محمـد(صلی الله علیـه وآله) خاتم پیامبران

643 بازدید

محمد (صلی الله علیه و آله) خاتم پیامبران[۱]

دلالت قرآن و احادیث قطعی بر خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله

خاتمیت یکی از شاخصه های برتری حضرت محمد بر دیگر پیامبران الهی

پیامبر اسلام، مظهر لیس کمثله شی‏ء

پرسش‏هایی درباره خاتمیت

لزوم تبیین چند امر برای پاسخ به پرسش ها

۱/برهان در قرآن

۲/ خاتمیت از دیدگاه عقل

توجیه خاتمیّت

۳/ ولایت، پشتوانه نبوّت و امامت

۴/ نیاز پایدار بشر به دانش نامتناهی وحی

 

دلالت قرآن و احادیث قطعی بر خاتمیت پیامبر صلی الله علیه و آله

قرآن و احادیث قطعی، دلالت دارد که پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم خاتم پیامبران است و پس از او پیامبر و شریعتی نخواهد آمد و امّت اسلامی نیز اتفاق دارند که شریعت اسلام تا قیامت ادامه دارد.
قرآن در این‏باره می‏فرماید: ﴿ما کان محمّد أبا أحد من رجالکم ولکنْ رسول اللّه وخاتَمَ النّبیّین وکان اللّه بکلّ شی‏ء علیماً﴾[۲] ؛ محمّدصلی الله علیه و آله و سلم پدر هیچ یک از مردان شما نیست، ولی فرستاده خدا و خاتم پیامبران است و خدا همواره بر هر چیزی داناست.
واژه «خاتم» (بفتح «تاء» یا به کسر «تاء») دلالت دارد که باب نبوّت، ختم شده و مُهر خورده است و این مُهر، شکسته نخواهد شد و پیامبر دیگری با شریعتی جدید نخواهد آمد؛ چنان که هم‏خانواده‏های واژه «ختم» در قرآن همچون «نختم» و «مختوم» و «ختام» به همین معناست؛ یعنی بر پایان و آخر رسیدن و مُهر کردن و نهایت یافتن دلالت دارد. روایات وارد شده از پیامبر و خاندان او(علیهم‌السلام) نیز بر همین معنا پای فشرده است.
پس مقصود از واژه خاتم آن‏سان که برخی پنداشته و در صدد اشکال برآمده‏اند هرگز انگشتری و چیزی که مایه زینت به حساب آید نیست. روایات ذیل، پرده از روی ابهام احتمالی این واژه بر می‏گیرد:
۱/ «انس» گوید: از رسول‏خداصلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می‏فرمود: «أنا خاتم الأنبیاء وأنت یا علی خاتِم الأولیاء، وقال أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): ختَم محمّدٌ ألفَ نبیٍّ وإنّی ختمتُ ألفَ وصیّ… »؛ من پایان دهنده پیامبران و تو یا علی! پایان بخش اولیایی. و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: محمّدصلی الله علیه و آله و سلم، پایان بخش هزار پیامبر است و من، هزار وصی را پایان بخشیدم[۳] .
۲/ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «أنا أوّل الأنبیاء خَلْقاً وآخرهم بعْثاً»؛ من از نظر آفرینشْ اوّلم و از حیث بعثت، پایان بخشم[۴] . مقصود از اوّل بودن به‏لحاظ سبق آفرینش روح آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم است، نه خلقت بدن. اولیت آفرینش روح آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم را می‏توان از صادر اول یا ظاهر اول بودن وی استظهار کرد.
۳/ حضرت موسی بن عمران(علیه‌السلام) نیز مانند سایر پیامبران، این حقیقت را بر زبان آورده است که پیامبر اسلام، حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم خاتم پیامبران است: «قال رسول اللّه: وفیما عهد إلینا موسی بن عمران(علیه‌السلام) إنّه إذا کان آخر الزّمان یخرج نبیّ یقال له «أحمدصلی الله علیه و آله و سلم خاتم الأنبیاء لا نبیّ بعده، یخرج من صلبه أئمّة أبرار عدد الأسباط»[۵] ؛ پس از او پیغمبری نیست و از صلب او دوازده پیشوا به تعداد اسباط بنی اسرائیل خارج می‏شوند.
۴/ حضرت مسیح(علیه‌السلام)، بنا به نقل انجیل یوحنّا فرمود: «إنّی سائل ربّی أن یَبعَث إلیکم «فارقلیط» آخر یکون معکم إلی الأبد و هو یعلّمکم کلّ شی‏ءٍ»[۶] ؛ من از پروردگارم خواستم که برای شما «فارقلیط» دیگری (یعنی حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم) را مبعوث فرماید که تا ابد با شما باشد و هر چیز را به شما بیاموزد.
۵/ امام محمّد باقر(علیه‌السلام) در تفسیر آیه «ما کان محمّد أبا أحد من رِجالکم ولکنْ رسول اللّه و خاتَمَ النّبییّن» می‏فرماید: خاتم النّبیّین یعنی پیامبری پس از حضرت محمّدصلی الله علیه و آله و سلم نیست: «یعنی لا نبیّ بعد محمّد»[۷] .

