی فراهم می‏شود. بنابراین، امّتِ بهشتی‏منش و جامعهٴ جنّت خوی، می‏کوشد دارای اقتصادی سالم، به دور از فاصله عمیق طبقاتی بین توان‏گر و تهی‏دست و نیز واجد محیطی سالم و دریا و صحرا و هوایی به دور از سِلاح تخریبیِ فاقدان صلاح باشد؛ ولی دولت مقتدر جهنّمی وَشْ می‏جوشد تا با تحریم اقتصادی کشورهای عدالت‏خواه و آزاد منش و با صدور سلاح‏های میکربیِ ناپاکِ شرکت‏های بی‏باک، منطقهٴ وسیعی را به کام ناکامی فرو برد تا خود، سر از کامیابی کاذب برآورد؛ غافل از آن‏که تاریخ کهنِ دنیا که پیر منافق است، جوان موافق نخواهد شد و حکومت غاشمانه و جابرانهٴ آنان دیری نخواهد پایید:

در هوا سود نیست، زان بر گرد ٭٭٭٭ تا ز بودِ تو، برنیارد گرد[۳۰]

۳/ صدقه جاریه در طبیعت سرسبز
پیامبر بزرگ و گرامی اسلام چنین فرمود: «ثلاث یجلین البصر، النظر الی الخضرة وإلی الماء الجارى وإلی الوجه الحسن»؛[۳۱]   سه چیز است که پایهٴ روشنی دیده‏اند: نگاه به سبزه و به آب روان و به روی نیکو. اگر جلوهٴ چشم در دیدن فضای سبز و آب روان است، معلوم می‏شود که ایجاد و حفظ بوستان و گلستان و پارک سبز و روان ساختن جوی صاف، مطلوب اسلام است؛ نه در تحصیل آن کوتاهی رواست و نه در حراست آن، قصور سزاست و نه در نگهداری منابع طبیعی و مراتع و مزارع گل و گیاه، فتور به جاست.
اگر فضای سبز با زرع یا غرس خوشه یا شاخهٴ ثمر بخش همراه است، خیر مضاعف محسوب می‏شود. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) غرس درخت میوه را صدقهٴ ثواب آور دانست و در تشویق آن، چنین فرمود: «من غرس غرساً لم یأکل منه آدمىٌ و لاخلقٌ من خلق الله إلاّ کان له صدقةً».[۳۲]  گسترهٴ فیض خدا باعث شد که ثواب صدقه دادن از راه زرع یا غرس درخت بارآور، اختصاصی به بهره برداری بشر نداشته باشد؛ بلکه اگر هر مخلوقی اعم از حیوان یا انسان از آن استفاده کند، عنوان صدقه بر آن منطبق خواهد شد؛ چنان‏که از آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین مأثور است: «من زرع زرعاً فأکل منه طیرٌ کان له صدقةً».[۳۳]
لازم است به این نکتهٴ فاخر عنایت شود که ارزش فضای سبز و تأمین آن با زرع یا غرس، اختصاصی به مورد امیدواری زارع یا غارس از بهره‏وری شخصی ندارد؛ بلکه در موردی هم که کشاورز یا باغ‏دار، امیدی به حیات خود ندارد و از بهره‏مندی شخصی ناامید است، دستور اسلام به تحصیل فضای سبز محفوظ است. لذا، دو نمونه از احادیث مربوط به ترغیب به زرع و غرس ارائه می‏شود که در یکی امید، حاکم است و در دیگری امیدْ محکوم؛ آن‏که مورد امید است: از رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است: «إنّما الأمل رحمةٌ من الله لأُمتّی، لولا الأمل ما أرضعت أمٌ ولداً و لا غرس غارسٌ شجراً»؛   یعنی آرزوی معقول، رحمت خداست که نصیب امّت اسلامی شده است و اگر آرزوی صحیح نمی‏بود، هیچ مادری فرزند را شیر نمی‏داد (زیرا علم به بقا و دوام او نداشت و ندارد) و هیچ نهالْ کاری درخت نمی‏کاشت (چون علم به نموّ و بهره‏برداری از آن را ندارد)؛ آن‏که مورد ناامیدی نیست: از رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده است: «إن قامت الساعة و فى ید أحدکم فسیلةٌ فإن استطاع أن لایقوم حتی یغرسها فلیغرسها»؛[۳۵]   اگر نشایی در