عـلـی عـلیـه السـلام، مظـهر اســمای حسـنـای الـهی (۱)



علی مظهر اسمای حسنای الهی (۱)[*]

اسناد اسمای حسنا به خدا

اِسناد اسمای حسنا به غیر خدا

جمع بین دو اسناد (مظهریت)

مظهریت صفات فعلی

مظاهر اسم اعظم

یادسپاری نکات مهم

راه شناخت انسان کامل

علی(علیه‌السلام) همتای جهان آفرینش

علی(علیه‌السلام) همتای قرآن کریم

شرط شناخت علی(علیه‌السلام)

کیفیّت شناختن علی(علیه‌السلام)

ایمان شهودی علی(علیه‌السلام)

 

اسناد اسمای حسنا به خدا
قرآن کریم پس از ذکر برخی از اسما و صفات خدای سبحان[۱] می‏فرماید: ﴿لله الأسماء الحسنی… ﴾[۲] ؛ ﴿له الأسماء الحسنی… ﴾.[۳]
«الأسماء» در این آیات، اصطلاحاً جمع محلّی به «ال» است و در صورتی که عهد ذهنی یا ذکری نباشد، شامل جمیع اسمای خداوند می‏شود؛ یعنی هر چه اسم نیکو وجود دارد، از آن خداست. افزون بر این، تقدیم جار و مجرور (خبر)، دلالت بر حصر می‏کند؛ یعنی غیر خدا در اسمای حسنا سهمی ندارد.

اِسناد اسمای حسنا به غیر خدا
قرآن کریم و روایات معتبر، در قبال آیاتی که همه اسمای حسنا را از آنِ خداوند دانسته و همگان را از الحاد در آن برحذر داشته است؛ مانند: ﴿ولله الاءسماء الحسنی فادعوه بها و ذروا الذین یلحدون فی أسمائه سیجزون ما کانوا یعملون﴾.[۴] و آیات فراوانی که اسمای حسنا را ذکر کرده و منحصر به خداوند دانسته است؛ از جمله: آیاتی که بیان‏گر توحید خالقیت است؛ مانند: ﴿الله خالق کلّ شی‏ء وهو علی کلّ شی‏ء وکیل﴾؛[۵] ، اوصاف کمالی را به انبیا و اولیا نیز اسناد داده است؛ مانند اسناد وصف خالقیت به حضرت عیسی(علیه‌السلام) در آیه ﴿…وإذ تخلق من الطّین کهیئة الطّیر بإذنی… ﴾[۶] و اسناد اسم «ولی» به پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) در آیه ﴿إنّما ولیّکم الله ورسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصّلوة ویؤتون الزّکوة وهم راکعون﴾[۷] ؛ زیرا از فریقین نقل شده که مراد از زکات دهنده در حال رکوع، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است.
نیز مانند اسناد اِغنا، رأفت، رحمت و هدایت به رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم در این آیات: ﴿…أن أغناهم الله ورسوله… ﴾[۸] ؛ ﴿لقد جاءکم رسول من أنفسکم… بالمؤمنین رءوف رحیم﴾[۹] ؛ ﴿…إنّک لتهدی إلی صراط مستقیم﴾؛[۱۰] ﴿…لکلّ قومٍ هادٍ﴾[۱۱] .
گفتنی است: اوّلاً اسناد یاد شده جز در اوصاف معبودیت، الوهیت و ربوبیت، در سایر اسمای کمالی نیز وجود دارد. ثانیاً اسناد یاد شده برای غیرخدا، همواره با قید «به اذن خدا» همراه است.

جمع بین دو اسناد (مظهریت)
به ظاهر، بین آیات اثبات‏کننده توحید اسما و صفات خدای سبحان و آیات اتصاف دیگران به همین اسما و صفات، سازگاری وجود ندارد و باید برای رفع ناسازگاری تلاش کرد. از این‏رو، برای جمع بین این‏گونه آیات، وجوهی ذکر شده است که بعضی دقیق و برخی دقیق‏تر است. اکنون به بیان این وجوه می‏پردازیم.
وجه یکم: اسناد اسما و صفات به خداوند سبحان، اسناد «بالذات» و «بالاستقلال» است؛ ولی نسبت به دیگران، اسناد «بالعرض» و «بالواسطه»؛ یعنی ذات خدای سبحان، اقتضای کمالات را دارد؛ زیرا او از هر کس و هر چیز بی‏نیاز است؛ به خلاف غیر خدا که هر چه دارد از اوست؛ چون مخلوق، فقیر محض است: ﴿یا أیها النّاس أنتم الفقراء إلی الله والله هو الغنی الحمید﴾.[۱۲] این آیه، دو اصل مهم را بیان می‏کند:
۱ ـ همگان در ذات و وصف فقیرند؛ زیرا گرچه خطاب آیه به انسان‏هاست، لیکن بیان حال همه مخلوقات است؛ چون اگر مخلوق بزرگی مانند انسان، در ذات و وصف خود فقیر باشد، سایر موجودات به طریق اولی نیازمند خواهند بود.
۲ ـ نیاز مخلوقات، تنها به خدای سبحان است؛ نه به غیر او؛ زیرا فقط خدا غنی مطلق است.
حاصل آن‏که اوصاف مخلوقات، مانند ذات آن‏ها، همه از ناحیه خدای سبحان است؛ یعنی وابسته، ظلّی وتبعی است؛ نه ذاتی و استقلالی. از این‏رو، خداوند ذاتاً فاعل مستقل است؛ ولی مخلوقات ذاتاً فاعل غیر مستقل و با واسطه.
وجه دوم: خدای سبحان فاعل حقیقی است و مخلوقات او فاعل اِعدادی و زمینه ساز کسب فیض از ناحیه حقّند. .[۱۳]
بنابراین، اسما و صفات، تنها از آنِ خدای سبحان است.
این وجه، دقیق‏تر از وجه اول است؛ زیرا در وجه اول، خدا فاعل بعید است و دیگران فاعل قریب، ولی در وجه دوم، فقط خدای سبحان فاعل است و دیگران به اندازه زمینه‏سازی نقش دارند. از این‏رو، در این وجه، توحید اَفعالی و توحید اسما و صفات حق، محفوظ خواهد بود.
وجه سوم: فاعل حقیقی فقط خداست و دیگران، نه فاعل غیر مستقلند و نه فاعل اِعدادی؛ بلکه فقط آیینه و نشان دهنده اسما و صفات کمالی خدایند.
توضیح آن‏که خدای سبحان در همه‏جا حضور و بر همه چیز احاطه دارد؛ چنان‏که خود می‏فرماید: ﴿…ونحن أقرب إلیه من حبل الورید﴾[۱۴]؛ یعنی خدا از رگ گردن به ما نزدیک‏تر است. نیز بالاتر از آن می‏فرماید: ﴿…واعلموا أنّ الله یحول بین المرءِ وقلبه… ﴾؛[۱۵] یعنی خدای سبحان، بین انسان و قلب و حقیقت او حایل است. از این‏رو، انسان پیش از درک خود، خدا را می‏یابد. پیداست که چنین حضوری جایی برای فاعلیت حقیقی یا اِعدادی مخلوقات باقی نمی‏گذارد.
احاطه اِلاهی نیز چنین است؛ یعنی او بر همه چیز احاطه دارد: ﴿…ألا إنّه بکلّ شی‏ء محیط﴾.[۱۶] خدای سبحان، هم بر ظاهر موجودات احاطه دارد و هم بر باطن آن‏ها؛ به خلاف دیوارهای دور خانه یا باغ که فقط بر ظاهر احاطه دارند.
قرآن در جای دیگر می‏فرماید: هر کجا نظر کنید، آن‏جا «وجه الله» است: ﴿…فأینما تولّوا فثمّ وجه الله إنّ الله واسع علیم﴾[۱۷] ؛ زیرا علم و قدرت او همه جا و همه چیز را فرا گرفته است.
به دریا بنگرم دریا ته بینم ٭٭٭٭ به صحرا بنگرم صحرا ته بینم
به هرجا بنگرم کوه و در و دشت ٭٭٭٭ نشان از قامت رعنا ته بینم[۱۸]
بنابراین، حضور و احاطه مطلق خداوند، جایی برای غیر او باقی نمی‏گذارد تا فاعل «قریب» یا اِعدادی باشد؛ زیرا همان محدوده نیز محضر خدا و تحت احاطه اوست.
حاصل آن‏که هر کس کمالی دارد، مظهر و آیینه اسما و صفات خداوند است و به تعبیر لطیف شیخ اشراق: اگر فعلی به غیر خدای سبحان اسناد پیدا کرد، تسامح است؛ مانند اسناد جاری شدن به رودخانه، و حال آن که جاری شدن صفت آب است؛ نه رودخانه.
امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نیز به همین مطلب اشاره کرده است؛ آن‏جا که می‏فرماید: «الحمد لله المتجلّی لخلقه بخلقه»؛[۱۹] ستایش، سزاوار خدایی است که با آفرینش خود، برای مخلوقاتش تجلّی و ظهور می‏کند. پس، سراسر هستی، آیینه تجلی خداست و او خود را در آن نشان می‏دهد و جز خدا هیچ مؤثری در هستی وجود ندارد.

مظهریت صفات فعلی
گرچه هستی هر آفریده‏ای بر وجود خدای سبحان دلالت دارد، لیکن باید اعتراف کرد که همه سرگردان آن ذاتند. در جایی که انبیا و عارفان شاهد و واصلان کامل، در ذات خدا سرگردانند: «أمّا الذّات فقد حارت الأنبیاء والأولیاء(علیهم‌السلام) فیها»،[۲۰] هرگز نوبت به طمع خام اندیشمندان و متفکران که دست‏مایه آن‏ها مفاهیم ذهنی است، نخواهد رسید. صفات ذاتی خداوند نیز عین ذات اوست و حکم ذات را دارد. از این‏رو، از دسترس مخلوقات خارج است.
بنابراین، اگر در قرآن کریم سخن از «لقاء الله» است یا در عرفان، مقام «فنا» مطرح می‏شود، هرگز لقای ذات و صفات ذاتی یا فنای در ذات یا صفات ذاتی مراد نیست؛ بلکه همه این‏ها در محدوده صفات فعلی خداست؛ زیرا قوام صفات فعلی، به اضافه و لحاظ رابطه بین خدا و آفریده‏های اوست و چون آفریده‏ها محدودیت دارند، صفات فوق نیز از این حیث، محدود خواهند بود.
صفات فعلی، منطقه ممنوع نیست و راه معرفت و شهود این اوصاف باز است و انسان می‏تواند با سیر آفاقی وانفسی یعنی با تعلیم و تزکیه، مظهر فعلی از افعال اِلاهی شود؛ چنان‏که فرشتگان در نزول کتب آسمانی بر انبیا و نیز در اِماته و اِحیای انسان‏ها، مظهر هدایت، میراندن و حیات بخشی خدای سبحان هستند که در قرآن کریم بدان‏ها اشاره شده است.مظاهر اسم اعظم
در سیر معرفت و شهود اوصاف اِلاهی، انبیا(علیهم‌السلام) و به ویژه پیامبر عزیز اسلام‏صلی الله علیه و آله و سلم و نیز امیرالمؤمنین و ائمه معصومین(علیهم‌السلام) دارای جایگاه ویژه‏اند؛ زیرا آن بزرگواران، مظهر «اسم اعظم» خدای سبحان هستند؛ اسمی که همه اسمای فعلی حق تعالی زیر پوشش آن قرار دارند.
ادراک مقام رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم و نیز مقام امیرالمؤمنین و ائمه معصومین(علیهم‌السلام) میسور هیچ‏کس نیست و آنان در مقام انسانیت و خلافت مطلقه اِلاهی، نور واحدند. از این‏رو، رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم درباره امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‏فرماید: «ما عرفک یا علیّ حق معرفتک إلاّ اللّه وأنا»[۲۱]؛ یا علی! جز خدا و من، هیچ‏کس تو را آن‏گونه که شایسته است، نشناخت.
رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه اطهار(علیهم‌السلام) مظاهر بی‏واسطه خدایند و از این جهت، کامل‏ترین مظهر او محسوب می‏شوند؛ اما موجودات دیگر، مظاهر با واسطه خدایند؛ چون قدرت دریافت فیض خدا را به طور مستقیم ندارند. بنابراین، فیض حق تعالی ابتدا به ائمّه(علیهم‌السلام) می‏رسد و از آن‏جا به دیگران سرایت می‏کند؛ مانند چشمی که قدرت دیدن مستقیم خورشید را ندارد و از درون آیینه یا اشیای دیگر به آن نظاره می‏کند.
اگر برای انسان روشن شود و بفهمد که اولیای خدا مظهر اسمای فعلی حق تعالی هستند و نه مظهر ذات و صفات ذاتی، آن‏گاه خواهد فهمید که مظهر شدن، نه تنها منافاتی با توحید ندارد، بلکه جزو لوازم و آثار رحمتی توحید است؛ چنان‏که وجود فرشتگان مدبرات امر، چنین است: ﴿فالمدبّرات أمراً﴾.[۲۲]
کسی که با فرهنگ قرآن کریم آشناست، شکی ندارد که فرشتگان در نظام آفرینش، مأموریت‏هایی دارند و کارهایی به آن‏ها واگذار شده است؛ نظیر قبض ارواح: ﴿… توفّاهم الملائکة… ﴾؛[۲۳] ﴿…توفّتهم الملائکة… ﴾،[۲۴] حمل عرش اِلاهی: ﴿الّذین یحملون العرش… ﴾[۲۵] و آوردن وحی: ﴿نزل به الرّوح الأمین ٭ علی قلبک… ﴾؛ ﴿…فإنّه نزّله علی قلبک بإذن اللّه… ﴾.[۲۷]

 

یادسپاری نکات مهم
یکم: اوصافی که به موجود ممکن (مانند انسان) نسبت داده می‏شود، از ذات و حقیقت او بیرون است؛چون قابل سلب است؛ مثلاً انسانْ گاهی عالم، قادر، کاتب و… است و گاهی نیست.
همچنین خود این اوصاف با یک‏دیگر تفاوت دارند؛ چنان‏که علم غیر از قدرت است. بنابراین، انسان بعد از اتصاف به اوصاف کمالی، در حقیقت، مجموعه‏ای مرکب از ذات و برخی صفات است.
صفات فعل خدا نیز این‏گونه است؛ چون این صفات، از فعل خدا انتزاع می‏شود و بیرون از ذات اوست. از این‏رو، خداوند گاهی به صفتی خاص متّصف می‏شود و گاهی نمی‏شود؛ مثلاً گاهی رازق و خالق است و گاهی نیست.
نیز صفات فعلی خداوند غیر یک‏دیگرند؛ نه عین هم. هنگامی که به فعلی معین از افعال اِلاهی (مثلاً ایجاد یک ساقه گندم) نگاه می‏کنیم، از زوایای مختلف، خدا را به صفات گوناگون متّصف می‏کنیم؛ از یک زاویه، او را به خالقیّت و از زاویه دیگر، به وصف رازقیّت متصف می‏کنیم و چون زوایای دید (منشأهای انتزاع) فرق می‏کند، صفاتی که از این زوایای مختلف انتزاع می‏شود، با یک‏دیگر فرق خواهند داشت.
به خلاف صفات ذات اِلاهی که همواره با ذات او بوده، هست و خواهد بود؛ یعنی این‏گونه نیست که خداوند گاهی حی، عالم و قادر باشد و گاهی این‏گونه نباشد؛ زیرا صفات ذاتی خدا، از ذات اقدس او جدا نیست.
دوم: یکی از مراتب توحید خدای سبحان، توحید افعالی است؛ بدین‏معنا که تنها مؤثر حقیقی در نظام آفرینشْ خداوند است و نه دیگران. توحید افعالی خدای سبحان هرگز استثناپذیر نیست و هر کس هر آنچه از صفات کمالی دارد، مظهر کمالی از کمالات خدای سبحان است. با این تحلیل، تأثیر اولیای اِلاهی، تجلی مؤثریت خداوند خواهد بود و نباید معتقدان به مقامات بزرگ معنوی اولیا و انبیا(علیهم‌السلام) را به غلو و شرک متهم کرد؛ بلکه پذیرش آنچه در آیات، ادعیه و روایات، در شأن و مقام ائمه(علیهم‌السلام) وارد شده، بسی آسان است.
سوم: مراد از مظهریت، حلول و اتّحاد نیست؛ زیرا محال است که خداوند متعال در چیزی حلول کند یا با چیزی اتّحاد یابد؛ بلکه مقصود آن است که همه موجودات جهان، به تمام هستی خود، آیت و نشانه خداوندند و هستی و همه کمالات خود را از او دریافت می‏کنند و در حدوث و بقا محتاج خدایند.
چهارم: صفات فعلی «ربوبیت»، «عبودیت» و «الوهیت»، از محدوده مظهریت خارج است. از این‏رو، برای انبیا و اولیا(علیهم‌السلام) چنین سمت‏هایی ذکر نشده است؛ بلکه کمال آن‏ها در بندگی محض خدای سبحان است و در پرتو همین بندگی بود که مظهر حق تعالی شدند.

راه شناخت انسان کامل
انسان کامل آیینه تمام نمای اوصاف فعلی خداوند است. برای شناخت کنه انسان کامل، چاره‏ای جز انسان کامل شدن نیست. در این حالت است که معنای اسم اعظم مشهود، و واقعیت «کتاب مبین» مبیّن می‏گردد و نیز حقیقت «اُمّ الکتاب» آشکار، و عِدل قرآن کریم بودنْ واضح می‏شود و شرط حِصْن بودن توحید احراز می‏گردد و همه آنچه درباره «خلیفة الله» شدن و متعلّم بی‏واسطه خدا قرار گرفتن و معلم فرشتگان شدن، به طور علم حضوری یافت می‏شود، نه آن‏که به علم حصولی فهمیده شود.
اکنون که دسترسی به آن مقام «عزیز المنال» میسور نیست، چاره‏ای جز ترسیم مفهومی از آن منزلت کُبرا و تصویری ذهنی از آن مظهریتِ اَتمّ نخواهد بود.
امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) برجسته‏ترین انسان کامل و نیز شخصیت ممتازی است که قبل از خلقت عالم وجود، نور او و نور رسول‏الله‏صلی الله علیه و آله و سلم به صورت یک مجموعه خلق شد، چنان‏که رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم می‏فرماید: «خلقت أنا وعلیّ من نورٍ واحد» .[۲۸] سپس این نور واحد عوالمی را پشت سر گذاشت و به این نشأه از عالم وجود رسید تا این‏که در دنیا یکی در لباس نبوت جلوه کند و دیگری در جبّه امامت.
برای غیر ذات نورانی ائمه معصومین(علیهم‌السلام)، نه شناخت عارفانه شهودی کُنه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) مقدور است و نه معرفت حکیمانه حصولی عمق یا اوج او میسور.

علی(علیه‌السلام) همتای جهان آفرینش
انسان کامل چونان امیرالمؤمنین علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام)، عصاره نظام آفرینش است و آن‏چه در جهان امکان به طور کثرت مَنْشُور است، در حقیقتِ علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) به طور وحدتْ ملْفُوف است و هماهنگی این لَفّ و نَشْر، پیام خاص خود را دارد و آن این‏که وجودهای طبیعی، مثالی، عقلی و اِلهی اشیای عینی، همتای مراحل چهارگانه وجود این عَبْد محض و با اخلاصِ خداوند خواهد بود، به طوری که اگر نظام تکوین به صورت انسان کامل مُتَمثِّل گردد، همان حضرت علی(علیه‌السلام) خواهد بود و اگر حقیقت انسان کاملی مانند علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) به صورت جهان عینی مُتبلوِر شود، همین جهان کنونی خواهد شد و این تبادل و تعاملِ متقابل محصول تطابق لَفّ و نشر است که به آن اشارت شد.
از این‏رو، آن حضرت(علیه‌السلام) درباره خویش چنین فرمود: «ما للّه ایةٌ أکبر منّی» ؛[۲۹] برای خداوند نشانه‏ای بزرگ‏تر از من نیست، همان‏طور که بزرگ‏تر از مجموع جهان چیزی نیست.
راز این آیت کبرا بودن را باید در مظهریت انسان کامل برای اسم اعظم اِلهی جست و جو کرد. البته ذوات نورانی اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) چون از سِنْخ وحدتِ ویژه برخوردارند: «وأنّ أرواحَکم ونورکم وطینَتکُم واحدةٌ طابَتْ و طهرت بَعْضُها من بعضٍ»، همه آنان آیت کبرای خدایند .[۳۰]
اثر این هماهنگی کاملِ انسانِ معصوم و جهان را می‏توان در علم غیب انسان کامل نسبت به آنچه در جهان می‏گذرد و نیز تأثیر وی در آن به اذن خداوند مشاهده نمود.

علی(علیه‌السلام) همتای قرآن کریم
انسان کامل هم‏چون حضرت علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) همتای قرآن حکیم است که این کتابِ سترگ، گذشته از تصدیقِ صحایفِ آسمانی انبیای سَلَفْ، بر همه آن‏ها هیمنه و سَیْطَره دارد و چون اوجِ مقام مَنیعِ هر پیام‏آوری، همانا صحیفه آسمانی او است و قرآن کریم بر همه آن کتاب‏ها مُهَیْمِنْ است، انسان کامل نیز که طبق حدیثِ متواتر: «إنّی تارکٌ فیکم الثقلین؛ کتابَ اللّهِ وعتْرَتی أهل بیتی… لَنْ یفترقا حَتّی یَرِدا عَلی الحوض» ،[۳۱] کُفْو قرآن مجید است و در هیچ مرحله وجودی از او جدا نخواهد بود، سرآمد همه انسان‏های کامل است، مگر آن‏که برای همه آن ذوات نورانی نََبَوی و وَلَوی، وَحْدَتِ ویژه‏ای در نشأه فراطبیعی قایل شد که با ارتفاع کثرت، سخن از هَیْمَنَه و مانند آن مطرح نخواهد شد.

شرط شناخت علی(علیه‌السلام)
چون انسان کامل همتای قرآن حکیم است، آفرینش او به نحو تجلّی از «اُمّ‏الکتاب» و تنزّل از «کتاب مُبین» است و معرفت او که همانا مِساس علمی با آن ذات مقدس است، بی‏طهارتْ میسور نخواهد بود، زیرا قرآن و هر حقیقت دیگر که معادل آن باشد، از تماس غیر طاهر مصون است؛ ﴿… لایَمَسُّهُ إلاّ المُطَهّرون﴾ .[۳۲]
گروهی معاصر حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بودند و او را از نزدیک دیدند یا بعد ازشهادت آن حضرت، در سنّت و سیرت او مطالعه کردند، لیکن از طهارت روح‏طَرْفی نبسته بودند، همه آن‏ها اهل نظر و نگاه بوده‏اند و هیچ‏کدام از آنان اهل بَصَر و دیدن نبوده‏اند. ازاین‏رو خداوند درباره چنین افرادی به رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم فرموده‏است: ﴿وإنْ تَدْعُوهم إلی الهُدی لایَسْمَعوا وتراهُم یَنْظُرُون إلیک وهُم لایُبْصرون﴾ .[۳۳]

کیفیّت شناختن علی(علیه‌السلام)
یکم. بنابراین که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) همتای جهان آفرینش باشد، معرفت آن حضرت(علیه‌السلام) نظیر شناخت جهان عینی، دارای مراتبِ متنوّع است، زیرا مبنای معرفت برخی حسّ و تجربه احساسی است و مدار شناخت بعضی، تعقّل و برهان عقلی است و پایه ادراک گروه دیگر، شهود و عرفان قلبی است.
آنان‏که موجودهای عینی جهان آفرینش را با مبنای حسّ و تجارب احساسی می‏شناسند، اساس معرفت علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) را در بررسی تاریخی و گزاره‏های سمعی و بصری جست‏وجو می‏نمایند و از عُمْق و سَمْک معارف عقلی آن حضرت(علیه‌السلام) محروم هستند.
آنان‏که حقایق جهان عینی را با براهین عقلی می‏فهمند، با تحلیل حکیمانه نهج‏البلاغه و دیگر مآثر و آثار قیّمِ آن حضرت(علیه‌السلام) از عُمق دریای علم و از سَمْک و ارتفاع آسمان دانش عَلَوی، در حدّ علم حصولی و شناخت مفهومی بهره‏مند می‏گردند، ولی از شهود عینی علوم آن حضرت(علیه‌السلام) بی‏نصیب هستند.
آنان‏که اسمای حسنای اِلهی را با مَشاهِد قلبی می‏یابند و با «عین الیقین» آیات خداوند را می‏نگرند، گرچه از دیگران در معرفت اسرار عَلَوی کامیابند، لیکن ازاکتناهِ مقامِ علمی آن‏حضرت(علیه‌السلام) محروم خواهند بود.
دوم. بنابر این که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) همتای قرآن کریم باشد، تفسیر حقیقت عَلَوی گاهی همانند تفسیر قرآن مجید، سلسله‏ای و ترتیبی است و زمانی موضوعی.
روش تفسیر سُنّت و سِیْرَتِ حقیقی آن حضرت(علیه‌السلام) گذشته از سه مَنْهَجِ حِسّ و عقل و قلب یا تجربه و تعقّل و عرفان، مَنْهَج چهارمی دارد که راهِ نَقْل و روش حدیث است. تفسیر موضوعی نحوه هستی آن حضرت(علیه‌السلام) همانند تفسیر موضوعی قرآن مجید متنوّع است. همان‏طور که متخصّصانِ علومِ گوناگون، موضوعی مناسب با رشته تخصّصی خود را انتخاب می‏کنند و آیات مشتمل بر همان موضوع را محور تفسیر موضوعی خود قرار می‏دهند، فن آورانِ فنونِ متعدد، فن مناسب با رشته تبحّری خویش را بر می‏گزیند و سیرتِ ویژه عَلَوی(علیه‌السلام) را که حاوی آن فَن مزبور است، مدار تحلیل و تفسیرِ خود قرار می‏دهند.
البته هر تفسیر موضوعی که بخواهد، از اِتْقان و جامعیت بهره‏مند باشد، باید نصابِ کاملِ تفسیرِ سلسله‏ای و ترتیبی را فراهم کرده باشد.
همان‏طور که بیماردلان، با هَجْر محکمات و پیروی بی‏جا از متشابهاتِ قرآن مجید فتنه‏گری می‏کنند، منحَرفان از ولایت نیز با کنار گذاشتن سُنّت و سیرتِ مُتقن و محکمِ حضرت علی(علیه‌السلام) به دنبالِ مُتَشابهات از آداب و سننِ آن حضرت رفته، شعله فتنه را می‏افروزند و با زبانه آن نسبت به ارزش‏های متعالی قرآن و عترت زبان درازی می‏کنند.
نیز همان‏طور که خداوند حقیقت قرآن را از تطاول رخدادهای تلخ تاریخ حفظ می‏فرماید: ﴿اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذّکرَ وإنّا لَه لَحافِظون﴾ ،[۳۴] حقیقتِ عترتِ طاهرین(علیهم‌السلام) را هم که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) اوّلین امام از آن ذواتِ مقدّس است، از آسیب تحریف کج‏اندیشان و تهاجم کژراهه منحرفان، مصون نگه می‏دارد.
اکنون که روشن شد موقعیّت وجودی حضرت علی(علیه‌السلام) همتای مجموع آفرینش است و موقعیّتِ علمی آن حضرت نیز هم‏چون قرآن کریم است، معلوم خواهد شد که چرا غیر از افراد معتدل و میانه‏رو، گروهی درباره آن حضرت(علیه‌السلام) به غلوّ و اِفراط مبتلا شدند و عدّه‏ای نیز به تقصیر و تفریطْ تن در دادند و هر دو گروه، طبق بیان خود آن حضرت(علیه‌السلام) هلاک شده‏اند: «هَلَک فِیَّ رَجلانِ: محبّ غالٍ و مبغضٌ قال» [۳۵] و «یهلک فیَّ رجلان: محبٌ مفرِط وباهتٌ مفتَرٍ» .[۳۶]

ایمان شهودی علی(علیه‌السلام)
چون محدوده علم به قلمرو معلوم است و بهترین معروف در مکتب اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) اصول پنج‏گانه است، شایسته است که کلام نورانی آن حضرت(علیه‌السلام) و نیز سنّت و سیرت وی در این‏باره بازگو شود.
۱/ شهود مبدأ. حضرت علی(علیه‌السلام) در توحید و مبدأ شناسی، از مقطع قطع علم حصولی، به مشرب یقین شهودی، هجرت وسطی داشت و از مرحله «کأنّ» به مقام برین و منیع «أنّ» واصل شد و خداوند را نه با اندیشه، بلکه با شهود و نه در حدّ «کانّ و گویا»، بلکه در حدّ تحقیق و تکمیل، به مقدار وسع مخلوق درباره معرفت خالق، شناخت و چنین فرمود: «أفأعبد ما لا أری» ؛[۳۷] شگفتا! آیا می‏پرستم خدایی را که نمی‏بینم؛ یعنی خداوند را یقیناً با شهود دل می‏یابم و او را که مشهود جان من است، می‏پرستم.
۲/ شهود معاد. حضرت علی(علیه‌السلام) درباره معاد و قیام قیامت که حدّاکثر ادراک و باور دیگران درباره آن، از معرفت حصولی و ایمان به غیب نمی‏گذرد، علم شهودی و ایمان به شهادت دارد. لذا از آن جناب چنین مأثور است: «لو کشف الغطاء ما ازددتُ یقیناً» ؛[۳۸] اگر پرده معاد کنار رود و قیامت قائم گردد، چیزی بر یقین من افزوده نمی‏شود؛ یعنی هم اکنون اسرار آینده بی‏پرده برای من مشهود است. پس ایمان آن حضرت(علیه‌السلام) به قیامت از سنخ باور به شهادت است، نه از قبیل ایمان به غیب، زیرا برای وی چیزی غایب نیست.
۳/ شهود نبوّت. سخن نغز حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) پیرامون وحی و نبوّت این است که رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: «إنّک تسمع ما أسمع وتری ما أری إلاّ أنّک لست بنبی ولکنّک لوزیرٌ وإنّک لعلی خیرٍ» ؛[۳۹] تمام آنچه را که من می‏شنوم، تو می‏شنوی و تمام آنچه را که من می‏بینم، تو می‏بینی و تنها تمایز من و تو این است که من پیامبرم و تو نیستی، ولی تو وزیری و بر مسیر خیر و طریق سعادت قرار داری.
بنابراین، ایمان حضرت علی(علیه‌السلام) به نبوّت و رسالت رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم از سنخ ایمان به شهادت است، نه از صنف ایمان به غیب، زیرا رموز وحی و اسرار رسالت بی‏پرده برای آن حضرت(علیه‌السلام) مشهور و مشهود بود، نه در پرده تا برای او مستور و از او مهجور و غایب باشد.
تاکنون معلوم شد که اصول سه‏گانه دین یعنی توحید، معاد و نبوّت برای حضرت علی(علیه‌السلام) مشهود بود، نه غایب و نیز ایمان آن حضرت به اصول مزبور از سنخ ایمان به شهادت بود، نه باور به غیب.
۴/ شهود عدل. عدل اِلهی که براساس حسن و قبح عقلی از اوصاف فعلی پروردگار و مورد پذیرش و پرورش مذهب امامیه است، نه تنها در کلام علوی(علیه‌السلام) متبلور است، بلکه در تمام هستی حضرت علی(علیه‌السلام) متجلّی است؛ آن حضرت(علیه‌السلام) آیت کبرای عدل خداست، به طوری که می‏توان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را عدل متمثّل دانست.
بارزترین صبغه عدل علوی برائت وی از هوا و نزاهت او از هوس است که اولین عنصر محوری عدالت محسوب می‏شود، چنان‏که آن حضرت(علیه‌السلام) فرمود: «قد ألزم نفسه العدل فکان أوّل عدله نفیُ الهوی عن نفسه» ؛[۴۰] پرهیزکار عدل را بر خود لازم کرد. پس اولین مرحله عدالت فرد متّقی، دور کردن هوای نفس از محدوده هستی خویش است و چون آن حضرت(علیه‌السلام) قُدوه متقیان است، عدل را به عنوان فصل مقوِّم هویت خویش قرار داد، به طوری که عدالت برای آن حضرت(علیه‌السلام) از حدّ ملکه نفسانی بودن گذشت و به مرحله برین فصل مقوّم شدن رسید، چنان‏که مقصود از عدل علوی، همان رتبه والای عصمت است، نه عدل مصطلح، همان‏طوری که منظور از عدل الهی همان مرحله قاصیه عصمت است، نه عدل اصطلاحی.
با این تحلیل، معلوم می‏شود که ایمان امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به عدل خدا از سنخ ایمان به شهادت است، نه از قبیل باور به غیب، زیرا عدل الهی مشهود علی(علیه‌السلام) است، نه مستور و غایب.
۵/ شهود امامت. امامت که اصل پنجم به شمار می‏آید و گذشته از رهبری ملکوتی و هدایت باطنی نفوس و اخلاق و اعمال بشر، زعامت مُلکی و سیاست جامعه انسانی را در تمام ابعاد زندگی به عهده دارد، با وجود علی(علیه‌السلام) تحقق یافت و در سنّت و سیرت و سریرت آن حضرت(علیه‌السلام) متجلّی شد.
امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) نه تنها حقیقت امامت را با علم شهودی شناخت، بلکه به آن نایل آمد و در وجود عینی، غیر از شهود علمی، متن امامت را نیز یافت. لذا با نبوّت از این جهت فرق دارد، زیرا نبوّت فقط مشهود آن حضرت(علیه‌السلام) بود، چنان‏که فرمود: «أری نور الوحی والرّسالة وأشمُّ ریح النّبوّة» ،[۴۱] ولی امامتْ گذشته از آن‏که مشهود وی بود، مورد وجدان و یافت عینی او نیز قرار گرفت. لذا ایمان وی به اصل پنجم، بارزترین مصداق ایمان به شهادت است، نه ایمان به غیب. پس، آنچه در این معارف و مآثر نسبت به دیگران غیب است، برای آن حضرت(علیه‌السلام) از سنخ شهادت خواهد بود.

پاورقی: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*- شمیم ولایت، تالیف حضرت آیت الله جوادی آملی، خلاصه صفحات ۴۱۲- ۴۳۰
۱ ـ مرحوم استاد علامه طباطبایی در ذیل آیه۱۸۰ از سوره اعراف، صد و بیست و هفت نام از نام‏های خدا را که در قرآن کریم آمده، به صورت الفبایی ذکر کرده است؛ هرچند که دیگران بیشتر از آن نیز گفته‏اند.
۲ ـ سوره اعراف، آیه۱۸۰/
۳ ـ سوره حشر، آیه۲۴/
۴ ـ سوره اعراف، آیه۱۸۰/
۵ ـ سوره زمر، آیه ۶۲/
۶ ـ سوره مائده، آیه ۱۱۰/
۷ ـ سوره مائده، آیه ۵۵/
۸ ـ سوره توبه، آیه۷۴/
۹ ـ سوره توبه، آیه۱۲۸/
۱۰ ـ سوره شوری، آیه۵۲/
۱۱ ـ سوره رعد، آیه۷/
۱۲ ـ سوره فاطر، آیه۱۵/
۱۳ ـ فاعل را به فاعل حقیقی یا «فاعل ما منه» و فاعل اِعدادی یا «فاعل ما به» تقسیم می‏کنند. خدای سبحان، «فاعل ما منه» یا فاعل حقیقی است ودیگران «فاعل ما به» یا فاعل اِعدادی.
۱۴ ـ سوره ق، آیه۱۶/
۱۵ ـ سوره انفال، آیه۲۴/
۱۶ ـ سوره فصّلت، آیه۵۴/
۱۷ ـ سوره بقره، آیه۱۱۵/
۱۸ ـ بابا طاهر عریان.
۱۹ ـ نهج‏البلاغه، خطبه۱۰۸/
۲۰ ـ شرح فصوص، ج۱، ص۱۷۲/
۲۱ ـ موسوعه امام علی بن ابی‏طالب(علیه‏السلام)، ج۸، ص۵۰/
۲۲ ـ سوره نازعات، آیه۵/
۲۳ ـ سوره نساء، آیه۹۷/
۲۴ ـ سوره محمدصلی الله علیه و آله و سلم، آیه۲۷/
۲۵ ـ سوره غافر، آیه ۷/
۲۶ ـ سوره شعراء، آیات۱۹۴ ـ ۱۹۳/
۲۷ ـ سوره بقره، آیه۹۷/
۲۸ ـ موسوعه امام علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام)،ج۸، ص۶۴/
۲۹ ـ بحارالأنوار، ج۲۳، ص۲۰۶/
۳۰ ـ مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.
۳۱ ـ بحارالأنوار، ج۲، ص۲۲۶/
۳۲ ـ سوره واقعه، آیه۷۹/
۳۳ ـ سوره اعراف، آیه۱۹۸/
۳۴ ـ سوره حجر، آیه۹/
۳۵ ـ نهج‏البلاغه، حکمت۱۱۷/
۳۶ ـ همان، حکمت۴۶۹/
۳۷ ـ نهج‏البلاغه، خطبه۱۷۹/
۳۸ ـ بحارالأنوار، ج۶۶، ص۲۰۹/
۳۹ ـ نهج‏البلاغه، خطبه۱۹۲/
۴۰ ـ همان، خطبه۸۷/
۴۱ ـ نهج‏البلاغه، خطبه۱۹۲


عـلـی عـلیـه الســلام، مظـهر اسـمای حسـنـای الـهی (۲)



علی علیه السلام، مجلای صفات اِلهی(۲)[*]

۱/ مظهر ولایت خدا

۲/ مظهر حقّ

۳/ مظهر علم خدا

علی(علیه‌السلام) خزینه علوم

۴/ مظهر قدرت اِلهی

۵/ مظهر اعطای نعمت

تحلیل توسل

۶/ مظهر هدایت اِلهی

عصمت علی(علیه‌السلام)

۷/ مظهر حلم خدا

۸/ مظهر رحمت اِلهی

رحمت عام علی(علیه‌السلام)

ظهور رحمت علی(علیه‌السلام) در قیامت

۹/ مظهر کرامت اِلهی

معنای کرامت

کرامت در قرآن

۱۰/ مظهر سلام اِلهی

خاتمه

۱/ مظهر ولایت خدا
«ولی» از اسمای فعلی خداوند است، چنان‏که قرآن می‏فرماید: ﴿وهوالذی ینزّل الغیث من بعد ما قنطوا وینشر رحمته وهو الولی الحمید﴾[۱] ؛ خدای سبحان پس از یأس همگان باران را نازل می‏کند و رحمت خویش را می‏گستراند و تنها او سرپرست و ولی است.
هم‏چنین در جای دیگر می‏فرماید: ﴿إنّ ولِیّی اللّه الذی نزّل الکتاب وهو یتولّی الصّالحین﴾[۲] ؛ سرپرست من خدایی است که قرآن را نازل کرد و او دوستدار شایستگان است.
ولایت، خواه تکوینی یا تشریعی، مانند سایر اوصاف فعلی خدای سبحان، تنها از آن اوست و هیچ‏کس در آن شریک نیست، چون نظام تکوین و تشریع همه به دست خدای سبحان است، لیکن چون «ولی» از اسمای فعلی خداوند است، مظهر طلب می‏کند. از این‏رو، قرآن کریم با وجود حصر ولایت در خدای سبحان، از ولایت غیر او نیز سخن به میان آورده است؛ یعنی برخی به جایی می‏رسند که مظهر ولایت خدای سبحان می‏شوند.
تردیدی نیست که مظاهر ولایت مراتب مختلف دارند و مظهر اَتّم و اکمل این اسم شریف صاحب «ولایت کلّیه»، یعنی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) است. آن حضرت(علیه‌السلام) در تکوین و تشریع مظهر ولایت اَتمّ خدای سبحان است. از این‏رو، در کاینات تصرف می‏کند و قوای زمینی و آسمانی را زیر تسخیر و سلطه خویش دارد.
قرآن کریم در آیه ﴿إنّما ولیّکم الله ورسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوة ویؤتون الزکوة وهم راکعون﴾[۳] به ولایت تکوینی و تشریعی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) تصریح کرده است، زیرا اوّلاً عالمان شیعه و سنّی اتفاق دارند که این آیه در شأن آن حضرت(علیه‌السلام) نازل شده است. ثانیاً ولایت در این آیه، اعمّ از ولایت تکوینی و تشریعی است.