خاتمیت یکی از شاخصه های برتری حضرت محمد بر دیگر پیامبران الهی[۸]
از مزایای رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خاتمیّت اوست، قرآن کریم در این مورد می‏فرماید: ﴿ما کان محمد أبا أحد من رجالکم و لکن رسول‏الله و خاتم النبیین﴾[۹] .
گذشته از این، شواهد دیگری نیز دلالت قطعی بر خاتمیت رسول‏الله صلی الله علیه و آله و سلم دارد که صحیفه نبوت پیامبران به وسیله آن حضرت، به پایان رسید. مقصود از خاتمیت، هم تأخر و خاتمیّت زمانی و هم خاتمیّت رتبی در قوس صعود است.
«خاتم» یعنی مُهر، که در پایان نوشته‏ها قرار می‏گیرد؛ وقتی نویسنده هر آنچه لازم بود بیان داشت و مقاصد خود را عنوان کرد، پایان نوشتار خود را مهر کرده، ختم آن را اعلام می‏دارد؛ خدای سبحان که با جهانیان سخن می‏گوید، از راه فرستادن وحی برای هدایت انسانها برنامه دارد لذا نه تنها عیسای مسیح، بلکه همه انبیا کلمات الهی هستند منتها در باره حضرت یحیی آمده است که: ﴿مصدّقاً بکلمة من الله﴾[۱۰] و در باره حضرت عیسی آمده است که: ﴿یبشرک بکلمة منه اسمه المسیح عیسی آبن مریم﴾[۱۱] انبیا کتاب حقّ و کلام حقّند. خدای سبحان با فرستادن آنها برای جوامع بشری پیام می‏فرستد. پس از پایان گفتار و کلماتش، سلسله‏نبوتشان را با فرستادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ختم، و صحیفه رسالت آنان را با وجود مبارک خاتم المرسلین مهر کرده است پس هرگز جا برای نبوت و رسالت دیگری نیست لذا می‏فرماید: رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم زیور همه انبیا و خاتم آنان بوده، و سلسله نبوت، با آن حضرت مهر شده و پایان پذیرفته است.
پس همان طور که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در قوس نزول سر سلسله انسان‏های کامل است چون «أوّل ما خلق الله»[۱۲] است، در قوس صعود نیز، اوج و قلّه غایی رسالت است چون خاتم انبیاست. ازاین جمله، نه تنها استفاده می‏شود که پیغمبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم واجد همه مزایای مشترک، و مزایای فرد فرد انبیا، و بعضی از خصایص ویژه است که انبیای قبلی فاقد آن بوده‏اند بلکه نکته دیگری هم استفاده می‏شود که تا روز قیامت احدی بهتر از پیغمبر اسلام نخواهد آمد، زیرا رسول خدا انسان کامل است و هر چند میلیونها سال بگذرد کاملتر از او نخواهد آمد، و اگر کاملتر از وی یافت می‏شد، حتماً او به مقام خاتمیّت می‏رسید نه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، و چون تالی باطل است پس مقدّم هم، به شرحی که می‏آید، باطل خواهد بود.
اثبات این مطلب، به صورت «قیاس استثنایی» قابل تبیین است به این نحو که: اگر برتر از پیغمبر خاتم، انسانی تا روز قیامت ظهور کند، قطعاً پیغمبر اسلام، پیغمبر خاتم نیست، زیرا اگر خدا انسانی بیافریند که علماً و عملاً اکمل و افضل از پیغمبر اسلام باشد هر گز آن انسان اکمل و افضل، از این انسان کامل و فاضل پیروی نکرده جزو امت او نیست چون اگر انسانی کمالی برتر داشت مطاع و متبوع خواهد بود و دیگران را نیز به مقام خود و آن کمال برتر، هدایت می‏کند، و او باید شاهد جهانیان و اسوه امتها باشد نه پیغمبر اسلام ! لذا اگر تا روز قیامت انسانی کاملتر از پیغمبر اسلام بیاید دیگر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خاتم‏الأنبیا نیست و چون آن حضرت به طور قطعی خاتم پیامبران است پس افضل از آن حضرت وجود نخواهد یافت.
بر این اساس، قرآن خاتمیت پیغمبر اسلام را مسجّل کرده، هم در باره گذشته تاریخ اظهار نظر، و هم در باره آینده تاریخ، داوری قاطع می‏کند، همان گونه که می‏تواند بگوید از بامداد آفرینش انسانیت تا زمان پیغمبر خاتم هیچ کس هم سطح و هم‏سنگ پیغمبر نیامده، می‏تواند داوری کند که از عصر نبی اکرم تا شامگاه خلقت انسانها، احدی همتای پیغمبر اسلام نخواهد آمد؛ آنگاه تنها حضرت رسول، چنانکه امام همه پیامبران الهی بوده، شاهد جهانیان، شاهد شهدا و شهید شاهدان خواهد بود.
خدای سبحان می‏فرماید: ﴿فکیف إذا جئنا من کل اُمة بشهیدٍ و جئنا بک علی هؤلاء شهیداً﴾[۱۳] : ما در قیامت از هر امتی شاهدی بر اعمال آنها آورده (که در دنیا حوادث را تحمّل کرده، در آخرت شهادت می‏دهد) و تو را به عنوان شاهد همگان می‏آوریم. یعنی امت‏ها هر چه در دنیا انجام داده‏اند، تو مشاهده کرده شهادت خواهی داد، تو بر بینش همه انبیا سیطره داری و گواهی می‏دهی، تو نه تنها شهید امت خود، بلکه شهید انبیا و امتهای آنان هستی.