دست یکی از شماست و قیامت در آستانهٴ قیام است و مرگ شما قطعی است، اگر کمترین مهلت برای غرس نهال و کاشتن آن در اختیار دارید، از آن فرصت کوتاه کمک بگیرید و آن را کشت کنید. اهتمام اسلام به فضای سبز، به ویژه خوشه یا شاخه مثمر، کاملاً از مطاوی رهنمودهای رهبران الهی در متون دینی مشهود است؛ به طوری که گاهی کاشتن درخت، در ردیف بهترین و مقدس‏ترین کارهای خیر قرار می‏گیرد؛ چنان‏که از رسول اکرم مأثور است: «سبعٌ یجرى للعبد أجرهنّ و هو فى قبره بعد موته: من علّم علماً أو أجری نهراً او حفر بئرًا أو غرس نخلاً أو بنی مسجداً أو ورّث مصحفاً أو ترک ولداً یستغفر له بعدموته».[۳۶]   در این حدیث شریف، درخت کاری در کنار تعلیم دانش، ساختن مسجد، توریث قرآن یا کتاب علمی سودمند دیگر و… واقع شد که این مقارنه، کاشف از درجهٴ بالای اهتمام اسلام به درخت کاری است. لذا، هم درباره نگهداری درخت و آبیاری آن دستور رسیده است و هم درباره پرهیز از قطع آن. از حضرت رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) مأثور است: «من سقی طلحةً أو سدرةً فکأنّما سقی مؤمناً من ظمأ»؛[۳۷]   یعنی هر کس درخت محتاج به آبیاری را (درخت سدر و مانند آن خصوصیتی ندارد) سیراب نماید، گویا انسانِ مؤمنِ تشنه را سیراب نمود. همچنین از امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) نقل شده است: از بریدن درخت تر و سبز پرهیز شود؛ مگر برای ضرورت؛[۳۸]  چنان‏که از امام رضا (علیه‌السلام) و امام صادق (علیه‌السلام) در این باره حدیث‏های سودمندی نقل شده است و حفظ آن را برای مناطق کویری و کم درخت و بیابان، نافع‏تر معرفی کردند و قطع درخت را با تبدیل و تعویض، بدون مانع اعلام فرمودند.[۳۹]

۴/ ضرورت تحصیل و نگهداری آب وهوای سالم و زمین حاصل خیز
از حضرت امام صادق (علیه‌السلام) مأثور است: «لایطیب السکنی إلاّ بثلاث، الهواء الطیّب و الماء الغزیر العذب و الأرض الخوارة»؛[۴۰]   زندگی بدون احراز سه عامل حیاتی گوارا نیست: هوای پاک تمییز، آب فراوان و گوارا و زمین حاصل‏خیز و قابل کشت و زرع/ خداوند تمام عناصر محوری مورد نیاز زندگی بشر را تأمین فرمود و بهره‏برداری از آن‏ها را جزء حقوق بشر قرار داد وجامعه را به صیانت آن‏ها از آفت، انقراض، کمبودی و مانند آن مکلّف کرده است. اگر فرد یا جامعه، دولت یا ملّت در شناخت این عناصر اصلی فتور وَرزد یا در تحصیل یا نگهداری آن‏ها قصور کند، وظیفهٴ دینی خود را انجام نداده است؛ یعنی لازم است دربارهٴ اصل هوا، کیفیت بهره‏برداری از این امانت الهی و چیزهایی که آن را آلوده و بیمار می‏کند و چیزهایی که در پالایش و درمان آن مؤثر است و نحوهٴ پالایش آن، کارشناسی دقیق شده و اجرا شود. همچنین لازم است دربارهٴ اصل آب گوارا، کیفیّت انتفاع از این ذخیرهٴ خدایی و اشیایی که آن را آلوده و مریض می‏کند و اموری که در تطهیر و تنظیف آن مؤثر است و نحوهٴ تصفیهٴ آن، ابتکار فنّی معمول شود. نیز لازم است دربارهٴ اصل زمین حاصل‏خیز، کیفیّت استفاده از این سفرهٴ گستردهٴ الهی و اموری که آن را ویران و بیمار می‏کند و چیزهایی که در اِحیا، تسطیح، کویر زدایی و صیانت از رانش، تأثیر به سزایی دارد، ماهرانه ارزیابی و اقدام شود تا دستور اسلام امتثال شده باشد.