۲/ مظهر حقّ
حقّ از اوصاف فعلی خداوند است و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مظهر اَتمّ این وصف اِلهی است، چنان‏که عالمان شیعه و سنّی روایات فراوانی را در این‏باره از رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده‏اند، از جمله:
۱/ سلمان، اباذر و مقداد نقل می‏کنند: از رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم شنیدیم که می‏فرمود: «إنّ علیاً مع الحقّ والحقّ معه، یدور کیفما دار به»[۴] ؛ یعنی علی(علیه‌السلام) با حق است و حق نیز با علی(علیه‌السلام)، امّا این‏که حق در محور کمال وجودی علی(علیه‌السلام) دور می‏زند یا علی(علیه‌السلام) در مدار حق می‏گردد؟ پرسشی است که پاسخ آن در حدیثی دیگر بیان شده است، زیرا رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم می‏فرماید: «اللهم أدر الحق معه حیث دار»[۵] ؛ خداوندا! حق را علی مدار قرار ده و او را محور دَوَران حق کن تا دیگران حق را در مسیر و مأوای علی(علیه‌السلام) جست‏وجو کنند، نه آن‏که علی(علیه‌السلام) را حق مدار قرار دهی تا علی(علیه‌السلام) محتاج تشخیص حق باشد و پس از آگاهی به آن در مدار آن حرکت نماید.
از بیان نورانی حضرت علی (علیه‌السلام) نیز به خوبی استظهار می‏شود که انسان‏های کامل زمامداران حق و سخن‏گویان صدقند. پس زمام حق به دست علی(علیه‌السلام) است، نه آن‏که زمام علی(علیه‌السلام) به دست حق باشد، زیرا نخستین حق فعلی خدای سبحان، وجود انسان کامل است و حقوق دیگر متأخر از او هستند؛ به بیان دیگر، حقوق یاد شده جزء شؤون نازل همان صادر اول و برین است.
گفتنی است که به این مضمون، روایات فراوان دیگری نیز وارد شده است.

۳/ مظهر علم خدا
علم از اسمای حسنای مشترک است؛ یعنی هم از اوصاف ذاتی خدای سبحان است و هم از اوصاف فعلی او.
امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) مظهر علم فعلی خدای سبحان است، چنان‏که خود می‏فرماید: من علم خدایم؛ «إنّ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) قال: أنا علم الله»[۶] .
از امام باقر(علیه‌السلام) پرسیدند: چرا به علی(علیه‌السلام) امیرالمؤمنین گفته می‏شود، در حالی که قبل از او کسی بدین نام خوانده نشد و بعد از او نیز نامیده نمی‏شود؟ فرمود: زیرا علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) طعام علمْ برای مردم می‏آورد و کسی جز او این کار را نمی‏کند؛ لم سُمّی علیٌ‏علیه‏السلام أمیرالمؤمنین وهو إسم ما سمّی به أحدٌ قبله ولایحلّ لأحدٍ بعده؟ قال‏علیه‏السلام: «لأنّه میرة العلم یمتار منه ولایمتار من أحدٍ غیره»[۷] .
بدیهی است که امام(علیه‌السلام) افزون بر آگاهی‏های حسی و عقلی، از دانش‏های دیگری نیز برخوردار است که هرگز نمی‏توان آن‏ها را با ابزاری مانند حس یا عقل کشف کرد.
آن حضرت(علیه‌السلام) با داشتن صفای نفس و تأیید خاص اِلهی به جایی رسیده است که نه تنها نفس خود را به مشاهده نشست، بلکه به مشاهده حقیقت مبدأ و معاد نیز پرداخت. از این‏رو، آن حضرت(علیه‌السلام) می‏فرماید: اگر پرده‏ها کنار رود، ذره‏ای بر یقین من افزوده نمی‏شود؛ «لوکشف الغطاء ما ازددتُ یقیناً»[۸] . آری، اگر پرده از چشمان ما گرفته شود، بسیاری از معارف را خواهیم یافت، ولی کنار رفتن پرده‏ها تأثیری در علم و معرفت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) ندارد.
آن حضرت(علیه‌السلام) نسبت به سعادت بشر و نیز حوادث عالَم آگاه است، زیرا ذات نورانی ایشان، چه در قوس نزول و چه در قوس صعود، با حقایق عینی متحد است و هرچه در جهان امکان یافت می‏شود، از قلب آن حضرت(علیه‌السلام) می‏گذرد. از این‏رو، هم به تفصیلْ از حقایق عالم با خبر است و هم روشن‏گر آن‏ها برای دیگران است.

علی(علیه‌السلام) خزینه علوم
علی(علیه‌السلام) که کون جامع و دارای همه نشئات وجودی است، در مرتبه نورانیت و ولایت کلیّه که حقیقت امامت اوست، به عنایت الهی مسلّط بر همه عوالم هستی است و چیزی از احاطه علمی آن حضرت(علیه‌السلام) مخفی نمی‏ماند.
به عبارت دیگر، تمام حوادث بزرگ و کوچک نظام هستی، حتی پلک زدن انسان‏ها، قیام و قعودشان، افتادن برگی از درخت و… در معرض دید اوست و چیزی به نام زمان گذشته، حال و آینده برای وی مطرح نیست، لیکن وقتی آن حضرت(علیه‌السلام) به مرحله ماده و عالم طبیعت، یعنی مرحله ناقص می‏رسد، مانند دیگران است؛ بدین معنا که شاید چیزی را نخواهد بداند و از سیطره علم کنونی او خارج باشد. البته فرق او با دیگران این است که دیگران به آن خزانه بی‏پایان راهی ندارند. لذا ممکن است دلشان بخواهد چیزی را بدانند، ولی نتوانند، امّا صاحب ولایت کلّیه که کلیددار و خازن آن خزانه بی‏پایان است، هر چه را که بخواهد می‏تواند بداند.
از این‏رو، در روایات آمده است: «إنّ الإمام إذا شاء أن یعلم علم»[۹] . بدین ترتیب آن حضرت(علیه‌السلام) مظهر علم بی‏پایان اِلهی است؛ یعنی همان‏طور که چیزی از حیطه علم بی‏پایان خدا مخفی نمی‏ماند؛ ﴿وَاعْلموا أنّ الله بکلّ شی‏ءٍ علیم﴾[۱۰] ، ﴿والله یعلم ما فی السموات وما فی الأرض والله بکلّ شی‏ءٍ علیم﴾[۱۱] و ﴿ألاإنّه بکلّ شی‏ءٍ محیط﴾[۱۲] ، گستره علم علی(علیه‌السلام) نیز همه موجودات نظام هستی را دربر می‏گیرد.
باید توجه داشت که علم اِلهی استقلالی بوده، با جای دیگری مرتبط نیست، اما علم آن حضرت(علیه‌السلام) تبعی و عرضی است و به منبع لایزال علم اِلهی مرتبط است و اساساً اگر تعلیم خداوند و اتصال به علم بی‏پایان او نباشد، علی(علیه‌السلام) نیز مساوی دیگران خواهد بود. لذا در برخی روایات آمده است: اگر امام بخواهد چیزی را بداند، خدا آن را به او می‏آموزد: «إذا أراد الإمام أن یعلم شیئاً أعلمه الله ذلک»[۱۳] .

۴/ مظهر قدرت اِلهی
گرچه قدرت از صفات ذاتی خداوند است، لیکن بسیاری از صفات فعلی حق تعالی به این وصف بازمی‏گردند، مانند رازقیت و خالقیت. به اعتبار همین‏اوصاف فعلی، حضرت علی(علیه‌السلام) مظهر قدرت اِلهی است، چنان‏که خود فرمود: «أنا یدالله»[۱۴] ؛ من دست خدایم.
مراد از «ید» قدرت است، زیرا «ید» در کنایه از قدرت به کار می‏رود. حضرت علی(علیه‌السلام) هرگز احساس ترس و اظهار ضعف و عجز نکرد و هیچ حادثه‏ای او را به هراس نینداخت، چنان‏که فرمود: «والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لَمَا ولّیت عنها»[۱۵] ؛ اگر همه رزمندگان عرب بر ضدمن صف‏بندی کنند، من از آن‏ها روی بر نمی‏گردانم.
هم‏چنین در جای دیگر می‏فرماید: «إنّی واللّه لو لقیتهم واحداً وهم طِلاع الأرض کلّها ما بالیتُ و لااستوحشتُ وإنّی من ضَلالهم الذی هم فیه والهُدی الذی أنا علیه لعلی بصیرة من نفسی ویقین من ربّی وإنّی إلی لقاء اللّه لمشتاق»[۱۶] ؛ به خدا سوگند! اگر من تنها با آن‏ها (دشمنان) روبه‏رو شوم، در حالی که تمام روی زمین را پر کرده باشند، نمی‏ترسم و باکی ندارم و من آن گمراهی را که آن‏ها در آن قرار دارند و هدایتی را که خود بر آن هستم، با چشم خود می‏بینم و با یقین به پروردگارم، پابرجا و مشتاق ملاقات خدا هستم.
«ابن مسکویه» می‏گوید: علی ابن ابی طالب(علیه‌السلام) شجاع نبود، بلکه حقیقت شجاعت بود (طهارة الاعراق). نمونه این اقتدار و قوت را هنگام از جا کندن درِ خیبر می‏توان مشاهده کرد.
آن حضرت(علیه‌السلام) در این باره فرمود: «ما قلعت باب خیبر بقوّة جسمانیّة بل بقوّة ربّانیّة»[۱۷] . پس، قدرت اِلهی در آن حضرت ظهور پیدا کرد که توانست در خیبر را از جا درآورد.

۵/ مظهر اعطای نعمت
«مُنعم» از اوصاف فعلی خداوند است و شکّی نیست که تنها خدای سبحان منشأ هر نعمتی است: ﴿وما بکم من نعمة فمن اللّه… ﴾[۱۸] ، خواه نعمت مادی باشد یا معنوی.
براساس این آیه، اعطای نعمت تنها به دست خداست و این مسأله هیچ استثنایی برنمی‏دارد و هیچ کسی چیزی به دیگری نمی‏دهد، لیکن انسان کامل، مظهر این وصف اِلهی می‏شود و حضرت علی(علیه‌السلام) مظهر اَتّم این اسم شریف است.
از این‏رو، در زیارت جامعه در وصف معصومین(علیهم‌السلام) چنین می‏خوانیم: «بکم فتح اللّه وبکم یختم وبکم ینزّل الغیث وبکم یمسک السماء أن تقع علی الأرض إلاّ بإذنه وبکم ینفّس الهمّ ویکشف الضرّ»[۱۹] ؛ یعنی خدای سبحان به واسطه شما آفرینش را گشود و به شما نیز ختم می‏کند و به سبب شما باران را فرو می‏ریزد و آسمان را از این‏که بر زمین قرار گیرد، نگه می‏دارد و به‏وسیله شما اندوه را برطرف می‏کند و زیان را از بین‏می‏برد.

تحلیل توسل
توسل مسلمانان به معصومین(علیهم‌السلام) که برای جلب نعمت‏های اِلهی صورت می‏گیرد، با توحید عبادی منافات ندارد، چنان‏که انسان تشنه برای رفع عطش به طرف چشمه‏سار می‏رود، و اگر بنشیند و عمداً به طرف آب نرود و دعا کند که تشنگی او برطرف گردد، سیراب نمی‏شود، زیرا تنها وسیله دفع تشنگی آب زلال است. پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین و سایر معصومین(علیهم‌السلام) در رفع حوایج انسان، مجرای نعمت و فیض اِلهی هستند و رجوع به آنان مانند رجوع به آب زلال برای رفع عطش است.
اگر توسل درست تحلیل شود، نه با توحید ناب مخالف است و نه مستلزم شرک یا محظور دیگر، چون خواستن از اهل بیت، یعنی درخواست از خدا از مسیر کسانی که مجرا و مظهر فیض اویند.

۶/ مظهر هدایت اِلهی
هدایت از اوصاف فعلی خداوند است که مظهر طلب می‏کند. از این‏رو، امیرمؤمنان (علیه‌السلام) در ذیل آیه ﴿… ولکلّ قومٍ هادٍ﴾[۲۰] می‏فرماید: «…وأنا الهادی»[۲۱] ؛ ومن هدایت کننده‏ام. هم‏چنین رسول خداصلی الله علیه و آله و سلم در ذیل آیه یاد شده به امیرمؤمنان(علیه‌السلام) فرمودند: «… وأنت الهادی یا علیّ»[۲۲] .
درباره این صفت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) روایات فراوانی از رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده است که به بعضی از آن‏ها اشاره می‏کنیم:
۱/ «علیّ آیة الحقّ ورایة الهدی»[۲۳] ؛ علی مظهر حق و پرچم هدایت است.
۲/ «یا علیّ… أنت مصباح الدجی و أنت منار الهدی وأنت العَلَم المرفوع لأهل الدنیا»[۲۴] ؛ ای علی! تو چراغ در گمراهی‏ها و نور هدایتی و تو عَلَم برافراشته برای اهل دنیایی.
۳/ «یا علیّ… أنت الطریق إلی اللّه»[۲۵] ؛ ای علی! تو راه به سوی خدای سبحان هستی.
۴/ «إنّ علیاً هو مدینة هدی فمن دخلها نجی و من تخلّف عنها هلک»[۲۶] ؛ به یقین، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) شهر هدایت است. پس، هر کس که در آن داخل شد، نجات پیدا خواهد کرد و هر کس از آن تخلّف کرد، هلاک خواهد شد.
۵/ «ألا أدلّکم علی من إذا استرشدتموه لن تضلّوا ولن تهلکوا؟ قالوا: بلی، یا رسول اللّه! قال: هو هذا وأشار إلی علیّ بن أبی طالب(علیه‌السلام) »[۲۷] ؛ آیا می‏خواهید شما را راهنمایی کنم به کسی که اگر ارشاد و هدایت او را قبول کنید، هرگز گمراه و هلاک نخواهید شد؟ همگی گفتند: آری، یا رسول الله! آن حضرت‏صلی الله علیه و آله و سلم با اشاره به علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) فرمود: او است همان کس [که درباره‏اش سخن گفتم].

عصمت علی(علیه‌السلام)
چون امیرمؤمنان(علیه‌السلام) مظهر هدایت خداست، کار، گفتار و سکوت او هدایت است، بلکه آن حضرت(علیه‌السلام) میزان هدایت است و با این میزان ضلالت و گمراهی و ایمان و کفر مشخص می‏شود. از این‏رو، سخن و سیره ایشان برای هر سالکی حجت و دلیل است، زیرا او معصوم است و در سیره معصوم(علیه‌السلام) هیچ‏گونه شائبه گمراهی نیست، همان‏طور که باطل و گمراهی در قرآن کریم نیز راه ندارد، زیرا قرآن نور و هدایت محض است و انسان‏ها را از تاریکی‏ها به نور رهنمون می‏شود؛ ﴿…قدجائکم من اللّه نور و کتاب مبین ٭ یهدی به اللّه من اتّبع رضوانه سبل السّلام ویخرجهم من الظّلمات إلی النّور بإذنه… ﴾[۲۸] .
خاصیت نور آن است که در ذات و گوهر خود، ظاهر و روشن است و از نظر اثر بیرونی نیز مُظْهِر و روشن کننده غیر است و قرآن کریم چنین اثری دارد. این خاصیت، برای علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) نیز وجود دارد، زیرا او معصوم است و عصمت ملکه‏ای علمی و عملی است که انسان را از جهل، خطا، سهو، نسیان و مغالطه در اندیشه و تفکر نگه می‏دارد. بنابراین معصوم، هم در بخش علم، از فهم ناصحیح مصون است و هم در بخش عمل محفوظ از کار نارواست.
عصمت شهود خاصی است که انسان را از گناه باز می‏دارد، لیکن اصل شهود متعلق به عقل نظری‏است، چنان‏که پرهیز از گناه به عقل عملی مربوط است.
منشأ عصمت عقل عملی همان عقل نظری است، ولی عصمت علمی متوقف بر عصمت عملی نیست. پس هر کس در مقام عمل معصوم باشد، در مقام علم نیز معصوم است، ولی اگر کسی حلال و حرام و پاک و ناپاک و زشت و زیبا را نداند، در مقام عمل نیز معصوم نیست.
بنابراین، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هم صحیح می‏فهمد و هم به فهمیده‏ها درست عمل می‏کند و در حرم امن فهم او، نه جهلِ قصوری و تقصیری یا سهو و خطای در تطبیق راه پیدا می‏کرد و نه در حرم امن عملی آن حضرت(علیه‌السلام) خطا و عصیان نسیانی یا عمدی راه می‏یافت.

۷/ مظهر حلم خدا
«حلم» به معنای منضبط کردن نفس از هیجان غضب و احساسات است، به گونه‏ای که حالت سکون، طمأنینه و صبر در مقابل ناملایمات به انسان دست می‏دهد و از سبک مغزی، اقدامات نابخردانه و بی‏پروایی پرهیز می‏کند. بنابراین، می‏توان گفت که حلم محصول اعتدال در قوه غضب است و «حلیم» کسی است که در اِعمال قوّه غضب اهل افراط و تفریط نباشد، در نتیجه، به کسی که با داشتن قدرت انتقام و کیفر عجله نکند، حلیم می‏گویند.
«حلیم» از اوصاف فعلی خداوند است و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) مظهر تام و تمام حلم الهی است، چنان‏که رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم می‏فرماید: «علیٌ… أحلم الناس حلماً»[۲۹] ؛ علی از همه مردم حلیم‏تر است. نیز در بیان دیگری می‏فرماید: «یا علی! أنت أفضل أُمّتی فضلاً… و أوفرهم حلماً»[۳۰] .
امیرمؤمنان و سایر امامان معصوم(علیهم‌السلام) از بعد عملی در مرحله‏ای از حلم قرار دارند که بیش از آن امکان ندارد، چنان‏که در زیارت جامعه ایشان را با عبارت «ومنتهی الحلم» می‏خوانیم.

۸/ مظهر رحمت اِلهی
رحمت نیز از اوصاف فعلی خدا است و امیرمؤمنان(علیه‌السلام) و سایر ائمه (علیهم‌السلام) مظاهر کامل خدایی هستند که صاحب رحمت فراگیر است: ﴿ذو رحمةٍ واسعة﴾[۳۱] . لذا چشمه‏های رحمت در خانه‏هایشان می‏جوشد و از آن‏جا جاری شده، به دیگران می‏رسد.

رحمت عام علی(علیه‌السلام)
رحمت ویژه امیرالمؤمنین و سایر اهل‏بیت(علیهم‌السلام) نظیر رحمت اِلهی فراگیر و عام است و هم‏چون سیل خروشان تشنگان را سیراب می‏کند و مانند آفتاب پرتوافشانی کرده، به طالبان نور روشنایی می‏بخشد، هرچند بهره‏مندی از آن، مخصوص کسانی است که در مسیر سیل و در شعاع نور آفتاب قرار گیرند. کسی که از مسیل فرار می‏کند یا به سایه پناه می‏برد، در ناکام ماندن، مانند ظرف در بسته‏ای است که سال‏ها در میان امواج سهمگین و خروشان اقیانوس‏ها غوطه می‏خورد، ولی نَمی از این‏دریاها در آن نفوذ نمی‏کند.
بنابراین، محرومیت از رحمت علی(علیه‌السلام) ناشی از عمل کرد خود انسان‏ها است، مانند محرومیت از رحمت اِلهی که پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم درباره آن فرمود: «أوحی الله‏عزّوجلّ إلی داود(علیه‌السلام): یا داود! کما لاتضیق الشمس علی من جلس فیها کذلک لاتَضیق رحمتی علی من دخل فیها»؛ یعنی خدا به داود(علیه‌السلام) وحی فرستاد: ای داود! همان گونه که خورشید از نور دادن به کسی که در محدوده آن باشد، مضایقه نمی‏کند، رحمت من نیز از کسی که در آن قرار گیرد، مضایقه نمی‏کند .[۳۲]

ظهور رحمت علی(علیه‌السلام) در قیامت
قیامت جلوه‏گاه دیگر رحمت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) است که در آن محشر عظیم به صورت شفاعت از قاصران و برخی مقصران ظهور می‏کند.
همان‏طور که رحمت اِلهی در دنیا عام است و در قیامتْ مخصوص مؤمنان است، شفاعت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) نیزکه مظهر رحمت اِلهی است، شامل کسانی خواهد شد که مؤمن از دنیا رفته باشند، هر چند که در دنیا رحمت و عطوفت او همگان را شامل می‏شود.
پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم می‏فرماید: روز قیامت من شفاعت می‏کنم و پذیرفته می‏شود و نیز علی(علیه‌السلام) شفاعت می‏کند و قبول می‏شود و هم‏چنین اهل بیت من(علیهم‌السلام) شفاعت می‏نمایند و پذیرفته می‏شود؛ «إنّی لأشفع یوم القیامة فأُشفّع ویشفع علیٌّ فیشفّع ویشفع اهل بیتی فیشفّعون» .[۳۳]

۹/ مظهر کرامت اِلهی
«مُکرِم» از اسمای فعلی خداوند است که مظهر طلب می‏کند و مظهر اَتمّ این اسم اِلهی امیرمؤمنان(علیه‌السلام) است، چنان‏که در زیارت جامعه می‏خوانیم: «وعباده المکرمین الذین لایسبقونه بالقول… » .[۳۴]

معنای کرامت
کرامت هر چیز نفیس و عزیز شدن آن است. لغویان در معنای کرم آورده‏اند: کرامت در مقابل «هوان» و حقارت است. در قرآن کریم نیز این دو لفظ مقابل یک‏دیگر استعمال شده است، مانند ﴿…من یُهن الله فماله من مُکرمٍ… ﴾[۳۵] و ﴿فأمّا الإنسان إذا ما ابْتلیه… فیقول ربّی أکرمن٭ … فیقول ربّی أهانن﴾[۳۶] . پس هر چیزی به هر اندازه که از هوان و حقارت مبرّا باشد، به همان مقدار کرامت دارد و مورد تقدیر و ستایش است.
استاد علامه طباطبایی (رضوان لله تعالی علیه) بارها می‏فرمود: «کرامت» معادل دقیق فارسی ندارد و برای بیان آن باید از چند لفظ استفاده کرد. آن گاه می‏فرمودند: اگر انسان به مقامی برسد که عبودیت محض پیدا کند و حاضر نشود در مقابل غیر خدا سر بر زمین بساید، می‏توان گفت که به مقام کرامت رسیده است.
کلام ایشان را این‏گونه می‏توان تبیین کرد که انسان هر چه به عبودیّت محض نزدیک‏تر شود، به همان مقدار از هوان و حقارت رها می‏شود و به کرامت می‏رسد؛ اگر به حدّ نهایی عبودیت خدا رسید، کاملاً از هوان و حقارت می‏رهد و به کرامت مطلق می‏رسد، ولی اگر بهره‏ای از عبودیت خدا نداشته باشد، حقیر مطلق است و حظّی از کرامت نمی‏برد.
منظور از کرامت مطلق، همان اطلاق به لحاظ درجه وجودی انسان است، وگرنه کرامت مطلق حقیقی مخصوص خدای سبحان است.

کرامت در قرآن
قرآن کریم کرامت را صفت امور متعددی قرارداده است، مانند ﴿رسولٍ کریم﴾[۳۷] ، ﴿قرانٌ کریم﴾[۳۸] ، و …
بنابر آن‏چه گفته شد، کرامت صفت هر چیز نیکویی است که مورد پسند و ستایش باشد. لذا به همه خصلت‏ها و صفات پسندیده و نیکو «مکارم اخلاق» گفته می‏شود واختصاص به بخشش، عطا و سخاوت ندارد: «بعثت لاُتمّم مکارم الأخلاق»[۳۹] و چون رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم دارای اخلاق بزرگ است: ﴿وإنّک لعلی خُلُقٍ عظیم﴾[۴۰] و ذات نورانی امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و نبی مکرّم نور واحدند. پس آن حضرت(علیه‌السلام) نیز صاحب خُلْق عظیم است.
شایان ذکر است، همان‏گونه که برأت از حقارت و پستی مراتبی دارد، کرامت نیز دارای مراتبی است و هر موجودی به اندازه برأت خود از هوان و حقارت، کریم خواهد بود.

۱۰/ مظهر سلام اِلهی
«سلام» از «سَلِمَ» ضدّ خصومتْ و به معنای شدت موافقتی است که هیچ‏گونه خلاف و نزاعی در بین نباشد. انقیاد، صلح، رضا و امثال آن نیز از لوازم همین معنا است.
سلام از اسمای حسنای خداست: ﴿…هو الملکُ القدّوس السّلام… ﴾[۴۱] و او مبدأ هر گونه سلام و سلامتی است: «اللّهمّ أنت السّلام ومنک السّلام ولک السّلام وإلیک یعود السّلام»[۴۲] ؛ خدایا! تو سلام هستی و سلامتی از تو نشأت می‏گیرد و از آنِ توست و به سوی تو نیز باز می‏گردد و چون خدای متعال سلام است، اِهدای سلام و جواب آن که میان دو نفر رد و بدل می‏شود (سلام علیک، علیک السلام)، عبارت دیگری از ﴿هو الأوّل و الاخر… ﴾[۴۳] است.
اسم سلام خارج از ذات اقدس ربوبی است و از مقام فعل او انتزاع می‏شود. از این‏رو، مظهر طلب می‏کند و از اسمای فعلی خدا شمرده می‏شود. بدین ترتیب، منافاتی ندارد که این اسم مبارک، هم بر خدا اطلاق شود و هم بر مظاهر تام و تمام او همانند امیرمؤمنان و سایر اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام).
چنان‏که نبی اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم در سفر معراج، پس از توجه و التفات به صفوفی از فرشتگان و انبیا و مرسلین(علیهم‌السلام)، به آن‏ها سلام کرد و خداوند متعال به او فرمود: همانا تو و ذریه تو سلام و تحیت و رحمت و برکات هستید؛ «إنّ السّلام والتّحیّة والرّحْمة والبرکات أنت وذرّیّتُک».[۴۴]

خاتمه
اکنون که بحث کوتاهی درباره مظهریت امیرمؤمنان در برخی ازاسمای حسنای اِلهی ارایه شد، شایسته است به این مطلب بپردازیم که انسان‏کامل وخلیفه تام ومعصومِ خدا چونان امیرالمؤمنین علی‏بن ابی‏طالب(علیه أفضل صلوات المصلّین) میزان عقیده، اخلاق و اعمال دیگران است، چنان‏که از حضرت امام صادق(علیه‌السلام) در زیارت علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) چنین نقل شده: «السلام علی میزان الأعمال ومقلّب الأحوال وسیف ذی الجلال» .[۴۵]
سیرت و سنّت علوی(علیه‌السلام) همان آب حیاتی است که خضر هر عصری در مدار آن می‏گردد و در معاد به‏صورت کوثر ظهور می‏کند.
آن کس که امروز تشنگان معارف و مآثر را با تعلیم کتاب و حکمت و با تزکیه می‏پروراند، فردا آنان را از کوثر سیراب می‏سازد؛ یعنی معلم و مربّی امروز ساقی فرداست و اگر از رسول اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم درباره علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) چنین آمده است که «علی عمود الدین»[۴۶] ، ناظر به همین اصل است.
ساقی کوثر حضرت علی(علیه‌السلام) عبادت خدا را به‏عنوان زیارت او تلقی می‏کرد و در تفسیر «قد قامت الصلاة» چنین فرمود: «حانَ وَقتُ الزیارة والمناجاة وقضاء الحوائج و درک المُنی والوصول إلی الله عزّ وجلّ وإلی کرامته وغفرانه وعفوه ورضوانه»[۴۷] ؛ یعنی هنگام زیارت معبود و شهود او فرا رسیده است، زیرا در نماز بنده با خدا سخن می‏گوید و او را مخاطب خود می‏یابد.
علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) که خود عمود دین است، نماز را که مصداق دیگری از عمود دین است، شهود الهی و زیارت معبود می‏داند. کسی که به زیارت جمیل محض نایل می‏شود، هرگز خود را نمی‏بیند، چه رسد به شهود خود. قهراً موجودات دیگر در منظر او در محاق هستند.
چنین عارف شاهدی نه سوداگرانه خدا را می‏پرستد و نه بردگانه او را عبادت می‏کند، بلکه آزادانه وی را می‏پرستد، به‏طوری که نه تنها از هر چه رنگ «تعلق» دارد، آزاد است، بلکه از هر چه صِبغه «تعیّن» دارد، حُرّ است:
«إِنّ قوماً عبدوا الله رغبةً فتلک عبادة التجّار وإنّ قوماً عبدوا الله رهبةً فتلک عبادة العبید وإنّ قوماً عبدوا الله شکراً فتلک عبادة الأحرار»[۴۸] و «لولم یتوعّد الله علی معصیته لکان یجب أن لا یعصی شکراً لنعمه» .[۴۹]
به چنین امام همامی سزد که در مقام پرستش بگوید: «ما عبدتک خوفاً من نارک ولا طمعاً فی جنّتک ولکن وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتک»[۵۰] ؛ چون عبادت علی‏بن‏ابی‏طالب(علیه‌السلام) شاهدانه بود نه عابدانه یا زاهدانه یا تاجرانه و مانند آن، و شاهد کاملْ هر چیزی را از منظر شهود می‏نگرد، نه از منظر اراده خود یا میل دیگران. در هر مورد که شهود وی عنایت دارد، آن‏جا را مشاهده می‏کند و می‏بیند و می‏شنود و توجّه دارد و در هر موردی که شهود وی عنایت ندارد، بی‏توجّه است.
از این رو می‏توان بین دو قضیه تاریخی مأثور درباره آن حضرت(علیه‌السلام) جمع کرد: یکی آن‏که پیکان تیر را از پای آن حضرت در سجده نماز بیرون آوردند و آن حضرت عنایت نداشت و دیگری آن‏که مستمندی در حال رکوعِ آن حضرت در خواست کمک کرد و آن حضرت(علیه‌السلام) توجّه کرد و شنید و اشارت کرد و انگشتر از دست مبارک آن حضرت به‏دست سائل رسید.
این اثبات و آن نفی، و آن عدم توجّه و این عنایت هر دو از منظر شهود معبود بود. ازاین‏رو جای تعجّب یا سؤال نیست، زیرا نماز که عمود دین است، ستون خیمه معراج و مناجات خواهد بود و نمازگزار در عروج به سوی معبود و در نجوای با اوست. بنابراین، مجاری ادراکی او مانند چشم و گوش و مجاری تحریکی وی مانند دست و پا در اختیار معبود است، نه در اختیار خود عابد. ازاین‏رو، هر چه جنبه خَلْقی دارد، مغفول است و هر چه صِبْغه الهی دارد، معقول و مقبول و معمول.
شاهد تحلیل‏یاد شده داستان مبسوطی است‏که‏عصاره آن این‏است:
دو شتر فربه برای رسول‏اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم به‏عنوان هدیه فراهم شد.آن حضرت به اصحاب فرمود: آیا در بین شما کسی است که دو رکعت نماز با وضو وخشوعِ تمام به‏جا آورد و به‏هیچ‏وجه درباره دنیا نیندیشد تا من یکی از دو ناقه را به او بدهم. فقط علی بن‏ابی‏طالب(علیه‌السلام) مدعی شد و چنین نمازی را انجام داد. جبرئیل نازل شد وعرض کرد:خدا بر تو سلام می‏کند ومی‏گوید: یکی از دو شتر را به علی(علیه‌السلام) عطا کن. رسول‏اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شرط آن بود که‏به‏چیزی از امور دنیا فکر نکند و علی(علیه‌السلام) در تشهد به فکر این بود که کدام شتر را دریافت کند. جبرئیل گفت: فکر علی(علیه‌السلام) آن بود که فربه‏تر وبزرگ‏تر را بگیرد و نحر کند وبرای وجه‏الله صدقه دهد واین فکرْ الهی بود، نه دنیایی و رسول گرامی‏صلی الله علیه و آله و سلم گریست و هر دو شتر را به علی‏بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) داد و آن حضرت نیز هر دو شتر را نحر کرد و هر دو را صدقه‏داد .[۵۱]
علی(علیه‌السلام) خواهان رؤیت کامل و شهود تام و زیارت مستمر خدا بوده است و ادعیه دیگر آن حضرت(علیه‌السلام) منافی با چنین همّت والایی نیست، زیرا انسانی که «مختصر شریف» و «کَوْن جامع» است، واجد همه مراحل کمال خواهد بود و تکیه همه مراتب آن به همان قلّه هرم حیات شاهدانه علوی(علیه‌السلام) است.