پیامبر اسلام، مظهر لیس کمثله شی‏ء
بنابر این حضرت رسول، شخصیت ممتازی است که نه در گذشته تاریخ همانند داشت و نه در آینده تاریخ مماثل‏دارد. او مظهر ﴿لیس کمثله شی‏ء﴾[۱۴] و مظهر ﴿ولم یکن له کفواً أحد﴾[۱۵] است. هر اسمی از اسمای الهی مظهر طلبیده، در بین انسانها ظهوری دارد، وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چون در بین انسانها و جهان امکان انسان کاملی است مظهر ﴿لیس کمثله شی‏ء﴾ خدای سبحان است.
همه انبیا، آیات الهی و سایه ﴿نور السموات و الأرض﴾[۱۶] هستند، ولی پیغمبر، سایه و صورت مرآتی است که ﴿و لم یکن له کفواً أحد﴾ را بهتر نشان می‏دهد، از این جهت آن حضرت می‏تواند بر همه انبیا مهیمن و خاتِم(به‏کسر) و خاتَم (به فتح) بوده، واجد سیره‏ای علمی‏باشد که دیگران نداشته و ندارند.

پرسش‏هایی درباره خاتمیت
از دیرباز، پیرامون مسأله خاتمیت، پرسش‏هایی مطرح بوده است که امروز نیز اَحیاناً در قالب‏های نوینی شکل گرفته و پاره‏ای اشکال‏های جدید نیز بر آن‏ها افزوده شده است و در آینده نیز دگر باره در همین شکل یا در قالب‏های مدرن‏تری به بازار عرضه می‏شود. برخی از این پرسش‏ها و اشکال‏ها عبارت است از:
۱/ با توجّه به سیر تکاملی بشر، چگونه انسان می‏تواند از رهبری آسمانی محروم باشد؟
۲/ آیا قوانین عصر نبوّت می‏تواند در این روزگار جواب‏گو باشد؟
۳/ آیا با قطع شدن وحی و نبوّت، باید انسان از ارتباط با جهان غیب محروم بماند؟
۴/ حجّیت و ولایت دینی، از آنِ پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم است و با بسته شدن دفتر نبوّت به مُهر خاتمیّت، شخصیّت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست؛ بدین معنا که خطاب پیامبران، نوعاً آمرانه و از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است. در قرآن و دیگر کتاب‏های آسمانی، به ندرت استدلال‏هایی مانند ﴿لو کان فیهما الهة إلّاالله لَفَسَدَتا… ﴾[۱۷] یافت می‏شود. از این‏رو، پیامبران فقط ابلاغ‏کننده‏اند: ﴿ما علَی الرّسول إلّاالبلاغ… ﴾[۱۸] . حتّی در برهان طلبی آنان از مخالفان ﴿…قل هاتوا برهانکم… ﴾[۱۹] آن‏ها معطّل برهان آوردن مخالفان نمی‏شوند و پیشاپیش برهانشان را باطل می‏دانند: ﴿… حجّتهم داحضة عند ربّهم… ﴾[۲۰] . این نکته ما را به عنصر مقوّم شخصیت حقوقی پیامبر، یعنی عنصر ولایت نزدیک می‏کند.
«ولایت» به معنای این است که شخصیت فردِ سخن‏گو، حجّت سخن و حجت فرمان او باشد و این، همان چیزی است که با خاتمیّت، برای همیشه ختم شده است. بنابراین، وقتی در کلام شخص دلیل می‏آید و رابطه کلام با شخص و شخصیت گوینده قطع می‏شود، تنها دلیل سخن باقی می‏ماند؛ اگر دلیلْ قانع‏کننده بود، مدّعا پذیرفته می‏شود؛ وگرنه مردود است؛ گرچه استدلال‏کننده بر آن، علی(علیه‌السلام) یا دیگری باشد. از این‏پس، دلیلْ پشتوانه سخن است، نه گوینده صاحب کرامت آن.