در دین حنیف الهی که در طول تاریخ به منهج‏ها و شریعت‏های متنوّع برای انبیای الهی تجلّی می‏یافت شناخت اصول زیستْ محیطی و تحصیل آن و پرهیز از تخریب آن و سعی برای سالم سازی آن، از بارزترین حقوق انسانی و نیز از روشن‏ترین تکالیف بشری به شمار می‏آید تا نشاط جامعه همراه با سلامت آن و خرّمی افرادْ همراه با صحّت آنان تضمین شود. به همین منظور، دینْ هم از آلوده نمودن هوا، کوی و برزن و اماکن عمومی تحذیر و نهی کرده است و هم اگر چنین رخداد تلخی مشاهده شد، برای بر طرف کردن آن، ترغیب و امر نموده است. چنان‏که امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «إنّ الله عزّ و جلّ إذا أنعم علی عبدٍ نعمةً أحبّ أن یری علیه أثرها، قیل: وکیف ذلک قال: ینظّف ثوبه ویطیّب ریحه ویحسن داره ویکنس أفنیته… »؛[۴۱]   یعنی خداوند دوست دارد نعمتی که به بندهٴ خود داد، اثر آن را ببیند. پرسیده شد: چگونه؟ فرمود: هر فردی جامهٴ خود را نظیف، خود را خوش‏بو، خانه خود را نیکو و پیشگاه منزل خود را رُفت و رو کند.

ملعون بودن متجاوزان به محیط زیست
امور یاد شده، حقوق و وظایف متقابل تمام شهروندان است. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فرمود: «من أماط عن طریق المسلمین ما یؤذیهم کتب الله له أجر قراءَة أربعماة ایة کلّ حرفٍ بعشر حسنات»؛[۴۲]   هر کس از راه مسلمانان، چیزی را که باعث آزار رهگذر است برطرف کند، خداوند اجر خواندن چهار صد آیه قرآن را در دیوان عمل او ثبت می‏کند که ثواب قراءت هر حرفْ ده حسنه است. منظور از راه، خصوص مسیر زمینی نیست؛ بلکه شامل معبر دریایی و پل ارتباطی هوایی نیز می‏شود. نیز مقصود از چیزی که آزار می‏کند، خصوص موانع عبوری نیست؛ بلکه هرچیزی که مایهٴ اذیت عابرین باشد و یکی از مزایای سلامت یا نشاط را از بین می‏برد (مانند بوی زباله، دود کارخانه) مشمول سخن نغز آن حضرت است و قداست رعایت اصول زیست محیطی، همسان حرمت تلاوت متن مقدس دینی است. از این‏جا به قذارت مقابل آن پی برده، معلوم می‏شود اگر دولت یا ملّتی عمداً به فضای سبز و سالم و نشاط آور نیندیشند و از آلایش آن دریغ نکنند و منطقه زرّین خدا داد طبیعت را آلوده نمایند یا در قبال آلوده کردن صاحبان کارگاه‏های سودجو، مُهر بی مِهری بر لب زنند و خاموش شوند، مشمول قهر خدای قاهر شده، قعر دوزخ جایگاه آنان خواهد بود؛ البته چنان قهری، چنین قعری را به دنبال دارد. لذا، رسول گرامی اسلام فرمود: «ثلاث ملعونٌ من فعلهنّ: المفوّط ظلّ النزال و المانع الماء المنتاب و سادّ الطریق المسلوک»؛[۴۳]  سه گروهند که در اثر سه کار ناروا مورد لعنت خداوند سبحان هستند: ۱/ کسی که مکان عمومی، سایه‏بان‏ها، پارک‏ها، محل نزول مسافران و… را آلوده کند. ۲/ کسی که آب نوبه‏ای را به غصب ببرد؛ یعنی رعایت نوبت نکند. ۳/ کسی که سدّ مَعْبر کند و مانع عبور عابران شود.
رفتار رهبران الهی همتای گفتار آنان برای ترغیب دولت و ملت به رعایت اصول زیستْ محیطی انجام می‏شد. لذا، حضرت امام سجاد (علیه‌السلام) اگر کلوخی را در معبر می‏دیدند از مرکب پیاده می‏شدند و آن را از راه، دور می‏کردند[۴۴]  که مزاحم رهگذر نشود. حضرت مسیح (علیه‌السلام) از کنار گوری می‏گذشت که صاحب آن قبر را معذّب دید. سال بعد، هنگام عبور از کنار آن گور، صاحب آن را در عذاب ندید. پرسید: خدایا! عامل رفع عذاب او چه بود؟ فرمود: فرزند او بزرگ شد و راهی را اصلاح کرد و یتیمی را مکان داد. از این‏رو، از گناه او صرف نظر شد.[۴۵]
گرچه فرهنگ دین، هماره حامی مبادی زیست محیطی است و تدوین فهرست آن در این نوشتار که رسالت آن ارائهٴ اجمالی از ره‏توشهٴ اسلامی است میسور نیست، لیکن واسطة العِقد و بیت الغزل پیام اسلام به دوست‏داران حفظ محیط زیست این است: گرچه حفظ محیط زیست از لحاظی به علوم طبیعی و تجربی بر می‏گردد، لیکن کارآمدی آن، نحوهٴ حیات بشر و تأمین سلامت و شادابی و… صبغهٴ علوم انسانی دارد و در تمام رشته‏های علوم انسانی قبل از هر چیز، انسان شناسی لازم است و انسان کریم را جز قرآن کریم، چیزی تفسیر نمی‏کند و همان‏طور که بهترین روش تفسیری قرآن، گذشته از استعانت به برهان عقلی و استمداد از حدیث صحیح، همانا تفسیر قرآن به قرآن است: «قرآن ز قرآن پرس و بس»، بهترین شیوه انسان شناسی، تفسیر انسان به انسان است؛ یعنی باید متشابهات حسّ و خیال و وهم را از بخش اندیشه، به محکمات عقل نظری ارجاع داد و متشابهات شهوت و غضب را در بخش انگیزه، به محکمات عقل عملی احاله کرد و سرانجام، فطرت یا فطنت و فکرتِ نهادینه شدهٴ الهی را مرجع علم و عمل قرار داد تا صبغهٴ ملکوتی اصول زیست محیطی محفوظ بماند.