پاورقی: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[*]شمیم ولایت، تالیف حضرت آیت الله جوادی آملی، خلاصه صفحات۴۳۱-۴۷۳
۱ ـ سوره شوری، آیه۲۸/
۲ ـ سوره اعراف، آیه۱۹۶/
۳ ـ سوره مائده، آیه ۵۵/
۴ ـ بحارالأنوار، ج۳۸، ص۳۰/
۵ ـ بحارالأنوار، ج۳۸، ص۳۵/
۶ ـ توحید صدوق، ص۱۶۴/
۷ ـ علل الشرایع، ج۱، ص۱۹۱/
۸ ـ بحارالأنوار، ج۶۶، ص۲۰۹/
۹ ـ اصول کافی، ج۱، ص۸۵۲/
۱۰ ـ سوره بقره، آیه ۲۳۱/
۱۱ ـ سوره حجرات، آیه ۱۶/
۱۲ ـ سوره فصلت، آیه ۵۴/
۱۳ ـ اصول کافی، ج۱، ص۲۵۸/
۱۴ ـ توحید صدوق، ص۱۶۴/
۱۵ ـ نهج‏البلاغه، نامه۴۵/
۱۶ ـ همان، نامه۶۲/
۱۷ ـ بحارالأنوار، ج۸۴، ص۳۲/
۱۸ ـ سوره نحل، آیه۵۳/
۱۹ ـ مفاتیح الجنان، زیارت جامعه.
۲۰ ـ سوره رعد، آیه۷/
۲۱ ـ المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۴۰/
۲۲ ـ تفسیر عیاشی، ج۲، ص۲۰۳/
۲۳ ـ موسوعه امام علی بن ابی‏طالب(علیه‏السلام)، ج۸، ص۱۲۴/
۲۴ ـ همان، ص۱۲۵/
۲۵ ـ همان.
۲۶ ـ توحید صدوق، ص۳۰۷/
۲۷ ـ موسوعه امام علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام)، ج۸، ص۱۳۰/
۲۸ ـ سوره مائده، آیات۱۶ ـ ۱۵/
۲۹ ـ موسوعه امام علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام)، ج۹، ص۱۵۰/
۳۰ ـ همان.
۳۱ ـ سوره انعام، آیه ۱۴۷/
۳۲ ـ بحارالأنوار، ج۱۴، ص۳۴/
۳۳ ـ بحارالأنوار، ج۸، ص۴۳/
۳۴ ـ مفاتیح‏الجنان.
۳۵ ـ سوره حج، آیه۱۸/
۳۶ ـ سوره فجر، آیات۱۶ ـ ۱۵/ ر.ک: التحقیق فی کلمات القرآن، ماده «کرم».
۳۷ ـ سوره تکویر، آیه۱۹؛ سوره حاقه، آیه۴۰
۳۸ ـ سوره واقعه، آیه۷۷/
۳۹ ـ بحارالأنوار، ج۶۷، ص۳۷۲/
۴۰ ـ سوره قلم، آیه۴/
۴۱ ـ سوره حشر، آیه۲۳/
۴۲ ـ مفاتیح الجنان، تعقیبات مشترک نماز/
۴۳ ـ سوره حدید، آیه۳/
۴۴ ـ اصول کافی، ج۳، ص۴۸۶/
۴۵ ـ مزار، شهیداول، ص۴۶/
۴۶ ـ اصول کافی، ج۱، ص۲۹۴/
۴۷ ـ توحید صدوق، ص۱۲۴، ح۱؛ معانی‏الأخبار، ص۴۱، ح۱/
۴۸ ـ نهج البلاغه، حکمت ۲۳۷/
۴۹ ـ همان، حکمت ۲۹۰/
۵۰ ـ بحارالأنوار، ج۶۷، ص۱۹۷/
۵۱ ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج۲، ص۲۰؛ تأویل الآیات الظاهرة، ج۲، ص۶۱۲؛ بحارالأنوار، ج۳۶، ص۱۶۱/


رسـالـت جـهـانـی پـیـامـبـر و وظایـف دیـگـران در قـبـال آن



رسالت جهانی پیامبر و وظایف دیگران در قبال آن[*]

مراحل تأثیر رسالت پیامبر

پیامبر، محور اطاعت الهی

وظیفه موجودات در پیشگاه رسول اکرم

آیات وارده در پیروی از پیامبر

مراحل تأثیر رسالت پیامبر
رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بخشهای گوناگون جهان آفرینش منشأ آثار فراوانی بوده است، چنانکه در جوامع مختلف بشری، تأثیر خاص خود را به همراه داشته است. در این مبحث ابتدا مراحل مختلف تأثیر رسالت آن حضرت و سپس وظیفهی‌ جهانیان در برابر آن تبیین می‌شود:
۱ ـ خدای سبحان،رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در‌میان نانویسان عرب و‌درس نخواندگان حجاز برانگیخت: “هو الذی بعث فی الأُمیین رسولاً منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکّیهم و یعلّمهم الکتاب و الحکمة”[۱] رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آیات الهی را بر آنان تلاوت می کرد و اسرار کتاب آسمانی را به آنها می آموخت و آنها را به تهذیب و تزکیه نفوس دعوت می کرد. آن حضرت خود، امّیی بود که در مکتب خداوند، عالم شد سپس معلم دیگر امیین قرار گرفت. پس اولین مرحله رسالت آن حضرت، تلاوت آیات الهی، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت برای تأثیرگذاری بر امیین می‌باشد. البته نکتهی‌ تکمیلی در این باره در پایان پنجمین مرحله خواهد آمد.
۲ ـ خداوند بر اساس این که “و ما أرسلنا من رسولٍ إلا بلسان قومه”[۲]، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان پیامبری که در میان عرب زبانها ظهور کرده و آنها را با زبان عربی به معارف بلند الهی دعوت می کند، معرفی کرد: “إنّا جعلناه قرءناً عربیاً لعلّکم تعقلون”[۳]. بنابر این مرحله دوم تأثیر رسالت آن حضرت، تحولی است که در منطقهی‌ تازی زبانها بوجود آورده است.
۳ ـ مرحله سوم، تحولی است که رسالت آن حضرت در همهی‌ جوامع بشری، اعم از عرب یا غیر عرب، به بار آورده است. خداوند در این باره می فرماید: “وما أرسلناک إلا کافة للناس″[۴]، “وما أرسلناک إلا رحمة للعالمین”[۵] “تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً”[۶]. تا آن جا که بشریت به سر می برد و اندیشه و فکری هست، قلمرو رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود، خواه جوامع عصر نزول وحی، و خواه اعصار دیگر، خواه مردم حجاز و خواه مردم مناطق دیگر.
۴ ـ رسالت آن حضرت از جوامع بشری فراتر رفته و‌تا آن جا که فکر و‌اندیشه در میان موجودات زمین هست، تأثیر می گذارد. در این باره خداوند می فرماید: “قل لئن اجتمعت الإنس والجن علی أن یأتوا بمثل هذا القرءان لا یأتون بمثله ولو کان بعضهم لبعضٍ ظهیراً”[۷] مستفاد از این آیه که نسبت به جن و انس تحدّی دارد، این است که جن هم مانند انس در برابر رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مسئولیت دارد. چنانکه آیه مبارکهی‌ “فبأیّ ءالاء ربّکما تکذبان”[۸] نیز ناظر بر مسئول بودن جن و انس است.
بنابر این تا آن جا که محیط اندیشه است ـ اندیشه بلند انسانی یا اندیشه متوسط پریان ـ همه آنها را رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در برگرفته است. همگان در برابر وحی الهی مسئولند، چنانکه خداوند می فرماید: “قل أُوحی إلیَّ أنه استمع نفر من الجن”[۹]؛ عده ای از جنیان سخنان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را شنیده و به آن ایمان آوردند.
۵ ـ رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مناطقی هم که شهود و عرفان، حضور و ظهور دارد، اثر تازه ای به همراه داشت. ولادت آن حضرت که زمینه بعثت و رسالت آن حضرت بود همان گونه که در زمین آثار فراوانی را به دنبال داشت و در کتابهای تاریخی به طور اجمال نقل شده است، در آسمان هم اثری گذاشت که در قرآن کریم چنین بیان شده است: “و أنّا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرساً شدیداً وشهبا و أنّا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهاباً رصداً * و أنّا لا ندری أشرٌّ أُرید بمن فی الأرض أم أراد بهم ربهم رشداً”[۱۰] البته آسمانی که قرآن کریم از آن سخن می گوید در بسیاری از موارد، غیر از آسمانی است که در هیئت و نجوم مطرح است، چنانکه مقصود از “اهل آسمان” فرشتگان هستند که شاگردان انسان کاملند.
تأثیر وجود مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمانها به این نحو است که از سویی دست ناپاکان از معارف بلند آسمانی کوتاه شد و از سوی دیگر شاگردان آسمانی از علوم لدنّی آن حضرت به خوبی استفاده خواهند کرد.وقتی حوزه علمی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به چهره آسمانیان باز گردد و راهزنانی نباشند تا مانع بهره یابی صحیح باشند قهراً اهل آسمان از علوم لدنّی آن حضرت بهتر استفاده می کنند.
حاصل این که سراسر عالم در‌‌پیشگاه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، امّی،ناخوانا و نانویسا هستند، گرچه فرشتگان آسمان یا عالمان و حکیمان و فرزانگان زمینی و یا جنیان باشند، زیرا همهی‌ فضیلت مدارانِ علمی نسبت به آن مقامی که فاقدند، امی هستند.
با توجّه به اشارات قرآنی مذکور در بارهی‌ مراحل مزبور، این گونه استفادهی‌ از قرآن نشان می دهد هرچه با شرح صدر بیشتری در قرآن تدبّر کرده و دید وسیعتری پیدا کنیم، هنگامی که دوباره به برداشت اولیه خود توجه می کنیم آن را حقّ، ولی محدود می یابیم. پس با تدبر تام در آیه “هوالذی بعث فی الأُمیین رسولاً”[۱۱] می فهمیم که خدا در میان همه امیین جهان، از انسانها و غیر انسانها، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را برگزید تا معلم آنها باشد، چون حوزه رسالت و خلیفة اللهی آن حضرت همهی‌ جهان است؛ گرچه وجود عنصری این خلیفه در زمین زندگی می کند ولی حوزه خلافتش همهی‌ ما سوی الله است، و‌کلمه “فی الأرض” در آیه “إنی جاعل فی الأرض خلیفةً”[۱۲]، ظرفِ مجعول است نه حوزه رسالت و خلافت. یعنی خلیفه خدا در زمین به سر می‌برد، نه آن که حوزهی‌ خلافت وی تنها محدودهی‌ زمین باشد.

پیامبر، محور اطاعت الهی
وظیفه موجودات در پیشگاه رسول اکرم
براساس آنچه در فصل یکم بیان شد، همهی‌ موجودات آسمان و زمین در پیشگاه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وظیفه دار و خاضع و خاشعند. از این رو خدای سبحان در قرآن کریم آن وظایف را تبیین کرده است. وظیفه ای که بر عهده فرشتگان نهاده، این است که به همراه خداوند بر پیامبر درود بفرستند: “إن الله و ملائکته یصلون علی النبی یا أیها الذین امنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً”[۱۳] خداوند به انسانها نیز می‌فرماید: همان گونه که فرشتگان در ساحت قدس آن حضرت تصلیه‌ای دارند شما هم به پیشگاه او صلوات و سلامی اهدا کنید و در پیشگاه مقدس او سِلْم و منقاد باشید.
خداوند قبل از تأدیب دیگران ـ اعم از فرشته و بشر ـ خود از باب تفضّل، تحیت خاصی به رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) اهدا می کند و آنگاه دیگران را مأمور به ادای احترام می‌کند.
گرچه قرآن کریم نحوهی‌ عرض ادب به ساحت قدس رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) را به صورت “و سلموا تسلیماً” بیان می کند اما کیفیت آن را در آیات فراوانی که مسئله اطاعت از اوامر و نواهی پیامبر را مطرح کرده است شرح می دهد، زیرا خداوند او را بر محور محبت خود پرورانده و تربیت کرد، او را به خُلُق عظیم رساند، احکام الهی را به او آموخت و به دیگران دستور داد تا از او اطاعت کنند.
از آن جا که خدا مؤدِّب بود، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آداب الهی مؤدَّب کرد. ادب همان ظرافت در کردار یا گفتار است و انسان ظریف گوی و لطیف پرداز، ادیب می باشد، و انسانی که همهی‌ شئون زندگی سیره او با ظرافت همراه است، مؤدَّب خواهد بود. بنابر این سیرهی‌ ظریفانه، نشانهی‌ ادیب بودن صاحب سیره، و سنّت لطیفانه، آیت مؤدَّب بودن صاحب سنّت است.

آیات وارده در پیروی از پیامبر
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشته از مزایای خاص علمی و عملی، دارای دو امتیاز مخصوص به خود بود؛ اول: داشتن هدف مشخص، دوم: آشنایی با راه درستِ رسیدن به آن هدف و نیز پیمودن آن.
سرّ این که خداوند به جوامع بشری دستور اطاعت از پیغمبر داد، آن است که انسانْ مسافر است و مسافر دارای مقصدی خاص و راهی معیّن است و پیغمبر اکرم‌(صلی الله علیه و آله و سلم)، هم مقصد قافله انسانیت را می‌داند و هم راه رسیدن به آن مقصد را به خوبی می‌شناسد. خدای سبحان در این باره فرمود: “والنجم إذا هوی * ما ضلّ صاحبکم وما غوی”[۱۴]؛ سوگند به ستارهی‌ آسمان وقتی که برای افول به افق نزدیک شود، پیامبری که صحابت و رهبری شما را دارد، نه گرفتار ضلالت است و نه مبتلا به غوایت. انسان بی‌هدف را غاوی و انسان راه گم کرده را ضالّ می‌گویند. پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) که منزّه از ضلالت و غوایت است، هم هدف کاروان انسانیت را می‌داند و هم راه رسیدن به آن را.
تبهکاران در هر عصری پیامبر خویش را به سفاهت و ضلالت متهم می‌کردند ولی پیامبران به دستور خدای سبحان، از خود دفاع کرده، می‌گفتند: “یا قوم لیس بی سفاهة”[۱۵]. قرآن کریم، این جریان را که برای بسیاری از پیام‌آوران الهی اتفاق افتاده است، با ذکر آنچه آنها در دفاع از خود گفته‌اند، نقل می‌کند ولی وقتی این اتهام متوجه رسول اکرم شد، خدای سبحان خود از رسولش دفاع کرد و فرمود: “ما‌ضلّ صاحبکم وما غوی”[۱۶]
بر این اساس رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) که منزّه از ضلالت و غوایت، و واجد همهی‌ علوم و معارف بوده و از جهت ظرافت گفتار و لطافت رفتار، الگوی ادیبان و اسوه مؤدّبان جهان است، مدار اطاعت الهی قرار گرفت و خداوند فرمان پیروی از او را در چند آیه بیان فرمود. بررسی این آیات معلوم می کند که محور اطاعت کجاست و بهره هایی که انسان مطیع از اطاعت می برد چیست:
۱ ـ “أطیعوا الله و الرسول فإن تـولوا فإن الله لایحب الکافرین”[۱۷] در این آیه، اعراض و روگرداندن از اطاعت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کفر تلقی شده است. یعنی اگر کسی از جهت اعتقادی رو برگرداند، کفر عقیدتی دارد و اگر کسی معتقد باشد ولی در مقام عمل اعراض کند، کفر عملی دارد و در هر دو حال از کافران (به معنای جامع) بشمار می رود.
۲ ـ “وأطیعوا الله والرسول لعلکم ترحمون”[۱۸] این رحمت خاصه است که در پرتو اطاعت از خدا و پیامبر نصیب مردم می شود. رحمت خاص در قبال رحمت عام و مخصوص مؤمنان و سالکان صراط مستقیم است.
۳ ـ “ومن یطع الله و رسوله یدخله جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها و ذلک الفوز العظیم”[۱۹] در این آیه جنبهی‌ تشویق ملحوظ شد، به این بیان که فوز عظیم که بهشت جاودان نموداری از آن است و در پرتو پیروی از خدا و رسول اکرم‌(صلی الله علیه و آله و سلم) حاصل می‌شود، به پیروان خدا و رسول بشارت داده شد.
۴ ـ “ومن یعص الله ورسوله ویتعدّ حدوده یدخله ناراً خالداً فیها وله عذاب مهین”[۲۰] سرپیچی و نافرمانی در برابر خدا و پیامبر، مآیه عذاب دردناک و ذلت و خواری است. عزّت بی جا، ذلت بجا را به همراه دارد، چنانکه فروتنی در برابر فرمان خدا و پیامبر، زمینه فوز بزرگ و عزت راستین را فراهم می کند. هون و خواری در اطاعتِ از هوی نهفته است و انسان هوس مدار، از نهفتگی خواری و زبونی غافل است.
۵ ـ “یا أیها الذین امنوا أطیعوا الله وأطیعوا الرسول وأُولی الأمر منکم فإن تنازعتم فی شیء فردّوه إلی الله والرسول إن کنتم تؤمنون بالله والیوم الاخر ذلک خیر وأحسن تأویلاً”[۲۱]. خداوند بعد از دستور پیروی از خود و رسول گرامی و أئمه اطهار (علیهم السلام) چنین فرمود: برای فصل خصومت و حل نزاعهای علمی و عملی به خدا و رسول او رجوع کنید. ارجاع مورد نزاع به خدا و رسول، بازگشت خوبی برای شما دارد.
اسرار این عالم، حقیقتهای عینی و پشتوانه دستورهای اعتباری است و تأویل این احکام در قیامت ظهور می کند. قرآن کریم می فرماید: “یوم یأتی تأویله”[۲۲] روز قیامت تأویل این احکام و تأویل قرآن فرا می رسد. آن روز کسانی که مطیع رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند به تأویل حَسَن بار می یابند و “احسن تأویل” نصیب کسی می شود که دارای “احسن تقویم” باشد و “احسن تقویم” نصیب کسی است که “احسن الأقوال” را شناخته و‌از آن اطاعت کند و”احسن الأقوال” قول رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. یعنی جمع میان آیات “و أحسن تأویلاً” [۲۳] و “لقد خلقنا الإنسان فی أحسن تقویم”[۲۴] و “فبشر عبادِ * الذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه”[۲۵] و “ومن أحسن قولاً ممن دعا إلی الله وعمل صالحاً وقال إننی من المسلمین” [۲۶] و “أدعوا إلی الله علی بصیرة أنا ومن اتبعنی”[۲۷] این است که به بندگانی بشارت دهید که سخنان گوناگون و مکاتیب متنوع را بررسی می کنند و بهترین آنها را می گیرند و‌احسن قولها، مکتب کسی است که خود و‌مردم را به الله دعوت کند و‌در متن صراط مستقیم باشد.
آنگاه مصداق خاص احسن الأقوال را که سخن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است مشخص کرد. قهراً چنین انسانی به احسن تقویم متقوم شده و در قیامت از احسن تأویل برخوردار است. یعنی بازگشت او نیکوترین بازگشتها و بهترین مرجع خواهد بود. البته حسن و زیبائی نشئهی‌ حقیقت، یعنی معاد، غیر از حسن اعتباری محدودهی‌ قانون و تشریع‌است.
۶ ـ “و من یطع الله و الرسول فأولئک مع الذین أنعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن أولئک رفیقاً”[۲۸] اگر کسی مطیع خدا و پیامبر باشد، همراهان خوبی دارد، زیرا انبیا و صدیقان و شاهدان اعمال و صالحان رفقای او و همراه مرافقی برای او هستند. همراه مرافق به کسی گفته می شود که رفیق خود را هدایت و حمایت می کند. به عبارت دیگر قافله بشری به سوی لقای حق در حرکت است و طی این مرحله طولانی بدون همرهی خضرِ ولایت، میسور نیست، و همراهان ضعیف نواز، مآیه شادابی و امید اعضای قافله اند.
احساس گرایش به فضیلت، یا بی‌میلی نسبت به گناه در سالکان جنّة‌اللقاء، نشانهی‌ حسن رفاقت انبیا و اولیای الهی است. یعنی آثار نبوت و صداقت و شهادت و صلاح همراهان، بطور نامرئی در دل مصاحبان ظهور می کند.
نکتهی‌ شایان ذکر این که معنای ظاهری آیه مزبور این است که افرادی که مطیع شریعت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند، در قیامت با انبیا و اولیا محشور می‌شوند، امّا در بیان معنای عمیق آن باید گفت: معیّت گاهی جسمانی و حسّی است، یعنی سالکان کوی طاعت و انقیاد، با انبیا در یک مکان و‌در یک بوستان زندگی می‌کنند، و گاه معیّت عقلی است، یعنی ارواحشان در کنار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و به لقای رسالت آن حضرت بار مییابند و بسیاری از معارف و حقایق نادیدنی را مشاهده می‌کنند، اگرچه به مقام پیامبران نمی‌رسند. چنانچه به جنة اللقاء هم بار نیابند، شاهد کسانی که اهل آن هستند، خواهند بود و این معیت روحی است، نه جسمی و حسی. پس سالکان کوی رسالت در نشئه ملکوت و بالاتر از آن با انبیا خواهند بود لیکن قافله سالارشان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
۷ ـ “و أطیعوا الله و أطیعوا الرسول واحذروا فإن تولیتم فاعلموا أنما علی رسولنا البلاغ المبین”[۲۹].
۸ ـ “وأطیعوا الله و رسوله إن کنتم مؤمنین”[۳۰]
۹‌ـ‌”ویطیعون الله ورسوله أولئک سیرحمهم الله”[۳۱]. این رحمت ـ چنانکه پیش از این بیان شد ـ رحمت خاص است که در پرتو پیروی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ظهور می کند و بهره پیروان خدا و پیامبر می گردد.
۱۰‌ـ “ومن یطع الله ورسوله ویخش الله ویتقه فأولئک هم الفائزون”[۳۲]، “أطیعوا الله وأطیعوا الرسول فإن تولّوا فإنما علیه ما حمل وعلیکم ما حملتم وإن تطیعوه تهتدوا وما علی الرسول إلا البلاغ المبین”[۳۳]. فائز و رستگار کسی است که پیرو خدا و رسول اکرم بوده و تقوای الهی را فراهم کند. هر‌کدام از رسول و‌امت مسئولیتی دارند؛ رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) مسئول تبلیغ آیات و احکام الهی است، و امت اسلامی مسئول فهم و پذیرش دعوت الهی است. پیامبر پیام خود را رساند و شما بکوشید که به هدف والای او برسید.
خلاصهی‌ پیام آن که شما نابالغانی هستید که به وسیله پیروی دستورات رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) از دوران کودکی بیرون می آیید. انسان تا خاک باز است نابالغ است. وقتی از خاک بازی و زمین بازی و زمان و زمانه بازی و مانند آن رهید، بالغ می شود و آنان که در رهن طبیعتند و از گرو ماده رهایی نیافته اند، مبلغ دانش آنها بسیار اندک است و با سرمایه کم، تجارت کلان ممکن نیست. در این باره خداوند به رسول گرامی فرمود: از چنین گروهی اعراض کن: “فأعرض عن من تولی عن ذکرنا ولم یرد إلا الحیوة الدنیا * ذلک مبلغهم من العلم”[۳۴]. از‌این رو‌مدار فرمانروایی و فرمانبرداری فقط وحی الهی است که علم بالغ و فراگیر باشد.
۱۱ ـ “و ما کان لمؤمن ولا مؤمنة إذا قضی الله و رسوله أمراً أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبیناً”[۳۵]. یعنی گرچه شما خردمند و‌عالمید، اما جهان بینِ کامل نیستید.بسیاری از اسرار چون در‌دسترس علوم انسانی یا تجربی نیست جامعه بشری نسبت به آنها امّی است و خداوند از میان امیین، پیامبری عالم و آگاه را مبعوث کرده است. بنابر این مؤمنان در برابر وحی آسمانی حق ندارند بگویند: ما نظرمان در باره ره آورد پیغمبر، چنین است، زیرا امّی نباید در برابر معلم اظهار نظر کند.
البته این که می گویند: “جاهل را با عالم بحث نیست”، بدین معنا نیست که جاهل نباید از عالم استفتا و سؤال و استفسار و تعلم کند. این گونه امور نه تنها برای جاهلان رواست، بلکه بر آنها واجب است، اما کنکاش و تلاش بی جا کردن، ندانسته ها را دانسته تلقی کردن و استدلالهای عالمانه را با مغالطه های جاهلانه آمیختن روا نیست. انسان در حوزه علم و اندیشه اش مختار است ولی آنچه را نمی داند و علم به جهل خود دارد باید به محقق فرزانه رجوع کند و آن فقط وحی خداست.
کیفر تلخ کسانی که جاهلانه در قبال وحی الهی سر سختی می کنند این است که نه ولیّ خواهند داشت و نه نصیر: “لا یجدون ولیاً ولا نصیراً”[۳۶]. “ولیّ” کسی است که همه کارهای مولّی علیه را بر عهده می گیرد، مانند پدر که همه کارهای فرزند خردسال خود را بر عهده دارد. “نصیر” کسی است که کمبودِ کار انسان را ترمیم می کند؛ کسی که بتواند بعضی از کارها را بر عهده بگیرد و در انجام بعضی دیگر ناتوان باشد دیگری به یاری او می شتابد و آن کمبود را جبران می کند. جهنمیان در قیامت نه ولیّ دارند تا عهده دار همه کارهای آنها باشد و نه ناصر دارند تا کمبود کارهای آنها را جبران کند. از این رو چهره آنان در آتش به هر سمت گردانده می شود و می گویند: ای کاش ما از خدا و پیامبر پیروی می کردیم: “یوم تقلب وجوههم فی النار یقولون یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا”[۳۷]. این گردش چهره در قیامت، نشانهی‌ حیرتی است که در دنیا داشتند؛ زیرا محصول تمرد از وحی و سرگردانی در تیه جهالت و ضلالت، در قیامت ظهور می کند. انسان متحیر به راست و چپ و بالا و پایین می نگرد تا راه چاره بیابد. این حالت که عذاب معنوی است در کنار عذابهای جسمانی برای جهنمیان ظهور می کند.
انسانها از لحاظ بهره برداری از رفتارشان یکسان نیستند، زیرا بعضی انسانها از اعمال خود طرفی نمی بندند، چون “أعمالهم کسراب بقیعة یحسبه الظمان ماء”[۳۸] یا “حبطت أعمالهم فی الدنیا”[۳۹] یا “ضل سعیهم فی الحیوة الدنیا وهُمْ یحسبون أنهم یحسنون صنعاً”[۴۰]، ولی بعضی همهی‌ اعمالشان ـ اعم از محسوس و‌مشهود،یا معقول و مستور ـ را می یابند، از این رو از اعمال مؤمنان چیزی کاسته نمی‌شود: “وإن تطیعوا الله و رسوله لا یلتکم من أعمالکم شیئاً”[۴۱].
۱۲ ـ “إن الذین یحادون الله ورسوله أولئک فی الأذلین * کتب الله لأغلبن أنا ورسلی إن الله قوی عزیز″[۴۲]. از آن جا که عزت از آن خدا و رسول و مؤمنان است: “و لله العزّة ولرسوله و للمؤمنین”[۴۳]، کسانی که از پذیرش رسالت رسول اکرم‌(صلی الله علیه و آله و سلم) سرباز زده،منحرف شدند،ذلت دامنگیر آنها می شود.پس آن حضرت محور محبت و عداوت الهی و نیز مدار عزت و ذلت است، بنابر این دوست داران و پیروان رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عزیز و محبوبند: “إن کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله”[۴۴]، چنانکه منحرفان از رسالت آن حضرت، هم دشمنان خدایند و هم خوار و فرومایه: “ضربت علیهم الذلة و المسکنة”[۴۵]، و اگر کسی مطیع رسول اکرم نبود و راهش را جدا کرد و در شق و مرز دیگری حرکت کرد عقاب خداوند سخت است: “ذلک بأنهم شاقوا الله و رسوله و من یشاق الله فإن الله شدید العقاب”[۴۶].
حاصل این که چون محور ارزش و کمال انسانی، فضایل نفسانی است: “إن أکرمکم عند الله أتقیکم”[۴۷]، و رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) که مؤدب به آداب الهی است و از خُلق عظیم بهره مند است: “إنّک لعلی خلق عظیم”[۴۸]،
از برجسته‌ترین مراحل تقوا متنعم است، پس کریمترین انسانها نزد خداوند می باشد، از این رو نمونهی‌ همهی‌ انسانهای کامل خواهد بود.
خلاصه ‌ آنچه در این مبحث بیان شد این که خداوند پس از تأدیب پیامبر به اخلاق الهی و تخلق آن حضرت به صفات کمال، به مردم دستور داد: هرچه پیامبر آورد و به آن امر کرد اطاعت کنید و از آنچه شما را از آن نهی کرد بپرهیزید: “ما‌اتاکم الرسول فخذوه وما نهاکم عنه فانتهوا”[۴۹].

پاورقی:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: سیره رسول اکرم در قرآن، تالیف حضرت آیت الله جوادی آملی، ج۲، ص ۸۹-۱۰۳
۱/ سوره ‌ جمعه، آیه ۲/
۲/ سوره ‌ ابراهیم، آیه ۴/
۳/سوره ‌ زخرف، آیه ۳/
۴/ سوره ‌ سبأ، آیه ۲۸/
۵/ سوره ‌ انبیاء، آیه ۱۰۷/
۶/ سوره ‌ فرقان، آیه ۱/
۷/ سوره ‌ إسراء، آیه ۸۸/
۸/ سوره ‌ الرحمن، آیه ۱۳/
۹/ سوره ‌ جنّ، آیه ۱/
۱۰/سوره ‌ جنّ آیات ۸ ـ ۱۰/
۱۱/سوره ‌ جمعه، آیه ۲/
۱۲/ سوره ‌ بقره، آیه
۱۳/ سوره ‌ احزاب، آیه ۵۶/
۱۴/سوره ‌ نجم، آیات ۱ ـ ۲/
۱۵/سوره ‌ اعراف، آیه ۶۷/
۱۶/ سوره ‌ نجم، آیه ۲/
۱۷/ سوره ‌ آل عمران، آیه ۳۲/
۱۸/ سوره ‌ آل عمران، آیه ۱۳۲/
۱۹/سوره ‌ نساء، آیه ۱۳/
۲۰/ سوره ‌ نساء، آیه ۱۴/
۲۱/ سوره ‌ نساء، آیه ۵۹/
۲۲/ سوره ‌ اعراف، آیه ۵۳/
۲۳/سوره ‌ نساء، آیه ۵۹/
۲۴/ سوره ‌ تین، آیه ۴/
۲۵/ سوره ‌ زمر، آیات ۱۷ ـ ۱۸/
۲۶/ سوره ‌ فصلت، آیه ۳۳/
۲۷/ سوره ‌ یوسف، آیه ۱۰۸/
۲۸/ سوره ‌ نساء، آیه ۶۹/
۲۹/سوره ‌ مائده، آیه ۹۲/
۳۰/ سوره ‌ انفال، آیه ۱/
۳۱/ سوره ‌ توبه، آیه ۷۱/
۳۲/سوره ‌ نور، آیه ۵۲/
۳۳/ سوره ‌ نور، آیه ۵۴/
۳۴/ سوره ‌ نجم، آیات ۲۹ ـ ۳۰/
۳۵/ سوره ‌ احزاب، آیه ۳۶/
۳۶/ سوره ‌ احزاب، آیه ۶۵/
۳۷/ سوره ‌ احزاب، آیه ۶۶/
۳۸/ـ سوره ‌ نور، آیه ۳۹/
۳۹ ـ سوره ‌ آل عمران، آیه ۲۲/
۴۰/ ـ سوره ‌ کهف، آیه ۱۰۴/
۴۱/ ـ سوره ‌ حجرات، آیه ۱۴/
۴۲/ ـ سوره ‌ مجادله، آیات ۲۰ ـ ۲۱/
۴۳/ ـ سوره ‌ منافقون، آیه ۸/
۴۴/ ـ سوره ‌ آل عمران، آیه
۴۵/سوره ‌ بقره، آیه ۶۱/
۴۶/ سوره ‌ حشر، آیه ۴/
۴۷/ سوره ‌ حجرات، آیه ۱۳/
۴۸/ سوره ‌ قلم، آیه ۴/
۴۹/ سوره ‌ حشر، آیه ۷/


شکوفایـی عقـل محـصـول بعثت نبوی



شکوفایی عقل محصول بعثت نبوی

ارزیابی رهاورد وحی و نبوت

تجلی خدا در قرآن به اسم شریف نور

تفسیر جهان، برجسته ترین تأثیر وحی

تبیین عناصر محوری علم در ساحت بعثت نبوی

توحید، زیر بنای علم اسلامی

آزادی علم، معلوم و عالم در پرتو بعثت نبوی

عقل و نقل، منبع معرفت شناختی دین

آثار و برکات هم آوایی عقل و نقل

گسترش دانش، بارزترین تأثیر بعثت نبوی

شکوفایی عقل محصول بعثت نبوی

احیای تمدن بشری، شاخص ترین تأثیر بعثت نبوی

چگونگی احیای انسان در فرهنگ وحی

 

پیام حضرت آیت الله جوادی آملی به «همایش بعثت نبوی بر فرهنگ تمدن بشری»[*]

حمد سرمدی، صمدی را سزاست که فیض اقدس و مقدّس او علم و عین را به بار آورد. تحیّت ابدی پیامبران به ویژه حضرت ختمی نبوّت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را رواست که پیام دانایی و دارایی را به گوش و هوش رساندند. درود بیکران اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) را به‌جاست که صلای ولایی را به سالکان مجذوب ابلاغ نموده‌اند. مخصوصاً حضرت ختمی امامت مهدی موجود موعود(علیه السلام) که ندایِ: ﴿ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ﴾ را به مجذوبان سالک منتقل کرده است. به این ذوات قدسی تولّی داریم و از معاندان لدود آنان تبرّی می‌نماییم.
مقدم علما و اساتید حوزه و دانشگاه، حضور اندیشوران و فرهیختگان، عنایت مسئولان محترم و دانشجویان عزیز را گرامی داشته و از برگزارکنندگان همایش علمی «تأثیر بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری» سپاسگزاری کرده و پاداش همگان را از خداوند مسئلت داریم.

ارزیابی رهاورد وحی و نبوت
عنصر محوری این گردهماییِ وَزین ارزیابی رهاورد وحی و نبوّت از یک سو، بررسی یافته‌های بشری از سوی دیگر و مقدار و کیفیّت تأثیر داده‌های آسمانی در داشته‌های زمینی از سوی سوم است تا در تِلو این تحقیقِ مُضَلّع نوآوری و شکوفایی تمدّنِ انسانی که عصارهٴ تلفیقِ عقل و نقل است روشن شود. بنابراین اهتمام به چند اصل لازم است تا آنچه بیگانه تلقّی می‌شد آشنا گردد و آنچه دور انگاشته می‌شد نزدیک آید و تار و پود کثرت به دیبای منسوج وحدت مبدل شود و نسیم دل‌انگیز توحید مشام شیرازیانِ شهدنوش را معطّر نماید و ارج این همایش در اوج اسلامی‌شدن دانشگاهها مشهود گرددتا دِمای شهدای ایران عموماً و نثارکنندگان نَفْس و ایثارگران نفیسِ فارس خصوصاً، تأثیر همه‌جانبه خود را بخشیده باشد.

تجلی خدا در قرآن به اسم شریف نور
یکم: آفرینشْ تجلّی خداست: «اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ»[۱] قرآن حکیم تجلّی ویژهٴ الهی است: «فَتَجَلَّی‏ لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ»[۲]. تجلّی خداوند در هر موجود خاصّی با اسمی مخصوص از اسمای حسنای الهی است وگرنه ویژگی نمی‌یافت. یکی از اسمای بزرگ خداوند همانا «نور» است ﴿اللَّهُ نُورُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[۳] خداوند در قرآن کریم که عصارة وحی و نبوت است از منظر اسم شریف «نور» تجلّی فرمود لذا این آخرین کتاب الهی به سِمَه «نور» موسوم شد ﴿قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ﴾[۴] ﴿فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِی أَنزَلْنَا وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ﴾[۵]

تفسیر جهان، برجسته ترین تأثیر وحی
هدف والای تجلّی خداوند در مهم‌ترین کتاب آسمانی به اسم برین «نور» آن است که فضای زندگی جوامع انسانی نورانی گردد، چنانکه به این مقصد سامی صریحاً عنایت شد ﴿کِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾[۶]. چنانچه خداوند نیز بر بندگان صالح سالک درود می‌فرستد تا آنها را نورانی کند: ﴿هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلاَئِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾[۷] برجسته‌ترین تأثیر وحی و نبوّت که نور معقول الهی است، تفسیر جهان و تبیین انسان و شرح پیوند عریق عالَم و آدم با هم است. آن‌گاه به تغییر و تکمیل و بالندگی هر چه در معرض اناره او قرار گرفت می‌پردازد.

تبیین عناصر محوری علم در ساحت بعثت نبوی
بعثت نبوی وقتی بر صحنه گیتی و مینو تابیدْ عناصر محوری علم را که مجموع مسائل به هم پیوسته است و اسرار معلوم را برای عالِم آشکار و روشن می‌نماید. به طوری که ۱/ معلوم مانند زمین و موجودات ارضی و آسمانی و موجودهای سپهری، خلقت‌اند نه طبیعت؛ ۲/ و علم مانند آگاه شدن از راز و رمز هر کدام از جماد، نبات، حیوان، انسان و فرشته، الهام الهی است نه داده بشری؛ ۳/ و عالِم مانند اندیشور حوزوی یا دانشور دانشگاهی بندة خدا و خلیفة او و متغذّیِ مائده و متنعّم ازمأد به وی است.

توحید، زیر بنای علم اسلامی
این نورافکنی همه‌جانبه تأثیر آغازین نور بعثت نبوی است که این مثلّثِ مبارک را به خوبی تفسیر نمود تا عالِم حوزه و دانشمند دانشگاه قبل از هر پژوهش بیابد که در هوای بی‌هوایی تنفّس می‌کند و در فضای بی‌هوسی پرواز می‌نماید و هرگز دانش را که موهبت الهی است سکولار نمی‌پندارد و علم را فقط در مدار دین می‌داند و لا غیر. زیرا خلقت‌شناسی ـ نه طبیعت دانی ـ اسلامی است و علم که سیر از معلوم به مجهول است الهام خداست و اسلامی می‌باشد و عالِم که خلیفه خداست و در پی رازگشایی اَسرار کارِ اوست، بندهٴ خداست و چنین معرفتی فقط اسلامی است و هیچ مجالی برای سکولار در این تثلیثِ توحیدی نخواهد بود. زیرا صدر و ساقه این مُضَلّعِ میمون را نام خدا و یاد او تأمین می‌نماید.

آزادی علم، معلوم و عالم در پرتو بعثت نبوی
دوم: مهم‌ترین تأثیر بعثت نبوی، که نور ویژه خداست، آزادسازی از ثَوبْ بردگی است. هر چه آلوده باشد در گِرو همان مشوبیّت است و هر چه در رهن دیگری باشد چون آزاد نیست توان حریّت‌بخشی را ندارد. همان طوری که انسان عالِم بنده خداست و این عبودیّت، آزادی از هر چه رنگ تعلّق بلکه لوْن تعیّن پذیرد را به همراه دارد و این حریّت محصول بعثت نبوی است، علم و معلوم نیز در پرتو انارة آن آزاد می‌شوند. با آزاد شدن عالِم از گِرو آز و رهن آرزوی زیانبار، علم از قید بشری بودن و بند مصادرة مشئوم رها می‌شود. زیرا دانشمندی که علم را دستاورد خود می‌پندارد و آن را به نام خویش ضبط می‌کند و همانند قارون چنین نسّاجی می‌کند ﴿إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ عِندِی﴾[۸] هر چند اسلامی سخن می‌گوید ولی قارونی فکر می‌کند و دانشی که موهبت الهی است وقتی به نام بشر مصادره شد عنان گشاده عمل می‌کند ﴿ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ﴾[۹] و ادّعای استقلال داشته، در برابر دین قرار می‌گیرد و اگر منّت نهاده بخواهد فروتنانه سخن بگوید چنین می‌بافد: علم بدون دین لنگ است و دین بدون علم کور.