لزوم تبیین چند امر برای پاسخ به پرسش ها
با تبیین چند امر ضروری، پاسخ پرسش‏های یاد شده روشن می‏شود:
۱/ برهان در قرآن
قرآن مجید، افزون بر این که خود را «برهان» و «نور» معرفی کرده، استدلال‏های فراوانی نیز در جای جای آن به کار گرفته است و علت این‏که قرآن از دیگران برهان می‏طلبد: ﴿…قل هاتوا برهانکم… ﴾[۲۱] آن است که هم خودش برهان است و هم برهان اقامه می‏کند. ازاین‏رو، می‏گوید: ﴿یا أیّها النّاس قد جائکم برهان من ربّکم وأنزلنا إلیکم نوراً مبیناً﴾[۲۲] ؛ ای مردم! در حقیقت برای شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است و ما به سوی شما نوری تابناک فرو فرستاده‏ایم. قرآن کریم، هم برهان است به اصطلاح اهل حکمت، و هم برهان است به اصطلاح اهل عرفان، و هم برهان است به اصطلاح اهل حدیث و نقل.
بنا به نوشته جناب علاّمه طباطبایی:
«اگر کتاب الهی را کاوش کامل، و در آیاتش دقّت کنید، شاید بیش از سیصد آیه ببینید که مردم را به تفکّر و تذکّر و تعقّل دعوت کرده است یا به پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم استدلالی را برای اثبات حقی یا از بین بردن باطلی می‏آموزد یا استدلال‏هایی را از پیمبران و اولیای خود چون نوح و ابراهیم و موسی و لقمان و مؤمن آل فرعون و… نقل می‏کند.
خداوند در قرآن خود حتّی در یک آیه بندگان خود را امر نفرموده است که نفهمیده به قرآن یا به هر چیزی که از جانب اوست ایمان آورند یا راهی را کورکورانه بپیمایند؛ حتّی قوانین و احکامی که برای بندگان خود وضع کرده است و عقل بشری به تفصیل ملاک‏های آن‏ها نمی‏رسد و نیز بر چیزهایی که در مجرای نیازها قراردارند، استدلال کرده و علّت آورده است»[۲۳] .
پیامبر و پیشوایان دین(علیهم‌السلام) نیز سخنانی آکنده از استدلال دارند. نمونه بارز آن، کتاب ارجمند احتجاج طبرسی است.
بنابراین، قرآن و سخن پیامبران، استدلالی‏ترین سخن و شیواترین بیان در پیشبرد اهداف شکوهمند دین و شریعت است؛ نهایت آن‏که، براهین قرآنی از نوع اصطلاح فلسفه و کلام نیست، بلکه قرآن به زبان وحی و به زبان فطرت سخن می‏گوید. گاهی همچون برهان صدیقین از واجب پی به صنع می‏برد و گاهی از منظم و نافع بودن ساختار آفرینش، پی به حکمت خدای حکیم؛ و زمانی از کثرت به وحدت و گاهی از وحدت به کثرت می‏گراید.

۲/ خاتمیت از دیدگاه عقل
اصل نبوّت را می‏توان هم از دلیل‏های برون دینی (دلیل عقلی) و هم از دلیل‏های درون دینی (دلیل نقلی) اثبات کرد؛ ولی در انقطاع وحی، دلیلی عقلی بر ضرورت انقطاع خاتمیت نداریم؛ یعنی عقل، آمدن پیامبر دیگر را محال نمی‏بیند، جز این که دلیل‏های درون دینی عقل را متقاعد به پذیرفتن خاتمیّت می‏کند؛ هر چند که قلب طاهر و عارف می‏تواند انقطاع نبوّت را مشاهده کند و این راه یعنی شهود خاتمیّت اختصاصی به پیامبر ندارد، بلکه اعم از پیامبر و امام و معصوم است.
نمونه آن، مشاهده وحی توسط علی(علیه‌السلام) و تصدیق پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم است: یا علی! آنچه را من می‏شنوم، تو هم می‏شنوی: «إنّک تسمع ما أسمع»[۲۴] .
بنابراین، عقل بشری به ضرورت انقطاع نبوّت و استحاله تداوم آن دست نمی‏یازد، بلکه ادراک پایان نبوّت از راه دانشی است که اگر خداوند به پیامبر نیاموخته بود، خود او نیز بر آن آگاه نبود؛ چنان که قرآن فرمود: ﴿…وعلّمک مالم تکن تعلم… ﴾[۲۵] . بنابراین، اگر پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم ادعای خاتمیت نکرده بود، هیچ کس را امکان دست‏یابی بر این راز نبود.
انقطاع وحی، بدان معنا نیست که آنچه دین آورد تا این زمان، صحیح و درست و مستحکم بود و پس از قطع وحی، نسخ و فسخ و باطل و سراب یا به ضد خود مبدّل می‏شود؛ چون دین الهی، نه زوالی از پیش خود می‏گیرد و نه به واسطه شی‏ء دیگر از بین می‏رود و به فرموده قرآن: ﴿لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه… ﴾[۲۶] ؛ از پیش رو و از پشت سر، باطل به سویش نمی‏آید.
همه دست‏آوردهای قرآن تا آستانه قیامت پایدار است؛ گرچه نبوّت از جنبه خبرگزاری تشریعی قطع می‏شود و شریعت و منهاجی جدید نیز نمی‏آید. بنابراین، اگر شریعت نبوی رخت بر بندد، باید اندیشه بشری جای‏گزین آن شود که سر از ادّعای ﴿أنا ربّکم الأعلی﴾[۲۷] و مانند آن بیرون می‏آورد و چنین چیزی، عقلاً و نقلاً محال و باطل است.