پاورقی  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  ۱- کتاب انتظار بشر از دین ، خلاصه صفحات ۱۹۱-۲۱۰ و همچنین می توانید به کتاب «اسلام و محیط زیست» فصل چهارم مراجعه کنید.
۲  ـ سورهٴ زمر، آیهٴ ۶۲/
۳  ـ سورهٴ سجده، آیهٴ ۷/
۴  ـ سورهٴ غافر، آیهٴ ۶۴/
۵  ـ سورهٴ تین، آیهٴ ۴/
۶  ـ سورهٴ تغابن، آیهٴ ۳/
۷  ـ سورهٴ مؤمنون، آیهٴ ۱۴/
۸  ـ سورهٴ طه، آیهٴ ۵۰/
۹  ـ سورهٴ نساء، آیهٴ ۱۱۹/
۱۰  ـ سورهٴ روم، آیهٴ ۴۱/
۱۱  ـ سورهٴ اِسراء، آیهٴ ۷۰/
۱۲  ـ شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۱۹۴/
۱۳  ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۳۰/
۱۴  ـ سورهٴ بقره، آیهٴ ۳۱/
۱۵  ـ سورهٴ هود، آیهٴ ۶۱/
۱۶  ـ سورهٴ نمل، آیهٴ ۳۴/
۱۷  ـ حکیم سنایی، حدیقه، ص ۵۵۰/
۱۸  ـ نهج الفصاحه، ج ۲، ص ۶۹۲/
۱۹  ـ نهج‏البلاغه، نامه ۵۳، بند ۷۹/
۲۰  ـ نهج‏الفصاحه، ج ۲، ص ۶۸۳/
۲۱  ـ همان، ص ۶۹۱/
۲۲  ـ بحار الأنوار، ج ۹۵، ص ۲۶۹/
۲۳  ـ نهج‏الفصاحه، ج ۲، ص ۶۰۶/
۲۴  ـ نهج‏الفصاحه، ج ۲، ص ۹۹۸/
۲۵  ـ همان.
۲۶  ـ سورهٴ تغابن، آیهٴ ۱۶/
۲۷  ـ نهج الفصاحه، ج ۲، ص ۶۰۶/
۲۸  ـ دیوان حافظ، غزل ۳۹۷۱/
۲۹  ـ نهج الفصاحه، ج۲، ص۶۰۷/
۳۰  ـ حکیم سنایی، حدیقه، ص ۴۷۴/
۳۱  ـ نهج‏الفصاحه، ج ۱، ص ۲۹۲/
۳۲  ـ نهج الفصاحة، ج ۲، ص ۵۶۳/
۳۳  ـ همان، ج ۱، ص ۴۳۵/
۳۴  ـ همان، ج ۲، ص ۷۱۳/
۳۵  ـ نهج الفصاحة، ج ۲، ص ۷۱۳/
۳۶  ـ همان، ج ۱، ص ۴۹۷/
۳۷  ـ وسایل الشیعة، ج ۱۷، کتاب التجارة، باب ۱۰، من أبواب مقدماتها.
۳۸  ـ بحار الأنوار، ج ۷۶، ص ۳۱۹/
۳۹  ـ وسایل الشیعه، کتاب الزراعة، باب ۷/
۴۰  ـ بحار الأنوار، ج ۲۳۴، ۷۵/
۴۱  ـ بحار الأنوار، ج ۷۶، ص ۱۷۵ ـ ۱۷۶/
۴۲  ـ همان، ج ۷۵، ص ۵۰/
۴۳  ـ وسایل الشیعة، ج ۱، ص ۳۲۵، باب ۱۵، أبواب أحکام الخلوة.
۴۴  ـ بحار الأنوار، ج ۷۴، ص ۵۰/
۴۵  ـ همان، ص ۴۹/