عقل و نقل، منبع معرفت شناختی دین
در حالی که دین از منظر هستی‌شناسی هیچ مقابل ندارد. زیرا منبع تحقّق دین ـ یعنی مجموع عقائد، اخلاق، فقه، حقوق و علوم ـ همانا اراده و علم ازلی خداست و منبع معرفت شناختی دین عقل برهانی و نقل معتبر است. آنچه در برابر عقل قرار دارد نقل است نه دین و آنچه لنگی و کوری را توزیع می‌نماید تفکیک عقل از نقل و دور نگه‌داشتن متن منقول از استنباط معقول است و این دو نیرو به منزله سراج‌ اند و دینِ مکشوف به وسیله آنها به مثابه صراط. هرگز چراغ کار راه را نمی‌کند چنانچه راه بدون چراغ فهمیده نمی‌شود.

آثار و برکات هم آوایی عقل و نقل
علم را عطیة الهی ندانستن و آن را حجّت شرعی به حساب نیاوردن و دین را مکشوف نقلِ محض انگاشتن و این دو چراغ شرع‌یاب را از هم جدا کردن قسمت ضیزایی است که بعثتِ حق‌مدار و عدل‌گستر نبوی به چنین جاهلیت مدرن پایان بخشیده و می‌بخشد. و آیه مبارکة ﴿…یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالاغْلالَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ﴾[۱۰] همان طوری که بار برد‌گی غیر خدا را از دوش و بند بند‌گی غیر او را از پا برمی‌دارد تهمت طبیعت را از ساحت خلقت می‌زداید و اتّهام سکولار را از عرصه علم بدور می‌دارد و ظلم تقابل علم و دین را به عدل تعامل عقل و نقل تبدیل می‌کند و عقل آرمیده در دامن نقل و نقل مطمئن شده در دامن عقل را هماهنگ کرده و همانند دو چشم به دین می‌نگرند و مشابه دو گوش، از دین که مجموعِ کار خدا، کلام خدا و کتاب تکوینی اوست معارفی را استخراج نموده و با هم‌آوایی بدون هماوردی و با مصافحه بدون مصاف و با گزارشگری صادقانه و امینانه از اراده و علم خدا دین را می‌شناسند و آن را باور می‌کنند و به آن متخلّق شده و عمل می‌نمایند و این اصْرگشایی از گردن علم و عالِم و معلوم اثر سَحَری بعثت نبوی است «باش تا صبح دولتش بدمد».

گسترش دانش، بارزترین تأثیر بعثت نبوی
سوم: از بارزترین تأثیر بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن، گسترش دانش در جوامع بشری است. خداوند سبحان رسول اعظم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) خود را معلّم کتاب و حکمت معرفی فرمود ﴿…وَیُعَلِّمُهُمْ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ﴾[۱۱] و حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فراگیری علم را لازم دانست و فنون گوناگون دانشِ لازم را بیان نمود: «انّما العلم ثلاثة: آیة محکمة وفریضة عادلة وسنّة قائمة»[۱۲] و تمام علوم، از عقاید، اخلاق، فقه، حقوق و فنون ضروری و سودمند جامعه را در این مثلّث به صورت مستقیم یا غیر مستقیم تعبیه فرمود و خود را به عنوان مدینه علم معرفی کرد «أنا مدینةُ العلم وعلیٌّ بابها» و با چنین تعریفی می‌توان از آن حضرت به مدائن‌العلوم یاد کرد، چنانچه قرآن حکیم که برنامه تعلیمی رسول گرامی است جهان ـ انسان و پیوند عمیق آنها را تبیین نمود و حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با تعلیم عینی و شهودی خداوند و عروج به پهنه سپهر و بازدید از ملک و ملکوت آسمانها از رازِ فراز و رمزِ فرود آگاه شد و به غمزه‌ای نجوم آموز صدها بطلیموس شد و هرگز مدار ستارگان را که مطلب ریاضی است با جرم موهوم و بی‌پایة فلکی که مطلب طبیعی است یکی ندانسته و کواکب سابح و شناور را راکد تلقّی نکرده و چنان مدینه فاضله‌ای را، با چنین پندارهایی ویران نفرموده است.

شکوفایی عقل محصول بعثت نبوی
تأثیر عمیق بعثت بر فرهنگ بشری بعد از شفاف نمودن نظام خلقت، در اثاره و شکوفا نمودن دفائن عقلی بشر است «وَ یُثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ»[۱۳] و با بروز دفینه‌های فکری سرمایه تدبّر در متون نقلی بیشتر می‌شود و در پرتو افزایش چنین رأس‌المالی دفائن نقول بهتر اثاره می‌گردد و هماره بین صفای عقل و مَروه نقل اثارة متقابل سامان می‌پذیرد و نوآوری به اوج عروج خود نائل می‌شود و با تعاضد متعادل این دو بالِ یک مرغِ باغِ ملکوت، مجالی برای جدال بدفرجام گالیله و کلیسا نبوده و جایی برای پندار جدایی علم و دین نمی‌ماند، زیرا علم عقلی همانند دانش نقلی کاشف دین است نه در برابر دین. و نیز بهانه‌ای برای تفکیک عقل برهانی که به صورت فلسفه الهی متبلور است از نقل معتبر که به صورت برداشت‌های متنوع مخاطبان از علوم وحیانی است نخواهد بود، زیرا همه علوم عقلی و نقلی تحت اشراف سلطان معارف که مشهودات حضرت ختمی نبوت(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اهل‌بیت عصمت و طهارت(علیهم السلام) او است، قرار دارند و هیچ دانشی همتای وحی نبوده و هیچ دانشمندی در برابر پیامبر قرار ندارد و به سرودة حکیم سنایی:

مصطفی اندر جهان آنگه کسی گوید که عقل ×××× آفتاب اندر سما آنگه کسی گوید سها

نه شمس نبوت مقابل دارد و نه سُهای دانش بشری را یارای تقابل با اوست زیرا تمام هویّت سُها یارانة شمس است

همه بت‌ها چو ابراهیم بشکن ××××× هم از آذر هم از آزر میندیش
مشو اینجا حلولی لیکن این رمز ×××××جز استغراق در دلبر میندیش[۱۴]

احیای تمدن بشری، شاخص ترین تأثیر بعثت نبوی
چهارم: شاخص‌ترین تأثیر بعثت نبوی بر تمدّن بشری همانا احیای آن به نفخ روح معنویت و پرستش خدا و پرهیز از بت هوا و صنم سیاست باطل و وَثن تکاثر است. عدل ، آزادی و امنیت که اصلی‌ترین حقوق بشر است در حراج زورمداران و تاراج زراندوزان بوده و هست، هر جا پیام آسمانی توحید و صلای الهی کوثرخواهی رسید، مهر و صلح حاکم شد و هر جا محرومِ از بلوغ فروغ هدایت نبوی شد قهر و جنگ سیطره پیدا کرد. در فضای وحی نبوی وثوق و آرامش مشهود است و در محیطِ محروم از رهنمود رسالت نیرنگ و اضطراب محسوس/

چگونگی احیای انسان در فرهنگ وحی
راز چنان موفقیّتی که برای بعثت مطرح است این است که در مکتب وحی، انسان در تمام شئون علمی و عملی، فردی و جمعی خود مسئول است و تمام اعمال وی محفوظ و محسوب می‌شود و تنها چیزی که بشر با آن درگیر است رخداد سهمگین مرگ است و در آموزه‌های دینی کاملاً ثابت شد که انسان در مصاف با موت پیروز است زیرا وی مرگ را می‌میراند و از بین می‌برد و برای اَبد زنده می‌ماند زیرا تعبیر لطیف قرآن کریم این است ﴿کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ﴾[۱۵] هر کسی مرگ را می‌چشد، نه آنکه هر کسی را مرگ بچشد و چون هر ذائق مذوق خود را هضم نموده و آن را از بین می‌برد پس انسان مرگ را تبدیل به زندگی کرده و نابودی را نابود می‌نماید و همیشگی خواهد شد، بنابراین مرگ از پوستِ دنیا به درآمدن است نه پوسیدن و هجرت است نه رِخوت و افسردگی. وقتی موت به صورت هجرت و میلاد جدید تفسیر شد هر خردمندی به فکر تحصیل ره‌توشه جهان ابد خود خواهد بود. جان جامد را روان نمی‌نامند بلکه روح پویا و رونده را روان نامند. بهترین زادِراهی که فراهم می‌شود تقواست ﴿تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی﴾[۱۶].
در پایان این پیام مجدّداً تأثیر مآثر بعثت نبوی بر فرهنگ و تمدن بشری را از زبان یکی از تربیت‌شدگان مکتب وحیانی می‌شنویم:

«گر نبودی کوشش احمد تو هم ××××××× می‌پرستیدی چو اجدادت صَنم
چند بُت بشکست احمد در جهان ×××××× تا که یارب‌گوی گشتند امّتان
این سَرَت وارست از سجده صنم ×××××× تا بدانی حقِّ او را بر اُمَم
گر توانی شکر این رستن بگو ××××××××کز بت باطن هَمَتْ برهاند او
مر سَرَت را چون رهانید از بُتان ××××××× هم بِدان قوّت تو دل را وارهان
سَرْ ز شکر دین از آن برتافتی ×××××××× کز پدر میراث ارزان یافتی
مرد میراثی چه داند قدر مال ××××××××× ُسْتمی جان کَند و مجّان یافت زال»[۱۷]

هر چند تمام درجات دین‌باوری سودمند است لیکن منزلت برین دینداری عاشقانه که فارس از آن تهی نبوده و هماره عدّه‌ای را از عَهد مَهْد برای چنان تعالی مُمهَّد می‌نمود ستودنی و کمیاب است.

«عقل کجا پی برد، شیوه سودای عشق ××××باز نیابی به عقل سرّ معمّای عشق
خاطر خیّاط عقل گرچه بسی بخیه زد ×××××××هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرّا کنی ××××××××راست بود آن زمان از تو تولای عشق»[۱۸]
«سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی ××××××××عشق محمد بس است و آل محمد»

با تقدیر و سپاس فراوان

جوادی آملی اردیبهشت‌ ۱۳۸۷

پاورقی: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: سروش هدایت، ج۴، ص ۵۸
۱ . نهج‌البلاغه، خطبهٴ ۱۰۷/
۲/ نهج‌البلاغه، خطبهٴ ۱۴۶/
۳ . سورهٴ نور، آیهٴ ۳۵/
۴ . سورهٴ مائده، آیهٴ ۱۵/
۵ . سورهٴ تغابن، آیهٴ ۸/
۶ . سورهٴ ابراهیم، آیهٴ ۱/
۷ . سورهٴ احزاب، آیهٴ ۴۳/
۸ . سورهٴ قصص، آیهٴ ۷۸/
۹ . سورهٴ روم، آیهٴ ۴۱/
۱۰ . سورهٴ اعراف، آیهٴ ۱۵۷/
۱۱ . سورهٴ جمعه، آیه ۲/
۱۲ . کافی، ج۱، ص۳۲/
۱۳ . نهج‌البلاغه، خطبهٴ ۱/
۱۴ . دیوان عطار، ص۴۰۱/
۱۵ . سورهٴ آل‌عمران، آیهٴ ۱۸۵/
۱۶ . سورهٴ بقره، آیهٴ ۱۹۷/
۱۷ . مثنوی، ط کلاله، ص۸۵/
۱۸ . دیوان عطار، ص۴۰۵/


پیام به مناسبت روز پاسدار



پیام به مناسبت روز پاسدار و جانباز[۱]

برترین الگوی بشری

بهترین راه انسان شناسی

عظمت انسان کامل

هدف وسیله را توجیه نمی کند

الگوی گسستن از جهل علمی و پیراستن از جهالت عملی

سمت انسان کامل

معراج انسان کامل

انسان کامل بقیة الله است

بسم الله الرحمن الرحیم وایّاه نستعین
الحمدلله الذی به تُوْصَف الصفاتُ لا بها یُوْصفُ و به تُعْرَفُ المعارفُ لا بها یُعْرف و الصلاة علی جمیع الانبیاء سیّما خاتمهم الذی قال: حسینٌ منّى وأنَا مِن حسینٍ وعلی الأَئمة الهداة المهدیین، سیّما بقیّة الله فى العالمین، بهم نَتَولّی ومِنْ أعدائِهم نتبرّء اِلی اللّه.
خجسته میلاد حضرت سیّد الشهداء و حضرت سیّد السّاجدین وحضرت ابوالفضل(علیهم آلاف التّحیة والسلام) را به ساحت قدس امام‏زمان(عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) وجامعهٴ بشری و شما فرهیختگانِ ولایتمدار تهنیت عرض می‏نمایم.

برترین الگوی بشری
آن چه می‏تواند اصحاب معرفت را قانع کند، نَیْل به اندیشهٴ صائب و انگیزهٴ صالح است. بهترین راه برای چنین مقصدِ سامی و برای چنان مقصودِ عالی که عاکف و بادی را شیدا و عزیز و حضیض را والِه، و پرده‏نشین و شاهد بازاری را تَیهانْ و بالاخره حکیم حصولی و عارف حضوری را حیران کرده، ائتسا به اسوهٴ مجاهدانِ صحنهٴ نبرد اصغر و اوسط و اکبر، و اقتدا به قدوهٴ مبارزان میدان طرد طاغیان عَیّاث و متمرّدانِ عَیّاشْ، و اهتدا به هُدای امام هادیانِ علم و عملْ، حضرت حسین بن علی بن ابی‏طالب (علیهماالسلام) است. زیرا این انسان کاملِ فرشته وَشْ هم اعماق فطرت بشری را شناخته و شکوفا کرده است، هم آفاق سپهر فرشتگی را پیموده و تنزّل داده است.
لذا مظهر اسم اعظم و از بارگاه تشریف خدا با خبر و از کارگاه تکلیفِ خلق آگاه است. چنین کَوْنِ جامع و خلیفهٴ تامّ الاهی می‏تواند اسمای حسنای مُسْتَخلف عنه و صفات علیای او را در جامهٴ جزمِ علمی و در کسوت عزم عملی ارائه نماید و هماره به بشر مُلکی بفهماند که «تا بنده شدی تابنده شدی». و به وی تعلیم دهد که «چاره‏ای جز ستیز با اهریمن درون و نبرد با دیو و دَدِ بیرون نیست» به ویژه در شرایط کنونی که فیل‏های فضایی ابرههٴ غرب به عزم هدم کعبهٴ استقلال و آزادی منطقه آمده، هر روز بی‏پناهان را مقتول، مصدوم و آواره می‏کنند.
اکنون که پایگاه مقاومت بسیج مسجد هدایت آمل به تشکیل چنین گردهمایی با شکوهی مبادرت نموده است، برای تبیین برخی از اصول اسلامی که از سنّت و سیرت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‏السلام) مخصوصاً سالار شهیدان استنباط می‏شود، به تذکّر چند مطلب بسنده می‏کنیم.

بهترین راه انسان شناسی
یکم. حکومت و سایر مسائل وابسته به آن از علوم انسانی است و تحقیقِ علوم انسانی بدون تحلیلِ حقیقتِ انسانْ میسور نیست، و بررسی هویّت انسان بدون شهود سیرت و سنّتِ انسانِ کاملْ صَعْب است و تأمّل تامّ در تاریخ پرافتخار انسان گاهی چونان امام معصوم حضرت حسین بن‏علی (علیهماالسلام) بهترین راه برای انسان شناسی از یک سو و معرفت عناصر محوری حکومت دینی از سوی دیگر است.
لذا بر حامیان حکومت دینی لازم است که حیات آن سیاستمدار الاهی را الگو قرار دهند.

عظمت انسان کامل
دوم. انسان کامل و امام معصوم همانند سید الشهداء (علیه‏السلام) واسطة العقد و بیت الغزل سلسلهٴ انسانیّت است که کیفیّت تذکیهٴ عقلِ بشر و نحوهٴ تزکیه روح انسان و روش تضحیهٴ نفس آدمی را بهتر از دیگران آگاه است. لذا مقدار حق جامعهٴ بشری و اندازهٴ تکلیف او را تفکیک کرده، همهٴ اصول و احکام آن را از رهگذر عقل و نقل مستحضر و در ابلاغ و اجرای آن امین است.
بنابراین، تأسّی به آن حضرت مایهٴ جذب کمال و پایهٴ رفع نقص است. از این‏جا اهمیّتِ تولّی انسانِ کامل معصوم و تبرّی از مخالفان و محاربان وی معلوم خواهد شد.

هدف وسیله را توجیه نمی کند
سوم. انسان کامل معصوم همچون حضرت ابی عبدالله (علیه‏السلام) در حدّ خود صراط مستقیم الاهی است که شناخت واقعی آن امام همام از دیدن موی باریک دقیق‏تر و اطاعت حقیقی وی از سلوک بر لبهٴ تیز تیغ دشوارتر است. لذا رسالت مقاومت بسیج و سفارت بسیج نستوه صَعْب، بلکه مستصعب خواهد بود، لیکن با اعتماد بر فیض بیکران الاهی کاملاً قابل حل است.
بهترین راهنمایی به مقصد ناب را باید از زبان صراط مستقیم شنید. زیرا تنها اوست که با مقصود نهایی پیوند زوال ناپذیر دارد و فقط اوست که ارتباط با او سفینه نجات از تیه و مصباح پرفروغ صحنهٴ تاریک طبیعت است.
آن حضرت تنها راه رسیدن به هدف والا را پیمودن راه اطاعت خدا معرفی کرد و اعلام داشت: اگر کسی بخواهد از راه گناه به مقصود برسد، باید بداند که عصیان خداوند سبب می‏شود او بسیار سریع تکیه‏گاه امید خود را از دست بدهد و آن چه از او هراسناک است، زودتر گرفتار آن گردد؛ من حاول أمراً بمعصیة اللّه کان أفوت لما یرجو و أسرع لمجی‏ء ما یحذر .[۲]
با این بیان نورانی آن حضرت (علیه‏السلام) معلوم می‏شود که هرگز هدف وسیله را توجیه نمی‏کند، بلکه برای نیل به هدف صحیح، باید از راه درست استفاده نمود، و کژ راهه توان هدایت به هدف سامی را ندارد، و فقط اطاعت خدا در اوامر و نواهی مشتاقانه راه‏گشای مقصود برین است.

الگوی گسستن از جهل علمی و پیراستن از جهالت عملی
چهارم. انسان کامل معصوم چونان حسین بن علی (علیهماالسلام) نه تنها از هر بندی آزاد و از هر رسم جاهلی و رسوب وهمی رهاست، بلکه الگوی حریّت از جهل علمی و آزادگی از جهالت عملی است و چون آزادی کالای گرانبهاست، هر چیزی نمی‏تواند هزینهٴ آن گردد. تنها سر است که در این مسیر باید قدم شود تا با پا نهادن بر آن بتوان لایق حریّت شد.
قرآن کریم در این‏باره چنین می‏فرماید: ﴿فلیقاتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیوة الدّنیا بالاخرة و من یقاتل فی سبیل الله فیقتل أو یغلب فسوف نؤتیه أجراً عظیماً﴾؛[۳] یعنی کسی در راه خدا نبرد می‏کند که دنیا را به آخرت فروخته باشد. چنین مجاهد نستوهی هنگام ورود به صحنهٴ پیکار، بیش از دو راه ندارد، یا شهادت یا پیروزی. هرگز راه سومی به نام تسلیم برای او مطرح نخواهد بود. زیرا ندای راهبردی پرچمداری آزادی این است؛ هیهات منّا الذلّه، یأبی الله ذلک و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و أنوفٌ حمیّةٌ ونفوسٌ اَبیّة؛[۴] یعنی فرومایگی با فرازمندی آزادمنشان نبوی و علوی و فاطمی و حسنی و حسینی (علیهم‏السلام) سازگار نیست.

سمت انسان کامل
پنجم. انسان کاملِ معصوم (علیه‏السلام) از آن جهت که خلیفهٴ تامّ خداست، نسبت به سایر مردم سمت تدبیر و ارشاد، بلکه اِنعام و افاضه دارد، و افراد دیگر در کنار مائدهٴ گستردهٴ چنین انسان کاملی بهره‏مند خواهند بود. مثلاً اگر پرهیزکاران در سایهٴ بهشت می‏آرمند و رفاه آنان با ورود به بهشت تأمین می‏گردد، اصل بهشت در سایهٴ مجاهدت‏های انسان‏های متکاملی که یا خلیفهٴ خدایند یا مقتدیان به وی هستند، حاصل می‏شود.
این دو مطلب را می‏توان از قرآن کریم و سنّت معصومان (علیهم‏السلام) استنباط نمود. یکی آن که پرهیزکاران در ظلّ بهشت به سر می‏برند؛ ﴿إنّ المتقّین فی ظلالٍ و عیونٍ﴾[۵] و دیگری آن که بهشت در ظلّ شمشیر مجاهد نستوه آرمیده است. چنان‏که پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: الجنّة تحت ظلال السیوف.[۶]
اگر بهشت رفتن رهین فداکاری ایثارگرانی است که دنیای خسیس و رخیص را فدای آخرت نفیس کردند، و اگر چنین بهشتی در سایهٴ جهادِ مجاهدانِ نستوه تأمین می‏شود، پس متقیّانِ متوسط و پرهیزکارانِ عادی که در سایهٴ بهشت متنعم‏اند، مرهون مبارزات رادمردان الاهی‏اند. چه این‏که دینداری آنان نیز در دنیا در گرو مرزداری پیکارجویان دینی و نام‏آوران صحنهٴ ستیز با بیگانه است؛ یعنی اوساط از مؤمنان در دنیا و آخرت، مرهونِ کوشش مشتاقانهٴ اَوحدی از اهل ایمان‏اند.

معراج انسان کامل
ششم. انسان کامل معصوم همانند حسین بن علی (علیهماالسلام) چون مُوَحّدِ ناب است و توحید خالص از لوث هر گونه دوگانگی منزّه است. لذا در تمام شئون علمی و عملی خود متوجه خدای سبحان بوده، جهاد او مانند نماز وی، قربان و عامل تقرّب است و مبارزه وی همسان نماز او معراج و مایهٴ عروج است. زیرا آن چه دربارهٴ نماز وارد شده که الصلاة قربان کلّ تقّىٍ[۷] یا چنین گفته شد: الصلاة معراج المؤمن[۸] صبغهٴ تمثیل دارد، نه تعیین.
بنابراین، تمام عبادت‏های علمی و عملی انسان کامل، معراج وی خواهد بود. لذا حسین بن‏علی (علیه‏السلام) چونان امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) حکومت را نه برای جاه و نه به منظور رفاه شخصی نمی‏خواستند، بلکه فقط برای برگرداندن احکام فراموش شده و حقوق از دست رفته می‏طلبیدند، از این جهت آن حضرت (علیه‏السلام) فرمود: اللّهم إنّک تعلم انّه لم یکن ما کان منّا تنافساً فى سلطانٍ و لا التماساً من فضول الحُطام و لکن لنردّ (لنُری) المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فى بلادک و یأمن المظلومون من عبادک و یعمل بفرائضک و سننک و أحکامک، فإن لم تنصرونا و تنصفونا قوی الظلمة علیکم و عملوا فى إطفاء نور نبیّکم و حسبنا الله و علیه توکّلنا وإلیه أنبنا و إلیه المصیر.[۹]
استاد در برابر آن لشکر عبوس ٭٭٭٭ چون شاه، نیمروز، بر آن اَشْهَبِ شَموس[۱۰]
گفت ای گروه هین منم آن نور حق کزو ٭٭٭٭ تابیده بر سجنجل[۱۱] صبح ازل عکوس
بر درگهِ جلال من ارواح انبیا ٭٭٭٭ بنهاد بر سجود سر از به خاکبوس
مرسل منم به آدم و آدم مرا رسول ٭٭٭٭ سایس منم به عالم و عالم مرا مسوس
سلطان چرخ را که مدار جهان بر اوست ٭٭٭٭ من داده‏ام جلوس بر این تخت آبنوس
بر خاکپای توسنِ گردون مسیر من ٭٭٭٭ ناکرده تیغ راست، سجود آورد رئوس
نی طالب حجازم و نی مایل عراق ٭٭٭٭ نی در هوای شامم و نی در خیال طوس
تسلیم حکم ازل را چه احتیاج ٭٭٭٭ غوغای عالم و جنبش لشکر، غریو کوس
در کار عشق، حاجت تیر و خدنگ نیست ٭٭٭٭ آنجا که دوست جان طلبد، جای جنگ نیست[۱۲]

انسان کامل بقیة الله است
هفتم. انسان کامل مانند سیدالشهداء (علیه‏السلام) تمام کارهای خود را برای وجه الله انجام می‏دهد و هیچ سپاس و ثنایی از کسی توقع ندارد؛ ﴿لانرید منکم جزاءً و لاشکوراً﴾.[۱۳] کسی که تمام همّت او وجه الله باشد، از مصادیق بارز وجه الله خواهد بود. زیرا وجیه نزد خداست، و هر انسان کاملی که مصداق وجه الله شد، سهمی از بقا داشته، مظهر تام خدای سبحان است که باقی مطلق است و همه چیز محکوم هلاکند، مگر وجه او؛ ﴿کل شی‏ءٍ هالک إلا وجهه﴾.[۱۴]
از این منظر انسان کامل را بقیّة اللّه گویند. زیرا سند دوام او را خدای باقی امضا فرموده است و گروهی که پیوندی با وجه خدا داشته، در راستای رضای او کوشش نموده و سعی می‏کنند، اولو بقیّةاند؛ یعنی صاحبان بقا و لائقان دوام. برای نیل به وجه اللهی جز گذر از وجاهت خلقی راه دیگر نیست، برای رسیدن به چشمهٴ بقا، جز عبور از دالان فنا مسیر دیگری نخواهد بود.
تنها راه هستی، نیستی است و راه مستقیم وجود، معدوم شدن است، آن چه در واژهٴ عدم و لغت نیستی تعبیه شده، همانا ندیدن خود و نخواستن رضای خویش است، نه نبودن و از بین رفتن واقعی. زیرا هرگز عدم محض، کمال نبوده، نیستی صرف مسیر ارتقا نخواهد بود.
اگر در ادبیات تازی و فارسی سخن از فنا برای بقا و نیستی برای هستی و عدم برای وجود مطرح می‏شود، مقصود همین است که اکنون به اشارت رفت.
زاده راه مرد عاشق نیستی است ٭٭٭٭ نیست شو در راه آن دلخواه، نیست[۱۵]
ننگ من از من است بی من، من ٭٭٭٭ بر پریدم به دوست پیوستم[۱۶]
در پایان مجدّداً زاد روز اولیای الاهی و مظاهر اسمای حسنای خدا را به پیشگاه بقیّة اللّه (ارواح من سواه فداه) تبریک و روز پاسدار و جانباز را گرامی و مقدم مبارک مرزداران نظام اسلامی را ارج می‏نهیم.
پروردگارا، مقام معظم رهبری دولت و ملت و مملکت را در ظل ولیّ‏عصر (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) حفظ فرما.امام راحل (رحمه‏الله) و شهدای اسلام را با انبیا محشور فرما. خطر بیگانگان را از مناطق مسلمانان بدور دار. نهضت‏های دینی به ویژه انتفاضهٴ فلسطین را به ثمر نهایی برسان و بنیانگذاران این گردهمایی باشکوه را مورد عنایت قرار ده. آمین یا رب العالمین.
عبداللّه جوادی آملی
قم المقدسة
مهر ۱۳۸۰ شعبان المعظم ۱۴۲۲

پاورقی: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- کتاب سروش هدایت، تالیف حضرت ایت الله جوادی آملی، ج۱، ص ۲۳۶
۲ ـ تحف العقول، ص ۲۴۸، کلمات قصار حضرت حسین بن علی (علیهماالسلام).
۳ ـ سورهٴ نساء، آیهٴ ۷۴/
۴ ـ تحف العقول، ص ۲۴۱، نامه امام حسین(علیه‏السلام) به اهل کوفه.
۵ ـ سورهٴ مرسلات، آیهٴ ۴۱/
۶ ـ نهج‏الفصاحة، ج ۲، ص ۲۲۰/
۷ ـ بحار، ج ۱۰، ص ۹۹/
۸ ـ همان، ج ۸۲، ص ۲۴۸/
۹ ـ تحف العقول،ص ۲۳۹، کلمات امام حسین (علیه‏السلام).
۱۰ ـ اَشْهَبْ: اسب سیاه و سفید؛ شموسْ: سرکش؛ اشهب شموس: مَرکب سرکش.
۱۱ ـ لفظ رومی به معنای آینه..
۱۲ ـ دیوان آتشکده نیّر، ص ۱۰۹/
۱۳ ـ سورهٴ انسان، آیهٴ ۹/
۱۴ ـ سورهٴ قصص، آیهٴ ۸۸/
۱۵ ـ دیوان عطار، ص ۲۰۶/
۱۶ ـ همان، ص ۴۲۴/


حکمت عبادات



حقیقت انسان کامل، حکمت هر گونه عبادت[*]

پیروی معلول از علّت

انقیاد جهان هستی در برابر خداوند

آزادی انسان در نظام تشریع

هدفدار بودن افعال الهی و منزّه بودن ذات حق از هدف

تفاوت عبادت های عملی با شهودی

تمایز سرّ عبادات از احکام و آداب آن

انسان کامل جایگاه سرّ معبود

تقوا، شرط طولی قبول طهارت و نماز

حقیقت انسان، کامل، حکمت هر گونه عبادت

ضرورت خردمندی در مراقبت حرم امن دل

پیروی معلول از علّت
۱/ در نظام تکوین، هر معلولی بنده علت خود بوده، در حدوث و بقا آن را پیروی می‌کند و در ذات و صفت و فعل فرمان آن را می‌برد؛ هیچ‌گونه گسستگی در رشته علیّت راه ندارد، نه علّت از اشراف و افاضه بازمی‌ماند و نه معلول از انقیاد و خضوع سربازمی‌زند.

انقیاد جهان هستی در برابر خداوند
بی‌نیازی معلول که صرف نیاز به علّت است از علت خود که لازمه ضروری وی عین افاضه بر معلول است، با اساس علیت و معلولیت سازگار نیست؛ لذا سراسر جهان امکان که معلول خدای سبحان است، بنده محض‏حق بوده و آنی از امتثال دستور تکوینی آن حضرت تمرّد ندارد؛ ﴿إنّما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون﴾[۱] و عناوین اسلام[۲] ، تسبیح[۳] ، سجده[۴] ، عبودیت[۵] و اطاعت[۶] که در قرآن کریم آمده، ناظر به‌همین مطلب است. کفر تکوینی معقول نبوده و نفاق یا عصیان طبیعی متصور نیست و این همان جبر علّی است که غیر از اشعری جبری، همه صاحب‌نظران عقلی آن را پذیرفته‌اند، و اما اشاعره بر پایه پندار اولویت و نفی ضرورت علّی، آن را در نظام تکوین ردّ کرده‌اند، چون اصل علّیت فلسفی را به‌جبری عادت مبدل ساخته و ربط ضروری را انکار نموده‌اند.
اگر علّیت به تشأن ارجاع شود، پیروی مظهر از ظاهر، و اسلام و تسبیح و سجده و عبودیت و اطاعتِ همه مظاهر دربرابر ظاهر خویش روشن‌تر خواهد بود، زیرا صورت مرآتی، جز خضوع در پیشگاه صاحب‏صورت سمتی ندارد.

آزادی انسان در نظام تشریع
۲/ در نظام تشریع که اساس هرگونه آزمون و تکامل اختیاری است، هیچ‌گونه جبر یا تفویضی راه ندارد و موجود متفکر مختار که در قلمرو قانون قرار می‌گیرد، در انتخاب راه خویش آزاد، و در ادامه آن مختار، و در قبول و نکول آن رها، و در هماهنگی درون و بیرون یا ناهماهنگی آن به نام ایمان یا نفاق مخیّر است، زیرا بدون آزادی، نه آزمون میسّر است و نه تکامل ممکن خواهد بود.
محدوده نظام تشریع از قلمرو تکوین کمتر است، چون در غیر موجود آگاه آزاد راه ندارد؛ لیکن منطقه پیروی یا تمرد در قارّه تشریع بیشتر است؛ از این‏رو، برخی از قوانین تشریعی به دست نسیان سپرده شده و عدّه‌ای به‏بوته عصیان فرو می‌روند، و بعضی به‏لوث نفاق و گروهی به‏شائبه ریا آلوده می‌گردند، و سرانجام برخی سهم خلوص یافته و به‌طور ناب و پیراسته محقق می‌شوند.
لذا اسلام و کفر، ایمان و نفاق، اطاعت و عصیان و نیز صواب و خطا، و خلاصه حق و باطل در فرهنگ قرآن کریم، مخصوص نظام تشریع بوده و در حیطه تکوین، جز اسلام و اطاعت و صواب و خلاصه حق، چیز دیگری یافت نمی‌شود، زیرا زمام هر موجود در نظام تکوینی به‌دست خدای سبحان است و کار خداوند نیز بر صراط مستقیم ،[۷] و اگر ضلالت و بطلان و مانند آن درباره برخی از موجودهای عالم طبیعت مطرح می‌شود، یا ناظر به نظام تشریع است و یا امری است نسبی، نه نفسی، زیرا موجود عینی متن حق و صواب است و نسبت به مبدأ فاعلی خود مطیع محض.

هدفدار بودن افعال الهی و منزّه بودن ذات حق از هدف
۳/ هر اسمی از اسمای حُسنای حق اقتضایی دارد که با زبان برهان می‌توان آن را حدوسط قرار داد و نتیجه گرفت؛ بر اثر حکمت خدای سبحان، هیچ کاری بیهوده از او صادر نمی‌شود، چون خداوند حکیم است و هر حکیمی کارش را با هدف انجام می‌دهد؛ پس کار خداوند دارای هدف است[۸] و بر اثر غنای ذاتی او، هیچ چیزی نمی‌تواند هدف ذات حق باشد ،[۹] زیرا لازمه‌اش آن است که ذات حق، بدون آن هدف کامل نبوده و با نیل به آن کامل شود؛ در حالی که واجب‌الوجود عین کمال صرف و نامحدود است و کمالی خارج از ذات وی فرض نمی‌شود. جمع میان این دو اقتضا آن است که فاعل جهانِ امکان، منزّه از هدف بوده، چون خود عین هدف هر موجودی است؛ چنان‌که عین مبدأ هر وجودی است؛ لیکن خود جهان دارای هدف وجودی بوده و به آن نایل می‌گردد؛ گرچه عدّه‌ای از آن در بین راه، از گزند برخورد ناگوار مصون نخواهند بود.

تفاوت عبادت های عملی با شهودی
هدف انس و جن در نظام تشریع، تکامل عبادی آنها است و اگر انسان که دارای روح مجرّد عقلی است، آن را شکوفا کند و از همراهان خود سبقت بگیرد، خودش هدف بسیاری از موجودهای مادون قرار می‌گیرد؛ گرچه هدف نهایی همه خداوند است؛ لیکن همان‌طور که در قوس نزول، نخستین صادر جوهر عقل است، در قوس صعود، کامل‌ترین راجع و بازگشت‌کننده جوهر عاقل است. مدار امکانْ از عقل شروع شده و به عاقل ختم می‌شود، و این مطلب نه بر پندار عقول عشره و مانند آن است که حکمت«مشاء» نیز آن را از مسائل جزمی فلسفه خود به‌حساب نیاورد و فقط در حد احتمال یاد کرده است، بلکه بر اساس تشکیک وجود یا ظهور است که حکمت متعالیه یاعرفان آن را می‌فهمد یا می‌بیند.