توجیه خاتمیّت
خاتمیّت را از چند راه می‏توان توجیه کرد:
الف. از راه علل فاعلی؛ قرآن می‏فرماید: ﴿وأنّ إلی ربّک المنتهی﴾[۲۸] ؛ پایان کار، به سوی پروردگار توست. این سخن، بدین معناست که شخص پیامبر، تحت تربیت و ربوبیّت حق تعالی به آخرین درجات کمال بار یافته است؛ چنان‏که از آیه ﴿فکان قاب قوسین أو أدنی﴾ نیز فهمیده می‏شود. پس، از جهت قوس صعود به آخرین قلّه رفیع کمال وجودی باریافت و در قوس نزول نیز نخستین یا اولین ظاهر صادر است.
بنابراین، ﴿إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون﴾[۲۹] بر قلب پیامبر نازل شده است و او مصداق بارز همین آیه است. پس، بالاتر از مقام آن حضرت، مقامی فرض ندارد و همتایی برای او نیست و همه آنچه برای تأمین سعادت بشر لازم بود و هست، آن حضرت به‏همراه آورد. بنابراین، خداوندِ هادی و حکیم که باید ربوبیّت خود را در پرورش جامعه بشری اعمال کند کاملاً تجلّی کرد و ظاهر شد. از این‏رو، دلیلی بر آمدن پیامبری پس از ایشان و نیز سخن و شریعت جدید نیست.
ب. از راه علل قابلی؛ بهترین میوه جهان طبیعت، به نام پیامبر خاتم عرضه شده است و ابر و باد و مه و خورشید و فلک افتخار دارند که بهترین خلق اولین و آخرین را در دامن خود پروریده و جهان بشریت را از چنین نعمتی بهره‏مند ساخته‏اند.
ج. از راه علل غایی؛ با آمدن پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم، نیاز بشر تأمین شده است؛ زیرا اراده حق، از طریق وحی و قرآن و سنّت (خبر واحد و متواتر، اجماع، شهرت) و عقل کشف شده است و نیازی به شریعت جدید و اعزام رسولان و انزال کتاب‏های آسمانی نیست.
بر این اساس، مردم به حال خود رها نشده‏اند، بلکه ربوبیّت حق‏تعالی همچنان ادامه دارد و ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانین تازه، فراهم آمده است. چون علت غایی در حقیقت، همان علت فاعلی است و معنای «هو الأول والاخر» در این‏گونه موارد روشن است، تبیین علت غایی همراه با توجیه فاعلی است.
بدیهی است که عقل از منابع دین است، نه چیزی در برابر دین. پس، تقسیم دلیل به دینی و عقلی، اشتباهی بزرگ است. عقل از ابزار و کواشف دین است که منشأ آن اراده خداست و نیز عقل می‏تواند بفهمد که نقل و وحی چه گفته‏اند و به‏وسیله عقل، آیات قرآن کریم ارزیابی می‏شود و با او روایات را درهم آمیخته، از آمیزه آن‏ها استنباطات و استخراجات صورت می‏پذیرد.
عقل، چراغ پر فروغ و پرنوری است که در خدمت وحی است. از این رو، شریعت اسلام پایدار و ماندگار است؛ آن‏سان که دین پابرجاست. خاستگاه این پایداری و پویایی، تداوم ربوبیّت حق‏تعالی است که هر لحظه بشر را تدبیر می‏کند و از بوستان و باغ ربوبی بری نو؛ بلکه تازه‏تر از تازه‏تری می‏رسد.