تمایز سرّ عبادات از احکام و آداب آن
۴/ عبادت درجات فراوانی دارد که برخی از آنها هدف میانگین و بعض دیگر هدف نهایی است و چون عمل محدود است و شهود نامحدود، عبادت‌های عملی هدف‌های محدود بوده و عبادت‌های شهودی هدف‌های نامحدود خواهند بود.
سرّ محدود بودن عبادت‌های عملی آن است که قلمرو تکلیف، با انتقال از دنیا به آخرت تمام شده، ولی منطقه شهود همچنان ادامه دارد، و تکامل‌های عملی که توسط فعل اختیاری انسان حاصل می‌شود، در قیامت نیست؛ لیکن تکامل‌های علمی که با افاضه خدای سبحان حاصل می‌گردد، همواره میسور است و بسیاری از پرده‌های غیب، پس از مرگ برطرف شود تا آنچه نادیدنی بود، مشهود گردد؛ لذا قرآن کریم هدف آفرینش جهان خلقت را آگاه شدن انسان به قدرت و علم بی‌کران خداوند می‌داند؛ ﴿الله الذی خلق سبْع سمواتٍ و من الأرض مثلهنّ یتنزّل الأمر بینهنّ لتعْلموا أنّ الله علی کلّ شی‏ءٍ قدیر و أنّ الله قد أحاط بکلّ شی‏ءٍ علماً﴾.[۱۰]
گرچه علم حصولی و یقین استدلالی، در حدّ خود کمال علمی به شمار آمده و هدف قرار می‌گیرد؛ لیکن نسبت به علم حضوری و یقین شهودی وسیله محسوب می‌شود؛ ﴿کلاّ لو تعلمون علم الیقین٭ لترونّ الجحیم٭ ثم لترونها عین الیقین﴾ ؛[۱۱] یعنی با علم‌الیقین می‌توان به عین‌الیقین رسید.
بنابراین، می‌توان یقین شهودی به معارف را هدف نهایی آفرینش انسان دانست که همواره به‌عبادت متکی است؛ گرچه نحوه اعتماد آن بر عبادت، در هر نشئه‌ای مناسب با همان نشئه است (یعنی در دنیا به متن عبادت‌های تشریعی تکیه دارد و در آخرت به باطن آن‏که ظاهر می‌شود، متکی است) و اگر لحظه‌ای عبادت نباشد، آنچه مشهود است، مستور می‌گردد و آنکه شاهد است، محجوب می‌شود، زیرا تنها وسیله شهود سالک و ظهور غیب، همانا عبادت است؛ ﴿واعبد ربّک حتی یأتیک الیقین﴾ ،[۱۲] نه آنکه بعد از یقین پرستش برطرف شود، زیرا زوال عبادت همان و زوال یقین همان، چون عصیان بدترین حجاب است.
آنچه از آیه سوره «طلاق» برمی‌آید، این است که هدفِ پیدایش جهان، یعنی ظهور حق در آیینه خلق، آگاه شدن انسانِ سالک به علم و قدرت حق است و این علم شهودی، عارف واصل را مظهر «علیم» و «قدیر» می‌کند که با ﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾، در صورت اذن خدای سبحان، همان کاری را که در قیامت به‌صرف اراده می‌کند، در دنیا نیز انجام دهد و هرچه را بخواهد بداند، مشاهده کند.
این مطلب را می‌توان از حدیث معروف قدسی[۱۳] استنباط کرد که فایده ظهور ذات که کنز مخفی بود (ظهور ذات نیز همان تجلی حق در آیینه حق است)، آگاه شدن انسان سالک به غیب مطلق، به اندازه وسع خویش است و اگر در سَنَد حدیث یادشده سخنی باشد، مضمون آن را آیه سوره «طلاق» ضمانت می‌کند، زیرا آیه یادشده، هم علم را هدف آفرینش می‌داند و هم قدرت را، و چون قدرت خداوند عین علم او است، قدرت انسان عارف نیز در همان علم وی تعبیه می‌شود، زیرا عقل عملی و نظری در سالکان واصل متحد است.

انسان کامل جایگاه سرّ معبود
۵/ آنچه در محور عمل جوارح یا در حدّ خاطره جوانح قرار می‌گیرد، یا از احکام عبادت است و یا از آداب آن، و هیچ‏کدام سرّ عبادت نیست، و آنچه در مدار شهود عقل نظر و انبعاث عقل عمل قرار می‌گیرد، می‌تواند به‌حساب حکمت عبادت آید، زیرا صرف خطور دل که حصول آن سهل و در فقه اصغر کاربرد دارد، گرچه به‌حمل اوّلی «نیّت» است، لیکن به‌حمل شایع غفلت است؛ لذا نه‌تنها برای تداوم حضور دل کافی نیست، بلکه در آغاز هم با هر خاطره دیگر سازگار است، و آن توحید متصور که با هر شرکی بسازد، شرکی است در کسوت توحید، و عارف ناب، سالک واصلی است که نه‌تنها شهودِ کثرت مانع شهود وحدت نگردد، بلکه شهود وحدت نیز حاجب شهود کثرت نشود، تا بتواند جامع هر دو باشد؛ لیکن به‌شهود حق نه عرفان خلق؛ چه‌ینکه نتیجه قرب فرائض است.
همان طور که رعایت دستورهای فقه اصغر واجب است، لیکن برای نیل به حکمت‌های عبادت کافی نیست، مراعات رهنمودهای فقه اوسط، یعنی فن شریف اخلاق مستدل نیز لازم است، ولی رسا نیست، بلکه حرمت نهادن به ارشادهای فقه اکبر، یعنی عرفان نظری و عملی لازم است، تا بتوان با ضمیر شاهد و سرّ طاهر، به‏مصدر نزول عبادت راه‏یافت و آن را با مجاری ادراکی و تحریکی معبود انجام داد، چنان‌که حدیث «قرب‏نوافل»[۱۴] به‏گوشه‌ای از آن اشارت دارد.
آن گاه نه‌تنها سالکِ واصل به حکمت عبادت می‌رسد، بلکه جایگاه سرّ معبود و صندوق آگاهی وی می‌شود؛ «هُمْ موْضع سرّه و لَجأ أمْره و عیْبة علمه و موئل حُکْمه وکهوف کُتبه و جبال دینه، بهم أقام انحناء ظهْره و أذهب ارْتعاد فرائصه» ،[۱۵] و از آن جهت که سرّ عبادت به مثابه روح او و حکم و ادب وی، به منزله بدن او به‌شمار می‌آید، همواره در قرآن کریم انفاق سرّی بر انفاق جهری مقدم یادشده؛ چنان‌که غالباً در همین زمینه شب بر روز جلوتر ذکر می‌شود ،[۱۶] و منشأ تقدم سرّ بر جهر و شب بر روز، همان است که در نشئه خلوت و پرهیز از غیر، شهود حق بهتر و بی‌پیرایه‌تر خواهد بود؛ ﴿إنّ ناشئة الّیل هی أشدّ وطأً وأقوم قیلاً﴾.[۱۷]
البته وقتی سالک واصل، مظهر «لایشغله شأن عن شأن»[۱۸] شد، دیگر لیل ونهار برای او یکسان، و سرّ و جهر در نزد او برابراند، زیرا به‌جایی رسیده که صباح‏و مساء را بدان راه نیست و سرّ و جهر را به آن مقام بار نخواهد بود، چون‌ز قلمرو قیاس گذشته و از مساحت نسبت سپری شده است، و اگر سالکی تمام شب را به‏ذکر آیه مخصوصی به سرمی‌برد، یا به منظور تعلیم غیر است و یا قبل از وصول به هدف نهایی، مانند آنچه از رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)رسیده است که ثلث شبی رابا تلاوتِ ﴿إن تعذّبهم فإنّهم عبادک وإن تغفر لهم فإنّک أنت العزیز الحکیم﴾[۱۹] سپری نمود، و ﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾ را بیست‌بار تکرار کرد ،[۲۰] و سعیدبن‏جبیر شب‏ی را در این آیت سپری کرد :[۲۱] ﴿وامتازوا الیوم أیُّها المجرمون﴾. [۲۲]

تقوا، شرط طولی قبول طهارت و نماز
۶/ برای راهیابی به اسرار عبادت، نشانه‌هایی است که برخی از آنها عبارت است از اینکه آنچه شرط صحت و قبولی طولی عبادت است، نه شرط عَرضی وی، از اسرار آن محسوب می‌شود؛ مثلاً طهارت شرط صحت نماز است:ا«لاصلاة إلاّ بطهور» ؛[۲۳] همان طور که «فاتحةالکتاب» جزء قطعی آن است: «لاصلاة إلاّ بفاتحة الکتاب»[۲۴] ؛ لیکن این‌گونه از اشتراط و توقف، گرچه تقدم رتبی را به همراه دارد، لیکن از لحاظ سرّشناسی، در عَرْض عبادت مشروط و موقوف قرار دارد، نه در طول آنها، زیرا شرط طولی قبول طهارت و صلات نیز پرهیزکاری است؛ ﴿إنّما یتقبّل الله من المتقین﴾.[۲۵]
قبول تقوا نیز رهن ولایت انسان کامل است که هیچ عبادتی، حتی تقوا، بدون تولّی معصومین(علیهم‌السلام) مقبول نخواهد بود؛ حتی پذیرش والی بودن آنان، بدون اعتقاد به ولایت تکوینی آن ذوات عظام مقبول نیست، زیرا ولایت تکوینی سرّ والی بودن و سرپرستی جوامع بشری آنان خواهد بود؛ یعنی پذیرش سرپرستی آنان، مانند نماز و روزه و زکات و حج و… از فروع دین به‌شمار می‌رود ،[۲۶] و هر فرعی دارای اصل است که سرّ آن فرع محسوب می‌گردد، و آنچه جزء فروع دین است، قبول سرپرستی آنان است و آنچه از اصول دین به شمار می‌آید، ایمان به لزوم نصب آنان از طرف خدای‏سبحان و مظهریت این حضرات برای خداوند متعالی است.
از این رهگذر، معلوم می‌شود که حقیقت انسان کامل، حکمت هرگونه عبادت است و هر سالکی به‌ مقدار نیل خود از کمال انسانی، به راز عبادت می‌رسد و کامل‌ترین آنان که معصومین(علیهم‌السلام) هستند، به سرّ نهایی عبادت واصل آمدند؛ لذا صراط مستقیم و میزان اعمال و… خواهند بود.

ضرورت خردمندی در مراقبت حرم امن دل
۷/ برای رسیدن به این هدف عالی و پیروزی بر رقیب که همچنان محترم‏نخواهد ماند و سرانجام ایام غم به سر آید، چاره‌ای جز خردمندی وهوشیاری در مراقبت حَرَمِ امن دل نیست، و فرزانگی بدون تدبّر و ژرف‌اندیشی حاصل نخواهد شد، و صاحب‌نظری بدون رازداری و طهارت ضمیر و صیانت سرّ میسر نخواهد شد؛ «الظفر بالحزم والحزم بإجالة الرأی والرأی بتحصین الأسرار».[۲۷]
راز زودگذری ماه پرفیض رمضان نسبت به مؤمنان و بسیار طولانی بودن آن نسبت به‏تبه‌کاران که در دعای وداع آمده: «ما کان أطولک علی‌المجرمین»، همان است که روز قیامت نسبت به مؤمنان راستین، به مقدار وقت یک نماز واجب است و نسبت به دیگران پنجاه‌هزارسال ،[۲۸] و دلیل این مطلب آن است که مؤمن نور ممثّل است‏ودر مراحل نور سفر می‌کند، و سیر نور سهل و سریع است، زیرا هرحجابی‏را می‌شکافد. آنچه در نور حسّی مشهود است، نمودار ضعیفی از آن نور عقلی است. حضرت امام صادق(علیه‌السلام) از پدران معصومش، از حضرت‌میرمؤمنین(علیه‌السلام) نقل می‌کند که فرمود: «المؤمن یتقلّب فی خمسة من النور: مَدْخله نور و مخرجه نور و علمه نور و کلامه نور و منظره یوم القیمة نور».[۲۹]
براساس توحید افعالی، هیچ احسان و لطفی از غیرخدای سبحان متصور نیست؛ ﴿و ما بکم من نعمة فمن الله… ﴾ ،[۳۰] لیکن مؤمنان الهی مظاهر فضل خداونداند؛ لذا سپاس از آنان، همانا حمد ولی‌نعمتی است که در مقام فعل، در کسوت آنان ظهور کرده است، و از این جهت است که صاحب‏مقام محمود فرمود: «لایشکر الله من لایشکر الناس» ؛[۳۱] چنان‌که مبدأ فاعلی هرگونه حمد و سپاسی نیز ذات اقدس خداست، چون حضرت حق، هم حامد محض است و هم محمود صرف؛ لذا حمدِ مطلق خواه به معنای حامد و خواه به معنای محمود، منحصر در حق است.
الحمد لله رب العالمین
قم، بهمن ۱۳۶۷
جوادی آملی

پاورقی :ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*ـ سرچشمه اندیشه، تالیف حضرت آیت الله جوادی آملی، ج ۵ ، ص۱۰۰
۱ ـ سوره یس، آیه ۸۲/
۲ ـ سوره آل عمران، آیه ۸۳/
۳ ـ سوره اسراء، آیه ۴۴/
۴ ـ سوره نحل، آیه ۴۹/
۵ ـ سوره مریم، آیه ۹۳/
۶ ـ سوره فصّلت، آیه ۱۱/
۷ ـ سوره هود، آیه ۵۶/
۸ ـ سوره مؤمنون، آیه ۱۱۵/
۹ ـ سوره ابراهیم، آیه ۸/
۱۰ ـ سوره طلاق، آیه ۱۲/
۱۱ ـ سوره تکاثر، آیات ۵ ـ ۷/
۱۲ ـ سوره حجر، آیه ۹۹/
۱۳ ـ بحار الأنوار، ج۸۴، ص۱۹۹/
۱۴ ـ بحار الانوار، ج۶۷، ص۲۲/
۱۵ ـ نهج البلاغه، خطبه ۲/
۱۶ ـ سوره بقره، آیه ۲۷۴؛ سوره رعد، آیه ۲۲؛ سوره ابراهیم، آیه ۳۱؛ سوره نحل، آیه۷۵/
۱۷ ـ سوره مزمل، آیه ۶/
۱۸ ـ از فقرات دعای جوشن کبیر و نیز: بحار الانوار، ج۸۷، ص۱۵۴/
۱۹ ـ سوره مائده، آیه ۱۱۸/
۲۰ ـ اسرار قرآن غزالی، ص۲۶/
۲۱ ـ همان.
۲۲ ـ سوره یس، آیه ۵۹/
۲۳ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۳۳/
۲۴ ـ مستدرک الوسائل، ج۴، ص۱۵۸/
۲۵ ـ سوره مائده، آیه ۲۷/
۲۶ ـ کافی، ج۲، ص۱۸/
۲۷ ـ نهج البلاغه، حکمت ۴۸/
۲۸ ـ سوره معارج، آیه ۴ ، نیز امالی شیخ طوسی، ص۳۶/
۲۹ ـ الخصال، ج۱، ص۲۷۷/
۳۰ ـ سوره نحل، آیه ۵۳/
۳۱ ـ من لایحضره الفقیه، ج۴، ص۳۸۰/


رابـطـه حـکـمـت و خـشـیت الهی



شرح حدیث «رأس الحکمة مخافة الله»[۱]

حیات پاک و جاوید در پرتو علم الهی

برتری رتبه مومن عالم از رتبه مومن غیر عالم

حکومت صالح مرهون عالِمِ خدا ترس

انذار، مهمترین رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله)

انذار، مهمترین رسالت علمای الهی

خشیت شرط انذار دیگران

حیات پاک و جاوید در پرتو علم الهی
قال رسول الله‏(صلّی الله علیه وآله وسلّم): «رأس الحکمة مخافة الله عزّوجلّ».[۲]
کمالی که حیات پاک و جاوید انسان را تأمین کند، علم الهی است، زیرا عالم الهی در صحنه توحید خداوند، چون فرشتگان گواه وحدانیت حق‏تعالی است؛ ﴿شهدَ الله أنّه لا إلهَ إلاّ هُوَ و الملئکةُ و اُولوُا العلمِ قائماً بالقسطِ لا إله إلاّ هو… ﴾[۳] که بعد از شهادت خداوند، شهادت فرشتگان، سپس گواهی عالمان الهی ذکر شده است، و در عرصه ارزیابی[۴] از نادان ممتاز است؛ ﴿…قل هَلْ یستوی الّذین یعلمون و الذین لایعلمون… ﴾[۵] ؛ آن طور که پاک از ناپاک جداست؛ ﴿قُلْ هل یستوی الخبیثُ و الطیّبُ… ﴾[۶] و آن‌چنان که زنده از مرده جداست؛ ﴿و ما یستوی الأحیاء و لا الأموات… ﴾[۷] و آن‌سان که بینا از نابینا ممتاز است؛ ﴿و ما یستوی الأعمی و البصیر… ﴾[۸] و آن حدی که بهشتی از دوزخی جداست؛ ﴿لایستوی أصحابُ النّار و أصحاب الجنّةِ﴾[۹] و آن نحوی که نیکی از بدی ممتاز است؛ ﴿لاتستوی الحسنةُ و لا السیئةُ… ﴾[۱۰] و آن طرزی که مؤمن از فاسق جداست؛ ﴿أفمن کان مُؤمناً کمن کان فاسقاً لایستوون﴾[۱۱] و آن سبکی که مجاهد رزمنده در راه خدا از نشسته محروم از سعادت نبرد علیه باطل ممتاز است؛ ﴿لایستوی القعدون من المؤمنین غیرُ اُولی الضّررِ و المُجهِدون فی سبیل الله… ﴾[۱۲].
آن مرزی که پویای راه راست و فرمانروای عدل و داد را از گنگ عاجزی که کل دیگری است و به هر جهت اعزام شود، خیری نمی‌آورد، جدا می‌کند، همانند آن، عالم را از جاهل جدا می‌نماید؛ ﴿و ضربَ اللهُ مثلاً رجُلَینِ احدهما اَبْکَمُ لایقدرُ علی شی‏ء و هُو کلٌّ علی مولیهُ أینما یُوجّههُ لا یأتِ بِخیرٍ هَلْ یستوی هُوَ وَ من یأمرُ بالعدلِ و هُوَ علی صراطٍ مُسْتقیمٍ﴾[۱۳] ، و خلاصه آن‌طوری که دریای گوارا و شیرین از دریای شور و تلخ جدا است؛ ﴿و ما یستوی البحرانِ هذا عذبٌ فراتٌ سائغٌ شرابهُ و هذا ملحٌ اُجاجٌ… ﴾[۱۴] ، دانا از نادان ممتاز است.
ارزش هر انسانی به هنر علمی او است: «…قیمةُ کلّ امری‏ءٍ ما یُحسنهُ… »[۱۵] ، و هر که از هنر علمی بهره بیشتری دارد، ارزنده‌تر است: «… أکثرُ الناسِ قیمةً أکثرهُمْ علماً و أقلُّ النّاسِ قیمةً أقلّهُمْ علماً… »[۱۶] ، و همین امتیاز و برجستگی، عالم را از دیگران جدا و به فرشتگان نزدیک و با آنان همسان می‌کند: ﴿…یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اُوتوا العلم درجتٍ… ﴾.[۱۷]

برتری رتبه مومن عالم از رتبه مومن غیر عالم
اگر برای مؤمن درجه است، برای مؤمن عالم درجات خواهد بود، و همین تفاوت رتبه‏وجودی باعث می‌شود که چون فرشتگان خدا را بشناسد و گواه وحدانیتش باشد، و از مقام کبریایی حضرتش بهراسد؛ آن طور که فرشتگان می‌هراسند: ﴿… و هُمْ من خشیتهِ مُشفقون﴾[۱۸] ؛ یعنی فرشته‌ها از ترس خداوند سبحان هراسناکند؛ ﴿… إنّما یخشی الله من عباده العلماء… ﴾[۱۹] ؛ یعنی تنها دانشمندان‌اند که از خداوند می‌هراسند.
همین خشیت در کنار آن معرفت و شهادت، زمینه تفضّل الهی را برای رسیدن به بهشت ابد فراهم می‌کند، زیرا بهشت از آن کسی است که از خداوند بهراسد؛ چه اینکه رضای حضرتش از آن کسی است که به تمام قضاهای الهی رضا دهد و تمام کارهایش نیز مورد رضای خداوند باشد؛ ﴿جزاؤهم عند ربّهم جَنّتُ عدنٍ تجری مِنْ تَحتها الأنهرُ خلدینَ فیها أبدا رضِی اللهُ عَنهُم وَ رَضُوا عنهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِی ربّهُ﴾.[۲۰]
اگر شناخت خداوند و شهادت به توحید و خشیت او، نفسی و متوسط باشد، از ﴿جَنّتُ عدنٍ تجری مِنْ تَحتها الأنهرُ﴾ برخوردار می‌شود و اگر معرفت و گواهی به وحدانیت خدا و هراس او، عقلی و عالی باشد، گذشته از آن بهشت مزبور، از جنة اللقا نیز بهره‌مند می‌شود؛ ﴿فادخلی فی عبدی ٭ و ادخلی جَنّتی﴾[۲۱] ، زیرا هر که چنین باشد، از هر دو بهشت برخوردار می‌گردد: ﴿وَ لمَنْ خافَ مقامَ ربّهِ جنّتانِ﴾[۲۲] ، و از این رهگذر، به خاتم‌الانبیا دستور افزون طلبی علم الهی داده شد: ﴿… و قُلْ ربِّ زدنی عِلماً﴾[۲۳] و موسای کلیم(علیه‌السلام) از عبد صالحی که علم لدنّی داشت؛ ﴿…و علّمناهُ من‏لدُنّا علماً﴾[۲۴] ، درخواست پیروی کرد تا از تعلیم آن ولی الله رشد بیشتری یابد؛ ﴿… هَلْ أتّبِعُکَ علی أن تُعلّمَنِ ممّا عُلّمْتَ رُشْداً﴾.[۲۵]
چون جان عالم بیدار و روشن است، فروغ حق را می‌بیند و جمال وحی را می‌شناسد و به آن گردن می‌نهد و می‌گرود و در آستان او خضوع می‌کند که خشوع و خشیت در پیش‏گاه ح‏ق، ش‌خصه ت‏خلف ناپذیر علم راستین الهی است؛ ﴿ویری الّذین اُوتوا العِلمَ الّذی اُنزلَ إلیکَ مِنْ ربّکَ هُوَ الحَقّ… ﴾[۲۶] ؛ چه اینکه سرکوب زرمند گردنکش نیز از آثار بارز علم دین است: ﴿فَخرَجَ علی قومهِ فی زینتهِ قال الّذینَ یُریدُون الحَیوةَ الدُّنیا یلیْتَ لَنا مِثْل ما اُوتی قرُون إنّهُ لذُو حظٍّ عَظیمٍ ٭ و قالَ الّذینَ اُوتُوا العِلْمَ وَیْلَکُمْ ثوابُ اللهِ خَیرٌ لِمنْ امنَ وَ عَمِلَ صلحاً و لا یُلقّیها إلاّ الصبِرونَ﴾[۲۷] ؛ آنان‌که از علم راستین برخوردارند، هم به ارشاد کوته‏نظران می‌پردازند و هم دست درازدستان را از سر تهی دستان کوتاه می‌کنند و آنان را به ثواب الهی رهنمود و به ایمان و عمل صالح هدایت که گذشته از بهشت ابد، استقلال در دنیا نیز بهره آنان گردد.

حکومت صالح مرهون عالِمِ خدا ترس
خلاصه آنکه علم صحیح، ره توشه پر باری چون ترس از خدا دارد که همین ره‌آورد مبارک، گذشته از تأمین حیات جاوید انسانی، حکومت حق در زمین را نیز تشکیل می‌دهد: ﴿…فَاَوْحی إلیهمْ رَبّهُمْ لَنُهلکنَّ الظلمِینَ ٭ و لَنُسْکِنَنّکمُ الأرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذِلکَ لِمَنْ خافَ مقامی و خافَ وَعیدِ﴾[۲۸] ، و بدون ترس از خدا حکومت در زمین میسور نیست و بدون علم راستین، ترس از خدا میسر نخواهد بود، در نتیجه حکومت در زمین بدون علم صحیح و منهای علمای الهی و روحانیون خدا ترس و دانشمندان هراسناک از خداوند سبحان ممکن نخواهد بود، و عالم خدا ترس، از هیچ شخصی نمی‌هراسد؛ ﴿…فلا تخشوا الناسَ و اخشونِ… ﴾[۲۹] ، ﴿…الیَومَ یَئسَ الّذینَ کفروا مِنْ‏دینکُمْ فلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشوْنِ﴾[۳۰] ، ﴿و لا یَخْشَوْنَ اَحَداً إلاّ اللهَ… ﴾[۳۱].
همچنین عالم هراسناک از خداوند سبحان، از هیچ چیزی نمی‌هراسد، بلکه همه اشیا از او هراسانند؛ چه اینکه کسی که خداوند را نشناخت و از حضرتش نهراسید، خداوند حکیم او را از هر چیزی می‌ترساند: قال رسولُ‌الله(صلّی الله علیه وآله وسلّم)لأمیرالمُؤمنین(علیه‌السلام): «یا علیُّ مَنْ خافَ اللهَ عزّوجلّ خافَ مِنْهُ کُلُّ شَی‏ءٍ وَ مَنْ لَمْ یَخف اللهَ‏عزّوجلّ اَخافهُ اللهُ مِنْ کُلِّ شی‏ءٍ»[۳۲] ، زیرا سراسر جهان هستی سپاهیان آماده خداونداند؛ ﴿…للهِ جُنُودُ السَّمواتِ وَ الأرضِ… ﴾[۳۳] که ارقام آنها را غیر از حضرتش کسی آگاه نیست: ﴿و ما یَعْلمُ جُنُودَ رَبّکَ إلاّ هُوَ… ﴾.[۳۴]
بنابراین، اگر کسی در برابر خداوند خاضع نبود، مقهور سراسر نظام آفرینش خواهد شد؛ چه اینکه اگر کسی خداوند سبحان را شناخت، از او می‌هراسد و هر کس که از خداوند هراسناک باشد، به آسانی از دنیا می‌گذرد و جهان طبیعت را با سخاوتمندی رها می‌کند: قال الصادق(علیه‌السلام): «مَنْ عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ وَ مَنْ خافَ اللهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنیا».[۳۵]
مؤمن عالم، آن چنان از خداوند می‌ترسد که گویا حضرتش را مشاهده می‌کند، زیرا اگر او خدایش را نمی‌بیند، خداوند او را می‌نگرد و اگر کسی بپندارد که خداوند او را نمی‌بیند، مؤمن نیست، و اگر بداند که حضرتش او را می‌نگرد و با این حال، آشکارا در برابر او گناه کند، پس حضرت خداوندی را از کمترین بندگان قرار داده است: قالَ الصادقُ(علیه‌السلام): «خَفِ اللهَ کَأنّکَ تَراهُ وَ إنْ کُنْتَ لا تَراهُ فَإنّهُ یَراکَ وَ اِنْ کُنْتَ تَری انّهُ لا یَراکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَاِنْ کُنْتَ تَعْلَم اَنّهُ یَراکَ ثُمّ بَرزْتَ لَهُ بالْمَعْصِیةِ فَقَدْ جَعَلْتَه مِنْ اَهْوَنِ النّاظرینَ علَیْکَ».[۳۶]
مؤمن عالِم همواره بین دو ترس به سر می‌برد: یکی ترس از گناه گذشته و دیگری از جهل به آینده عمر که نمی‌داند در چه سپری می‌شود: قالَ الصادقُ(علیه‌السلام): «المُؤمِنُ بَینَ مَخافَتینِ ذَنْبٌ قَدْ مَضی لا یَدری ما صَنَعَ اللهُ فیهِ وَ عُمرٌ قَدْ بقیَ لا یَدْری ما یَکْتَسِبُ فیهِ مِنَ الْمَهالِکَ فَهُوَ لا یُصْبِحُ إلاّ خائفاً و لایُصْلِحُهُ الْخَوْفُ» أی غالباً.[۳۷] مؤمن عالم که از خداوند هراسناک است، به جاه و شهرت دل نمی‌بندد: قال الصادق(علیه‌السلام): «إنّ حُبّ الشّرفِ و الذکرِ لایَکُونانِ فی قلبِ الخائفِ الرّاهبِ».[۳۸]
اکنون که با شواهد گذشته، روشن شد که ترس از خداوند، کمالی است بس عظیم، و این مقام منیع در پرتو علم الهی فراهم می‌شود، و نه غیر آن، می‌پردازیم به مهم‌ترین رسالت انبیا و به والاترین سمت وارثان آنان، یعنی علمای دین و دانشمندان الهی که آن ترس از خداست اولاً، و انذار و ترساندن خلق خداست ثانیاً، زیرا تا کسی خود نترسد، توفیق انذار دیگران را ندارد.

انذار، مهمترین رسالت پیامبر(صلی الله علیه و آله)
مهم‌ترین رسالت پیامبرص، ترساندن امت از خداوند سبحان است
گرچه اعزام انبیا(علیهم‌السلام)، هم برای بشارت اطاعت کنندگان و هم برای انذار و ترساندن تبه‌کاران است؛ ﴿…فَبَعثَ اللهُ النّبیینَ مُبشّرینَ وَ مُنذرینَ… ﴾[۳۹] ، ﴿وَ ما نُرْسلُ المُرْسَلینَ إلاّ مَبشّرینَ وَ مُنذرینَ… ﴾[۴۰] ، و اعزام خاتم انبیا(صلّی الله علیه وآله وسلّم) نیز به همین منظور بوده است: ﴿یا أیّها النبی إنّا أرسلنکَ شهداً وَ مُبشّراً وَ نذیراً﴾[۴۱] ، لیکن در هیچ موردی سمت پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) در بشارت حصر نشد و چنین آیه نازل نشد که اِنْ اَنْتَ الاّ بَشیرٌ، ولی درباره انذار و ترساندن، آیات فراوانی است که دلالت بر حصر می‌کند؛ مانند ﴿…إنّما اَنْتَ نَذیرٌ و اللهُ علی کُلّ شی‏ءٍ وکیل﴾[۴۲] ، ﴿قُلْ یا ایّها النّاسُ إنّما أنا لکُمْ نذیرٌ مُبینٌ﴾[۴۳] ، ﴿إنْ اَنا إلاّ نذیرٌ مُبینٌ﴾[۴۴] ، ﴿…وَ إنّما أنا نذیرٌ مُبینٌ﴾[۴۵] ، ﴿…إنْ هُوَ إلاّ نذیرٌ لکم بینَ یَدی عذابٍ شدیدٍ﴾[۴۶] ، ﴿إنْ أنتَ إلاّ نذیرٌ﴾[۴۷] و… که عصاره این آیات، حصر در انذار است و از جهت اهتمام ترس از خداوند است که صلای وحی بامداد رسالتش به انذار شروع می‌شود: ﴿یا اَیّها المُدّثّر ٭ قُمْ فَاَنْذِر﴾[۴۸] . سخن از بشارت نیست، نشانی از مسرّت نیست، بلکه نوایی دلنواز و صلایی دلربا و آهنگی گیرا و زمزمه دلپذیر و سروشی شیوا و طنینی زیباتر از هر نوا و هر صلا و هر آهنگ و هر زمزمه و هر سروش و هر طنین به گوش هوش می‌رسد: ﴿قُمْ فَانْذِر﴾.
آری، هراس ازخداوند سبحان عین سرور است و ترس از حضرتش عین امید، و شیرین‌تر از شهد هراسْ شربتی نیست؛ لذا فرشتگان معصوم از نعمت خوف عقلی برخوردار، و اوامر پروردگارشان را امتثال می‌نمایند؛ ﴿یَخافُونَ ربّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَیَفْعَلوُنَ ما یُؤمروُنَ﴾[۴۹] ، چون ترس عقلی از حق تعالی، مانع هرگونه گرایش به غیر است.
خلاصه آنکه سهم مهم رسالت پیامبر(صلّی الله علیه وآله وسلّم) در انذار مردم است و سرّش آن است که امّت خداترس، از هیچ فرد یا ملّتی نمی‌هراسد و از هیچ سانحه‌ای رو بر نمی‌گرداند؛ لذا هم در دنیا از بردگی دیگران آزاد و هم در قیامت از عذاب الهی آزاد، و منشأ همه آنها پرهیز از هوس و ظفرمندی بر هوی است، چنانچه گذشت، ولی ملت تبه‌کار بی‌پروای از خداوند، گِرفتار ترس از سلطان جائر خواهد شد و در نتیجه، به خُردی و بردگی تن در می‌دهد؛ قال الصادق(علیه‌السلام): «إنّ أحدَکُمْ لَیَکثُرُ بِهِ الخَوفُ مِنَ السُّلطانِ وَ ما ذلکَ إلاّ بِالذُّنوبِ فَتَوقوها ما استطعتم و لاتمادُوا فیها»[۵۰] . برای نترسیدن از سلطان جائر راهی جز ترس از خداوند نیست که با ترس از حضرتش، همه گناهان ترک می‌شود.

انذار، مهمترین رسالت علمای الهی
مهم‌ترین رسالت علمای الهی، انذار مردم از خداوند سبحان است
گرچه تعلیم احکام و تبلیغ پیام‌های خداوندی، جزء وظایف رسمی دانشمندان دین است، امّا سر لوحه رسالت آنان ترساندن مردم از خداوندعزّوجل خواهد بود، زیرا وقتی قرآن کریم هدف هجرت به حوزه‌های علمی را تبیین می‌کند و عده‌ای را به منظور فراگیری علوم الهی بسیج می‌نماید، هدف نهایی آن را تعلیم احکام و تبلیغ پیام یا تألیف کتاب یا ایراد و خطاب… نمی‌داند، بلکه مقصود نهایی آن را انذار مردم می‌داند و چنین می‌فرماید: ﴿…فلولا نَفَرَ مِنْ کُلّ فِرقةٍ مِنهم طائفةٌ لیتفقّهوا فی الدّینِ و لینذروا قَوْمَهُمْ اِذا رَجَعوا إلیهم لعلّهُمْ یَحذرونَ﴾[۵۱] ؛ یعنی هدف اصیل تفقه اسلامی، ترساندن مردم است و وظیفه امّت نیز پذیرش این انذار و ترسیدن از خداوند است.
پس همه کارهای علمی، همانند تدریس، تألیف، تبلیغ و نظایر آن وسیله‌اند و هدف اصیل انذار است؛ چه اینکه حضور مردم و آگاه شدن آنها از احکام و آشنایی آنان با حکمت‌های دینی وسیله‌اند، و مقصود نهایی برحذر بودن و پذیرش انذار در پرهیز از هرگونه تبه‌کاری است؛ بنابراین، روشن می‌شود که چرا قرآن کریم هدف نَفْر و بسیج به حوزه‌های علمی را همانند هدف اصیل بعثت پیامبرص، انذار مردم می‌داند و تعلیم و تبلیغ را مقدمه آن می‌شمارد.
اکنون که واضح شد هدف اصیل تفقه، ترس از خداوند است و منظور از ترس و اقسام و درجات آن روشن شد، سرّ گفتار حکیمانه خاتم انبیا(صلّی الله علیه وآله وسلّم) معلوم می‌گردد که فرمود: «رأس الحکمةِ مخافة الله عزّ وجلّ»[۵۲] ؛ یعنی آغاز حکمت، ترس خداوند عزّوجلّ است؛ نه بدون هراس از حضرتش، کسی به خیر کثیر حکمت می‌رسد و نه حکیمی بی‌پرواز خواهد بود، بلکه هر درجه از هراس، زمینه حصول مرتبه‌ای از حکمت خواهد بود و هر درجه از حکمت، موجب حصول هراس خاص می‌گردد.
مرحوم مولی محمد تقی مجلسی(قدس سرّه) در شرح من لا یحضره الفقیه[۵۳] چنین می‌گوید: «رأسُ الحِکَم جمعُ الحکمةِ مخافة الله عزّوجلّ، فإنّها سببٌ لافاضةِ العلوم الحقّة اَو مُبالغة فیشمل ترکَ المنهیات و العملَ بالواجباتِ بل اجتناب الشبهات منهما أیضاً… و یلزمها العلمُ بالجمیع و هُوَ عینُ الحِکمةِ»؛ یعنی سبب قابلی و علت اعدادی افاضه علوم حقیقی، همانا خوف از خداوند سبحان است و هرگز نعمت حکمت بر قلبی که خائف نباشد، نازل نمی‌گردد و از امام صادق(علیه‌السلام) چنین رسیده است که «…مَنْ زهدَ فی الدنیا أثبتَ الله الحکمةَ فی قلبهِ و انطق بها لسانهُ و بصّرهُ عُیوبَ الدُّنیا داءها و دوائها و اخرجهُ من الدُّنیا سالماً الی دار السلام»[۵۴] ؛ یعنی فروغ حکمت، فقط بر قلب زاهدان راستین می‌تابد.