۳/ ولایت، پشتوانه نبوّت و امامت
نبوّت، پشتوانه‏ای به نام ولایت دارد که مقام باطنی است و از طریق بندگی و پیمودن راه قرب نوافل و فرایض، به این مقام والا می‏توان دست یافت. چنین گوهر گران‏بهایی، پشتوانه نبوّت است و هر کس دیگر هم می‏تواند «ولی» باشد؛ یعنی بدون نبوّت به ولایت برسد، مرد باشد یا زن، همچون صدیقه کبرا، فاطمه زهرا(علیهاالسلام).
با پایان گرفتن نبوّت، مقام ولایت قطع نمی‏شود؛ بلکه در خصوص پیشوایان دین و نیز در دیگر اولیا ولایت هست. پیشوایان، چون دارای امامت و ولایتند، پس از قطع وحی و تکمیل و تتمیم و ترسیم خطوط دین به دست پیامبر، همچنان به پاسداری و تفسیر و شکوفایی آن آموزگاری می‏کنند و حقایق دین و اصول اعتقادی و اخلاقی و فقهی و اجتماعی و پزشکی و نظامی و… را شکوفا می‏کنند.
پس، این توهّم که با رحلت پیامبر، بشر از ولایت تشریعی آزاد شد، سخن سنجیده‏ای نیست؛ بلکه جانشینان پیامبران به ویژه جانشینان پیامبر اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم همان کار پیامبری را ادامه می‏دهند. آنان پیامبر نیستند تا از وحی تشریعی برخوردار باشند و حکم جدیدی بیاورند، ولی از ناحیه ولایتْ کار پیامبرانه می‏کنند؛ زیرا ولایتی که در نبوّت مطرح است، در وجود امام معصوم نیز وجود دارد.
این ولایت، غیر از ولایت معنوی و قرب نوافل و فرایض است و این، همان ولایت تشریعی و سرپرستی امت است که قطع نمی‏شود؛ چنان که خدای سبحان می‏فرماید: ﴿إنّما ولیّکم اللّه ورسولُه والّذین امنوا الّذین یقیمون الصّلاة ویؤتون الزّکوة و هم راکعون﴾[۳۰] ؛ ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‏اند؛ همان کسانی که نماز برپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏دهند.
پیامبر در غدیر خم، بر همین معنا اصرار ورزید و چنین فرمود: «ألستُ أولی بکم مِنکم بأنفسکم»؛ آیا من به شما از خود شما سزاوارتر نیستم؟ همه گفتند: آری؛ آن‏گاه فرمود: «فمن کنت مولاه فهذا علیّ مولاه»[۳۱] .
بنابراین، قضا و حکم و داوری‏ها و تفسیر آیات و آنچه یک جامعه زنده و پویا بدان نیازمند است، تحت سرپرستی و ولایت علی(علیه‌السلام) است. سخن او سخن پیامبر و خداست و اگر جایی نیاز به استدلال باشد، دلیل می‏آورد و استدلال می‏کند و هر چه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام شمرد حرام است و اگر شرایط محیط با او همراه شد، خلافت ظاهری را هم در دست می‏گیرد و از کیان دین و مملکت، حفاظت کامل به عمل می‏آورد و مسؤولیت اجرایی و اداره جامعه را بر عهده می‏گیرد؛ چنان که فرمود: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود الناصر»[۳۲] .
پذیرش حکم و فرمان او بر مردم واجب است، چونان فرمان خدا و رسول: ﴿وما کان لمؤمن ولا مؤمنة إذا قضی اللّه ورسوله أمراً أنْ یکون لهم الخِیَرةُ من أمرهم ومن یعص اللّه ورسوله فقد ضلّ ضلالاً مُبیناً﴾[۳۳] ؛ هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده‏اش به کاری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هر کس خدا و فرستاده‏اش را نافرمانی کند، قطعاً دچار گمراهی آشکاری شده است.
بنابراین، کسی که می‏گوید: «سَلونی قبلَ أن تفْقِدونی»؛ از من پرسش کنید، پیش از این که مرا نیابید، یا می‏فرماید: من به راه‏های آسمان آشناترم تا راه‏های زمین[۳۴] ، او با همان ولایت و به ضمیمه آیه ﴿ألنّبی أولی بالمؤمنین من أنفسهم… ﴾[۳۵] همان ولایت تشریعی نبوی را داراست و پس از او سایر پیشوایان نیز از چنین ولایت تشریعی و سرپرستی برخوردارند تا حضرت حجّة بن الحسن المهدی(علیه‌السلام) که دین را از هر جهت شکوفا می‏کند و اطاعت فرمانش واجب است.
امّا اگر شرایط فراهم نیاید و دست ولی دین بسته شود و حکم او مطاع نباشد، به همان اندازه از وظیفه حفاظت و پاسداری او کاسته می‏شود؛ بر خلاف پیامبر که اگر هیچ کس هم همراه او نباشد، موظّف به ابلاغ و انذار است: ﴿ما علی الرسول إلاّ البلاغ… ﴾.[۳۶] گرچه او را خلیل‏وار به آتش سپارند، او باید به جهاد در آویزد، هرچند یکّه و تنها باشد: ﴿فقاتلْ فی سبیل اللّه لا تکلّف إلّانفسک وحرّض المؤمنین عسی اللّه أن یکفّ بأسَ الّذین کفروا والله أشدّ بأساً وأشدّ تنکیلاً﴾[۳۷] ؛ ای پیامبر! در راه خدا پیکار کن که جز عهده دار شخص خود نیستی و مؤمنان را به مبارزه برانگیز؛ باشد که خدا آسیب کسانی را که کفر ورزیده‏اند بازدارد و خداست که قدرتش بیش‏تر و کیفرش سخت‏تر است.
۴/ نیاز پایدار بشر به دانش نامتناهی وحی
رشته حیات جوامع بشری، تا پایان، به وحی و دست‏آوردهای وحیانی نیازمند است. انسان، سرنوشت خود را به جهان طبیعت و زمان گذشته و حال و آینده، پیوند ناگسستنی زده است و هر روز، گامی به جلو و نگاهی به آینده دارد و هر روز می‏کوشد تا به سخنی تازه و رازی ناگشوده دست یازد. پس، او در عقاید و اخلاقیات و احکام و بهره‏گیری از طبیعت و دست‏آوردهای آن به دانش نامتناهی نیاز دارد.
خداوند به وسیله پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم خطوط کلّی را از خارج تأمین کرده است و نیز در درون بشر، نیروی فوق العاده و شگفت خرد را قرار داده است. عقل، شریعتی در نهان انسان است و وحی، شریعتی است در برون.
عقل و نقل، دو بال از ابزار دین شناسی است که می‏تواند زوایای احکام و اخلاق و عقاید و سایر نیازمندی‏های بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمین کند، و تا ظهور بقیّةالله ارواح من سواه فداه عقلِ مصون از مغالطه (به برکت وحی)، هر روز شکوفاتر می‏شود و اسباب «ویثیروا لهم دفائن العقول»[۳۸] پیداتر و به مبادی تصوّری و تصدیقی تازه تری دست می‏یابد. از این‏رو، فقه و اصول و کلام و عرفان و فلسفه با پیش‏رفت دانش بشری بازتر و کامل‏تر، و در تاریخ و سنّت و جهان‏بینی و ریاضی، سخنان تازه‏ای پیدا می‏شود.
روش‏ها نیز روشمندتر و متدها شکوفاتر و شکل‏ها زیباتر و متقن‏تر می‏شود و چه بسا اصلی بر اصول و قاعده‏ای بر قواعد فقهی بر آن بیفزایند و پیام‏های تازه‏تری استخراج کنند. با تأمّل در آیات قرآن و روایات (به عنوان دو منبع غیر متناهی)، ممکن است مطالب جدیدی استنباط شود و فقه و اصول و فلسفه و کلام و تفسیر هزار سال پیش که برای امروز ابتدایی شمرده می‏شود قطعاً در هزار سال آینده، بسی شکوفاتر می‏شود و اندیشه‏های جدید به عرصه علم و فرهنگ راه می‏یابد و روش زنده‏تری اختراع می‏شود. این‏ها همه، باید در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشد، نه در چنبره «قیاس و استحسان» که برخاسته از اندیشه «حسبنا کتاب الله» است.
از سوی دیگر، براهین نقلی که از قرآن و سنّت به دست می‏آید و نیز تقریر و فعل معصومان، موجب تکامل معارف دین است. عقل نیز در کنار این‏ها قرار دارد، نه در برابرشان؛ چنان‏که بسیاری از مسایل اصول فقه، برگرفته از عقلِ تنها یا تلفیقی از عقل و نقل است؛ مثلاً این‏که هر چه واجب یا حرام باشد، مقدّمه آن نیز به حکم عقل واجب یا حرام است، حکم عقل می‏باشد؛ خواه آن واجب یا حرام، عقلی باشد یا نقلی.
عقل در حوزه مدیریت و اجرائیّات نیز نقش کلیدی دارد؛ مثلاً در وضع مقررات و اداره کشور که آیا اقتصادش بر پایه‏های کشاورزی باشد یا دام پروری یا صنعت و معدن یا نفت، و اگر بر اساس کشاورزی تنظیم شود، بررسی خاک و آب و سدّ و قوانین لازم و کانال کشی، همگی به دست حکم عقل صورت می‏پذیرد که یا واجب است یا مقدّمه واجب و….
متد و روش عقل و قواعد عقلی، هم ما را به محتوا فرا می‏خواند و هم به شکل، و هم به فقه آشنا می‏کند و هم به قواعد و اصول آن. بنابراین، در جمیع علوم و روش‏ها عقل در کنار نقل، چراغ فروزانی است که دانش‏های گوناگون دینی و غیردینی را در خدمت دین می‏داند. عقل، جنبه پویندگی و بالندگی دارد که اگر نبوّت ختم شد، در کنار ولایت و روایت و وحی و قرآن باشد و فقه و اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد و روش جدید اِلقا کند و به ارزیابی مجدّد اندیشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره‏توشه تازه برگیرد و از اندوخته‏های پیشینیان تجربه بیاموزد و تئوری جدید ارایه کند و به اختراع و کشف جدید بپردازد و بر متون فقه و اصول و حکمت و کلام و عرفان و ریاضیات بیفزاید و زواید آن‏ها را پالایش دهد و غذای جدید، برای فربهی خردها عرضه کند.
بنابراین، روش اجتهاد، در همه علومْ حاکم است و دست افزار و نردبان آن، عقل است و عقل، «حجّة اللّه» در درون انسان، و همراه قرآن و عترت و ولایت در بیرون است. این بدان معنا نیست که یک رساله عملیه با فروع محدود و مناسب عصر خاص و نسل مخصوص به جمیع نیازهای بشر تا روز قیامت پاسخ مثبت می‏دهد؛ بلکه دانشمندان جدید می‏آیند و کار جدید می‏کنند.
لازم به یادآوری است که شهود و عرفان نیز با توجّه به موازین آن‏ها که کشف و شهود باید موافق با شهود معصوم باشد برای خود شاهد حجّت است. این مجموعه، فعالانه در تلاش و کوششند تا پاسخ صحیح و مثبت به نیازهای فکری و عملی جامعه بدهند و انسان را از سرگشتگی نجات بخشند. بنابراین، با ختم نبوّت، هیچ نقص و کمبودی بر جامعه وارد نمی‏شود و دین‏باوران، می‏توانند روشمندمانند عصر حضور پیامبر به زندگی دینی خود ادامه دهند.
در نتیجه، پرسش‏های یاد شده، پاسخ معقولی خواهند یافت؛ یعنی در صورت عمل به دست‏آوردهای وحیانی از یک رهبر آسمانی، هم سعادت بشر تأمین، و هم قوانین تازه‏ای استنباط و استخراج می‏شود و هم ارتباط انسان با جهان غیب در پرتو ولایت و کشف و شهود تام، تأمین است و هم ولایت تشریعی قطع نیست هرچند نبوت تشریعی مختوم است و با بسته شدن دفتر نبوّت، هرگز ولایت منقطع و برچیده نیست. از این‏رو، کارشناسان دین تا قیام قیامت، مردم را رهبری صحیح خواهند کرد.
خلاصه آن‏که: ۱/ چیزی که وجود آن برای زندگی جامعه انسانی ضروری یا راجح باشد، تحصیل آن واجب یا مستحب است.
۲/ چیزی که تحصیل عینی آن لازم یا راجح بود، تعلیم اصول دست‏یابی آن لازم یا راجح است.
۳/ چیزی که لازم یا راجح بود، ترکش مایه عذاب قیامت یا محرومیت از برخی برکات آن روز است و انجام آن با قصد تقرّب، سبب ورود به بهشت یا تنعم به بعضی از نعمت‏های قیامت است.
۴/ چیزی که فعل یا ترک آن، اثر مثبت یا منفی در معاد دارد، جزء دین است. نیز چیزی که بشر را به آن رهنمون می‏شود، دلیل دینی است.
۵/ معنای اسلامی بودن چیزی، آن نیست که صدر و ساقه آن چیز را به تفصیل روایت تعیین کند، بلکه اگر چیزی، درایت عقلی، حدود آن را با توجه به خطوط کلی روایت اعم از قرآن و حدیث ترسیم کند و در توسعه و تضیق آن، اصول منقول را معیار قرار دهد، چنین چیزی با توجه به امور یاد شده قبلی، جزء دین محسوب می‏شود و اشتراک آن با سایر مکتب‏ها مانع دینی بودن آن نیست؛ زیرا نه حِیاد و تنهایی، شرط دینی بودن چیزی است و نه اشتراک، مانع آن.