خشیت شرط انذار دیگران
بنابراین، باید وارثان علوم انبیا(علیهم‌السلام)، وارث هراس آنها و میراث بر انذار آنان باشد تا به تحقیق ورثه آنها به شمار آیند؛ همان‌طور که نادان نمی‌تواند معلم دیگران باشد، بی‌پروا و نترس نیز، هرگز منذر و ترساننده دیگران نخواهد بود، و اگر رسول الله(صلّی الله علیه وآله وسلّم)مأمور به انذار شد، برای آن است که خود قبل از دیگران، هراسناک عذاب الهی است: ﴿…إنّی‌أخافُ ان‌عصیتُ‏ربّی عذاب یومٍ عظیمٍ﴾[۵۵] ؛ چه اینکه اگر علمای الهی که ورثه راستین انبیا(علیهم‌السلام) هستند، مأمور به انذار مردم شدند؛ ﴿… لینذروا قومهم إذا رجعوا الیهم… ﴾[۵۶] ، خودشان قبل از دیگران خوفناک عذاب الهی هستند؛ ﴿…إنّما یخشی الله من عبادهِ العلماء… ﴾[۵۷] ، چون می‌دانند که هر که ترسش از خداوند شدیدتر باشد، نجاتش از عذاب الهی بیشتر است؛ قال علی بن الحسین(علیه‌السلام): «…إنّ انجی النّاسِ مِنْ عذاب الله أشدّهُمْ لله خشیةً… »[۵۸] ، و همه این امور به همان اصل گذشته بر می‌گردد که «رأس الحکمةِ مخافة… ».[۵۹]
امید است خداوند منان این خیر کثیر را به امّت اسلامی اعطاء فرماید!
والحمد لله ربّ العالمین

چهارم ماه مبارک رمضان ۱۴۰۳
بیست و ششم خرداد ماه ۱۳۶۲
قم جوادی آملی

پاورقی:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ - سرچشمه اندیشه، تالیف حضرت ایت الله جوادی آملی، ج۵، ص ۲۰۸
۲ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۷۶/
۳ ـ سوره آل عمران، آیه ۱۸/
۴ ـ مفاتیح الغیب، ص ۱۹۵/
۵ ـ سوره زمر، آیه ۹/
۶ ـ سوره‏مائده، آیه ۱۰۰/
۷ ـ سوره فاطر، آیه ۲۲/
۸ ـ سوره غافر، آیه ۵۸/
۹ ـ سوره حشر، آیه ۲۰/
۱۰ ـ سوره فصلت، آیه ۳۴/
۱۱ ـ سوره سجده، آیه ۱۸/
۱۲ ـ سوره نساء، آیه ۹۵/
۱۳ ـ سوره نحل، آیه ۷۶/
۱۴ ـ سوره فاطر، آیه ۱۲/
۱۵ ـ نهج البلاغه، حکمت ۸۱/
۱۶ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص ۳۹۴/
۱۷ ـ سوره مجادله، آیه ۱۱/
۱۸ ـ سوره انبیاء، آیه ۲۸/
۱۹ ـ سوره فاطر، آیه ۲۸/
۲۰ ـ سوره بیّنه، آیه ۸/
۲۱ ـ سوره فجر، آیات ۲۹ ـ ۳۰/
۲۲ ـ سوره الرحمن، آیه ۴۶/
۲۳ ـ سوره طه، آیه ۱۱۴/
۲۴ ـ سوره کهف، آیه ۶۵/
۲۵ ـ سوره کهف، آیه ۶۶/
۲۶ ـ سوره سبأ، آیه ۶/
۲۷ ـ سوره قصص، آیات ۷۹ ـ ۸۰/
۲۸ ـ سوره‌براهیم، آیات ۱۳ ـ ۱۴/
۲۹ ـ سوره مائده، آیه ۴۴/
۳۰ ـ سوره مائده، آیه ۳/
۳۱ ـ سوره احزاب، آیه ۳۹/
۳۲ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۵۶/
۳۳ ـ سوره‏فتح، آیه ۴/
۳۴ ـ سوره مدثر، آیه ۳۱/
۳۵ ـ کافی، ج۲، ص۶۸/
۳۶ ـ کافی، ج۲، ص۶۷/
۳۷ ـ همان، ص۷۱/
۳۸ ـ همان، ص۶۹/
۳۹ ـ سوره بقره، آیه ۲۱۳/
۴۰ ـ سوره انعام، آیه ۴۸؛ سوره کهف، آیه ۵۶/
۴۱ ـ سوره احزاب، آیه ۴۵/
۴۲ ـ سوره هود، آیه ۱۲/
۴۳ ـ سوره حج، آیه ۴۹/
۴۴ ـ سوره شعراء، آیه ۱۱۵/
۴۵ ـ سوره عنکبوت، آیه ۵۰/
۴۶ ـ سوره سبأ، آیه ۴۶/
۴۷ ـ سوره فاطر، آیه ۲۳/
۴۸ ـ سوره مدثر، آیات ۱ ـ ۲/
۴۹ ـ سوره نحل، آیه ۵۰/
۵۰ ـ کافی، ج۲، ص۲۷۵/
۵۱ ـ سوره توبه، آیه ۱۲۲/
۵۲ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۳۷۶/
۵۳ ـ ج۱۳، ص۲/
۵۴ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۱۰/
۵۵ ـ سوره انعام، آیه ۱۵؛ سوره یونس، آیه ۱۵؛ سوره زمر، آیه ۱۳/
۵۶ ـ سوره توبه، آیه ۱۲۲/
۵۷ ـ سوره فاطر، آیه ۲۸/
۵۸ ـ من لا یحضره الفقیه، ج۴، ص۴۰۸/
۵۹ ـ همان، ج۴، ص۳۷۶/


اهمیت تهذیب نفس



اهمیت تهذیب نفس[*]

اهمیت تهذیب نفس از زاویه‌ای دیگر

بهشت و جهنّم اخلاقی

جهنّم منقول!

خلود؟!

معیار مؤاخذه و کیفر الهی

ظهور ملکات در قیامت

اشتعال قوای تعدیل نشده

لزوم آمادگی در برابر دشمن

خشم و بردباری

راه غلبه بر غضب

آتش جهل

مایه طغیان ستمگران

قرآن کریم، تزکیه نفس را برجسته ترین هدف رسالت عامّه دانسته است. گرچه در‌بخشی از آیات، تزکیه نفوس از برنامه های رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته شده؛ ولی دعای‌ابراهیم خلیل (علیه‌السلام) این است که: “ربنا وَابْعث فیهِمْ رَسُولاً مِنهم یتلوا‌عَلیهِم ایاتک وَیعلِّمهم الکِتاب والْحِکمة وَیزکیهِمْ”[۱]: خدایا در بین مردم، پیامبری مبعوث کن که آیات تو را بر آنها تلاوت و آنها را پس از علم به کتاب و حکمت، تزکیه کند. این مسئله هم، هدفِ نوع انبیاست و هم اهمیت آن به قدری است که هر انسان عاقلی آن را می خواهد و مایل است سعادت خود را به دست آورد.
دیدگاههای مختلف برای سعادت و نیکبختی تفاسیر متنوعی دارند و منشأ همه این آرای متعدد هم، انسان شناسی، معرفت نفس و مانند آن است. اگر کسی انسان را موجودی مادّی بداند، قهراً سعادت و خیر او هم، در مسائل رفاهی و مادّی خلاصه می‌شود؛ و اگر حقیقت انسان را امری مجرّد بداند، خیر و نیکبختی او در معارف، اخلاق و فضایل نفسانی، خلاصه می شود.

اهمیت تهذیب نفس از زاویه‌ای دیگر
افزون بر آنچه گذشت، مشکلات جامعه را نیز اخلاق حلّ می کند؛ اعتماد به یکدیگر و عمل به وظیفه از سوی هر کارگزار، مشکل جامعه را حل می کند و کسی که شغل آزاد دارد، اگر در همان محدوده کسب آزادش متخلِّق به اخلاق الهی باشد، مردم از او در رفاهند، کارمند دولت نیز در کارگزاری دولتی، اگر مهذّب باشد، مراجعان، از او راضیند.
مشکلات مادّی و اقتصادی کم و بیش در هر جامعه ای هست؛ ولی هرگز فشار اقتصادی، انسان عاقل آزاده را وادار نمی کند که روحش را برای ابد، تیره کند و این به سود هیچ کس نیست، به سود دیگران نیست چون دیگران را در فشار قرار دادن و چیزی را بی حساب از کسی گرفتن و کار کسی را به تأخیر انداختن، به سود آنها نیست، به سود خود شخص هم نیست؛ گناه قبل از این که به دیگری ضرر بزند، به گناهکار ضرر می رساند، همان طور که هیزم پیش از این که پارچه را بسوزاند، مادّه و بدنه خود را می سوزاند. گناه، در حقیقت آتش است و قبل از این که به کسی آسیب برساند، خود گناهکار را می سوزاند؛ از این رو، قرآن کریم، از ظالمان، تعبیر به “حطب” یعنی هیزم می کند: “وَأمّا الّق?اسِطُونَ فَک?انُوا لِجهنمَ حَطَباً”[۲]: ظالمان هیزم جهنمند!
هیچ عاقلی، حاضر نیست بسوزد و کسی که دست به تبهکاری می زند خیال می کند گناه، امری اعتباری است و امر اعتباری با گذشت دوره اعتبار، از حوزه حقیقت، رخت بر می بندد؛ غافل از این که گناه امری حقیقی است و ریشه تکوینی دارد. چنان که ثواب، امری حقیقی تکوینی است و اعتبار و قرارداد نیست که بر اثر تغییر زمان اعتبار و مکان قرار داد، عوض شود.

بهشت و جهنّم اخلاقی
قرآن کریم، حقیقت اخلاق بد و خوب را به بهشت و جهنّم ارجاع داده است، باطن اخلاق بد جهنم و حقیقت اخلاق خوب بهشت است. قرآن، بهشت و جهنم را مظاهر اسمای حسنای خداوندمی‌داند و خدای سبحان را غفّار و قهّار “أرحمُ‌الرّاحمین” و “أشدّ المعاقبین” معرفی می‌کند؛ یعنی خدا هر حکمی که دارد، اسمای حسنای او دارد و هر حکمی که اسمای حسنای او دارد، مظاهر او دارد و هر حکمی که مظاهر او دارد آثار آن مظاهر دارد.
قرآن درباره ذات اقدس اِله، مرحله به مرحله گاهی با پرده و گاهی بی‌پرده سخن می‌گوید، گاهی از اصل هستی خدا و گاه از قرب او به نیایشگران: “وَاِذا سألک عِبادیَ عَنّی فَإنّی قریبٌ أجیب دَعوةَ الدّاع″[۳]، “نحنُ أقرب إلیه منکُم ولکن لا?تُبصرون”[۴]، “وَلَقَد خَلَقنا الاْنسانَ ونعلَمُ ما تُوَسوِسُ به نفسُه ونحن أقربُ الیه من حَبل الورید” [۵] و گاهی بی‌پرده به عنوان “شاهد بازاری” می‌فرماید: “واعلَموا اَن الله یحُولُ بینَ المرء وقلبه”[۶] قلب انسان، همان حقیقت انسان است. بنابراین، معنای آیه شریفه این است که خدا میان انسان و حقیقت وی فاصله می‌شود.
همان گونه که قرآن کریم درباره ذات اقدس اله، نخست از اصل هستی و آنگاه از نزدیکی او، سپس از نزدیکتر بودن او به محتضر از دیگران، سخن به میان می‌آورد و بعد می‌فرماید: من به انسان از رگ گردن او نزدیکترم و بین انسان و حقیقت وی فاصله می‌شود؛ درباره بهشت و جهنّم نیز گاهی از اصل وجود بهشت و جهنّم سخن می‌گوید که بسیاری از آیات قرآن کریم ناظر به این بخش است. و گاهی از مظاهر و قرب و تجلّی و مانند آن بحث می‌کند. چنانکه بسیاری از آیات توحیدی ناظر به اصل وجود مبدا و نیز راجع به مظاهر الهی است.
به طور فشرده می‌توان بیان قرآن کریم را درباره دوزخ و بهشت، چنین دسته می‌گوید: “وَأزلفت الجنّةُ للمتّقین”[۷] بهشت برای مردان پرهیزکار آماده است.
گاهی ظریفتر از این می‌گوید: “اُزلفَتِ الجنّة للمتّقین غیر بعید”[۸] نه تنها آماده شده و نزدیک است، بلکه تأکید کرده و چنین فرمود که بهشت گذشته از همه اوصاف قرب‌آمیز خود، دارای وصف دیگری است که دور نیست و گاهی هم به عنوان شاهد بازاری می‌فرماید: “فأمّا اِن کانَ مِنَ المقرّبین‌* فَرَوْحٌ وَریْحانٌ وَجنّةُ نعیم”[۹] خود مؤمن مقرّب، روح و ریحان و بهشت نعیم است نه اینکه برای او روح و ریحان هست؛ چنانکه در مورد مؤمنان آمده: “هُمْ دَرَجات”[۱۰] خود آنان درجات هستند، نه اینکه برای آنان درجاتی است. امام صادق (علیه السلام) خطاب به اهل ولایت فرمود: “شما اهل بهشتید، اکنون نیز در بهشت هستید. چون معتقد به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) هستید؛ پس، دعا کنید که از بهشت بیرون نروید”[۱۱]
مرحوم صدوق نقل می‌کند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به امیرالمومنین (سلام الله علیه) فرمود: “یا عَلى! أنا مدینة الحِکَمة وَهىَ الجنّة وأنْتَ یا علىّ بابها”[۱۲] من شهر حکمتم و حکمت بهشت است و تو ای علی، دَرِ این بهشتی. پس “جنّة الحکمة” و “جنّة الولایة” اکنون نیز موجود است، و حیکم الهی و ولیّ‌الله هم اکنون در بهشتند.
درباره اهل جهنّم نیز همین گونه می‌فرماید: “الّذین یَاکلونَ أموا?لَ الیَتامی? ظلماً اِنّما یاکلونَ فی بطونهم ناراً وسیصلون سعیراً”[۱۳] مال یتیم خواران هم اکنون آتش می‌خورند. در بخش دیگری می‌فرماید: “اِنّ جَهَنّمَ لمحیطةٌ بالکافرین”[۱۴] جهنّم، محیط بر کفّار است. این مشتق “مُحیطةٌ” حقیقت در “متلبّس بالفعل” است. بنابراین، جهنّمی‌ها هم اکنون در جهنّم هستند.
تعبیر لطیف قرآن کریم این است: “فَلْیَدْعُ نادیه * سنَدعُ الزّبانیّه”[۱۵] آن شخص تبهکار، اعضای انجمن خود را بخواند، ما هم آتش را می‌خوانیم. “زبانیه” ـ‌آتش جهنّم‌ـ در حقیقت همان مجلس بزم و محفل میگساری و نامحرم‌بینی، ندا کننده است، به طوری که نادیه امروز همان زبانیه فرداست! فردا ظهور می‌کند نه آنکه حادث گردد.
بنابراین، همان گونه که توحید، بهشت و جهنّم در چند بخش در قرآن کریم ارائه شده، اخلاق نیز چنین است. عبادات در سفیدرو کردن و روسفید شدن انسان سهم موثّری دارد؛ در این زمینه قرآن می‌فرماید: “یوم تبیضّ وجوه و تسوّد وجوه”[۱۶] برخی در قیامت روسفید و سفیدرو و عدّه‌ای دیگر روسیاه و سیاه‌رو هستند.
در روایتی از امام صادق (علیه‌السلام) آمده است که وقتی حَضرت آدم (علیه السلام) به سراغ درخت ممنوع رفت و چیزی را خورد که نباید بخورد، در اثر آن، لکّه سیاهی در صورتش پیدا شد، امّا پس از چندین نماز، این لکّه سیاه به تدریج زایل شد.[۱۷]
ائمّه (علیهم السلام) با این تشبیه معقول به محسوس به ما آموختند که خطیئه و گناه، مایه سیه‌رویی و روسیاهی در قیامت است و نماز سهم موثری در تبدیل روسیاهی به روسفیدی دارد.
مهمترین عضو ظاهری انسان صورت اوست، به همین جهت، انسان هنگامی‌که شرمنده می‌شود، صورتش عرق می‌کند و سرخ می‌شود؛ نه دست و پای او، ارتباط ویژه‌ای بین صورت و جان آدمی وجود دارد، حیا نیز در چشم ظهور خاصّی دارد. در اسلام، دستور داده شده است که حتّی صورت حیوان را نزنید! در قیامت، ممکن است همه بدن انسان تبه‌کار سیاه باشد ولی قرآن فقط از سیاهی صورت او خبر می‌دهد. قرآن نمی‌فرماید: عدّه‌ای در قیامت، سیاه‌پوست محشور می‌شوند، بلکه می‌فرماید: سیاه روی محشور می‌شوند. به این ترتیب می‌بینیم ذات اقدس اله، مسائل اخلاقی را به این برمی‌گرداند که باطن اخلاق بد، جهنّم است و حقیقت اخلاق خوب، بهشت است.

جهنّم منقول!
با این توضیح، روشن می‌شود که چگونه جهنّم را در قیامت می‌آورند! ما معتقدیم جهنّم در قیامت و هم اکنون نیز وجود دارد و دارای حرکاتی است. در این زمینه ذات اقدس اله می‌فرماید: “وجیءَ یَوْمئِذٍ بجهنّم”[۱۸]: آن روز، جهنّم آورده می‌شود. بر این اساس جهنّم جزو منقولات است. امکان دارد دو جهنّم یا جهنّمهای متعدّد وجود داشته باشد و هیچ دلیلی بر حصر آن در رقم معیّن نیست، ولی در هر صورت، جهنّم منقول است.
در ذیل این کریمه، روایتی است که هنگام ظهر، جهنّم را با زنجیرهایی کشان کشان می‌آورند، در حالی‌که آن روز، سخن از زوال و طلوع و غروب نیست. چون در آن روز، بساط آسمان و زمین برچیده می‌شود: “وَالارضُ قبضتُه یَوم القیامَة والسّموا?تُ مطویّاتٌ بیمینه”[۱۹]؛ بلکه شمس و قمر برچیده می‌شود: “اِذَا الشّمس کوّرت * وَاِذا النّجومُ انکدَرت”[۲۰]. بنابراین، دیگر سخن از زمین نیست که به دور آفتاب بگردد وسالی پیدا شود یا به دور خویش بگردد و شب و روزی پدید آید.
تحلیل قرآن کریم در تهذیب روح و مسائل اخلاقی، مانند کتاب اخلاقی ساده نیست که ما را به موعظه دعوت کند؛ بلکه نخست ما را با معارف عمیق دینی آشنا می‌کند، رابطه توحید را با اسمای حسنا و رابطه آن را با مظاهر و رابطه مظاهر را با بهشت و جهنّم ذکر می‌کند؛ درکات جهنّم و درجات بهشت را شرح می‌دهد، رابطه آن دو را با انسان و اخلاق تبیین می‌کند، و انسان باید ببیند که مشغول حریر و پرنیان بافی است یا آبیاری درخت خار؟!:
اگر بار خار است، خود کشته‌ای وگر پرنیان است، خود رشته‌ای

خلود؟!
خدا عدّه‌ای را به جهت کفر، شرک ونفاق، در دوزخ ابدی و برخی دیگر را به جهت ایمان در بهشت، مخلّد می‌داند. این اصلی قرآنی است و درباره اهل بهشت سؤال برانگیز نیست که چگونه انسانِ مومن در مدّت کوتاهی در دنیا با ایمان و عمل صالح به سر می‌برد و برای ابد در بهشت خُلد، جاودان است. چون بهشت، بر اساس فضل و لطف الهی است و این مشکلی ندارد که ذات اقدس اله تفضّل کند و در قبال عمل محدود، پاداش نامحدود عطا کند؛ چنانکه درباره انفاق یا مسائل خیر دیگر در مرحله اول می‌فرماید: “مَنْ جاءَ بالحَسَنَة فَلَهُ خیرٌ منها”[۲۱] و در مرحله دوم: “مَنْ جَاءَ بالحَسَنة فَلَهُ عَشرُ أمثالِها”[۲۲] و در مرحله سوم: “مَثَلُ الّذینَ یُنفِقونَ أموالَهُم فی سبیل الله کمَثَلِ حَبّةٍ أنْبتت سَبع سَنابِل فی کُلّ سُنبُلَةٍ مِاةُ حَبّة”: مَثَل کسی که در راه خدا انفاق می‌کند، مثل آن بذرافشانی است که بذری را در زمین مستعدّ بپاشد تا به صورت هفت خوشه درآید و هر خوشه، دارای صد حبّه باشد که به این ترتیب، بازدِه یک حبّه، هفتصد حبّه خواهد بود؛ آنگاه می‌فرماید: “وَالله یضاعِفُ لِمَن یشاء” اگر “یُضاعِف” به معنای دو برابر باشد، یک حبّه هزار و چهارصد برابر می‌شود و اگر به معنای چند برابر باشد قابل شمارش نیست.
آنگاه در ذیل آیه می‌فرماید: “وَالله واسعٌ علیم”[۲۳] معلوم نیست وسعت الهی، چه اندازه پاداش، به دنبال دارد، چون گاهی پاداشی که خدا می‌دهد، بهشتی است به پهنای نظام کیهانی: “عرضُها السّمواتُ وَالارض”[۲۴] ولی اینها بالاخره محدود است، اگر به اندازه نظام کیهانی کنونی هم خدا به کسی عطا کند، از نظر امتداد زمانی یا آنچه به منزله زمان است، محدود است.
بنابراین، اگر خدا بخواهد در برابر ایمان و عمل صالح، بهشت جاودان مرحمت کند، سوال برانگیز نیست؛ ولی مسئله کیفر، سؤال برانگیز است که چگونه انسان کافر، مشرک یا منافقی که در مدّت کوتاه عمرِ دنیایی به تبهکاری تن در‌دهد، در قیامت برای همیشه و ابَد کیفر می‌بیند.
از امام صادق‌(علیه السلام) سوال شد: چگونه مردانی که در دنیا با عمر محدود گناه کردند در دوزخ به شکل نامحدودی کیفر می‌بینند؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: چون نیّت تبهکاران و دوزخیان این بود که هر اندازه که در دنیا بمانند، گناه کنند و از طرفی خداوند هم بر اساس نیّت، کیفر می‌دهد، نه صرف عمل خارجی. درباره بهشتی‌ها نیز چنین است؛ یعنی، درباره بهشتی‌ها فرمود: چون قصد آنان این بود که هر اندازه در دنیا بمانند، اطاعت کنند.[۲۵]
این سخن معصوم (علیه السلام) شاید در نظر اول برای حلّ مشکل، کافی به نظر برسد، ولی برای محقّق پژوهشگر، باز سوال دیگر تولید می‌شود که در این جواب، دو اشکال یا نقد می‌تواند وجود داشته باشد: نخست آنکه: نوع فقیهان نامدارامامیّه فتوا داده‌اند که عزم بر گناه، گناه نیست و کسی را به علّت عزم بر گناه کیفر نمی‌کنند. دیگری اینکه: اگر عزم بر گناه، گناه باشد، این اشکال بر خود عزم هم هست؛ یعنی اشکال اوّل دوباره برمی‌گردد که این عزم محدود است و نمی‌شود گفت عزم محدود و موقّت، کیفر نامحدود دارد. زیرا با عقل و عدل و قسط الهی هماهنگ نیست.

معیار مؤاخذه و کیفر الهی
امام صادق (علیه السلام) پس از پاسخ مذکور، این آیه نورانی قرآن را تلاوت کردند که: “قُل کلٌّ یَعملُ عَلی? شاکِلَتِه”[۲۶]: ای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب مردم بگو که هر کسی بر اساس سیرت خود عمل می‌کند؛ همان طور که در سایر روایات آمده: “أصلُ الإنسانِ لُبّه”[۲۷]: اصل و ریشه حقیقی هر انسانی را قلب و روح او تشکیل می‌دهد و هر سنّتی که در قلب و روح نفوذ کند، به منزله فصل مقوّم جوهر هستی می‌شود به گونه‌ای که خدا درباره کافران می‌فرماید: “سَواءٌ علیهم ءَأنذرتهمْ أمْ لَمْ تُنْذِرهم لایُؤمنون”[۲۸] یا می‌فرماید: قوم عاد به پیغمبرشان حضرت هود (علیه السلام) گفتند: “سواءٌ علینا أوعظْتَ أمْ لَمْ تَکن مِنَ الواعظین”[۲۹].
بنابراین، با توجّه به اینکه ملکات نفسانی، نخست، “حال” و سپس “ملکه” و پس از آن به منزله فصل هویّت و نحوه وجود است، عمل صالح و فاسد، نشانه این اصل هویّت انسان است و از این رو، هرکسی را بر همان سریرت، نهان و نهاد او اخذ می‌کنند و کیفر می‌دهند.
اگر در فقه این مطلب نیامده، در کلام آمده است. به علاوه، در فقه گفته شده: عزم بر گناه، گناه نیست؛ امّا کفر و انکار واقعیّت و نپذیرفتن حقایق ماورای طبیعت، امر درونی و عمل قلب است؛ نه عمل بدن و این خود معصیت بزرگ و جاودانه است و معصیت جاودانه، کیفر جاودانه طلب می‌کند؛ یعنی هر کسی بر اساس نحوه هستی و حقیقت خود که او را ساخته عمل می‌کند، اگر خوب باشد، پاداش خوب ابدی و اگر بد باشد، کیفر تلخ ابدی دارد.
همان گونه که خدای سبحان بر اساس اعمال بدنی محاسبه می‌کند، اعمال، معارف و حقایق قلبی را نیز محاسبه می‌کند: “اِن تُبدوا ما? فی أنفسکُم أوْ تُحْفوه یحاسِبکُم بِهِ الله”[۳۰]: آنچه را در نهان و نهاد خود دارید، چه اظهار کنید و چه آن را مخفی دارید، خداوند حسابرسی می‌کند.
از این جا رمز حدیث “القُرآنُ یُصدّق بعضُهُ بعضا”[۳۱] روشن می‌شود؛ امام صادق (سلام الله علیه) علّت خلود دوزخیان را در دوزخ و بهشتیان را در بهشت، به استناد آیه: “قُل کُلّ یَعمَلُ عَلی? شاکِلَته”[۳۲]حل کرده و این آیه، مفسّر، مبیّن و شارح آیات “خلود” است و از همین جا نحوه تهذیب روح مشخص می‌شود که اگر کسی خواست روحش را مهذب کند باید شاکله‌ای بهشت آفرین فراهم سازد.

ظهور ملکات در قیامت
لطایف دیگری نیز از این تفسیر آیه به آیه برمی‌آید که بدان اشاره می‌کنیم: کیفر در دوزخ، محصول عقاید و ملکاتی است که دائماً حضور و ظهور دارند، به دنبال هر خیال و فکر عاطلی که تبهکار دوزخی، در دل و سر خود می‌پروراند، وجود برزخی یا اخروی مناسب با همان نشئه آخرت پدید می‌آید مثلاً، مار و عقرب تازه‌ای پیدا می‌شود و از هر چه می‌ترسد، گرفتار همان خواهد شد. اگر به ذهنش شعله فروخته‌تر صورت یافت، فوراً همان شعله افروخته‌تر ظهور می‌کند! چنانکه درباره بهشتیان نیز آمده: “لَهُمْ ما? یشاؤونَ فیها? وَ لَدَیْنا مَزید”[۳۳]هر چه بخواهند حاصل می‌شود.
مردان بهشتی در دنیا هم که بودند، جز به خیر، صلاح و فلاح نمی‌اندیشیدند، در بهشت هم که هستند، جز به آنها نمی‌اندیشند، محصول آن اندیشه‌ها و باورها جز “جنّاتٌ تَجری مِنْ تَحتِها الانهار” نخواهد بود.
دوزخیان که تبهکاران دنیا بودند، در دنیا جز به مکر و خدعه، کینه و نیرنگ نمی‌اندیشیدند، در آخرت نیز همان ملکات ظهور می‌کند آرا و افکار آنها جز تباهی چیز دیگر نیست و محصول ظهور آن ملکات هم “نارُ الله الموقدة‌* الّتی تطّلعُ علی الافئِدة”[۳۴]است. آنها در دنیا دائماً در فکر سرکوب دیگران بودند و همین حقیقت در قیامت در قلب آنها می‌گذرد و در نتیجه “وَلَهُم مقامعُ مِن حَدید”[۳۵] می‌گردد و بر سر آنان کوفته می‌شود. این عذابها گذشته از اینکه روحی است، حسّی نیز هست؛ عذابی است که پوست و گوشت را می‌سوزاند و به صورت پتک در می‌آید و صدای پتک شنیدنی است. این از لطیفترین نمونه‌های تفسیر قرآن به قرآن است که تهذیب روح و اخلاق را هم به دنبال دارد.

اشتعال قوای تعدیل نشده
قوا و شئونی که خدای سبحان آنها را به عنوان نعمت و ودیعت الهی به انسان، مرحمت کرده، اگر به صورت صحیح مورد استفاده قرار نگیرد، به سان امواج آتش، ظهور می کند: “نارُ الله الموقدة * الّتی تطّلع علی الأفئدة”[۳۶] فؤاد یا قلب که امری مجرّد و معنوی است بر اثر تعدیل نکردن این نیروها مشتعل خواهد شد و شعله آن، همه شئون هستی بشر را خاکستر می کند؛ چنان که اگر قوا تعدیل شوند قلب، گلستانی خواهد شد و انسان، گذشته از بوستان بیرون، در درون خود نیز روح و ریحان می شود: “وَأمّا مَن کانَ مِنَ المقرّبینَ * فروحٌ ورَیحانٌ و جنّة نعیم”[۳۷].
اگر عقل فرزانه در انسان ظهور نکند، جهل فرومایه به جای عقل می نشیند و جهالت، خود آفت است و اگر صبر و حلم و بردباری در انسان، جایگزین نشود، غضب که خود، آتش موّاج است به جای حلم می نشیند و اگر عفّت و پاکدامنی در جان انسان رسوخ نکند، شهوت به جای آن می نشیند که خود، آتش موّاج است. هرکدام از اینها که به صورت شعله در آمده باشد قبل از این که دیگری را بسوزاند از خود سوزی شروع می کند و این ویژگی آتش است.
جاهل قبل از این که دیگران را گرفتار کند خود را به دام می اندازد و انسان خشمگین، قبل از این که به دیگران آسیب برساند خود را می سوزاند. اگر کسی انسان عصبانی را نصیحت کند فریادش بلندتر و بدگویی و فحشش بیشتر می شود و نه تنها خشم انسان غضبناک را فرو نمی نشاند بلکه مایه بددهنی او نیز می شود.

لزوم آمادگی در برابر دشمن
دشمن، گاهی از درون و گاهی از بیرون، حمله می کند و اگر جهاد، جهاد اصغر و اکبر است، پس آماده شدن و مسلّح بودن، هم در جهاد اصغر و هم در جهاد اکبر لازم است. همانگونه که بر همه ما لازم است مرز داری کنیم و کشور خود را برای دفاع آماده کنیم تا از تهاجم بیگانگان مصون باشیم، نیز بر هر فردی لازم است که خودسازی کند تا هنگام تهاجم غضب یا شهوت یا جهالت در امان باشد.
ممکن نیست کسی بگوید من در عالم طبیعت و در جوامع بشری زندگی می کنم ولی اهل شهوت یا غضب نیستم؛ زیرا برخی از امور، جاذبه و برخی از آنها دافعه دارند و اگر کسی مسلّح به نیروی دفاع در برابر جذب و دفع کاذب نباشد، به دام این جذب و یا به تور آن دفع می افتد و گرفتار می شود. آموختن خطر غضب و آشنا شدن با فضایل صبر و حلم و بردباری، انسان را از خطر خشم، و آشنایی با فضایل عفّت و فرزانگی انسان را از خطر شهوت و جهالت، می‌رهاند.

خشم و بردباری
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در باره مسلّح شدن انسان به صبر و حلم، می فرماید: “وَ احتَرِزوا من سورة الغضب و أعِدّوا لَهُ ما به تُجاهِدونَه مِن الکظم‌والحِلم”[۳۸] از شدّت غضب، احتراز کنید و خود را با فرو نشاندن خشم و حلم،‌آماده سازید تا در جنگ با غضب، پیروز بشوید. نیز می فرماید: “الغَضَبُ‌نارٌ موقَدة” غضب، آتش افروخته است. کسی که این آتش را مهار کند، از سوخت و سوز، مصون است و اگر آن را رها کند: “کانَ أوّل مُحترقٍ به”[۳۹] اولین‌چیزی که سوخته می شود خود انسان است. البته این اختصاصی به مسئله غضب ندارد؛ زیرا شهوت و جهالت نیز چنین است و به همین جهت گفته اند بالاترین مالکیّت، مالکیّت نفس در حال غضب است: “أفضَلُ المِلک مِلکُ الغَضَب”[۴۰]. کسی که هنگام خشم، مالک اعضای خود است و کاری نمی کند یا حرفی نمی زند که مایه ندامت باشد، او دارایِ “أفضل المِلک” است؛ بالاترین دارایی، دارایی نفس است که انسان بر خود مسلّط باشد؛ نه این که غضب بر او سلطه داشته باشد.
برای صبر و بردباری، فضایل و برای غضب، رذایلی ذکر شده، مانند: “لا أدَب مَعَ غضب”[۴۱] انسان غضبناک، مؤدّب نیست؛ “أحضَرُ النّاسِ جواباً مَن لَم یَغْضِب”[۴۲]، “أقدَرُ النّاس علی الثواب من لم یغضِب”[۴۳] یعنی در مناظرات، مُصاحبات، مجادلات و بحثهای علمی، کسی که عصبانی نمی شود حاضر جوابتر و صوابگوتر از دیگران است. غضب و شهوتِ کسانی که خود را ساخته و تهذیب کرده اند زیر نظر عقل آنان رهبری می شود.
نیز امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید: “العاقِلُ من یَملِکَ نفسَهُ إذا غَضِبَ وَإذا رَغِبَ وإذا رَهِبَ”[۴۴]. عاقل کسی است که خود را در حال غضب و خشم، رغبت و رهبت حفظ کند. علاقه شدید، راه عقل را می بندد و موجب می شود که انسان در تصمیم گیری عجولانه فتوا دهد؛ یا اگر ترس، شدید وعقل، ضعیف شود، انسان در حال ترس، خود را می بازد. البته مقصود از این عقل، عقل عملی است. پس عاقل، کسی است که مالک خویشتن خویش باشد.
عاقلتر از همه، انبیا و اولیا و معصومین (علیهم السلام) هستند. آنها کسانی هستند که غضب یا مهرورزی و اشتیاقشان برای خداست.
وقتی در محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن از مسائل علمی مطرح می شد، اصحاب مأمور بودند آن را یادداشت کنند. روزی یکی از صحابه از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: ما هرچه از شما می شنویم، حتی اگر در حال رضا و غضب باشد، آن را یادداشت کنیم؟ فرمود: “آری حتّی در حال رضا و غضب”.[۴۵] علّت آن سؤال و این جواب آن است که انسان وقتی خیلی راضی و خوشحال باشد، گاهی حرفهای غیر عاقلانه و غیر منطقی می گوید، وعده های بیجا می دهد و مدح و ثنای بیجا می کند و هنگامی هم که خمشگین شود، وعیدهای ناروا و قدْح و هجای بیجا دارد؛ ولی رضا و غضب معصوم، حساب شده است، همه سخنان او صواب و حقّ است. هر کسی به میزان همت خود باید این راه را تعقیب و خود را تعدیل کند.
از بیانات نورانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که: “رَدعُ الشهوة والغضب جهاد النُبَلاء”[۴۶] افراد “نبیل”، فرزانه و عاقل، کسانی هستند که در جنگ با شهوت و غضب، آنها را رام و منع می کنند، بر شهوت و غضب لگام می‌زنند نه این که زمام آنها به دست شهوت و غضب باشد.

راه غلبه بر غضب
به ما گفته اند: اگر غضبناک شدید، بنشینید و اگر نشسته اید بیارمید تا خشمتان فرو‌بنشیند؛ چنانکه به ما گفته‌اند: اگر سگی به شما حمله کرد بنشینید؛ زیرا آن‌سگ وقتی می بیند شما قصد مقابله ندارید، پس از چند بار صدا کردن، شما را رها می کند؛ امّا وقتی ایستاده اید احساس می‌کند قصد مقابله دارید و حمله می کند.
قدرت بدنی، سلامت، داشتن اعصاب سالم، قدرت غضب و خشم و انتقام، نعمت الهی است. به ما دستور داده اند غضب را در صحنه‌های درون مرزی بر علیه دوستانتان بکار نبرید و اگر در داخل منزل یا محلّ کار، عصبانی شدید، این غضب را اعمال نکنید؛ امّا اگر با دشمنان دین در افتادید، آن را اعمال کنید این دو بیان از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. آن حضرت، نسبت به بی‌مهری و ایذایی که از ناحیه دوستان به انسان می رسد می فرماید:
“وقتی قدرت انتقام نداریم، صبر و حلم و آنگاه که قدرت انتقام داریم، گذشت و بخشایش، بهترین نعمت است”[۴۷].
و بیان آن حضرت نسبت به دشمنان دین و نظام اسلامی این است که: “مَن أحدّ سِنانَ الغضب لله سُبحانه قَوِیَ عَلی? أشدّاء الباطل”[۴۸] کسی که دندان غضب را برای رضای خدا تیز کند، می تواند دشمنان دین را از پا در آورد. علی (علیه السلام) که نسبت به صحنه های درون مرزی، این همه دستور صبر، حلم و بردباری و گذشت می دهد نسبت به جبهه های جنگ با دشمن برون مرزی می فرماید: آن قدر غضبناک شوید که دندانها را به هم بفشارید تا خشم و قدرت شما دو چندان شود[۴۹].

آتش جهل
برای کسی که در جهالت غوطه ور است اگر برهانی اقامه کنید تا او را از جهالت برهانید، او آن را هم مغالطه تلقّی می کند و بدفهمی او باعث می شود که وهمش بر فهمَش حاکم باشد؛ در حالی که ما مأموریم فهم را بر وَهم حاکم کنیم که این هم از بیانات نورانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
در این گونه از موارد، آیه شریفه “نارُ الله الموقَدَة * الّتی تطّلع علی‌الأفئدة”[۵۰] مصداق پیدا کرده ظهور می کند، یعنی قبل از اینکه ما به قیامت برسیم خود سوزی را در درون خود احساس می کنیم. گاهی انسان از شدّت غضب، سکته می کند و اگر هم سکته نکند بالأخره سلامت اعصاب خود را از دست می دهد.
از فاطمه بنت الحسین (علیها السلام) حدیثی نقل شده است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر کسی دارای سه اصل باشد، ایمان او کامل است: “الذى اِذا رَضىَ لَم یُدخِلهُ رِضاهُ فی الباطِل واذِا غَضِبَ لَم یُخرِجُه غَضَبُه من الحقّ واِذا قَدِرَ لَم یَتعاط م?ا لَیس لَه”[۵۱]: آن کس که اگر حال نشاط و سرور به او دست داد، نشاط و سرور او، وی را از حق به باطل نکشاند. (گاهی انسان در حال لذّت مثلاً در مجلس جشن و… غفلت می کند و دست به گناه دراز می کند). و آن کس که اگر غضبناک شد، از حق بیرون نرود. و اگر به مقامی راه یافت و قدرتی پیدا کرد، چیزی که از آن او نیست نگیرد و مَنْصِبی را که حقّ او نیست غصب نکند. در باره فاطمه زهرا‌(سلام‌اللهعلیها) آمده است که غضب و رضای آن حضرت، غضب و رضای خداست.[۵۲]

÷
اینها بیماری است و قرآن کریم خود را به عنوان شفا معرفی کرده می فرماید: “وَنُنزّلُ مِن القُران ما هُوَ شِفاءٌ ورحمةٌ للمؤمنین” اگر کسی در حدّی باشد که دارو در او اثر کند، شفا پذیر است؛ امّا اگر سراسر وجودش شعله سوزان شود، آیات قرآنی که به منزله آب زلال است، وقتی بر او تلاوت می شود نه تنها شفابخش نیست بلکه مایه طغیان اوست. “ولا یزیدُ الظالمین اِلاّ خساراً”[۵۳] یعنی، همین آیات ال?هی که نور و شفاست وقتی بر افراد ظالم خوانده می شود مایه طغیان کفر آنهاست؛ مثل اینکه، شما اگر روی آتش زیاد مقداری آب بریزید، آتش افروخته تر می شود.
چنانکه اگر کسی که به بیماری دستگاه گوارش مبتلا باشد اگر گلابی شاداب، شیرین و پر آبی را بخورد دردش افزونتر می شود. و نمونه های فراوان دیگری که خیر، مایه افزایش شرّ می گردد.
آنگاه که نصیحت کسی در ما اثر کرد خدا را شاکر باشیم که آتش درون ما قابل خاموش شدن است؛ و اگر بیجا به امری دل بسته ایم و کسی هم ما را نصیحت کرد و آن را پذیرفتیم، شاکر باشیم که در مسیر علاج هستیم و اگر مطلبی را نمی دانیم و کسی ما را راهنمایی کرد، وَهم ما تحت ولایت فهممان در آمد و برهان را به صورت مغالطه تلقّی نکردیم خدا را شاکر باشیم که قابل درمان و در مسیر معرفتیم و اگر این گونه نبودیم، بدانیم مشمول ذیل آیه مذکور هستیم که: “ولا یزید الظالمینَ إلاّ خساراً”.
کسی که چشمش سالم است، از آفتاب لذّت می برد و در برکت پرتو آن، همه اشیا را می بیند؛ ولی کسی که چشم او مُرمِد، مریض و آفت زده است، هر چه هوا صافتر و آفتاب درخشانتر و شفّافتر باشد رنج و درد او بیشتر است.
به هر حال، قوای درونی انسان، نعمت خداست؛ ولی اگر ـ خدای ناکرده ـ ما این نعمت را به نقمت تبدیل کنیم، تلّی از آتش و خودسوزی و آنگاه دیگر سوزی، شروع می شود و هیچ آبی هم آن را خاموش نخواهد کرد.

* * *

پاورقی: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*: کتاب مبادی اخلاق در قرآن، تالیف حضرت آیت الله جوادی ، ص ۱۶۷-۱۸۵
۱/ سوره بقره، آیه ۱۲۹/
۲/ سوره جن، آیه ۱۵/
۳/ سوره بقره، آیه ۱۸۶/
۴/ سوره واقعه، آیه ۸۵/
۵/ سوره ق، آیه ۱۶/
۶/ سوره انفال، آیه ۲۴/
۷/ سوره شعراء، آیه ۹۰/ “ازلفت” از “اعدت” رقیقتر است؛ چون اعداد و استعداد، گاه استعداد بعید و متوسط را نیز شامل می شود، ولی “إزلاف” آمادگی نزدیک را می گویند.
۸/ سوره ق، آیه ۳۱/
۹/ سوره واقعه، ۸۷ ـ ۸۸/
۱۰/ سوره آل عمران، آیه ۱۶۳/
۱۱/ “أنتم فى الجنة فاسئلوا الله أن لا یخرجکم منها” (بحار، ج ۶۵، ص ۱۰۲، ح ۱۱).
۱۲/ همان، ج ۴۰، ص ۲۰۱، ح ۲/
۱۳/ سوره نساء، آیه ۱۰/
۱۴/ سوره توبه، آیه ۴۹/
۱۵/ سوره علق، آیات ۱۷ ـ ۱۸/
۱۶/ سوره آل عمران، آیه ۱۰۶/
۱۷/ “لمّاأهبط الله آدم من الجنةظهرت فیه شامةسوداءفى‌وجهه…”(علل الشرایع،ج ۲،ص ۳۴، ح ۲
۱۸/سوره فجر، آیه ۲۳/
۱۹/ سوره زمر، آیه ۶۷/
۲۰/ سوره تکویر، آیات ۱ ـ ۲/
۲۱/ سوره نمل، آیه ۸۹/
۲۲/ سوره انعام، آیه ۱۶۰/
۲۳/سوره بقره، آیه ۲۶۱/
۲۴/ سوره آل عمران، آیه ۱۳۳/
۲۵/ “إنما خلّد أهل النار فى النار لأن نیّاتهم کانت فى الدنیا…”(کافی، ج ۲، ص ۸۵، ح ۵).
۲۶/ سوره اسراء، آیه ۸۴/
۲۷/ بحار، ج ۱، ص ۸۲، ح ۲/
۲۸/ سوره بقره، آیه ۵/
۲۹/ سوره شعراء، آیه ۱۳۶/
۳۰/سوره بقره، آیه ۲۸۴/
۳۱/ نهج البلاغه، خطبه ۱۸/
۳۲/ سوره اسراء، آیه ۸۴/
۳۳/سوره ق، آیه ۳۵/
۳۴/ سوره همزه، آیات ۶ ـ ۷/
۳۵/ سوره حج، آیه ۲۱/
۳۶/ سوره همزه، آیات ۶ ـ ۷/
۳۷/ سوره واقعه، آیات ۸۸ ـ ۸۹/
۳۸/مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۱۲، ح ۱۳۳۷۶/
۳۹/ شرح غرر الحکم، ج ۲، ص ۴۷/
۴۰/ همان، ص ۳۸۰/
۴۱/همان، ج ۶، ص ۳۶۱/
۴۲/ همان، ج ۲، ص ۳۹۰/
۳/ همان، ص ۴۰۸/
۴۴/ همان، ص ۱۱۱/
۴۵/ “قلت یا رسول الله أکتب کلّما أسمع منک؟ قال: نعم…”(بحار، ج ۲، ص ۱۴۷، ح ۱۹).
۴۶/شرح غررالحکم، ج ۴، ص ۸۹/
۴۷/ نهج البلاغه، حکمت ۱۱ و ۵۲/
۴۸/همان، حکمت ۱۷۴/
۴۹/ همان، خطبه ۶۶/
۵۰/ سوره همزه، آیات ۶ ـ ۷/
۵۱/ اختصاص مفید، ص ۲۳۳/
۵۲/ قال النّبى (صلی الله علیه و آله و سلم): “إنّ الله تبارک وتعالی لیغضب لغضب فاطمة ویرضی لرضاها” (بحار، ج ۴۳، ص‌۲۶، ح ۲۶).
۵۳/ سوره اسراء، آیه ۸۲/


اعتکاف و حکمت آن



اعتکاف و حکمت آن[*]

روزهای ۱۳، ۱۴و ۱۵ ماه رجب مصادف با ایام اعتکاف

یکی از شئون عبادت

بارزترین مصداق بندگی

دو نکته مهم در اعتکاف

اعتکاف باطل

اعتکاف، عبادتی مستقل

اعتکاف بندگان صالح

اعتکاف و قضای حاجت مؤمن

دعا و مناجات در حال اعتکاف

یکی از شئون عبادت

عبادت ذات اقدس اله، شئونی دارد. گاهی به صورت فکر و ذکر و شکر است؛ گاهی به صورت حرکت و زمانی به صورت سکون. تا معبود (عزّ وجلّ) چه دستور دهد و رسول معبود (صلی الله علیه و آله و سلم) چه پیامی آورده باشد.
آنجا که فکر و ذکر و شکر عبادت است، آیات و روایات در خصوص آن فراوان وجود دارد و نیازی به شرح آن نیست. و آنجا که حرکت، عبادت باشد، نظیر طواف که گشتن به دور کعبه، خود عبادت است و مانند سعی بین صفا و مروه که آن حرکت مخصوص و هروله‌ای که در آن است، خود عبادت محسوب می‌شود، و به قصد قربت انجام می‌گیرد. و آنجا که توقّف عبادت است، مانند وقوف در عرفات و مشعر و منا؛ البته آن جا “وقوف” به معنای “سکون” نیست؛ ولی حرکت هم واجب نیست. صِرف ماندن در عرفات و مشعر و منا با آن آداب و سنن خاصّ، واجب است.
پس معبودْ گاه دستور حرکت و هروله می‌دهد، نظیر سعی بین صفا و مروه؛گاهی دستور گردش به دور خانه‌ی‌ خود را لازم می‌داند، نظیر طواف در حج و عمره؛ گاهی هم وقوف و عکوف و اقبال همراه با تعظیم و بزرگداشت را در خانه‌ی‌ خود، واجب یا مستحب می‌شمارد، نظیر اعتکاف.
عکوف یعنی اقبال و روی آوردن به چیزی همراه با تعظیم و بزرگداشت آن[۱]. اعتکاف در مسجد، خود نوعی عبادت است که حرکت در آن شرط نیست؛ سکون هم در آن معتبر نیست؛ مانند وقوف در عرفات، مشعر و مِنا.

بارزترین مصداق بندگی
در فضیلت اعتکاف همین بس که معادل طواف خانه‌ی‌ خدا قرار گرفته و عِدْل و قسیم و همتای رکوع و سجود به شمار آمده است.
دو تن از پیامبران بزرگ الهی مأمور شدند تا کعبه و حریم آن را از لوث وجود “وثنیّت” و “ثنویّت” تطهیر کنند تا عبادت‌کنندگان در مطاف و در کنار قبله و حرم ذات اقدس اله به طواف و اعتکاف و رکوع و سجود بپردازند.
ذات اقدس اله در این زمینه می‌فرماید: “وإذ جعلنا البیْت مثابةً للنّاس وأمْناً واتّخذوا من مقام إبراهیم مصلّی وعهدنا إلی إبراهیم وإسمعیل أن طهّرا بیتی للطائفین والعاکفین والرّکع السجود”[۲]. و به یاد آورید زمانی که خانه‌ی‌ کعبه را محل بازگشت و جایگاه امنیت مردم قرار دادیم و از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود برگزینید. و ما به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که خانه‌ی‌ مرا برای طواف‌کنندگان و معتکفان و رکوع‌کنندگان و سجده‌کنندگان، از هر گونه آلودگی تطهیر کنید.
از این که اعتکاف در کنار طواف و عِدْل رکوع و سجود قرار گرفته، معلوم می‌شود که از بارزترین مصادیق بندگی در پیشگاه ذات اقدس اله است.

دو نکته مهم در اعتکاف
آنچه بر اهمیت و فضیلت اعتکاف می‌افزاید دو نکته است که یکی مهم و دیگری مهمتر است؛ نکته‌ی‌ مهم آن است که اعتکاف همچون نماز نیست تا بتوان آن را در هر مکانی بجا آورد. در مورد نماز، بر پایه‌ی‌ “جُعلتْ لى الأرض مسجداً وطهوراً”[۳] می‌توان آن را در هر مکانی انجام داد؛ حال آنکه اعتکاف، چنین نیست. اعتکاف باید در مسجد و خانه‌ی‌ خدا باشد. آن هم نه هر مسجدی، بلکه مسجد اعظم، یا به تعبیری دیگر مسجد جامع و یا مسجد الحرام و مسجد النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم) یا مسجدی که معصوم (علیه‌السلام) در آن نماز جمعه و یا جماعت اقامه کرده باشد؛ یا امامی عادل هر چند غیر معصوم در آن نماز جمعه یا جماعت برپا کرده باشد.
پس اعتکاف باید در مسجدی باشد که مصلای توده‌ی‌ مسلمانان است؛ یعنی مسجد جامع یا اعظم، و مسجدی که در شهر، جزو بزرگترین مسجدهاست و جماعتهای رسمی در آن اقامه می‌شود. بنابراین، مسجد بودن خود مزیت است و اقامه‌ی‌ نماز جمعه یا جماعت در آن، مزیّتی دیگر. انعقاد اعتکاف در مسجد متروک و مهجور صحیح نیست. عده‌ای که اعتکاف را به خصوص مسجد الحرام و مسجد النّبی (صلی الله علیه و آله و سلم) یا مساجد چهارگانه اختصاص داده‌اند، باید سخن آنان را بر افضلیت حمل کرد و نه تعیّن.
نکته‌ی‌ مهمتر آن است که “روزه” که خود از ارکان مهم دین و از مبانی مهم و اصیل اسلام است، که: “بُنی الاسلام علی خمسٍ: علی الصلاة والزکاة والصوم والحجّ والولایة”[۴] عبادتی که بدین پایه از اهمیت است، شرط اعتکاف قرار گرفته است، ارزش اعتکاف به حدی است که یکی از برجسته‌ترین ارکان دین، شرط آن قرار می‌گیرد! همانگونه که نماز بدون طهارت تحقق نمی‌یابد؛ که: “لا صلاة إلاّ بطهورٍ”[۵] اعتکاف هم بدون روزه صحیح نیست؛که:”لا اعْتکاف إلاّ بصومٍ”[۶]. و این از سخنان بلند ائمه‌ی‌ اطهار (علیهم‌السلام) است.

اعتکاف باطل
اعتکاف، از برجسته‌ترین مقام بندگی و بردگی در پیشگاه ذات اقدس اله است. عدّه‌ای همین عکوف و اقبال و تعظیم را در برابر “اوثان” و “اصنام” داشته‌اند؛ مانند سامری که در برابر گوساله‌ی‌ خود عکوف داشت. خداوند متعال بر روی همه‌ی‌ اعتکافها و بندگیهای دروغین، مُهر بطلان زده است.
ذات اقدس اله، سخنان یاوه و بیهوده بت‌پرستان و دوگانه‌پرستان را این گونه نقل می‌کند: “فأتوْا علی قومٍ یعْکفون علی أصنامٍ لهم قالوا یا موسی اجْعل لنا إلهاً کما لهم الهة قال إنکم قوم تجْهلون”[۷] بنی اسرائیل به گروهی رسیدند که با تواضع و خضوع گرداگرد بتهایشان جمع شده بودند. آنان به موسی گفتند: تو هم برای ما خدایی قرار بده، همانگونه که آنان خدایانی دارند؛ موسی گفت: شما مردمی جاهل هستید.
در جایی دیگر از زبان حضرت موسی(علی نبیّنا وآله وعلیه السّلام) درباره‌ی‌ سامری می‌فرماید: “وانْظر إلی إلهک الّذی ظلْتَ علیه عاکفاً لنحرّقنّه ثمّ لنفسفنّه فی‌الیمّ نسْفاً” [۸]و نگاه کن به معبودت که پیوسته بر آن معتکف بودی؛ آن را خواهیم سوزاند و ذرّات آن را به دریا می‌ریزیم.
عکوف در این آیه همان اقبال و تعظیم و گرایش و کُرنش است؛ که چون در مقابل باطل بوده، مردود و نکوهیده است.
پیامبران بزرگ الهی از جمله ابراهیم خلیل (علیه‌السلام) مردم را از خضوع و عکوف و کرنش در برابر بتها باز داشته‌اند. در قرآن مجید از زبان حضرت ابراهیم می‌خوانیم که به عمو و قومش گفت: “ما هذه التماثیل الّتی أنْتم لها عاکفون”[۹] این مجسّمه‌ها و بتهایی که بر آن عکوف و کُرنش می‌کنید، چیست؟.
این گونه عکوفها، همگی باطل و محرّم است؛ ولی عکوف و اعتکاف با آداب و سنن خاص خود که تنها برای ذات اقدس اله باشد، صحیح و مشروع و سازنده است.

اعتکاف، عبادتی مستقل
مرحوم مقدس اردبیلی که توانست هم در علم، محقق و هم در عمل، منزّه و مقدّس باشد، بیان شیوایی درباره‌ی‌ اعتکاف دارد. او می‌فرماید: مبادا کسی گمان کند که اعتکاف، مقدّمه است برای عبادتی دیگر. کسی که با طهارت وارد مسجد می‌شود و روزه می‌گیرد و قصد می‌کند که قربةً الی الله اعتکاف کند این خود، عبادت است؛ نه این که اعتکاف شرط و مقدّمه برای عبادتی دیگر باشد. اعتکاف عبادت مستقلّ است. همانگونه که هر یک از حجّ، عمره، روزه و نماز عبادتهایی مستقل هستند[۱۰].

اعتکاف بندگان صالح
از اینکه گفته شد روزه با همه‌ی‌ فضیلتی که دارد شرط اعتکاف است، روشن می‌شود که انسان معتکف، در پیشگاه ذات اقدس اله عکوف و اقبال دارد و غیر خدا را کنار زده است.
اگر معتکف در پیشگاه خدایی که “لم یکن له کفواً أحدٌ”[۱۱] اعتکاف کرده، پس هیچ عکوفی، همتای اعتکاف او نیست؛ زیرا ارزش و منزلت هر اعتکافی به ارزش مبدئی که اعتکاف در پیشگاه او و برای اوست، بستگی دارد. پس هیچ اعتکافی کفو و همتای اعتکاف بندگان صالح خدا نیست.
از آن جا که ذات اقدس اله برای اعتکاف، حرمت قایل شده است، آن انسان کامل یعنی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بسیاری از مواقع به خصوص ماه مبارک رمضان و بالاخص در دهه‌ی‌ سوم آن، در مسجد معتکف می‌شد.
آنچه در این باره از عترت طاهرین (صلوات‌اللهعلیهم) رسیده آن است که کمترین مدت اعتکاف سه روز است[۱۲]. این نظریه نه تفریط یک ساعت را دارد و نه افراط ده روز را.

اعتکاف و قضای حاجت مؤمن
گرچه خروج از مسجد برای معتکف روا نیست؛ ولی برای شرکت در نماز جمعه و یا انجام کارهای ضروری می‌توان از مسجد خارج شد. چنانکه حل مشکلات نظام اسلامی و رفع نیاز نیازمندان در جامعه‌ی‌ اسلامی چنان مهمّ است که برای حلّ گره و مشکل یک مسلمان به معتکف اجازه داده شده همچنان که در حال اعتکاف است، از مسجد بیرون آید، مشکل نظام و مردم را حل کند و دوباره به جای خود برگردد که آن هم ادامه‌ی‌ همین عبادت به حساب می‌آید نه بیگانه و جدای از آن؛ چون ارزش اعتکاف به عبادت بودن آن است. همان‌طور که وقوف در منا و مشعر و عرفه، عبادت است.
میمون بن مهران می‌گوید: من در پیشگاه امام مجتبی (علیه‌السلام) مشرّف بودم، در حالی که ایشان معتکف بودند. مردی به محضرشان شرفیاب شد و عرض کرد: مقروض هستم، کسی که از من طلب دارد، مطالبه کرده و چون قدرت پرداخت ندارم، می‌خواهد مرا به زندان بیفکند. امام حسن (علیه‌السلام) فرمود: پـولی ندارم که دِین شما را ادا کنم. آن شخص به امام (علیه‌السلام) عرض کرد: شما اگر بیایید با طلبکار صحبت کنید، ممکن است به پاس حرمت شما مرا به زندان نبرد.
میمون بن مهران می‌گوید: دیدم حضرت آماده شد که کفش بپوشد و از مسجد خارج شود. عرض کردم: آیا فراموش کرده‌اید که در حال اعتکاف هستید و معتکف نباید در حال اعتکاف از مسجد خارج شود؟ امام (علیه‌السلام) فرمود:
فراموش نکرده‌ام؛ ولی پدرم از جدّم رسول اکرم ‌(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرد که اگر کسی گره‌ای از کار مسلمین یا شخص مؤمنی بگشاید و حاجت او را برآورده سازد، مانند آن است که نُه هزار سال خداوند را عبادت کرده، روزها را به روزه و شبها را به شب زنده‌داری سپری کرده باشد[۱۳].
در روایتی دیگر از امام صادق ‌(علیه‌السلام) آمده است که تلاش برای قضای حاجت برادر مسلمان پاداش یک حج و یک عمره و دو ماه اعتکاف در مسجدالحرام را دارد[۱۴].
خداوند متعال معتکفان آستان قدس و ساحت جلال و جبروت خود را ناامید بر نمی‌گرداند. و اگر معتکف به دعا هم مشغول باشد، که این جهت نیز مقرّب او به خداوند متعال است، این عناصر محوری پنجگانه (نماز، روزه، دعا، حضور در مسجد، اعتکاف) را دارد و بهترین حال را برای دعا پـیدا می‌کند.
شایسته است که معتکف در چنین حالی اولا ً ظهور ولیّ ذات اقدس اله، بقیّة الله (ارواحنا فداه) را مسئلت دارد، آنگاه بقا و دوام نظام، صیانت و عظمت مقام معظم رهبری، بقای حوزه و دوام آن، رشد و تعالی روحی حوزه و صیانت و عظمت مراجع تقلید و صیانت و عظمت امت اسلامی و نجات مسلمانان محروم در شرق و غرب عالم را از ذات اقدس اله درخواست کند.
چون برای اجابت دعاهای جزئی شرایط زیادی لازم نیست می‌توان آنها را همیشه انجام داد. لذا در بسیاری از مواقع، به اجابت می‌رسد. اما دعاهای کلّی همیشه مستجاب نیست؛ چون استجابت آنها متوقف بر وجود شرایطی است. دعاهای کلّی و وسیع از روح وسیع، سرچشمه می‌گیرد. روح وسیعی که نه تنها به بارگاه عرش الهی رسیده باشد، بلکه از آن نیز گذشته باشد. قلب مؤمن، عرش خداست[۱۵] و قلب ولی خدا کرسی خداست. چنین قلبهایی اگر دعا کنند قطعاً مستجاب است؛ زیرا آن عناصر پنجگانه که گذشت، به خوبی زمینه‌ی‌ استجابت دعا را فراهم می‌کند.
پیشنهاد ما این است که خواهران گرانقدر هم در اعتکاف شرکت کنند؛ چون فضیلت اعتکاف، مخصوص “انسان” است؛ نه مذکر و یا مؤنث. ذکورت و انوثت وصف تن است، نه وصف جان و اعتکاف مربوط به جان آدمی است.

دعا و مناجات در حال اعتکاف
اعتکاف در ایّام البیض (روزهای ۱۳، ۱۴و ۱۵ ماه رجب) از فضیلت خاصّی برخوردار است. ماه رجب ماه ولایت و ماه اولیای خداوند است. اعتکاف در این ایّام، مصادف با زمانی است که دعا در آن مستجاب است. طبیعی است که اعتکاف در چنین زمانی، فیض خاصّ خود را دارد. دعا در همه حال عبادت است، به ویژه آنکه با اعتکاف همراه باشد.
روزه‌داری که بر اساس آیه شریفه “ولا تباشروهن وأنتم عاکفون فی المساجد”[۱۶] از لذایذ جنسی حلال و مانند آن پرهیز کند یقیناً از حرام نیز چشم‌پوشی می‌کند. کسی که به فکر آن نیست تا غرایز خود را از هر راهی هر چند حلال ارضا کند، قهراً صفای ضمیر و طهارت روحی، بهره‌ی‌ او می‌شود. این انسان با صافی ضمیر و طهارت روح، توان آن را دارد که با ذات اقدس اله مناجات کند؛ چون هم نماز دارد، هم روزه دارد و هم در مسجد و در خانه‌ی‌ کسی است که میهمانان خود را ناامید بر نمی‌گرداند. پس دعای بنده‌ی‌ روزه‌دار نمازگزار و معتکف یقیناً مستجاب است.
خداوند متعال به همگان نزدیک است؛ اما به روزه‌داران، داعیان، نمازگزاران و میهمانان خود که ضیوف الرحمان هستند، نزدیکتر است. پس انسان معتکف از چند جهت به خدا نزدیک است. روزه‌اش مایه‌ی‌ قرب اوست؛ چون آن را قربةً الی الله انجام داده. نمازش مایه‌ی‌ قرب اوست؛ چون “الصلاة قربان کلّ تقىّ”[۱۷] حضورش درمسجد، مایه‌ی‌ تقرّب اوست؛ چون در خانه‌ی‌ کسی است که بندگان روزه‌دار و صالح خود را نومید بر نمی‌گرداند. اعتکاف او هم به خودی خود ابزار تقرّب اوست.
خواهران و برادران در پیشگاه ذات اقدس پروردگار، دعای کلی و وسیع و جامع داشته باشند، تا سراسر جهان اسلام از گزند استکبار و دیگران نجات پیدا کند. هم نظام اسلامی از شر ابرقدرتها رهایی یابد و هم ملل اسلامی از سلطه‌ی‌ ستمگران نجات یابند.
نظام اسلامی، حامی اعتکاف است. مراجع تقلید و مدرسان و علمای معظّم، حامی اعتکافند. طلاب گرانقدر حامی و علاقمند به اعتکافند. همه‌ی‌ اقشار مردم اعمّ از روحانی و غیر روحانی در کنار مائده‌ی‌ اعتکاف حضور دارند؛ چه بهتر که از این فیض و فوز الهی بهره‌ی‌ جامع بگیریم و نه تنها به فکر خود و نزدیکان خود بلکه به فکر اسلام و مسلمین باشیم و برای همه دعا کنیم.
به امید آن روز که غرب و شرق عالم در پیشگاه قرآن و عترت و ذات اقدس اله معتکف باشند.

پاورقی:ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*. کتاب حکمت عبادات, تالیف حضرت آیت الله جوادی آملی, ص ۱۸۱-۱۹۰
۱/ “عکفه أى حبسه ووقفه … ومنه الاعتکاف فى المسجد،وهوالاحتباس وعَکَف علی الشىء یعکُفُ ویعکِفُ عکوفاً، أى أقبل علیه مواظباً (صحاح جوهری، ج ۳، ص ۱۴۰۶) “العکوف الإقبال علی الشىء وملازمته علی سبیل التعظیم له، والاعتکاف فى الشرع هو الاحتباس فى المسجد علی سبیل القربة” (مفردات راغب، ص ۳۵۵) “عکف”.
۲/ سوره‌ی‌ بقره، آیه‌ی‌ ۱۲۵/
۳/ وسائل الشیعه، ج ۳، ص ۴۲۲، ح ۲/
۴/ اسلام بر پنج پایه استوار است: زکات، نماز، روزه، حج، ولایت. (کافی، ج ۲، ص ۱۸).
۵/ وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۳۱۹، ح ۲/
۶/ کافی، ج ۴، ص ۱۷۶/
۷/ سوره‌ی‌ اعراف، آیه‌ی‌ ۱۳۸/
۸/ سوره‌ی‌ طه، آیه‌ی‌ ۹۷/
۹/ سوره‌ی‌ انبیاء، آیه‌ی‌ ۵۲/
۱۰/ مجمع الفائدة والبرهان، باب اعتکاف، ص ۳۵۱/
۱۱/ سوره‌ی‌ اخلاص، آیه‌ی‌ ۴/
۱۲/ وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۵۴۳/
۱۳/ وسائل الشیعه، ج ۱۰، ص ۵۵۰، ح ۴/
۱۴/ همان، ص ۵۵۵، ح ۱/
۱۵/ “قلب المؤمن عرش الرحمن” (بحار، ج ۵۵، ص ۳۹).
۱۶/ سوره‌ی‌ بقره، آیه‌ی‌ ۱۸۷/
۱۷/ نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳۶/


نیایش سالکان و ره آورد واصلان



نیایش سالکان و ره‌آورد واصلان[۱]

تفاوت درجات علم

توصیه اسلام به فراگیری دانش

تجسّم حقیقت اسلام به صورت قرآن کریم، پیامبر اکرم و امامان معصوم

تخصصی شدن علوم در اثر گسترش علم

قابل جعل و نزع نبودن ولایت اولیای الهی توسط مردم

بیان برخی از نیایش اصحاب سیر و سرّ

تناسب درجات سلوک با وصول

فنای همه علوم در وصف علم نامحدود خداوند

فانی بودن همه قدرت ها در اقتدار بی کران حق

فانی بودن هر گونه آزادی در اطلاق هستی حق

عدم ظهور کمال های هستی در برابر هست محض

تسلط سالک بر خاطره ها، خواسته های نفسانی، رفتار و گفتار خویش

مراتب دعا، ندا و نجوا در مناجات شعبانیه

تفاوت درجات علم

۱/ علم گرچه هستی مجرّد است و تمام درجات هستی، مخصوصاً هستی منزّه از لوث مادّه، کمال است، لیکن کمال، خود دارای مراتب فراوان است که برخی از آنها راجع به مرحله عقل انسان، و بعضی دیگر راجع به مرحله وهم و خیال و مانند آن است، و هرگز علمی که در حدّ تجرّد وهمی یا خیالی است، همتای دانشی که در حدّ تجرّد عقلی است نمی‌باشد. پس از این جهت، بین درجات علم تفاوت قابل ملاحظه‌ای یافت می‌شود؛ همانند حیات که در عین کمال وجودی بودن، دارای مراتب گوناگونی است که هرگز همتای هم نیستند.
علم از آن جهت که حقیقتِ ذات اضافه است، و متعلّق خود را که «معلوم» باشد، برای عالم روشن می‌کند، ارتباط مستقیمی با معلوم دارد و چون معلوم‌ها همسان هم نیستند، زیرا برخی از معلوم‌ها دارای وجود حقیقی‌اند و بعضی عاری از آن بوده و فقط به وجود اعتباری موجوداند، و آنها که دارای حقیقت غیر اعتباری‌اند، بعضی ثابت و دائمی‌اند و برخی متغیّر و گذرا هستند، پس از این جهت، هم بین علوم تفاوت شایان توجّهی یافت می‌شود؛ همانند قدرت که در عین کمال وجودی بودن، از لحاظ تعلّق به مقدورهای متفاوت، دارای مراتب متعددی است که هرگز همسان نخواهند بود.
علم از آن جهت که گاهی همراه برهان بوده و گاهی مبرهن نیست، به دو قسم تحقیقی و تقلیدی تقسیم می‌شود؛ قسم اول، از آن لحاظ که مستقلّ و قائم به نفس است، و با شبهه شکّاکان زائل نمی‌شود، کامل‌تر از قسم دوم است که فاقد استقلال بوده و در معرض زوال است، و امتیاز مهمّ بین اجتهاد و تقلید، همین استقلال یکی و وابستگی دیگری است؛ چنان‌که اختلاف دیگری بین درجات علم، از جهت قطع و ظنّ و مانند آن وجود دارد که صناعات خاصّ منطق از لحاظ مواد و مبادی تصدیقی قیاس، عهده‌دار بیان آن است.
علم از آن جهت که با عالم پیوندی دارد که در بعضی از مراحل عین عالم است، و علما از لحاظ قداست و قذارت روح یکسان نیستند، زیرا بعضی از آنان علم را برای اهتدای خویش و هدایت دیگران تحصیل کرده یا فرا می‌گیرند، و برخی آن را دستمایه حطام زودگذر دنیا قرار می‌دهند که نه خود از آن طرفی می‌بندند و نه به دیگران فروغ می‌بخشند؛ از این جهت، تقسیم دیگری بالتّبع دامنگیر عالم می‌شود.
از حضرت رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)رسیده است: «العلماء رجلان: رجل عالم آخذ بعلمه فهذا ناجٍ، و عالم تارکٌ لعلمه فهذا هالکٌ… »[۲] ؛ دانشمندان دو صنف‌اند؛ یکی عالمی است که به دانش خویش عمل می‌کند و نجات می‌یابد، و دیگری عالمی است که به دانش خود عمل نمی‌کند و هلاک می‌شود.
علم در نفس‌های ناپاک، از جنود جهل به شمار می‌آید. از حضرت امام باقر(علیه‌السلام) رسیده است: «مَن طَلَبَ العِلْمَ لِیُباهی به العلماء أو یماری به السفهاء أو یصرف به وجوه الناس إلیه، فلیتبوّء مقعده من النار. إنّ الرئاسة لا تصلح إلاّ لأهلها»[۳]؛ کسی که علم را برای مباهات و فخرفروشی نسبت به دانشمندان، یا برای جدال با سفیهان، یا برای جلب توجّه جامعه فراگیرد، در جایگاه دوزخ می‌نشیند، زیرا ریاست فقط برای اهلش که از لحاظ نظر و عمل، به کمال لازم هر دو جناح رسیده‌اند، شایسته است، و اگر عالمی مبتلا به هر سه خصلت بود؛ یعنی هم به دام فخر و هم به تله جدال و هم به بند جاه گرفتار آمد، عذاب‌های گوناگونی به انتظار او است. «اعاذنا الله من شرور أنفسنا و سیّئات أعمالنا».

توصیه اسلام به فراگیری دانش
۲/ همان‌طور که اصل تحصیل دانش به عنوان یک کمال انسانی در اسلام ترغیب شد؛ چه اینکه حضرت رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)فرمود: «طلب العلم فریضةٌ علی کلّ مسلم؛ ألا و إنّ الله یُحبّ بغاة العلم»[۴]؛ فراگیری دانش بر هر مسلمان لازم است؛ هشدار! که خداوند طالبان علم را دوست دارد، آن علمی هم که حایز اهمّیت است و غفلت از آن قابل اغماض نبوده، و اغماض آن، همانا ترک سنّت پیامبر اسلام(صلّی الله علیه وآله وسلّم)محسوب می‌شود، کاملاً بیان شد؛ چه اینکه از حضرت رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)رسیده است: «… إنّما العلم ثلاثةٌ: آیةٌ محکمةٌ أو فریضةٌ عادلةٌ أو سنّةٌ قائمةٌ، و ما خلاهنّ فهو فضلٌ».[۵] آن دانش معهود که فراگیریش بر همگان لازم است سه قسم است:
قسم اوّل، جهان‌بینی الهی که ثابت نماید، سراسر قلمرو هستی، نشانه‌های آن هست محض بی‌نشان‌اند، و شناخت اسمای حسنی و افعال و آثار خدایی، و معرفت انبیا و مرسلین و ائمّه(علیهم‌السلام) و فرشتگان و دوزخ و بهشت، و سایر مواقف قبل از دنیا و همراه با دنیا و بعد از دنیا را دربرگیرد، که همه این شناخت‌ها به اصول اعتقادی برمی‌گردد و مندرج در همین قسم است.
قسم دوم، حکمت عملی، اعمّ از فقه، حقوق و اخلاق، و قسم سوم، دانش‌های تجربی که براساس سنّت پایدار الهی استوار است، و آنچه خارج از این محورهای یاد شده باشد، کمال مسنون است نه مفروض.
برای این حدیث شریف وجوه فراوانی ذکر شد، لیکن علومی که نیاز جامعه بشری را رفع می‌کند و ملّت‌ها، مخصوصاً ملل اسلامی را مستقلّ می‌نماید، همانند طبّ، صنعت، کشاورزی و غیره، هرگز زائد نبوده، بلکه تحصیل آنها واجب عینی یا کفایی است، و حکم وجوب عینی یا کفایی آنها را قسم دوم تأمین می‌کند، و فراگیری مسائل آن را قسم سوم به عهده دارد، و نشانه ضرورت تحصیل آنها این است که امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: «لا یستغنی أهل کلّ بلد عن ثلاثة یفزغ إلیهم فی أمر دنیاهم و آخرتهم فإن عدموا ذلک کانوا همجاً، فقیه عالم ورع و أمیر خیّر مطاع و طبیب بصیر»[۶].
اگر علوم تجربی، مانند صنایع نظامی یا طبّ، در تأمین تمدّن اصیل دخیل نمی‌بود، فقدان آن مایه همج شدن و زندگی حیوانی داشتن نمی‌شد؛ پس این‌گونه از علوم، جزء همان سه علم‌اند؛ بنابراین، رشته‌های علومی که تحصیل آنها فریضه است، مشخص شد.
در اینجا لازم است عنایت شود که اسلام، نه تنها اصل دانش را گرامی می‌دارد، و نه فقط دانش‌های سودمند را معرفی می‌کند، بلکه حوزه‌ها و دانشگاه‌هایی را که عهده‌دار تدریس علوم یاد شده‌اند، تأسیس نموده، و آنها را به جوامع بشری شناسانده است که بعداً به آن اشاره می‌شود.
انسان گرچه از جهت طبیعت «هلوع» و از لحاظ ماده و مدت «منوع» و «جزوع» است؛ «فإنّها (النّفوس) مختارةٌ للباطل إلاّ ما وفّقت، أمّارةٌ بالسّوء إلاّ ما رحمتَ»[۷] ، و تا مقهور نگردد، تن به هماهنگی با دیگران نمی‌دهد، و از این لحاظ مدنی بالطبع بودن او نیاز به تحلیل دارد که آیا بالاصالة مدنی است یا بالاضطرار مدنی می‌شود، لیکن از جهت فطرت، حق بین و حق طلب است، و تمدّن به معنای واقعی، همراه با فطرت بینا و پویای او است؛ پس او مدنی بالفطرة است؛ گرچه بالاصالة مدنی بالطبع نباشد.
معنای مدنیّتی که مقتضای فطرت توحیدی او است، شهر نشینی در برابر روستانشینی نیست، زیرا انسان مادّی، اگر در شهر هم به سر برد، از حضارت و تمدّن اصیل محروم است؛ کما اینکه انسان الهی اگر در روستا هم زندگی کند، از تمدّن ناب فطرت برخوردار می‌باشد، و اگر انسان متفکّری علوم تجربی را در پرتو فلسفه الهی، فقه، حقوق و اخلاق اسلامی فراگیرد، به ندای فطرت خویش پاسخ مثبت داده است؛ وگرنه آن ندا را با ابزار علوم مادی خفه کرد، و آن منادی را در زیر تلّی از هوی، هوس و دسیسه دفن نمود؛ ﴿و قد خاب من دسّیها﴾[۸].
امام سجّاد(علیه‌السلام) نسبت به پویندگان راه دانش‌های الهی چنین دعا می‌فرماید: «اللهمّ واعمم بذلک من شهد لک بالرّبوبیّة، و أخلص لک بالوحدانیّة، و عاداه لک بحقیقة العبودیّة، و استظهر بک علیه فی معرفة العلوم الربّانیّة»[۹].