پاورقی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ - کتاب«وحی و نبوت در قرآن» خلاصه صفحات ۴۰۰-۴۱۳
۲ ـ سوره احزاب، آیه ۰۴/
۳ ـ تفسیر نور الثقلین، ج۴، ص۲۸۴/
۴ ـ تفسیر نور الثقلین، ج۴، ص۲۸۴/
۵ ـ بحارالأنوار، ج۳۶، ص ۲۸۴/
۶ ـ بحارالأنوار، ج۱۵، ص۲۱۱/
۷ ـ بحار الانوار، ج۲۲، ص۲۱۸/
۸ - سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله در قرآن ج ۱، ص ۲۳-۲۶
۹ ـ سوره احزاب، آیه ۴۰/
۱۰ ـ سوره آل عمران، آیه ۳۹/
۱۱ ـ همان، آیه ۴۵/
۱۲ ـ قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: «أوّل ما خلق اللهُ نوری» (بحار، ج۱، ص۹۷، ح۷)
۱۳ ـ سوره نساء، آیه ۴۱/
۱۴ ـ سوره شوری، آیه ۱۱/
۱۵ ـ سوره اخلاص، آیه ۴/
۱۶ ـ سوره نور، آیه ۳۵/
۱۷ ـ سوره انبیاء، آیه ۲۲/
۱۸ ـ سوره مائده، آیه ۹۹/
۱۹ ـ سوره انبیاء، آیه ۴۲/
۲۰ ـ سوره شوری، آیه ۶۱/
۲۱ ـ سوره انبیاء، آیه ۲۴/
۲۲ ـ سوره نساء، آیه ۱۷۴/
۲۳ ـ تفسیر المیزان، ج۶، ص۲۶۰/
۲۴ ـ بحارالأنوار، ج۱۴، ص۴۷۶/
۲۵ ـ سوره نساء، آیه ۱۱۳/
۲۶ ـ سوره فصّلت، آیه ۴۲/
۲۷ ـ سوره نازعات، آیه ۲۴/
۲۸ ـ سوره نجم، آیه ۴۲/
۲۹ ـ سوره بقره، آیه ۱۵۶/
۳۰ ـ سوره مائده، آیه ۵۵/
۳۱ ـ بحارالأنوار، ج ۲۱، ص ۳۸۷/
۳۲ ـ نهج البلاغة، خطبه ۳/
۳۳ ـ سوره احزاب، آیه ۶۳/
۳۴ ـ نهج‏البلاغة، خطبه ۸۹/
۳۵ ـ سوره احزاب، آیه ۶/
۳۶ ـ سوره مائده، آیه ۹۹/
۳۷ ـ سوره نساء، آیه ۴۸/
۳۸ ـ نهج‏البلاغة، خطبه ۱/


فرستاده شده در مقالات |

ارسال نظر