تجسّم حقیقت اسلام به صورت قرآن کریم، پیامبر اکرم و امامان معصوم
۳/ حقیقت اسلام اگر بخواهد به صورت عینی متمثّل شود، به صورت پیامبر اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)و امام معصوم، مانند امیرمؤمنین(علیه‌السلام) تجلّی می‌کند، و اگر بخواهد به صورت لفظی و کتبی ظهور کند، به چهره نورانی قرآن و حدیث معتبر مجسّم می‌شود، و سخنی که رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)درباره خود، و همچنین پیرامون امام معصوم دارد، به منزله تعریف حقیقت اسلام است.
بنابراین، حدیث معروف «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها»[۱۰] ، بشرهای متمدّن بالفطرة را به مدینه علومی که فراگیری آنها لازم است، دعوت می‌کند، و اسلام را مهد جهان‌بینی الهی، فقه، حقوق، اخلاق، و علوم سودمند تجربی می‌داند، و آنچه درباره قرآن و سنت معصومین(علیهم‌السلام) آمده است، گاهی به صورتِ «إنّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» بیان می‌شود، و گاهی به صورت «أنا مدینة العلم و علیٌّ بابها»، زیرا منظور از «أنا» همان ثقل اکبر و قرآن کریم است، و مقصود از «علی» شخص معین امیرمؤمنین(علیه‌السلام) نیست، بلکه شخصیّت حقوقی آن حضرت، یعنی حقیقت ولایت و امامت است که در همه معصومین(علیهم‌السلام) تجلّی دارد.
از این‌رو، معنای حدیث این است که حقیقت اسلام، مدینه همه علوم لازم است؛ پس مدینه و حوزه و دانشگاه علوم سه‌گانه یاد شده، همانا حقیقت کامل و جامع اسلام است، و همان‌طور که هزاران فروع فقهی از یک سلسله اصول کلی استنباط می‌شود، می‌توان مسائل فراوان تجربی را با حسّ و عمل، از یک سلسله قواعد کلی استخراج کرد؛ با این تفاوت که منابع فقهی محدودتر از منابع علوم تجربی است، و تعبّد در آن بیش از تعقّل است، و تعقّل در این بیش از تعبّد، و منظور از تعبّد در علوم تجربی، همان اصول موضوعه و پیش فرض‌هایی است که هنوز اثبات نشده است.
اگر جامعه اسلامی فاقد بخشی از علوم ضروری بود، به همان معیار از تحقّق بخشیدن احکام الهی محروم است و هرگز نمی‌توان آن را مدینه رسول‌کرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)دانست، زیرا مدینه آن حضرت که همان مدینه اسلام است، مدینه فاضله علم است، و نشانه اینکه همه ائمّه(علیهم‌السلام)، همانند علی بن ابی‏طالب(علیه‌السلام) باب مدینة العلم‌اند، تعبیرهای بلندی است که درباره آن ذوات مقدّسه در زیارات و مانند آن آمده است.
قال الصّادق(علیه‌السلام): «نحن ولاة أمر الله و خزنة علم الله و عیبة وحی الله»[۱۲]، «الأوصیاء هم أبواب الله عزّ وجلّ الّتی یؤتی منها و لولاهم ما عُرف الله عزّ وجلّ وبهم احتجّ الله تبارک و تعالی علی خلقه».[۱۳]

تخصصی شدن علوم در اثر گسترش علم
۴/ گسترش چشمگیر نسل بشر، مایه پیدایش اندیشه‌های بی‌شمار و ابتکار علوم فراوان شد، و جمع همه آنها، نه تنها میسور فرد یا گروه خاصّی نیست، بلکه تحمّل آنها برای گروه‌های فراوان و امکانات لازم نیز سهل نیست؛ از این جهت، بخش حکمت نظری، یعنی فلسفه و کلام و مانند آن، و حکمت عملی، یعنی فقه و اخلاق و علوم مقدّماتی آنها را حوزه‌های علمیه به عهده دارند، و بخش علوم ریاضی و تجربی و مقداری از علوم عملی را دانشگاه‌ها متعهّداند، و گاهی در هر دو نهاد یاد شده، فرد یا مؤسّسه‌ای پدید می‌آید که علوم نهاد دیگر را نیز واجد می‌باشد.
حوزه مقدّسه قم، رسالت خود را بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، وسیع‌تر از آنچه قبلاً بود، انجام می‌دهد و ضمن تدریس و تألیف فقه، اصول و علوم پایه، به تدریس علوم قرآن و تفسیر قرآن اعمّ از ترتیبی و موضوعی، و نیز به تدریس اصول عقائد، رجال، درایه، نهج البلاغه، اقتصاد و غیره اشتغال دارد، تا زمینه‌ای برای تخصّصی شدن رشته‌های علوم اسلامی باشد.

قابل جعل و نزع نبودن ولایت اولیای الهی توسط مردم
۵/ ولایت گاهی به معنایی استعمال می‌شود که رتبه وجودی اولیای الهی را نشان می‌دهد، و زمانی به معنایی استعمال می‌گردد که سِمَت اعتباری والیان جامعه و متولیان امّت اسلامی را بازگو می‌کند.
ولایت اولیای الهی، نه با انشای بشری جعل می‌شود، و نه با تهاجم ضدّ بشری نزع می‌گردد، چون آن کمال وجودی به علّت‌های برتر وابسته است که با ظهور آنها ضروری می‌شود و با خفای آنها ممتنع می‌گردد؛ برخلاف ولایت والیان که هم با انشای خفیف المؤونة جعل می‌شود، و هم با نقض سهل‌التناول نزع می‌گردد، زیرا ثبوتاً و سقوطاً به اعتبار معتبران وابسته است.
ولایت اَولیای الهی همواره مطمح نظر سالکان بوده، و در نیایش‌ها به تحصیل آن ترغیب شد، به خلاف ولایت والیان که همواره سالکان سعی می‌کردند، او را به دیگری وا نهند و خود به چیز اصیل بپردازند؛ «من فوت ولایتکم الّتی إنّما هی متاع أیّام قلائل یزول منها ما کان کما یزول السراب».[۱۴]
گرچه ولایت والیان صالح نعمت الهی است؛ «فوالله إنّی لأولی النّاس بالنّاس»[۱۵] ، و بدون آن جامعه گرفتار هرج و مرج و یا ظلم بالسویّه می‌شود؛ لذا اولیای الهی همواره برای آن نگران بودند؛ «… و لکنّنی آسی أن یلی أمر هذه الأمّة سفهاؤها و فجّارها فیتّخذوا مال الله دولاً و عباده خولاً… »[۱۶] ، لیکن چون یک تکلیف کفایی است نه عینی؛ لذا سبکباران ساحل‌ها اصراری بر فراگیری آن نداشتند؛ «… و الله ما کانت لی فی الخلافة رغبةٌ و لا فی الولایة إربةٌ… »[۱۷] ، «دعونی و التمسوا غیری فإنّا مستقبلون أمراً له وجوهٌ و ألوانٌ… ».[۱۸]
برخلاف ولایت اولیا که یک تکلیف عینی است؛ لذا بخش مهمّ نیایش‌ها و مناجات‌ها را طلب آن ولا، به خود اختصاص داده است؛ کما اینکه مبدأ تعلیم دعا که همان قرآن کریم است، آیات فراوانی را در پیرامون همین ولا دربر دارد، و چون بحث ولا نمودن و طلب ولا نکردن علم بی‌عمل است و هر علم بدون عملی رخت بر می‌بندد، و از محلّ ناقابل هجرت می‌کند؛ «عن أبی عبدالله(علیه‌السلام): العلم مقرونٌ إلی العمل فمن علم عمل، و من عمل علم، و العلم یهتف بالعمل فإن أجابهُ و إلاّ ارتحل عنه»[۱۹] و نیایش نیز زمینه عمل به آن علم است؛ لذا اولیای واصل، یعنی انبیا و ائمّه معصومین(علیهم‌السلام)، همواره با دعا مایه ظهور ولا را فراهم می‌نمودند، و سایر راهیان کوی ولایت را تشنه زلال ولا می‌ساختند، و آنان را از آب ولایت والیان که تکاثری بیش نیست، باز می‌داشتند، تا کوثر ولایت اولیا از درون و بیرون آنها که مظهر «هو الظاهر و الباطن»اند، بجوشد؛ آری تا از تکاثر نرهند، به کوثر نمی‌رسند؛ «… لألقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکأس أوّلها و لألفیتم دنیاکم هذه أزهد عندی من عفطة عنزٍ».[۲۰]

بیان برخی از نیایش اصحاب سیر و سرّ
مناسب است مقداری از نداها و نجواهای اصحاب سیر و سرّ بازگو شود، تا اخبار علمی با انشای عملی بیامیزد، و طراوت طلب و دعا، پژمردگی خبر جامد و گزارش خشک را برطرف کند.
عن أبی عبدالله (علیه‌السلام): «الدّعاء کهف الإجابة کما أنّ السّحاب کهف المطر»[۲۱]. نیایش قرارگاه اجابت خداست، همان‌طور که ابر جایگاه باران است، و همان‌طور که جزم نظر و شوق عمل، دو جناح نیرومند جهش‌اند، شبهه نظری و شهوت عملی دو راهْبَند ستبراند؛ لذا امام صادق(علیه‌السلام) که مظهر «هو الداعی» است، چنین می‌گوید: «… و إن هممنا بعمل صالح ثبّطنا عنه یتعرّض لنا بالشّهوات و ینصب لنا بالشّبهات… »؛[۲۲] هر وقت همّت به کار شایسته گماردیم، شیطان ما را از آن باز می‌دارد و با معرض قرار دادن شهوت و نهادن دام شبهه، رهزنی می‌کند.
طالبان ولا می‌کوشند، جزمی منزّه از شکّ و شبهه، و عزمی مبرّای از وهن، و شوقی خالص از غبار شهوت فراهم نمایند که «فإنّ النّاقد بصیرٌ»[۲۳]. «… و هب لی الاُنس بک و بأولیائک… و امنن علیّ بشوق إلیک… »؛[۲۴] انس به خودت و به اولیای خودت را به من ببخش، و اشتیاق به سویت را بر من منّت بنه.
راهیان ولا می‌کوشند، فرصت‌های زرّین «صمت و جوع و سهر و خلوت و ذکری بدوام» را گرامی بدارند؛ لذا ماه مبارک رمضان را جشن می‌گیرند؛ «…السلام علیک یا شهر الله الأکبر و یا عید أولیائه»[۲۵] .
و چون این ماه شریف، ظرف نزول قرآن کریم است، بیش از هر چیز در خدمت کلام الله به سر می‌برند، و فهم اسرار آن‌ را که میسور سلسله جبال نیست، مسئلت می‌کنند؛ «… حتّی توصل إلی قلوبنا فهمَ عجائبه، و زواجر أمثاله الّتی ضعفت الجبال الرّواسی علی صلابتها عن احتماله… ».[۲۶]
سالکان کوی ولا می‌خروشند، آن‌چنان خدا را ستایش کنند که در جمع سعیدان اهل ولا باریابند؛ «… حمداً نسعَدُ به فی السّعداء من أولیائه و نصیرُ به فی نظم الشّهداء بسیوف أعدائه إنّه ولیٌّ حمیدٌ»،[۲۷] و چون اولیای الهی از ولای نصر هم برخوردارند، و منصور خدا هرگز خوار نخواهد شد؛ لذا چنین زمزمه می‌نمایند: «… اللّهمّ إنّک من والیت لم یضرره خذلان الخاذلین، و من أعطیت لم ینقصه منع المانعین… ».[۲۸]
چنان‌که اولیای الهی از ولای محبّت متنعّم‌اند، و دوستی با خدا، با تکبّر سازگار نیست، و هر کس که در بزم محبّت مقرّب‌تر است، خاکساریش در پیشگاه قدس الهی افزون‌تر می‌باشد؛ «… و إنّ أحبّ عبادک إلیک من ترک الإستکبار علیک و جانب الإصرار و لزم الاستغفار… ».[۲۹]
و از آن جهت که ولای شیطان مانع ولای رحمن است، همواره رهایی از گزند شیطان را مسئلت می‌کنند؛ «… اللهمّ اجعلنا فی نظم أعدائه و اعزلنا عن عداد أولیائه لا نطیع له… ».[۳۰]
و از آن لحاظ که جایگاه اولیای الهی در قیامت مصون از هراس است، و همچنین قرارگاه آنان در بهشت، از تزیین الهی برخوردار است، زیرا خداوند آن بهشت را برای اصفیای خود مزیّن فرموده است. حشر و نشر با آنان و نیز مجاورت آنها در بهشت جزء آرمان پویندگان راه ولاست؛ «… و ارحمنی فی حشری و نشری، و اجعل فی ذلک الیوم مع أولیائک موقفی… »،[۳۱] «… و جاور بی الأطیبین من أولیائک فی الجنان الّتی زیّنتها لأصفیائک… »[۳۲]
از آن جهت که رسوایی نزد اولیای الهی مایه خواری بیشتری است، نجات از آن را از خداوند می‌خواهند؛ «… و لا تخزنی یوم تبعثنی للقائک و لاتفضحنی بین یدی أولیائک… »،[۳۳] و چون اولیای الهی از قرب خاص برخوردارند، دوستی با آنها و شرکت در جمع آنان، مطلوب راهیان کوی آنها است.
«… و اجعلنی فیه من أولیائک المقرّبین»[۳۴] ، «اللّهمّ اجعلنی فیه محبّاً لأولیائک و معادیاً لأعدائک… ».[۳۵]
چون زمینه افزایش محبّت برای اهل ولا فراهم است و گروهی از آنان امید فزونی دوستی حق را در دل می‌پرورانند؛ لذا مشتاقان کوی ولایت چنین می‌سرایند: «… إلهی أقمنی فی أهل ولایتک مقام من رجا الزّیادة من‏محبّتک… »[۳۶]، و از آن جهت که بارزترین مصداق اولیای الهی حضرت رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)و اهل بیت عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) هستند؛ لذا لحوق به آنان مسئلت می‌شود؛ «… و ألحقنی بأولیائک الصّالحین محمّد و آله الأبرار الطیّبین الطاهرین الأخیار صلواتک علیهم و علی أجسادهم و أرواحهم و رحمة الله و برکاته».[۳۷]
چون اولیای الهی تحت ولایت حق عزیزاند، و از آن عزّت خاص برخوردارند؛ لذا چنین زمزمه می‌نمایند: «… یا من خصّ نفسه بالسّموّ و الرّفعة فأولیاؤه بعزّه یعتزّون… »[۳۸]؛ کما اینکه جامه هیبت و جلال الهی را دربرمی‌کنند؛ «… و یا من ألبس أولیائه ملابس هیبته فقاموا بین یدیه مستغفرین… ».[۳۹]
خلاصه آنکه نشانه طلب ولای اولیای الهی در ادعیه و اذکار فراوان است، و خداوند را با کلمه «مولی» خواندن، در مناجات‌ها زیاد است، و این دلیل اهتمام معلّمان نفوس به طی طریق ولایت است.

تناسب درجات سلوک با وصول
۶/ اکنون که نیایش سالکان کوی ولا به طور اجمال روشن شد، ره‌آورد واصلان کوی ولایت نیز باید معلوم گردد؛ سلوک به هر درجه‌ای که باشد، وصول مناسب خود را دربردارد، و اگر به کمال نهایی منتهی شود، وصول کامل را به همراه خواهد داشت، و همان‌طور که بهترین زمزمه برای اهل سلوک کوی ولا، نیایش‌های قافله‌سالاران این راه، یعنی معصومین(علیهم‌السلام) است، گرامی‌ترین نجوی و نوا برای واصلان نسبی این کوی، مناجات واصلان کامل این مقصد، یعنی همان معصومین(علیهم‌السلام) است: وصول به ولایت همان شهود توحید ذات و صفات و افعال است، و با این حال، هرگز کمالی از کمال‌های هستی به غیر خداوند استناد نمی‌یابد، بلکه همه آنها، منحصراً به ذات اقدس الهی منتسب خواهد بود؛ نمونه‌هایی از کمال‌های هستی که در حال سلوک مطلوب است و در حال وصول مسلوب می‌گردد، و این سلب از هر اثباتی نیز بهتر است، ذیلاً بیان می‌شود.

فنای همه علوم در وصف علم نامحدود خداوند
یکم. علم از کمال‌های هستی است و هر سالکی بدان نیازمند است، لیکن وقتی واصل شد، همه علوم را فانی در وصف علم نامحدود حق می‌نگرد، و برای خود یا دیگران سهمی نمی‌بیند؛ چه اینکه سیّدالاولیا حضرت امیرمؤمنین(علیه‌السلام)، در عین حال که می‌فرماید: «… و ینحدر عنّی السّیل و لایرقی إلی الطّیر… »[۴۰]؛ سیلاب دانش از قلّه‌های روحم می‌ریزد، و پرنده اندیشه کسی به اوج جانم نمی‌پرد، «… سلونی قبل أن تفقدونی فلأنا بطرق السماء أعلم منّی بطرق الأرض… »[۴۱]؛ از من بپرسید، هرچه می‌خواهید؛ هر آینه من به راه‌های آسمان غیب از راه‌های زمین شهادت آگاه‌ترم، و این دعواهای آن حضرت با امضای رسول اکرم(صلّی الله علیه وآله وسلّم)تصدیق و گواهی شده است: «اعطانی الله تبارک و تعالی خمساً و اعطی علیاً خمساً؛ اعطانی جوامع الکلم و اعطی علیاً جوامع العلم… »[۴۲].
مع ذلک، در نیایش واصلانه خود در پیشگاه ذات اقدس خداوندی عرض می‌کند: «… وَ عُدْ علیّ بفضلک علی مذنب قد غمره جهله»[۴۳].
همان‌طور که همگان در دعای افتتاح ماه مبارک رمضان عرض می‌کنیم: «فارحم عبدک الجاهل»، زیرا نسبت به علم ذاتی و بیکران حق، صاحب مقام «سلونی» و دیگران یکسان‌اند.

فانی بودن همه قدرت ها در اقتدار بی کران حق
دوم. قدرت از کمال‌های وجودی است و هر راهی کوی ولا بدان نیازمند است، لیکن وقتی واصل شد، همه قدرت‌ها را فانی در اقتدار بی‌کران حق می‌نگرد و برای خود یا دیگران بهره‌ای نمی‌یابد؛ چه اینکه سیّد الاولیا حضرت علی بن ابی طالب(علیه‌السلام) در عین حال که می‌فرماید: «… و الله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولّیت عنها… »[۴۴]؛ سوگند به خداوند، اگر همه قبائل عرب برای نبرد با من پشت به یکدیگر بدهند، هرگز از آنها روبر نمی‌گردانم، یا: «و الله ما قلعت باب خیبر و رمیت به خلف ظهری أربعین ذراعاً بقوّة جسدیّة و لا حرکة غذائیّة لکنّی أیّدت بقوّة ملکوتیّة و نفس بنور ربّها مضیئة… »[۴۵]؛ سوگند به خداوند، درب خیبر را با نیروی مادی نکندم، لیکن با نیروی ملکوتی انجام دادم؛ مع ذلک، در زمزمه واصلانه خویش در ساحت قدس حق عرض می‌کند: «… یا ربّ ارحم ضعف بدنی و رقّة جلدی و دقّة عظمی… »[۴۶]، و با حیازت مقام منیع «لا سیف إلاّ ذوالفقار و لا فتی إلاّ علیّ» چنین لابه می‌نماید: «… ارحم من رأس ماله الرّجاء و سلاحه البکاء… »[۴۸].

فانی بودن هر گونه آزادی در اطلاق هستی حق
سوم. حرّیت از کمال‌های وجودی روح است، و هر طالب ولایی بدان محتاج است، لیکن وقتی واصل شد، هرگونه آزادی را فانی در اطلاق هستی حقّ می‌بیند، و برای خود یا دیگران نصیبی مشاهده نمی‌کند؛ چه اینکه سیدالاولیا حضرت امیرمؤمنین(علیه‌السلام) در عین حال که می‌فرماید: «إنّ قوماً عبدوا الله رغبة فتلک عبادة التجّار، و إنّ قوماً عبدوا الله رهبة فتلک عبادة العبید، و انّ قوماً عبدوا الله شکراً فتلک عبادة الأحرار»[۴۹]، و از طرفی به طور ارسال به آن حضرت چنین منسوب است:
«إلهی ما عبدتک خوفاً من نارک و لا طمعاً فی جنّتک لکن وجدتک أهلاً للعبادة فعبدتک»[۵۰]، و اگر هم حدیثی به این مضمون در جوامع روایی نباشد، هیچ تردیدی در صحّت مضمون او نیست، زیرا هیچ عبادتی بالاتر از عبادت کسی که ضربه تاریخ‌ساز خندق او از همه عبادت‌ها و از عبادت همگان تا روز قیامت افضل است، نخواهد بود، و عبادت او، نه تنها عبادت آزادگان است، بلکه برجسته‌ترین عبادت آنان است؛ مع ذلک، در بارگاه الهی با نجوای واصلانه چنین عرض می‌کند: «… و فکّنی من شدّ وثاقی… »[۵۱]. پروردگارا! مرا از بند محکم آزاد فرما! با اینکه هم از دام ترس از جهنّم رها بود، و هم از بند اشتیاق به بهشت آزاد بود.

عدم ظهور کمال های هستی در برابر هست محض
خلاصه آنکه تمام کمال‌های هستی در برابر هست محض ظهوری ندارد، بلکه معلوم می‌شود، وصفِ کمالی همان هستی صرف بود که در جام جان اولیا هویدا شد، و فرق بین حالت احتجاب و حالت اشتهار در اصل ظهور کمال حقّ نیست، بلکه در علم به آن ظهور و جهل به آن است، و هر دانشی که زمینه این آگاهی خاص را فراهم نکند، حجاب است.
تاکنون نموداری از ره‌توشه سالکان و نیز ره‌آورد واصلان در ترنّم‌های نیایش آنان روشن شد. آنچه درخور اهتمام است، همانا بیان خطّ وصول بین عبد و مولا است که با چه راهی بنده به حق واصل می‌شود و حفظ آن به چه چیز است؟
چون خدای سبحان هستی نامحدود است؛ لذا به هر چیزی از همه اشیا، حتّی از خود او به وی نزدیک‌تر است، پس تنها راه وصول، همانا شهود وی است، و تنها حجاب همانا غیر او را دیدن است، و تنها چاره رفع حجاب، همانا انقطاع به سوی او است؛ به طوری که چیزی مورد توجّه حسّی و خیالی و وهمی و عقلی از لحاظ ادراک حصولی، و همچنین شیئی مورد بینش شهودی از جهت علم حضوری نباشد، مگر آنکه به عنوان وجه الله است؛ ﴿فأینما تولّوا فثمّ وجه الله﴾[۵۲].

تسلط سالک بر خاطره ها، خواسته های نفسانی، رفتار و گفتار خویش
وقتی سالک از جهت بینش به جایی رسید که سراسر هستی خود و دیگران را نشانه آن بی‌نشان یافت، هم بر خاطره‌های خود مسلّط می‌گردد که بد نیندیشد و بد نخواهد، و هم بر خواسته‌های برخاسته از هوس و وسوسه پرده نسیان می‌نهد و محوشان می‌نماید، و هم بر رفتار و گفتار خویش احاطه کامل دارد که برخلاف رضای حق گام ننهد.
هنگامی که از لحاظ شهود حقّ، از نگاه و فکر و ذکر و بینش و منش شرک آلود رها شد، هم آن ذات محیط صرف را که جمالش با جلال آمیخته، و قهرش با مهر عجین شده، مشاهده می‌نماید، و هم کمال‌های هستی را ملک طلق او می‌بیند، و سراسر جهان غیب و شهود را آینه‌دار جمال وی می‌نگرد، و اندک توجّه به آینه را حجاب شهود صورت آینه می‌داند، و کمترین خواسته‌ای را غبار روی چهره شفّاف مرآت می‌یابد، و همان حالی که برای دیگران، بعد از مرگ طبیعی پدید می‌آید، او هم‌اکنون با موت ارادی مشاهده می‌نماید: ﴿… لمن الملک الیوم لله الواحد القهّار﴾[۵۳]، ﴿یوم لاتملک نفسٌ لنفس شیئاً و الأمر یومئذ لله﴾.[۵۴]
نه آنکه امور جهان، امروز به دست دیگران باشد و در آن روز به دست خداوند قرار گیرد، بلکه در تمام ایّام و ادوار، تنها زمامدار ذرّه تا درّه، حرباء تا بیضاء و… خداوند است، و همان اثری که بعد از آن شهود فایق، بهره قیامت‌زدگان می‌گردد که چیزی جز کمال ابد نمی‌طلبند و از کسی هم غیر از خدا نمی‌خواهند، سالک واصل هم، اکنون با مرگ ارادی داراست، و چون ثمره خوشگوار این حال معلوم او است، هم در تحصیل این حالِ غیر حق را ندیدن، جهاد اصغر و اکبر دارند، و هم در صیانت آن و بهره‌وری از ثمره وی، از جهادَین غفلت ندارند که غفلت همان احتجاب از شهود حق است؛ وگرنه:
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی ٭٭٭٭ غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد[۵۵]

مراتب دعا، ندا و نجوا در مناجات شعبانیه
اکنون سخن را از زبان بهترین سالکان واصل می‌شنویم؛ مناجات شعبانیه که دستورالعمل همه امامان معصوم(علیهم‌السلام) است، اوّل از دعا، آن‌گاه ندا و سپس نجوای عبد شروع می‌شود، تا رفته رفته به ندا و سپس نجوای مولی ختم گردد؛ «… و اسمع دعائی إذا دعوتک، و اسمع ندائی إذا نادیتک، و أقبل علیّ إذا ناجیتک… و اجعلنی ممّن نادیته فأجابک، و لاحظته فصعق لجلالک فناجیته سرّاً، و عمل لک جهراً… ».
آنچه ائمّه(علیهم‌السلام) در این مناجات آرزو کردند، فوق آن چیزی است که برای موسای کلیم(علیه‌السلام) حاصل شد، زیرا صعقه و مدهوشی کلیم الله، محصول نگاه غیرمستقیم حق بود، چون نگاه خدای سبحان به کوه افتاد، نه به موسی؛ ﴿فلمّا تجلّی ربّه للجبل… ﴾[۵۶] ، و خداوند خواسته موسی را در پرده حجاب پاسخ مثبت داد، نه بی پرده؛ یعنی موسای کلیم(علیه‌السلام) عرض کرد: ﴿ربّ أرنی أنظر إلیک… ﴾[۵۷] ؛ خدایا خود را به من نشان ده و برای من تجلّی کن، تا با چشم جان نه با چشم سر، به سوی تو بنگرم، نه تو را ببینم؛ هرگز تقاضای رؤیت مستقیم نداشت، بلکه تمنّای نگاه بی‌پرده داشت و بین نظر و رؤیت فرق‌ها است.
آن‌گاه خداوند فرمود: رؤیت حقّ بی‌پرده بهره تو نیست؛ چنان‌که تجلّی بی‌حجاب نیز نصیب تو نخواهد بود، بلکه همان‌طور که از لحاظ شنیدن کلام حق، حجاب درخت دخیل بود، از لحاظ شهود جمال حق، پرده کوه ذی‏دخل است، و ثمره این تجلّی جلال‌آمیز کوه، غیر از آن تجلّی جمال‌آمیز شجر بود که نه تنها پی‌آمد سنگینی نداشت، بلکه هرگونه هراس و اضطراب حضرت موسی(علیه‌السلام) را نیز برطرف کرد.
در اینجا کوه آن‌چنان مندکّ شد که اثری از او نماند، زیرا تجلّی مستقیم با ظهور غیر نمی‌سازد، ولی موسی(علیه‌السلام) مدهوش شد؛ وقتی به هوش آمد، قبل از هر چیز به سبّوح بودن حق لب گشود که هر انسان کاملی توان شهود بدون واسطه حق را ندارد؛ ﴿و لمّا جاء موسی لمیقیتنا و کلّمه ربّه قال ربّ أرنی أنظر إلیک قال لن ترینی و لکن انظر إلی الجبل فإن استقرّ مکانه فسوف ترینی فلمّا تجلّی ربّه للجبل جعله دکّاً و خرّ موسی صعقاً فلمّا أفاق قال سُبحَنَکَ تبت إلیک وأنا أوّل المؤمنین﴾[۵۸].
پس آنچه نصیب کلیم الله شد، صعقه و مدهوشی ناشی از تجلّی با حجاب بود، لیکن در این مناجات شعبانیه، همانا مطلوب، صعقه و مدهوشی از تجلّی مستقیم و بدون حجاب است، زیرا چنین خواسته شد که «… و لاحظته فصعق لجلالک… » نه «لاحظت شیئاً آخر… »، و سرّ این تفاوت را می‌توان در جمله‌های قبل یافت، زیرا در آن کلمات، از خدای سبحان «کمال الانقطاع» خواسته شد؛ «… إلهی هب لی کمال الانقطاع إلیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتّی تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل إلی معدن العظمة و تصیر أرواحنا معلّقة بعزّ قدسک… ».
اگر سالکی از هر تعلّق، بلکه از هر تعیّن، منقطع و آزاد شد، همان‌طور که هیچ موجود مادّی، برای او حجاب ظلمانی نیست، هیچ موجود مجرّد نیز برای او حجاب نوری نخواهد بود، و صعوبت هیچ مطلب علمی مانع نفوذ شهود او نمی‌باشد، زیرا از هرگونه نیازی به علّت‌های قابلی رهایی یافت و فقط به علّت فاعلی وابسته شد، و دیگر سخن از ظرفیّت محدود و قابلیّت مقیّد نیست، چون فقط به عزّ قدس خدا تکیه کرد، و آن مقام هم، تحمّل همه تجلّی‌ها را داراست، زیرا معدن عظمت و بزرگی است و آنچه در پایان همین مناجات آمد که «… و ألحقنی بنور عزّک الأبهج فأکون لک عارفاً و عن‏سواک منحرفاً… »، هماهنگ با «کمال انقطاع» است، و اینکه آمده: «… و منک خائفاً مراقباً… »، منظور خوف هجران از آن ملاحظه صعقه‌آور است، نه خوف از دوزخ که راجع به کمال‌های ابتدایی آن ذوات مقدّسه است، و برای همیشه آن خوف از جهنّم و سایر کمال‌های انسانی را که در ادعیه دیگر وارد شده دارند، لیکن خوف در این جمله از مناجات، همان ترک از دست دادن مقام قرب شهود است؛ نظیر آنکه می‌گوید: «… هبنی صبرت علی عذابک فکیف أصبر علی فراقک، و هبنی صبرت علی حرّ نارک فکیف أصبر عن النظر إلی کرامتک… ».[۵۹]
پس معلوم شد که تنها خطّ وصول عبد و مولا، همان راه شهود است؛ چه اینکه سیّدالاولیا(علیه‌السلام)، درباره وصول فرشتگان چنین می‌فرماید: «… و وصلت حقائق الإیمان بینهم [(الملائکة)] و بین معرفته [تعالی] و قطعهم الإیقان به إلی الوله إلیه و لم تجاوز رغباتهم ما عنده إلی ما عند غیره قد ذاقوا حلاوة معرفته [تعالی]، و شربوا بالکأس الرّویّة من محبّته و تمکّنت من‏سویداء قلوبهم و شیجةُ خیفته… ».[۶۰]
آنچه بین ملائکه و شناخت خداوند رابط قرار گرفت، همانا خط ایمان حقیقی بود که در پرتو یقین به خداوند، آنها را واله و شیدای حضرت حق گرداند و هرگز رغبت آنان به سوی غیر خدا متوجّه نشد، و همان مقداری از معرفت حق را که چشیدند، زمینه شد که از جام لبریز محبّت بیآشامند، و در عین حال در درون جان آنها ترس الهی جایگزین شده است.
برای «کمال الانقطاع» ثمره‌های فراوانی مترتّب است که یکی از آنها در دعای امام سجّاد(علیه‌السلام) چنین آمده است: «اللّهمّ إنّی أخلصت بانقطاعی إلیک و أقبلت بکلّی علیک و صرفت وجهی عمّن یحتاج إلی رفدک و قلبت مسألتی عمّن لم یستغن عن فضلک و رأیت أنّ طلب المحتاج إلی المحتاج سفهٌ من‏رأیه و ضلّةٌ من عقله… »[۶۱]، «… و قلت سبحان ربّی کیف یسأل محتاج محتاجاً و أنّی یرغب معدمٌ إلی معدم… ».[۶۲]
خلاصه آنکه محصول انقطاع تام به سوی خدا، شهود غنای مطلق او و فقر محض دیگران است؛ در این حال، طلب از غیر خدا سفاهت و ضلالت بوده، و رغبت تهی دست به ندار و تهی دست دیگر اعجاب‌آور.
خدایا! جز تو و جز از تو نه هدف ماست، و نه راه ما، تو خود ما را از راه خودت به خودت برسان؛ «… یا نعیمی و جنّتی، یا دنیای و آخرتی، و یا أرحم الراحمین».[۶۳]
العبد، عبدالله جوادی آملی
۲۵ ماه مبارک ۱۴۰۸ مطابق با ۲۲/۲/۱۳۶۷ هـ.ش
قم المقدسه

پاورقی:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ - سرچشمه اندیشه ، تالیف حضرت آیت الله جوادی آملی، ج۵، ص ۲۳۷
۲ـ کافی، ج۱، ص۴۴/
۳ـ کافی، ج۱، ص۴۷/
۴ـ همان، ص۳۰/
۵ـ کافی، ج۱، ص۳۲/
۶ـ تحف العقول، ص ۳۱۹/
۷ـ صحیفه سجادیه، دعای ۹/
۸ـ سوره شمس، آیه ۱۰/
۹ـ صحیفه سجادیه، دعای ۱۷/
۱۰ـ التوحید، ص۳۰۷/
۱۱ـ بحار الانوار، ج۲، ص۲۲۵/
۱۲ـ کافی، ج۱، ص۱۹۲/
۱۳ـ کافی، ج۱، ص۱۹۳/
۱۴ـ نهج البلاغه، نامه ۶۲/
۱۵ـ همان، خطبه ۱۱۸/
۱۶ـ همان، نامه ۶۲/
۱۷ـ همان، خطبه ۲۰۵/
۱۸ـ همان، خطبه ۹۲/
۱۹ـ کافی، ج۱، ص۴۴/
۲۰ـ نهج البلاغه، خطبه ۳/
۲۱ـ کافی، ج۲، ص۴۷۱/
۲۲ـ صحیفه سجادیه، دعای ۲۵/
۲۳ـ بحار الانوار، ج۱۳، ص ۴۳۱/
۲۴ـ صحیفه سجادیه، دعای ۲۱/
۲۵ـ همان، دعای ۴۵/
۲۶ـ صحیفه سجادیه، دعای ۴۲/
۲۷ـ همان، دعای ۱/
۲۸ـ همان، دعای ۵/
۲۹ـ همان، دعای ۱۲/
۳۰ـ همان، دعای ۱۷/
۳۱ـ صحیفه سجادیه، دعای ۵۳/
۳۲ـ همان، دعای ۴۷/
۳۳ـ همان.
۳۴ـ مفاتیح الجنان، دعای روز پنجم ماه مبارک رمضان.
۳۵ـ همان، دعای روز بیست و پنجم ماه مبارک رمضان.
۳۶ـ همان، مناجات شعبانیه.
۳۷ـ مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
۳۸ـ همان، دعای عرفه سیدالشهداء(علیه‌السلام).
۳۹ـ همان.
۴۰ـ نهج البلاغه، خطبه ۳/
۴۱ـ همان، خطبه ۱۸۹/
۴۲ـ الخصال، ج ۱، ص ۲۹۳/
۴۳ـ مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.
۴۴ـ نهج البلاغه، نامه ۴۵/
۴۵ـ امالی صدوق، مجلس ۷۷/
۴۶ـ مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
۴۷ـ کافی، ج۸، ص۱۱۰/
۴۸ـ مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
۴۹ـ نهج البلاغه، حکمت ۲۳۷/
۵۰ـ بحار الانوار، ج۶۷، ص۱۸۶/
۵۱ـ مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
۵۲ـ سوره بقره، آیه ۱۱۵/
۵۳ـ سوره غافر، آیه ۱۶/
۵۴ـ سوره انفطار، آیه ۱۹/
۵۵ـ دیوان حافظ، غزل ۱۴۴/
۵۶ـ سوره اعراف، آیه ۱۴۳/
۵۷ـ همان.
۵۸ـ سوره اعراف، آیه ۱۴۳/
۵۹ـ مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
۶۰ـ نهج البلاغه، خطبه ۹۱/
۶۱ـ صحیفه سجادیه، دعای ۲۸/
۶۲ـ همان، دعای ۱۳/
۶۳ـ مفاتیح الجنان، مناجات المریدین.